مقدمه: در بسیاری از رویکردهای اخیر، انتخابات در ایران به وظیفه ای فراسیاسی و فراشهروندی تبدیل شده است، به طوری که گویا دیگر نتیجه، دستاورد، چگونگی و پیامدهای انتخابات اهمیتی ندارد؛ بلکه صرفا شرکت در انتخابات مهم است. برای مثال عباس عبدی اخیرا از همین منظر چنین گفته است [۱]: «به چه کسی رأی خواهم داد؟ مسأله اصلی برای من، ابتدا مشارکت در انتخابات {است}».

در پی این تغییر رویکرد، انتخابات دیگر حتی محلی برای سیاست ورزی مرسوم نخبه‌گرایانه یعنی معطوف به چانه‌زنی از بالا هم نیست؛ چون در آن صورت نیروهایی که در روند کودتای ۸۸ از قدرت رانده شده بودند می‌بایست با اتخاذ پیش شرط‌هایی برای شرکت در انتخابات (دست کم امنیت صندوق و دست بالا آزادی زندانیان سیاسی) این مقوله را به امری سیاسی و به محل مناقشه تبدیل می‌کردند. بر مبنای چنین بینشی، از شهروندانی که رای شان را در انتخابات سال ۸۸ پس نگرفته‌اند و تضمینی برای خوانده شدن رای‌هایشان در سال ۹۲ هم نیست، انتظار می‌رود که همچنان در انتخابات شرکت کنند. این نوع مشارکت نه برای  فرموله کردن آن دسته از حقوق شهروندی است که شهروندان می‌بایست می‌داشتند، و هرگز نداشته‌اند (مثل حق خوانده شدن رای‌شان)؛ و نه برای ایجاد فضایی جهت تجربه و تمرین مجدد حقوقی که شهروندان نمی‌بایست می‌داشتند، اما گاه در مقاطع کوتاهی داشته اند (مانند اشغال خیابان پس از خرداد ۸۸). بلکه بر مبنای روایت‌های اخیر از نحوه‌ی مشارکت شهروندی، نفس رای دادن هم ارز با زنده بودن (سیاسی) قلمداد شده است. در نتیجه تنها راه زنده ماندن (زندگی ای که از نظر سیاسی شایسته باشد) رای دادن است [۲] و شرایط، چگونگی و دستاوردهای آن محل بحث نیست یا -در بهترین حالت- در درجه دوم اهمیت قرار دارد. این بن‌بست فکری را می توان «صندوق-محوری» افراطی نامید که با بت‌وارگی صندوق همبسته است: در این نوع بینش مبارزه نمی‌تواند خود را در مکانی ورای صندوق رای و در زمانی بیرون از بازه‌ی انتخابات تصور بکند. به بیان دیگر، «مقصود» صندوق است، نتیجه و چگونگی و امر سیاسی همه «بهانه» اند! ادامه‌‌ی منطقی این بینش آن است که سوژه برای زنده ماندن (از نظر سیاسی) لازم است که حتما رای بدهد، فارغ از اینکه این رای دادن صرفا عملی شخصی-روحی باشد و یا کنشی سمبلیک، مثل رای دادن به موسوی و یا رای سفید. بخشی از این وسواس به رای دادن برای هنجارمند (یا نرمال) سیاسی در نظر گرفته شدن است. سالهاست که گفتمان غالب حکومتی وآن بخشی از اپوزیسیون که خود را مطابق استانداردها و ارزش‌های برساخته‌ی حکومت معقول‌تر قلمداد می‌کند، بی‌توجهی به انتخابات (و یا تحریم انتخابات) را معادل «براندازی» و «براندازی» را معادل عدم تعادل روانیِ سیاسی، ضد هنجارمندی‌هایِ سیاسی و یا فسیل بودگی سیاسی ترسیم کرده‌اند. در نتیجه بخشی از نمایش وفاداری به صندوقِ انتخابات (تا حدی که انتخابات از مفهوم سیاسیِ ممکن آن تهی بشود و مفاهیم شهروندی و امر سیاسی نیز زیر سوال بروند) به دلیل فرار سوژه‌ها از غیرهنجارمند و نامتعادل سیاسی تلقی شدنِ آنان است: چنین است که در این شرایط شرکت در انتخابات به هر بهایی (حتی عاری کردن خود انتخابات از مفاهیم و پتانسیل‌های اندک آن) به دغدغه‌ی بسیاری (دست کم برای «سالم سیاسی» به نظر رسیدن) بدل شده است.

