زمان واقعی انسان یک زمان «خطی» و از مسیر گذشته به حال و اینده نیست، بلکه یک زمان «چرخشی» بدور یک «هیچی محوری» است و می تواند یا به حالت «دور باطل» و تکرار سیزیف وار بشود و یا از دور باطل بگذرد و به «تحول دورانی» سوژه و قدرت نو و به «نوزایی و رنسانس» نو دگردیسی بیابد. همانطور که ما انسانها زمان را به این شکل حس و لمس می کنیم که «گذشته را به اینده فرافکنی می کنیم و هر دو را انگاه در زمان حال بازمی یابیم». ازینرو زمان بشری همیشه به حالت «انقطاع گونه» و چندزمانی است. به حالت زمانی تودرتو است. یا برداشت حسیش از زمان و لحظه به حالت «روش سیال ذهن» است و اینکه از یک زمان و مکان به زمان و مکان دیگر می رود و هیچگاه نمی تواند کامل در زمان حال یا در زمان اینده و یا در گذشته بزیید. همانطور که اگر فقط در گذشته بزیید، دچار افسردگی می شود و اگر فقط در اینده بزیید دچار اضطراب می شود و اگر فقط در زمان حال بزیید و تاریخ و اینده اش را فراموش بکند، مجبور است به تکراری باطل و سطحی از این گذشته ی فراموش شده و اینده ی نیامده و تصویرنشده تبدیل بشود، به جای اینکه قادر باشد از چندپارگی زمانگی به چندلایگی زمانی و به قدرت پارادوکس و با خنده ی کارناوالی یا رندانه و نظربازانه دست بیابد. زیرا وقتی انسان قادر به دیدن گذشته و اینده در زمان حال خویش باشد، قادر می شود که دریافت و برداشت حسیش از زمان به حالت «زمانی زبانمند» و چندروایتی یا به حالت روایت در روایت و چندزمانی باشد و اینکه با شکست زمان و مکان مرتب قادر به لمس زمان و مکانها و امکانات دیگر بشود. اینکه گذشته برای او چندوجهی و اینده برایش چندمنظری و زمان حال و لحظه اش به حالت تودرتو و داستان در داستانی چندامکانی می شود. اینکه به سرنوشتش آری بگوید و همزمان او را متفاوت و تکینه بیافریند.

یا برخلاف برداشت سطحی و عمومی، انسان نوستالژیک و دایی‌جان ناپلئون های نوستالژیک در گذشته نمی زیند، بلکه در واقع برداشتی دروغین از گذشته ی ازدست رفته را به اینده فرافکنی می کنند و از موضع «زمان و شکوه از دست رفته» هم حال و هم اینده شان را ناتوان و کم رمق یا سترون می سازند. اینکه گذشته ی بدروغ بادشده شان انگاه اینده و سپس زمان حال و لحظه ی آن را محو و پریشان می سازد، فردیت و قدرت تاویل افرینی و نوزایی نوین شان بر اساس تجربه ی گذشته و امید اینده را محو و کم توان می سازد، زیرا نگاه سرزنش گر یا فلج کننده «گذشته ی دروغین» بر دوش و جانشان سنگینی می کند و در حینی که از طرف دیگر این گذشته ی دروغین و پرزرق و برق، این گذشته ی به حالت یک «هایپرریالیتی یا فراواقعیت باشکوه و دروغین»، هرچه بیشتر خنزرپنزری و مضحک می شود و با نوک سوزن طنز و نقدی بادش در می رود. ازین منظر نیز نیز بایستی به حسرت و اشتیاق نوستالژیک جمعی کنونی به «دوران شاه» و به غم از دست رفتن آن نگریست. اینکه این «حسرت زدگان» و دایی‌جان ناپلئون های جدید از یاد می برند که چرا چنین گذشته ی باصطلاح خوب و باشکوهی اصولا شکست و فروپاشی خویش، «قیام بهمن ۵۷» و بهمن های بعدی را بوجود اورد و زمینه سازی کرد و چرا ما هنوز گرفتار این بهمن هستیم و نمی توانیم از او به رنسانسی نو دست بیابیم و دوباره پوست اندازی بکنیم. زیرا حاضر به پرداخت فردی و جمعی بهای مدرنیت نبوده ایم، حاضر به رویارویی رهایی بخش با «دروغها، کمبودها و تمناهای فردی و جمعی» نبوده ایم و با وجود تلفات فردی و جمعی فراوانی که داده و می دهیم….

