هنوز ماه‌هایی از پیروزی شورش مردم علیه نظم سلطنتی در ایران نگذشته بود که رهبر پیشین انقلاب در یک چرخش آشکار از دشمنی با امریکا سخن گفت. این سخنان در اتحاد با گفتمان چپ علیه امپریالیسم جهانخوار، انگیزه لازم را برای اشغال سفارت امریکا در ایران در آبان ۱۳۵۷، یعنی حدود شش ماه پس از استقرار نظام یا بی‌نظامی جمهوری اسلامی در ایران فراهم آورد. متعاقب آن نیز بنیانگذار جمهوری اسلامی، امریکا را شیطان بزرگ خواند. اما سوای از بهانه پذیرش شاه در امریکا و مطالب متفرقه دیگر، چه چیزی در ذهن رهبر آنروز انقلاب می‌گذشت که سرنوشت انقلاب ایران را یکسره با دشمنی با امریکا گره زد؟ چه چیز ویژه‌ای در رابطه با امریکا وجود داشت و آیا به راستی این دشمنی فقط محدود به کشور ایالات متحده بود یا به تمام تمدن غرب اشاره داشت؟

خمینی به فراست دریافته بود که با پیروزی انقلاب، روحانیت عملا خلع سلاح خواهد شد. خمینی حتی از اولین سال‌های مخالفت خود با شاه در سال‌های دهه ۴۰، هیچگاه نتوانست این مخالفت را به یک دکترین سیاسی ارتقاء دهد و صرفا به یکی دو مورد انتقاد از شخص شاه مانند تصویب کاپیتالاسیون و یا حق رای زنان و مسئله اصلاحات ارضی محدود ماند. خمینی نه به عنوان رهبری نظریه‌پرداز،‌ بلکه به عنوان نماینده‌ای از بخش کاملا سنتی روحانیت، مخالفت خود را نه با نظام سلطنت،‌ بلکه با کسی که این مقام را اشغال کرده، آنهم صرفا محدود به یکی دو تصمیم حکومتی او، ابراز می‌داشت. او اساسا فاقد دانش کافی برای درک نظام پیچیده سیاسی یا فلسفه سیاسی بود که نظام سلطنت بر آن متکی بود. او به تدریج چنین دانشی را از اطرافیان خود تحصیل کرد زمانی که در فرانسه به عنوان آیه‌الله انقلابی مورد توجه رسانه‌های جهانی قرار گرفت. اما همانگونه که قبلا هم نوشتم، برای خمینی، قدرت سیاسی نیز مانند تمام متعلقات جهان هستی می‌بایست تحت سلطنت الله قرار گیرد. او با اتکاء به برداشت‌های عرفانی ویژه خود، که البته از دیگران به او رسیده بود، و او فهم کرده یا نکرده، آنها را مبنایی قرار داد که هیچ برساخته بشری را مستقل از حوزه نفوذ الله در جهان نداند، نفوذی که باز هم بر اساس برداشت‌های عرفانی او، نیازمند واسطه‌هایی است با نام واسطه فیض،‌ که این نفوذ را در جهان ممکن سازد. در این برداشت، ولایت آنچه او به اشتباه فقیه یا مطلقه فقیه نامید – لفظ مطلقه واجد معنی محصلی نیست در این باب نزد ابن عربی- نه صرفا ولایت بر مردم است، و نه حتی ولایت بر نفوس آنان، بلکه ولایت بر نفوس تمام دابه فی الارض و طایر یطیر بجناحیه، و شاید بر همه نفوس زنده و غیرزنده است و در تمام ارکان این جهان تسری دارد. بنابراین، آن تشری که رهبر پیشین انقلاب در مورد عدم اطلاع درست رهبر کنونی از مفهوم ولایت فقیه زد، منکشف از این معنی است که نفوس به شکل مطلق آن، در رابطه فقر وجودی نسبت به مقام ولایت قرار می‌گیرند، یعنی در وجود خود نیازمند فیضی هستند که به میانجی واسطه‌الفیض به آنها اعطاء می‌شود. بر اساس چنین خوانش غیر توحیدی از مبانی عرفان نظری بود که جناب خمینی البته قدرت سیاسی را ذیل نفوذ و حاکمیت یک فقیه روحانی قرار می‌داد.

