انسانیت را نمی توان تنها با قالب های ایدئولوژیکی سنجید. درخت زندگی سبز است ولی درخت ایدئولوژی و تئوری خاکستری. از این جهت من در این جا سعی می کنم تنها چند گوشه سبز زندگی تراب حق شناس  را باز گو کنم. من این چند خاطره را براساس  تجربه سالها رفاقت و دوستیم با تراب در این جا می آورم. او انسانی کاوشگر، دقیق و حرفه ای؛  وهمین طور شجاع، صادق، وفادار، صمیمی، انعطاف پذیر، آزاد منش و با گذشت بود.

شما لازم نبود دوستی طولانی با تراب داشته باشید  تا متوجه صمیمیت و احساس خودمانی او بشوید. کافی بود قرار ملاقاتی باشد و او را ببینید که از دور با چهره ای شاد و خندان به شما  نزدیک شود و بگوید “به به آدم گل و گلاب” و با شما دست بدهد و روبوسی بکند و وارد حال و احوال و شوخی بشود. همین یک بر خورد کافی بود که او هر گز شما را از یاد نبرد و بعدا همیشه از شما یاد کند و از دور و نزدیک جویای حالتان بشود.

در مورد دقت او به کار ویراستاری بیاد می آورم که زمانی من نوشته ای نسبتا طولانی را بهش داده بودم که منتشرش کند. ما با هم نشستیم و او با دقت یک ویراستار حرفه ای کارش را شروع کرد. اینکه کجا مهم است و کدام کلمات و یا جملات نا مناسب و نا دقیق است و کجا جمله طولانی و یا رفرنس ناروشن است. او می گفت و من گوش می کردم. او می گفت و من که آدم کم حوصله ای بودم وهستم خسته شدم و گفتم تراب تو چقدر ملا نقطه ای شدی، جوهر مطلب آنجاست و این همه اشکال گیری لازم نیست. او با آرامی گفت ” رفیق کار باید حرفه ای بشه و نباید با این همه اشتباه فنی زیر چاپ بره”. من با تاخیر در یافتم که او مطلقا  بحق بود و آن همه وسواس او بسیار بجا و لازم. جائی هم که او احساس می کرد در حوزه تخصص اش نیست، مثلاً بعضی از کارهای تئوریک،  با علاقه فراوان، بدون تعصب و با فروتنی بسیار گوش می کرد و گاه سؤالی طرح می کرد .  البته این بدین معنا نبود که او نظر شما را بپذیرد و به آن درک انتقادی نداشته باشد همانطور که در مورد لنین گاه بحث ما  به جدل هم می کشید. من از سر بی مهری به لنین و او کماکان از سر مهر

هوشنگ نورائی (ایوب حسین بر)

یک بار فرصتی پیش آمد از آخن راه افتادیم و رفتیم به هامبورگ و از آنجا باهم رفتیم به  برلین. زمستان ۱۹۸۹ بود. . رفیقی از هامبورگ که -یادش بخیر- با ماشینش ما را برداشت  و رهسپار برلین شد. البته هنوز دیوار  هیولای برلین در جایش بود و شهر را به غربی و شرقی تقسیم کرده بود برای رسیدن به برلین که مانند جزیره ای در خاک آلمان شرقی بود هم یک کریدور طولانی از درون خاک آلمان شرقی می گذشت  تا به برلین غربی می رسید.شهری که غرب اش نه به آلمان غربی بلکه تحت اشغال  آمریکا، بریتاننیا و فرانسه بود. ما از غرب می رفتیم و بنا بر این چاره ای هم جز ماندن در بخش غربی  نداشتم. آنوقت حساس ترین دوران رابطه بین دو برلین پاره شده بود و بسیار فراتر از آن دوران فروپاشی یک سیستم و احساس پیروزی سیستم دیگر. آنزمان از یخ های ضخیم لایه نازکی مانده بود که از چشم یک عابرهم تشخیص اش دشوار نبود. رفت و آمد به دو سوی برلین تسهیل شده بود ولی هنوز با کمی کنترل تنها از دروازه معروفی صورت می گرفت که در شرق شورویها  و در غرب آمریکائیان، انگیلیسیان و فرانسوین بر آن حاکم بودند. ما در آن زمان با مقدار کمی بازرسی به  آسانی از دروازه معروف گذشتیم و وارد شرق شدیم. با پای پیاده به مر کز رفتیم.   ساختمان های زیبا ئی که نشانه ابهت تاریخی این بخش  از شهر بود با رنگ وروی رفته  و پژمرده  نشانی ازاضمحلال داشت. با تراب رفتیم به یک موزه معروف که در آنجا گویا هنوز ستاد متفقین وجود داشت عکس ها و مدارک فاتحان جنگ یعنی روسها، آمریکائیان و انگلیسی ها -منهای فرانسویان- در کنار هم وجود داشت.  چهره نگران مردمی که در اینجا  و جای دیگر هنوز مشغول کار بودند هم حکایت دیگری بود که نشانی از فتح و آینده روشنی  نداشت. مغازه ها خالی و یا مقداری اجناس کم کیفیت و و زمخت در این گوشه و آن گوشه  افتاده بود . شاید هم آنها دیگر “کالا” نبودند که با “هویت” و براند سازی  در بازار رقابت  تعریف شوند. و شاید  آدم ها همه هر آنچه را که در آنجا  بود در اختیار خود داشتند  حتی کنترل اشیاء دور و برشان را. اما زود  فهمیدیم انسانها هم چنین هویتی را از دست داده بودند شاید هم در آن دوران بحرانی.