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

رابطه ی انسان با زمان از منظر لکان/ یا معضل زمانمند نوستالژی و ضرورت«نوزایی»!

رابطه ی انسان با «زمان» به شکل خطی و از گذشته به حال و اینده نیست بلکه به این نسبت است که ادمی در هر انتخاب و تاویل و حالتش مرتب «از گذشته به اینده می رود و از اینده به حال برمی گردد» و تصمیم می گیرد، تلاش می کند یا گیر می کند.

یعنی به زعم لکان و با کلمات دکتر موللی: « زمان فرافکنی گذشته در آینده و رجوع آن دو به زمان حال است.۱» اینکه زمان نسبتی است که در هر لحظه فرد به موجب گذشته و بنا بر فرافکنی آن در آینده با حیث کنونی خویش دارا است.

برای مثال برده ایی را در نظر بگیرید که گذشته و حال او در بردگی بوده است و بنابراین ارزو دارد که در اینده ازاد بشود و از اینرو از این «رویای ازادی در اینده» به حال برمی گردد و سعی می کند به نوعی به این ازادی دست بیابد و یا از ندیدن امکانش زجر می کشد و افسرده می شود.

یکایک ما اینگونه با زمان ارتباط می گیریم. اینکه اگر «هستی یا زاین» همان مکانی است که در آن قرار داریم و از انجا با هستی و اطرافمان در یک تماس اولیه قرار می گیریم که هایدگر به آن « حس و حالت اولیه» می گوید، انگاه ما بر اساس حس تاریخیمان بدنبال تحقق ارزو و تمناهایی در اینده ی دور یا نزدیک می گردیم و اینگونه به حال برمی گردیم و سعی می کنیم برنامه ریزی برای رسیدن به هدفی بکنیم، یا بدون انکه بدانیم بدنبال تمناهای نااگاهانه مان می جوییم.

یعنی اگر هستی همان زاین است، انگاه فرد یا سوژه همان «زمان» است و انچه باعث می شود که زاین تبدیل به «دازاین » و امکانات مختلف لحظه و گذشته یا اینده بشود و چندزمانی یا چندمکانی بشود.

در این معنا نیز مشکل انسان نوستالژیک این نیست که در گذشته می زیید، بلکه اینکه او این گذشته را چنان شکوهمند و بی نقص می کند که بناچار اینده اش در برابر چنین گذشته ی برای همیشه از دست رفته همیشه کم رنگ می شود و وقتی از اینده به حال برمی گردد، بناچار زمان حال و لحظه اش نیز در برابر چنین گذشته ی دروغین و نئون واری کمرنگ و کسالت اور یا درداور می شود و بناچار در تاویل «بزرگنمایانه» و تراژیک/کمدی وارش از گذشته ی نوستالژیک و دروغین گرفتار می ماند. تاویلی دروغین و بادکرده از گذشته که به آینده فرافکنی شده است و هر دو در زمان حال بشکل تاسف از «زمان برای همیشه از دست رفته» حضور دارند. گذشته ی بادکرده و دروغینی از منظر اینده و حال که بناچار مرتب بادش در می رود و خنده دار می شود و مثل بادکنک با سوزن طنز و نقدی می ترکد. مثل روایات دایی جان ناپلئون و وقتی آنگاه «صدای بادی در جنگ ممسنی کل نوستالژیش را به باد می دهد» و بادکی بودنش را برملا می سازد.