۱.

تا پیش از رویدادهای انتخاباتی اخیر (خودداری خاتمی از شرکت در انتخابات و ورود و رد صلاحیت رفسنجانی) این تصور وجود داشت که «شاید اگر به حد کافی تلاش کنیم بتوانیم این بار هم از صندوق‌های رای یک جنبش/مبارزه ی اجتماعی بیرون بیاوریم»: این فرض را برای مثال اکبر گنجی پیش‌تر به میان کشیده بود [۳]؛ پس از او هم چندین تحلیلگر و فعال سیاسی -تا همین چندی پیش- این ایده را تکرار کردند. عدم درک جامع از حوادث پس از انتخابات ۸۸ و فروکاستن همه‌ی رویدادهای پس از انتخابات آن سال به صندوق رای -به مثابه علت العلل- باعث شده بود که عده‌ای همچنان غرق خیال انتخابات باشند و بپندارند که صندوق‌های رای قادرند مثل چراغ جادو هر بار جنبشی/مبارزه ای اجتماعی پدیدار سازند. انگاره‌ی مهم دیگری که شالوده‌ی چنین بینش کاهش‌گرایانه ای است، عدم درک زمینه‌ها و دلایل شکست مبارزات پس از انتخابات ۸۸ است. شاید عدم تامل در پرسش‌های ساده‌ی زیر موجب جان‌سختیِ این توهم (اشغال دوباره خیابان از راه صندوق انتخابات) شده است: چه عواملی مسبب ترک خیابان و به خانه بازگشتن نیروهای مردمی شدند؟ آیا آن دسته عوامل شکست که در مضمون آگاهی سیاسی مردم ریشه داشته‌اند از میان رفته‌اند و یا اینکه آیا چاره‌ای برای آنها اندیشیده شده است؟ بخش عمده‌ی تحلیلگرانی که صندوق انتخابات را مولد مبارزات سال ۸۸ تلقی می‌کنند [۴] و هنوز هم به درجاتی مشارکت در انتخابات را -گاهی حتی تنها- شکل فعال از مبارزه اجتماعی می‌دانند، تنها عامل ترک خیابان -در انتهای مبارزات سال ۸۸- را سرکوب حکومت و یا به خودی خود کم‌رنگ شدن مبارزات در نظر می‌گیرند. آنها برای مثال، تناقض‌های نظری و عملی موجود در گفتمان‌های «صندوق محور» و مبارزات خیابانی و نیز تضاد منافع میان نیروهای سیاسی مستقل مردمی و بخش عمده‌ای از نیروهای تازه از حکومت رانده شده را در نظر نمی‌گیرند.

 ۲.

پس از سرد شدن ایده‌ی ارتباط صندوق و خیزش اجتماعی، رویکردی با ظاهری عملگرایانه‌تر باب شد و آن این بود که راه نجات در رای دادن به یک کاندیدای اصلاح‌طلب است؛ و چه بهتر که این کاندیدا خاتمی یا حتی رفسنجانی باشد. دراینجا فقدان ضمانت برای امنیت صندو‌ق‌ها و یا رای‌های به اصطلاح پس گرفته نشده‌ی سال ۸۸ و تغییرات لازم برای جلوگیری از تکرار آن رویه‌ی انتخاباتی دیگر محل بحث نبود. چون موضوع صرفا رای دادن بود: گویا خود ِعمل رای دادن نجات‌بخش است و نتیجه‌ی احتمالی آن به طور پیشینی بخشی از ماجرا نیست. اما این رویکرد بیش از آنکه عملگرایانه باشد (به معنی تعقیب هدفی معین با برنامه‌ریزی منسجم سیاسی در جهت دستاوردهای حداقلی) بیشتر رویکردی روحی-روانی بود. مثل کسی که او را بی‌رحمانه از محل کارش اخراج کنند و او هر روز با لباس کار در سرکارش حاضر بشود. مسلما حضور او در سرکار نه ظلمی که در گذشته به او شده را تغییر می‌دهد و نه تا ایجاد تغییراتی حداقلی او می‌تواند ظلم را با عمل به سرکار رفتن خنثی کند و چیزی را تغییر بدهد. عمل حاضر شدن در سر کار از سوی او بیشتر از هرچیزی تسکین روانی و انکار شرایط جدید و انکار ظلمی ست که بر او رفته است. به عنوان رویکردی واقعا عملگرایانه، اصلاح‌طلبان می‌توانستند برای شرکت در انتخابات موضوع (عدم) امنیت صندوق را مطرح کنند و یا شروطی مانند رفع حصر از موسوی و کروبی و آزادی زندانیان سیاسی را به عنوان پیش شرط حضور خود مطرح کنند. اما آنان این رویکرد عملگرایانه و سیاسی را وانهادند و به رویکردی غیرسیاسی و صرفا روحی-روانی متوسل شدند و نهایتا صحنه‌ی بازی را تماما به دست حریف سپردند.