اما کشمکش در حوزه عمل سیاسی به چنین سرراستی نبود. از دوران قبل از مشروطه، حتی نزد روشن‌اندیشانی مانند آقاخان کرمانی با آن همه ضدیتی که با خرافات مذهبی ابراز می‌کرد، استمداد از روحانیون برای عمل سیاسی و حتی رهبری آن دیده می‌شود. به عنوان مثال او بود که در نامه‌ای به ملکم خان از وی می‌خواهد تا در روزنامه قانون خود به روحانیون «تامینات» دهد -اطمینان خاطر دهد- که روحانیت با این هوش و ذکاوت و فطن اگر دو ماه درس سیاست بخواند از پرنس بیسمارک و سالسبوری جلو می‌زند! عمده سبب چنین درخواستی این بود که الیت سیاسی برای پر کردن فاصله خود با توده عوام نیازمند میانجی‌هایی بودند که در شرایط دیروز ایران، واسطه‌العقدی بهتر از روحانیت به اصطلاح انقلابی پیدا نمی‌کردند. اما روحانیت باهوش‌تر از آنی بود که صرفا آلت دست باقی بماند و واسطه‌العقد دائمی تلقی شود. بعد از بر افتادن سلطنت،‌ خمینی که می‌دید عملا از منظر تئوریک خلع سلاح شده، با اقتباس امپریالیسم‌ستیزی چپ، و آمیزش آن با مایه‌های عرفان دینی، «دیگری» برای نظام اسلامی مورد نظرش تراشید که مقوم خودآگاهی اسلامی انقلاب او باشد. به عبارت دیگر، انقلابیون آن زمان در تقابل با دیگری که شیطان بزرگ بود، می‌توانستند هویت خود را بازتعریف کنند، به خودآگاهی اسلامی دست پیدا کنند و خلاء ایدئولوژیک خود را جبران نمایند.

اما ساده‌انگارانه خواهد بود اگر تقابل با شیطان را که شرط ضرور و شرط امکان نظام اسلامی است، صرفا به حوزه عمل سیاسی محدود کنیم یا آن را تقلیل دهیم. فرصتی نیست توضیح دهیم گرایش‌های باطنی که در قرائت عرفان اسلامی وجود دارد چگونه از عرفان یهودی اسکندرانی و بعدا گنوستیکی-مسیحی در این منطقه نشات گرفت و خود آن هم در تاثیر و تاثر کاملی با الهیات مزدیسنی و به ویژه صورت باطنی آن یعنی آئین مانوی بود. در چنین جهان‌شناسی، ثنویت انتولوژیک- در واقع انتولوژیک شده تنویت اخلاقی که در گاهان زرتشت وجود دارد- در لباس تقابل نور-ظلمت،‌ خیر-شر،‌ الله- شیطان، اورمزد-اهریمن محور هر گفتمان دیگر در دایره نظام معرفت‌شناسی و اخلاقی و عمل فردی و اجتماعی در این منطقه جغرافیایی شد -حتی نشان داده می‌شود چگونه این تنویت در بن تثلیت مسیحی جای می‌گیرد- به هر حال اگرچه در قران چیزی به عنوان تقابل الله و شیطان نداریم – چنین تقابلی حتی در گاهان هم دیده نمی‌شود،‌ یعنی اهریمن در مقابل اهورامزدا نیست که تعریف می‌شود، بلکه در برابر سپندمینو قرار می‌گیرد، اگرچه رابطه سپندمینو و اهورامزدا در گاهان خود محل مناقشه است و ما را فرصت پرداختن به آن در اینجا نیست- اما چنین تقابلی نزد مومنین و دینمداران و شیطان از بنیان محکم دینی برخوردار است. به این ترتیب بود که خمینی برای دست و پا کردن بنیان فلسفی برای اعتراضات مردمی که توانسته بود به سرعت رهبری آن را به دست گیرد، مجبور شد «دیگری» در قالب شیطان بزرگ برای انقلاب برسازد. این دیگری با توجه به بنیادهای دینی آن علی‌الاصول کلیت تمدن غرب است که به صراحت از طرف سید قطب به تمدن جاهلی و حتی دارالحرب و دارالکفر تعبیر شده است. سیاست داخلی نظام اسلامی نیز همراه سیاست خارجی منبعث از چنین دکترینی رشد کرد. تفکر اسلامی در شکل قرائت شیعی اساسا فاقد هر دکترینی برای اداره نظام اسلامی است. فراموش نکنیم که جهان با ظهور مهدی در فکر شیعی امامیه – تفکری که عملا توسط خاندان آل بویه در قرن سوم و چهارم بنیان گذاشته شد و مکتب آن توسط شیخ مفید و شاگردانش سید رضی و شریف مرتضی و بعدا شیخ‌الطایفه طوسی پایه‌گذاری شد- بعد از مدت کوتاهی به پایان می‌رسد و آخرالزمان آغاز می‌شود، زیرا اساسا موسسین این مکتب هیچ هدف‌گزاری معقول برای زیست آدمیان در زمانی است که شیطانی در مقابل آن وجود نداشته باشد، انجام ندادند.

به این ترتیب است که حضور شیطان بزرگ، شرط ضرور صورت کنونی نظام اسلامی است، آنها به چنین شیطانی نیاز دارند تا اعلام کنند که با او وارد مذاکره‌ای نخواهند شد، در حالیکه دادوستد و شطرنجی بس بسیار حیاتی‌تر در بنیاد وجودی این دو موجودیت برقرار است. هر از گاهی این معاشقه و مغازله وجودی بین این دو به سطح سیاسی می‌رسد و بر همگان آشکار می‌شود. در چنین وضعیتی است که لازم است تا تمام بلندگوها بسیج شوند تا سطح منازعه را به حالت قبل برگردانند،‌ آنها در فقدان چنین منازعه‌ای، فلسفه‌ای برای ادامه حیات خود نخواهند داشت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)