برای خرید کتاب که به زبان انگلیسی هم موجود بود به یک کتاب فروشی رفتیم. نگاه پر اخم و عاری از توجه و خشن چند فروشنده تراب را هم به سخن در آورد ” آیا اینها محصول سوسیالیسم اند. انسان سوسیالیستی یعنی این” . گفتم توچرا جوش می زنی ما  که سالها ازآنها به عنون سوسیال امپریالیست یاد کرده ایم حالا چه شده که  در آنها بدنبال رفتار سوسیالیستی می گردیم! زد زیر خنده  و گویا این به او کمی آرامش داد. اما شاید ما اشتباه می کردیم چون ما در آن شرایط بحرانی، نگرانی و شاید خشم انسانهائی را که خود را در محاصره سیاه چاله های  نا مطمئن و احساس مبهمی از آینده می دیدند نفهمیدیم.

  بالاخره وقتی کتابها را که یادم هست جلد های سوم کاپیتال تحت عنوان ارزش اضافی بود را با قیمتی بسیار ناچیز خریدیم و وارد یک رستوران شدیم و در آنجا غذا خوردیم، غذا کیفیت تعریفی نداشت ولی  متوجه شدیم همه چیز با پول غربی نسبتا مفت بود و از غرب آمدگان بودند که با حرص غذای نسبتا مفتی نوش جان می کردند.. آنزمان تراب بود که  گفت گویا چیزی به مردم اینجا هم رسیده است. گفتم اخم مردم آنجا هم شاید  از این بود که فکر می کردند غربیان آمده بودند اآنچه را داشتن از آنها بگیرند. .   شاید این کارگران و یا مدیران متوجه چیزی بودند که ما نبودیم ، شاید هم در رفاه آنچنانی  نبودند ولی بیکاری وبی مسکنی را هرگز تجربه نکرده بودند  و از بیمه های گوناگونی که داشتند نمی توانستند دل بکنند. و شاید این را می دانستند که آزادی  با  مکانیسمی همراه نبود  که آنچه داشتند تضمین کند.

همان روز در تاب و تاب این تحولات بود که برگشتیم به غرب از همان دروازه ای که آمده بودیم. هنوز نمی دانستیم روز بعد چه اتفاقی خواهد افتاد. وقتی روز بعد رفتیم نزدیکی دیوار که بنظرم همان دور وبر پارلمان  (رایشتاگ ) بود دیدیم که دیوار اسیر مردمی شده است که این جا و آن جا آن را سوراخ کرده اند و از میان این سوراخ ها آزادانه به این سو و یا  آن سوی دیوار  روانند. بسیاری با نردبان به بالای دیوار می روند و صدای فاتحان را در می آورند. افرادی هم با چکش و میله دیوار را می کنند و یا بدیگران قرض می دهند که در ویرانی دیوار شریک شوند. من هم چکش و میله کسی را قرض گرفتم و تکه ای از سیمان زمخت را کندم ومانند دیگران  در جیبم گذاشم و دو یا سه تکه دیگرهم از کاسبانی که حالا بساط فروش سیمان کنده شده را پهن کرده بودم خریدم. به تراب گفتم بیا تکه ای سنگ  به رسم یادگاری بر دار و یا چکشی به این دیوار بزن. کفت نه نه من این کار را نمی توانم  بکنم. گفتم چرا ما که دیوار نمی خواهیم. گفت درسته ولی این ها را سرمایه داری به نشانه فتوحاتش  ثبت می کند تا سوسیالیسم را از اعتبار بیندازد و برزندگی مردم زحمتکش بیشتر بتازد. من قانع نشدم ولی متوجه بودم که در حرفش نوعی حقیقت، وفاداری و صداقت وجود داشت و هم نوعی پیش بینی درست. اینکه نئو لیبرالیسم آمد و ییشتر تاخت و اعلام پیروزی کرد.