یعنی انسان نوستالژیک دقیقا به تبلور واقعی معنای نوستالژی تبدیل می شود که به معنای «درد غُربت» است. اینکه او در جهان و زمان غریبی می زیید، فقط نمی داند که او به خاطر «تاویل نوستالژیک و نئون وارش از گذشته ی شکوهمند و کامل» و بخاطر بزرگ کردن دروغین گذشته اش محکوم می شود که حال و اینده اش را از دست بدهد و هرچه بیشتر غریبه با زمانه و خویش بشود و در نهایت بمیرد و یا در حاشیه ی زندگی با یادگارهای گذشته بزیید و گذشته را نشخوار بکند و هرچه بیشتر مضحک بشود. بی انکه بفهمد که او با «فرافکنی گذشته به اینده» از موضع اینده به حال خویش نوستالژیک می نگرد و از دوسو، یعنی از منظر گذشته و زمان از دست رفته و از منظر آینده وزمان بدست نیامده در زمان حال جاریست و بناچار زمان حال و فردیتش را «محو و فلج» می کند و اینکه بشکل تراژیک/کمدی وار بر زمان حال پریشان و اواره ی خویش بنشیند، شکوه بکند، تخمک بشکند و کُرکُری دروغین در مورد دورانی در گدشته بخواند که در انجا گویی رستمی برای خویش بوده است، اگر چه حال روباهی بیش نیست و نمی بیند که آن تصویر رستم دروغین از دست رفته اصولا او را در لحظه ی کنونی روباه و محو و گرفتار می کند. چون گذشته اش را به دروغ بزرگ و به سان بهشتی گمشده کرده است و نمی خواهد ببیند که اگر این بهشت گمشده واقعا انقدر بزرگ و بی نقص بود، پس چرا براحتی فروپاشید و چرا دیگر برنمی گردد. اینکه فرد نوستالژیک نمی خواهد ببیند که «در آن قبر مرُده ایی نیست» که به پایش نشسته است و در رثایش مرثیه خوانی و سینه زنی می کند و نمی بیند که تمام مدت در حال معرکه گیری و کامجویی دردآور یا تمتع رو به مرگ است، تا با معضل و دروغ خویش و یا با حقیقت خویش روبرو نشود.

برخلاف برداشت سطحی و عمومی، انسان نوستالژیک و دایی‌جان ناپلئون های نوستالژیک در گذشته نمی زیند، بلکه در واقع برداشتی دروغین از گذشته ی ازدست رفته را به اینده فرافکنی می کنند و از موضع «زمان و شکوه از دست رفته» هم حال و هم اینده شان را ناتوان و کم رمق یا سترون می سازند. اینکه گذشته ی بدروغ بادشده شان انگاه اینده و سپس زمان حال و لحظه ی آن را محو و پریشان می سازد، فردیت و قدرت تاویل افرینی و نوزایی نوین شان بر اساس تجربه ی گذشته و امید اینده را محو و کم توان می سازد، زیرا نگاه سرزنش گر یا فلج کننده «گذشته ی دروغین» بر دوش و جانشان سنگینی می کند و در حینی که از طرف دیگر این گذشته ی دروغین و پرزرق و برق، این گذشته ی به حالت یک «هایپرریالیتی یا فراواقعیت باشکوه و دروغین»، هرچه بیشتر خنزرپنزری و مضحک می شود و با نوک سوزن طنز و نقدی بادش در می رود.