۳.

پس از رد صلاحیت رفسنجانی و واضح‌تر شدن زمین بازی سیاست که در آن قرار نیست صندوق (دست کم طبق روال سال ۸۸) مکان مانور نمادین رای‌ها باشد، بلکه بیشتر جنبه‌ی تزییناتی و فانتزی دارد، عده‌ای چنین مطرح کردند که می‌توان به طور سمبلیک به موسوی رای داد [۵]. دلایلی که برای رای دادن سمبلیک به موسوی مطرح شد یکی جنبه‌ی تسلای روحیِ شخصی است، دیگری نمایش اینکه «ما بی‌شماریم»، و دلیل دیگر اینکه شاید میرحسین موسوی در حبس خانگی‌اش خبر رای گرفتن را شنیده و دلخوش بشود [ای رأی که می‌روی به سویش از جانب من ببوس روی‌اش]. دو خصیصه‌ی مهم در این راهکار به چشم می‌آید: الف) یک خصیصه، امتناع شگفت از پذیرشِ در دسترس نبودنِ صندوق برای شهروندان است و اینکه صندوق دیگر فاقد سویه‌هایی است که در انتخابات‌های سال های ۷۶ و ۸۰ داشت؛ از این روست که بت‌وارگی صندوق ما را بر آن می‌دارد که فارغ از تاثیر در شکل‌گیری امر جمعی، باز هم شبه کنش سیاسی خود را حول صندوق رای شکل بدهیم. ب) خصیصه‌ی دیگری که در اینجا به چشم می‌آید نوستالژی نسبت به گذشته (دوران جنبش سبز) است که در زمان کنونی به طور جعلی در قالب کنشی فردی/ شخصی جسمیت می‌یابد.

بین دلایلی که برای رای دادن به میرجسین موسوی در این انتخابات مطرح شده، تنها بازنشر انگاره‌ی «ما بی‌شماریم» دلیلی عمل‌گرایانه به نظر می‌رسد. اما این ادعای عملگرایی هم به مانند موارد دیگر توضیحی برای چگونگی پدیدار شدن بیرونیِ مقوله‌ی «ما بی‌شماریم» ندارد. آیا قرار است که شمارندگان رای میزان آرای داده شده به میرحسین موسوی را اعلام کنند؟ آیا قرار است که رای دهندگان به موسوی از طریق اعلام دقیق رای‌های باطل شده تقریبی از تعداد افراد همسو با خود را به دست بیاورند؟ پاسخ این پرسش‌ها مسلما منفی است، چون هر دوی آنها به لحاظ واقعی ناممکن‌اند. چنین کنشی در نهایت ممکن است که منجر به چند داستان شخصی از فعالین سیاسی بشود. به نظر می‌رسد که فردگرایی و نخبه‌گرایی که در عمق چنین رویکردی نهادینه شده موجب می‌شود که جنبه‌ی شخصی-روحی این ایده بر جنبه‌ی عملگرایانه آن بچربد. در نبود مبارزه‌ای منسجم، انگاره‌ی کنونی «ما بی‌شماریم» بیشتر به این که ما یک زمانی در گذشته بی‌شمار بودیم می‌ماند، که بیشتر ژست مبارزه است تا خود مبارزه.