در این معنا نیز بایستی به حسرت و اشتیاق نوستالژیک جمعی کنونی به «دوران شاه» و به غم از دست رفتن آن نگریست. اینکه این «حسرت زدگان کنونی» و دایی‌جان ناپلئون های جدید از یاد می برند که چرا چنین گذشته ی باصطلاح خوب و باشکوهی اصولا شکست و فروپاشی خویش،«قیام بهمن ۵۷» و بهمن های بعدی را بوجود اورد و زمینه سازی کرد و چرا ما هنوز گرفتار این بهمن هستیم و نمی توانیم از او به رنسانسی نو دست بیابیم و دوباره پوست اندازی بکنیم. زیرا حاضر به پرداخت فردی و جمعی بهای مدرنیت نبوده ایم، حاضر به رویارویی رهایی بخش با «دروغها، کمبودها و تمناهای فردی و جمعی» نبوده ایم و با وجود تلفات فردی و جمعی فراوانی که داده و می دهیم….. اینکه چرا دروغ نهفته در این نوستالژی جمعی نه تنها زمان اینده و زمان حال این افراد را ناتوان و عقیم می سازد و گرفتار وضعیت کنونی نگه می دارد. زیرا آنها اسیر دروغی بادکرده و فلج کننده می شوند و نمی خواهند با این واقعیت روبرو بشوند که اگر آن دوران اینقدر باشکوه و قوی بود، پس به این راحتی و به این مضحکی از بین نمی رفت و شاهش فرار نمی کرد. از همه مهمتر این نوستالژی و حسرت جمعی بدور «دوران خوب شاه و گذشته» باعث می شود که نتوانند حتی خوبیهای این گذشته را حفظ بکنند و گذشته و شاه را به «تجربه ی نمادین جمعی» تبدیل بکنند، تا هم روح شاه هنوز اواره سرانجام در خاک نمادین کشورش به خاک سپرده بشود و به جزوی از تجربه و خطای جمعی در حین برخورد با مدرنیت روبرو بشود، هم از طرف دیگر با درک «کمبودهای ساختاری آن گذشته و محکومیت اجباریش به شکست» حال بپذیرد که چرا بایستی از خطاهای مشترک در گذشته و حال یاد بگیرد و بهای مدرنیت را دقیق بپردازد. مثلا قبول بکند که مدرنیت ساختاری و تکنولوژی با دیکتاتوری ممکن نیست و احتیاج به دموکراسی و حکومت شهروندی و فرد مستقل و قانون شهروندی و مشترک دارد و ازینرو شاه با عدم اجرای دموکراسی و با تک حزبی کردن حکومتش در نهایت دقیقا «رستاخیزی را افرید که در تمنای نااگاهش می خواست.» اینکه چون بهای مدرنیت را نمی پردازد، این رستاخیز در نهایت به حالت قیام بردگان و فرار مضحکانه ی او بشود و اینکه قیام بردگان و مستضعفین به ناچار به دیکتاتوری بعدی و از جنس مستضعفین و با پدری نو، باشکوه و جبار و با میل بازگشت به «گذشته ی دروغین و شکوهمند نوینی» منتهی بشود و هر دو به قهقهرا بیافتند و گرفتار بمانند. زیرا هر تحولی تحول ساختاری و با قبول ضرورتهای ساختاری یک تحول است. اینکه گفتمان مدرن احتیاج به سه ضلعش، یعنی به دولت مدرن و دموکراسی/ ملت مدرن و شهروند/ فرد مدرن و وحدت در کثرت درونی و بیرونی دارد. همانطور که گفتمان سنتی و بیمار به حالت گفتمان «حکومت دیکتاتور/امت گرفتار روابط مرید/مرادی/ فرد خودمدار و یا اسیر کینه و وسواس» است و اینگونه در دور باطل «پدرکُشی و پسرکُشی» همدیگر و فاجعه های نو را بازتولید می کنند. زیرا هر تحولی همیشه دو جانبه یا چندجانبه و همپیوند است و به حالت یک نوزایی فرهنگی و سیاسی و فرد و به شکل مدرن و در ساختار مدرن و حول «دموکراسی و سکولاریسم و به حالت وحدت در کثرتی نو بسان ملتی واحد و رنگارنگ یا فردی واحد و رنگارنگ است ( برای توضیحات تکمیلی در مورد حسرت و نوستالژی بدنبال شاه و دوران سابق از جمله به این استاتوس من به نام «نوستالژی و حسرت جمعی بدور صدسالگی تولد شاه» مراجعه بکنید و به مقالات دیگرم در این زمینه).

زیرا یکی بدون دیگری ممکن نیست و هر تلاشی برای اینکه مدرنیت را «بومی و کم اثر بسازیم»، محکوم به این است که به شکست و فاجعه ایی تراژیک/مضحک تبدیل بشود و اینکه شاهش به فراری مضحک دچار بشود و چون روح پدر هاملت در میان دو مرگ بزیید. چون در «عنفوان گناه» مَُرده است، بی انکه از خطایش درس بگیرد و چون نسل بعد از او چون هاملت نتوانسته است با دیدن خطاهای ساختاری پدر و گذشته و با قبول تمناهای مدرن خویش حال قادر به «تحول ساختاری و مدرن» و یا قادر به «رنسانسی نو» باشد، بلکه یا انها نیز می خواهند دوباره مدرنیتی بومی و به سان «شیری بی یال و دم» بیافرینند، یا بازگشت به خویشتن دروغین و این بار به شکل بازگشت به خویشتن قومی و خشونت افرین می کنند و یا مثل دایی جان ناپلِون در رثای گذشته ی از دست رفته و باشکوه دروغ و کُرکُری می خوانند، تا انگاه که «منطق زمانه» با درکردن بادی یا شیشکی کل حماقت صحنه را برملا بسازد. یعنی لحظه ایی که بقول لکان «تکه ایی از امر واقع» ظاهر می شود و به ما نشان می دهد که دروغمان چیست و چرا بایستی بهای گناهمان را بپردازیم، بهای بلوغ و مدرنیت را بپردازیم و به دگردیسی ساختاری فردی/جمعی دست بیابیم. یا در حالت خودکشی دو فرزند شاه و بویژه در حالت خودکشی فرزندش علیرضا که از لحاظ قیافه از همه بیشتر به او شبیه بود، آنگاه با بهای خونین این ناتوانی از تبدیل کردن گذشته به «تجربه ی نمادین» روبرو می شویم. اینکه علیرضا با تیرزدن به صورت خویش که همان صورت پدرش و شاه بود، در واقع هم فقدان او و افسردگی خویش را نمایان می سازد و هم همزمان خشم خویش از این پدر و شاه شکست خورده را نمایان می سازد و اینکه نمی تواند انچه را به پایان برساند که به عنوان فرزند بایستی به انجام برساند. اینکه با یادگیری گذشته و با قبول کمبود و تمنای پدر و خویش و دیگری حال بتواند راهی نو برای شاه شدن و قوی شدن کشورش بیابد که همان قبول و تحقق دموکراسی و سکولاریسم است و اینکه اگر شاهی هست، پس باید حکومت شاهان و نظرات مختلف در چهارچوب سیستم پارلمانی و چالش مدرن و شهروندی باشد و بی انکه هیچکس شاه مطلق باشد. زیرا بقول لکان «شاهی که می خواهد شاه شاهان یا سلطان باشد، احمق تر از گدایی است که می خواهد شاه بشود.». ( در باب خودکشی دردناک علیرضا و لیلا پهلوی از جمله به این استاتوس من مراجعه بکنید. یا در مورد ضرورت به خاک سپردن نمادین شاه به این مقاله ی قدیمی و نقدم بر «مجموعه تلویزیونی از ایران تا قاهره» از تلویزیون منوتو مراجعه بکنید.)