اما جبنه‌ی شخصی ماجرا نشات گرفته از مشکل بزرگ سیاسی کنونی ماست که وقتی کاری نمی‌توانیم بکنیم صادقانه فرصت رودررو شدن با واقعیت را به خود نمی‌دهیم و از فرط استیصال هر شبه عملی را عمل سیاسی و هر شبه واقعه‌ای را به مثابه رخدادی سیاسی روایت می‌کنیم. آیا این نوع برخورد مشابه شعار ویدئوی انتخاباتی علیه انتقاد نیست که «اگر کاری بلدی انجام بده، و اگر بلد نیستی انتقاد نکن»؟ [۶] چه بسا در این شرایط احساس گناه از کاری نکردن در مقایسه با احساس رضایت خاطر از انتخاب اخلاقی/شخصی خود (بابت رای دادن سمبلیک به موسوی) نتایج موثرتر سیاسی به ارمغان بیاورد. عده‌ای حتی در کامنت‌های فیسبوکی مطرح کرده بودند که دستبند سبز بستن و رای دادن به موسوی روحیه‌ی از دست رفته را به ما بازمی‌گرداند. این نوستالژی نمایان برای روزهای همبستگی گسترده در جامعه از جنس تمایل به بازگشت به یک دور‌ه‌ی زمانی خاصی است که از دست رفته، ولی هنوز از دست رفتن آن عزاداری نشده و شرایط و اقتضائات کنونی آن نیز باور نشده است. در واقع بازتولید جعلی گذشته در زمان کنونی، در قالب احساس نوستالژیک برای گذشته، بیش از اینکه محرک مبارزه‌ای سیاسی باشد، فرار از زمان حاضر و ضرورت درافتادن با دشواری‌های آن است. این نوستالژی در پی ایجاد همبستگی واقعی بنا بر شرایط کنونی نیست، بلکه تنها در پی چشیدن لحظه‌ای از طعم گذشته در طی بازتولید جعلی آن است. حرکت جمعی آن روزهاست که رنگ سبز و رای دادن به موسوی را برای ما امری نوستالژیک می‌کند و کاهش دادن اینها به حرکتی شخصی و سمبولیک موجب احیای آن دستاوردها و به اصطلاح «بازگشت به خیابان» نمی‌شود. اما در این میان نکته‌ی نگران کننده عدم پذیرش تغییر زمان و مقتضیات آن است؛ چرا که نوستالژی رنگ سبز و رای دادن به موسوی انکار شکست یک دوره است و بازتولید احساساتی آن در عملی صرفا شخصی و سمبلیک است.

خشم ناشی شده از ستم سیاسی که گاهی توام با عزاداری دسته جمعی است پتانسیل سیاسی بیشتری در خود دارد تا تسلای خاطر با شبه‌حرکت ‌های سیاسی شخصی، که در متن شبه رویدادهای سیاسی واقع می‌شوند. در همین راستا شاید اشاره به عزاداری کربلا در شکل‌گیری سوژگی تاریخی شیعیان روشنگرانه باشد: عزاداری دسته جمعی برای امام سوم شیعیان، حسین، روح مبارزه و سوژگی سیاسی در فرهنگ شیعه را تشکیل می‌دهد. به همین دلیل اندیشمندانی در گذشته حضور شاعران در یک سیستم جمهوری را مخرب می‌دانستند. حکومت ایران با حکومتی کردن عزاداری‌ها و جشن‌ها، سویه‌ی سیاسیِ واکنش‌های عاطفی ما را تنظیم و تعدیل کرده است، و عزاداری‌های سیاسی غیرحکومتی اغلب با سانسور و بازداشت توام بوده و هستند. عزاداری عمومی بر رویدادی ظالمانه، از طریق برجسته سازی نفس ستم و بیداد، در بطن خود نظم سلسله‌مراتبی سلطه‌گر و سیستم ارزشگذاری پشتوانه‌ی آن را به چالش می‌گیرد.