فرد نوستالژیک یا فرد افسرده نمی خواهد تن به زندگی و امکاناتش بدهد و از زاین به دازاین و چندزمانی و چندمکانی دست بیابد. به شور اکستازه ی دازاین و رندی این هستی زمینی و چندلایه دست بیابد که در زمان حالش همیشه گذشته و اینده جاری است و تودرتو است و می داند که زمان حال وقتی قدرتمند و ملتهب و گشایش افرین است که رو به سوی این «گذشته ی ناب و چندوجهی» و از طرف دیگر روبسوی «اینده ی ناب و چند امکانی» دارد، تا بتواند لحظه را چندوجهی و ملتهب و رند و بازیگوش بچشد. زیرا یکی بدون دیگری ممکن نیست. ازینرو هر تغییری در معنا و حالت حال یا اینده و گذشته بناچار بقیه ضلع های این مثلث زمان را تغییر می دهد. مثلث زمانی که خصلت اصلیش «تقرر و تسلسل» است و چندزمانی و تودرتو است.

یا به این خاطر هر آنچه ما می گوییم، همیشه یک «تاویل مابعدی» است. حتی وقتی خاطره می گوییم. تاویلی که حال می تواند به اشکال مختلف و با رگه های مختلف تراژیک/کمدی بیان بشود و مرتب از نو نوشته بشود.

ازینروست که تو از تاریخ و گذشته ات نمی توانی فرار بکنی، مگر انکه او را از نو تاویل بکنی و بیافرینی و به همراه آن اینده و حال را. ازینرو هر تحول اصیل به حالت «نوزایی و رنسانسی» است و اینکه دوباره بیاد بیاوری که چرا تاریخ و اینده ات تمنامند و چندوجهی یا رنگارنگ هستند تا بتوانی زمان حالی قدرتمند و رنگارنگ و راهگشا بیافرینی. بویژه که ما هیچگاه زمان حال را نمی توانیم داشته باشیم، زیرا همینکه می خواهیم بگوییم که در لحظه می زییم، او گذشته است. اینکه لمس زمان حال به حالت «حالیدن و سپری شدن» است. ازینرو بقول هایدگر زمان حال گذشته ی اینده و اینده ی گذشته است. ما فقط می توانیم تن به لحظه بدهیم و از طرف دیگر آن را متفاوت بیافرینیم. اینکه تن به سرنوشت و تاریخمان بدهیم و آن را متفاوت و نو بیافرینیم. ازینرو سوژگی به معنای «تاخوردگی زمانه ی » خویش است و تولید دیسکورسی و ذایقه هایی نو از آن و شکاندن انسدادها و دورهای باطلی که بر اساس تصویری واحد از گذشته و اینده و حال بوجود امده اند. یعنی اسیر «فانتسمی» و دروغی هستند. اسیر محبوب مطلقی هستند که همان «دینگ لکانی» است که رو بسوی مرگ دارد.

یا اینکه چرا در نگاه لکان سوژگی و قدرتش از مسیر توانایی «میان ـ دو مرگ ـ زیستن» و میان زمانها زیستن بدست می اید و اینکه زمان حالت بر اساس قبول تاریخت و آرزوهای رو به اینده ات افریده بشود، بر اساس قبول کمبود و تمناهای خویش و دیگری افریده بشود. اینکه تن به سرنوشتت بدهی که همیشه در تاویل و دیسکورسی می زیی و اکنون تاویل و دیسکورس و راه متفاوت خویش بر بستر سرنوشت مشترک خانوادگی یا قومی را بیافرینی.

ازینرو «اسامی خاص» ما، نامهای یکایک ما «اسم دال» هستند و در خویش حقایقی مهم از دیسکورس و تمناهای خانوادگی و قومی یا اجتماعی را بیان می کنند. اینکه اسامی ما آن رویایی هستند که اولیاء ما می خواستند از مسیر ما تحقق ببخشند و اینکه ما به جایی برسیم که انها نتوانستند و همزمان ما مجبوریم حالت و راه متفاوت خویش را ازین تمنامندی مشترک خانوادگی و قومی بوجود بیاوریم. اینکه زاین را به دازاین و امکانات مختلفش تبدیل بکنیم و با رندی و شور عاشقانه ی سوژه ی نفسانی و تمنامند.

یا ازینرو و با اینکه بظاهر ما بدنیا می اییم و بزرگ و سپس پیر می شویم و می میریم، یعنی گویا به شکل «خطی» می زییم، اما زمان واقعی ما به حالت «دورانی» است و بدور تمناهایی عمیق و فردی/جمعی می گردد. اینکه ایا در هر دور و تکرار نو قادر می شویم به تفاوتی نو دست بیابیم و تمنامند بمانیم، بی انکه به معنای نهایی و به هدف نهایی دست بیابیم که همان فضای خالی میان چنبره است و یا اینکه دچار «دور باطل» بدور فانتسم و تصوری نوستالژیک یا افسرده و هیستریک می شویم، چون بدور خودمان می چرخیم و بدور خیالی از خویش در اب. ( در عکس اخری و در چنبره یا توره از لکان حرکت دورانی «دزیر یا تمنامندی» به حالت «د کوچک» است و حرکت «دور باطل» از «طلب یا دماند» به حالت دور باطل بدور خویش و با «د بزرگ).

و به این خاطر به قول زیگموند فروید « هر یافتنی یک بازیافتن است.». هر جستجویی یک بازجستجو است در تکراری ابدی و جاودانه که می خواهد از مسیر تکرار به تفاوتی نو و از یگانگی به چندگانگی دست بیابد، وگرنه مجبور است به دور باطل دچار بشود و به «نیروانا» بازگردد. یا هر سوژگی نو و هر رنسانس نو وقتی رخ می دهد که سرانجام دور باطل با قبول «کمبود و تمنای خویش و دیگری»، با قبول «هیچی محوری حیات زبانمند بشری»، حال چون کوزه گری ماهر بدور هیچی کوزه ها و تاویلهای نو و دیسکورسهای قویتر می افریند و همزمان می داند که این تاویلها زنده هستند، زیرا بهایش را بر تن و جان ما حک می شود و اینکه یا اسیر «دینگ و دور باطل» بشویم و هر روز داغانتر بشویم و از چاله ایی به چاه بعدی بیافتیم و یا اینکه قادر بشویم به «تحول دورانی و نوزایی نو» دست بیابیم، زیرا حاضر شده ایم بهای بلوغ را بپردازیم و چندزمانی و چندامکانی و رند و نظرباز بشویم. یا بقول ژیل دلوز این تفاوت است که تکرار می افریند تا تفاوتی نو بیافریند و از یگانگی به چندگانگی برسد. زیرا زندگی تکرار جاودانه یا بازگشت جاودانه ی نیچه است که می خواهد و مجبور است به تفاوت و رنسانسی نو دست بیابد، وگرنه گرفتار دور باطل و خویش کُشی یا دیگرکُشی می شود.

یا اینجاست که می بینی بهای ساده و سطحی کردن مباحثی چون زمان و مکان و تمنامندی و غیره چیست؟ اینکه اسیر حماقتها و جملات قصاری بشوی که در نهایت وادارت می کنند که فقط چیزهایی را نشخوار بکنی که هر روز بیشتر ضعیف و گرفتارت می کنند. اینکه بهای اندیشه ی فست فوودی مثل غذای فست فوودی این است که در عمل نمی خوری بلکه خورده می شوی. زیرا هر چیزی بهایی دارد و یا جلو می روی و چندوجهی می شوی و یا به عقب می روی چون اسیر نگاه و فانتسم و ایده الی دروغین هستی که همان «دینگ لکانی» است و در نهایت تو را قربانی خویش و تمتع خویش می کند و می بلعد. دینگ لکانی، محبوب مطلق و خشنی که مثل «الیین» در فیلمهای سریالی «الیین» عمل می کند، یا مثل عکس بالای مطلب.

ادبیات:
۱/ دکتر موللی. مبانی روانکاوی فروید/لکان. ص. ص ۷۶

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)