نوستالژی پس از مدتی که شرایط و رغبت به بازگشت به بازتولید دورانی از بین برود به سودازدگی منجر می‌شود. در مقابل، باید به جای سیاست استیصال به « سیاست امید» [۷]، به جای « شبه عمل سیاسی» به آفرینش عمل سیاسی، به جای محدود کردن خودمان به شبه وقایع سیاسی به تدارک و برنامه‌ریزی برای وقایع سیاسی، به جای پاسخ‌های ساده و گذرا به شرایط بغرنج کنونی به پذیرش شرایط عزادارانه‌ی جمعی بیاندیشیم. و به طور کلی باید به آنچه که امروز ناممکن می‌رسد اما بارقه‌هایی از آن در اینجا و اکنون موجود روی بیاوریم. شاید نخستین و مهم‌ترین قدم در این مسیر، اندیشیدن به ایجاد سوژگی جمعی و تدارک نوع تازه‌ای از امر سیاسی‌ باشد که ورای شخص محوری ( کیش شخصیت) و صندوق محوری است.

خرداد ۹۲

 پانوشت:

[۱] عباس عبدی در بخشی از یادداشت اخیر خود چنین آورده است:

: «به چه کسی رأی خواهم داد؟ مسأله اصلی برای من، ابتدا مشارکت در انتخابات و سپس فعال شدن نیروهای منتقد است. منتقدین باید از رفتار آقای هاشمی درس بگیرند. همه رهبران منتقد با حذف خود، نه‌تنها کمکی به اصلاحات نکردند که بیش از همیشه اثرگذاری خود را در جامعه کاهش دادند، ولی آقای هاشمی پس از ردصلاحیتی که به مخیّله کمتر کسی خطور می‌کرد، حتی تغییر لحن هم ندادند و جالب‌تر این که خواهان ایجاد حماسه سیاسی شدند و شنبه گذشته در مجمع تشخیص مصلحت کنار آقای جنتی جلسه‌گردانی کردند، و از اولین افرادی است که رای خواهد داد. بنده نیز از همین زاویه دید و انگیزه بود که حتی در انتخابات مجلس گذشته نیز شرکت کردم.»

[۲]  رای می دهم، پس هستم.

[۳] خاتمی؛ آماج تیرها از دو سو | اکبر گنجی:

« فرض کنیم رهبری نظام محمد خاتمی و اصلاح طلبان معتقد به مواضع او را به انتخابات آینده راه دهد. در آن صورت آقای خاتمی و اصلاح طلبان نمی توانند با نماد سبز- که رژیم آن را نماد فتنه سبز قلمداد می کند- وارد انتخابات شوند. فرض کنیم که آنان با نماد زرد وارد انتخابات شوند. از چند ماه مانده به انتخابات فعالیت ها آغاز شده و ستادها در کل کشور برپا می شوند. بدین ترتیب، ”شبکه های واقعی”(بالفعل) پدیدار می شوند. شور جدیدی با نماد زرد برپا خواهد شد. می توانید- اگر دوست دارید- آن را ”جنبش زرد” بنامید».

 [۴] برخلاف رویکردی که مبارزات پس از انتخابات سال ۸۸ را به انتخابات تقلیل داده و می دهد: میرحسین موسوی در بسیاری از بیانیه هایش، مبارزات پس از انتخابات را ادامه ی انقلاب های مشروطه و ۵۷ در نظر می گرفت: بازگشت مبارزه ای که توسط سرکوب حکومت سالها به تعویق افتاده بوده است.

[۵] برخی یادداشت‌هایی که «راهکار» رای دادن به میرحسین موسوی سخن گفته‌اند:
 نیم دایره: وبلاک فاطمه شمس | چرا به میرحسین موسوی رای می‌دهم ؟

وبلاگ آق بهمن| یادداشت اول: چرا تصمیم دارم در برگه رأیم بنویسم “میرحسین موسوی خامنه”؟

وبلاگ آق بهمن  یادداشت دوم: توضیحی بر نوشته قبلی (چرا به موسوی رای می‌دهم)

[۶] تبلیغ انتخاباتی علیه منتقد و انتقاد.

[۷] سیاست مقدورات علیه سیاست امید | پریسا نصرآبادی.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)