با آنکه تراب همواره سرحال و شاد و خندان بود ولی زندگی نسبتا سختی داشت. بارها بمن گفته بود که زندگی در آپارتمان کوچک و محقری راحت نبود  و  پوران هم  (پوران بازرگان همسرش) با آن سن و سالش ناگزیر بود برای نظافت کاری به اینجا و آنجا برود تا به مصرف هزینه زندگیشان تامین شود. اما بیش از اینکه به این نوع مشکلات بیندیشد به این می اندیشید که چگونه کمک کند که  آرمان های عدالتخواهانه و سوسیالیستی، آنطور که او در ذهن داشت،  به تحقق برسد. او از مهارت های زبانی اش در فارسی، عربی، انگلیسی و فرانسوی استفاده می کرد و تا آخرین لحظات زندگیش از نوشتن و ترجمه کردن باز نایستاد.   

تراب گفتم آزاد منش بود. معنایش این است که او در تحمل پذیری همچون یک لیبرال بود. ان کلمه را من عمدا به کار می گیرم تا بگویم او با آنها که قبول داشت و یا نداشت سر رفاقت و دوستی داشت و نظراتشان را تحمل می کرد. با آنکه او خود اهل ایدئولوژی  و مدافع وفاداری ایدئولوژیکی بود به پلورالیسم نمی تاخت و اهل شعار های خشک و بی محتوا هم نبود.  با آنکه من خود را بعد از مدتی به حاشیه بردم ولی او دوستی را فراموش نمی کرد این سالها قبل وقتی این بیماری شروع شده بود و اورا در خانه زمین گیر کرده  بود  با هاش تلفنی صحبت کردم. با آنکه در آنزمان پوران این انسان بسیار از خود گذشته و مهربان، هم در کنارش نبود، او با وجود درد های  این ضایعه بسار اسفناک،  همان شجاعت و سر حالی همیشگی اش حال و احوال کرد. از مرگ ترسی نداشت و صدایش همچنان محکم و امید بخش بود. تنها نگرانی اش این بود که اعضای کار کردن ازش گرفته می شد. دستهایش برای نوشتن و فعالیت روزانه  همراهش نبود. از نظر فیزیکی کنترل محیط پیرامونش داشت از دست می رفت ولی هنوز توان روحی و ذهنی را برای جنگیدن با ان شرایط داشت.

اخرین باری که من توانستم او را ببینم زمانی بود که او در پاریس  در بیمارستانی بستری بود و با بیماری بشدت دست و پنجه نرم میکرد. او پس از مقداری فراغت کوتاه باید زیر  ماسک می رفت. صدایش ضعیف شده بود اما  در همان فراغت های کوتاه با اشتیاق تمام  می خواست چیزی بگوید،  چیزی بشنود  و باز هم بیشتر بداند.  او قصد نداشت جست و جو را متوقف کند.  ولی چاره ای نبود و او می بایست بخش مهمی از زمان را با مکان و شرایطی تقسیم کند که خود انتخاب نکرده بود.

همانجا بود که در مورد خمینی ، اسلام و مدرن بودن بحث شد چیزی که من تا حدودی در گیر آن بودم. او خواست چنانچه مطالب خوبی هست برایش بفرستم. او من بازهم از رابطه شخصی اش با خمینی سؤال کردم. او گفت که رابطه شخصی نبود بلکه او از طرف سازمان مجاهدین خلق با او ملاقات کرد . اما با این درک که آنزمان او و اعضای مجاهدین خود را در حد یک طلبه و یا دانشجو می دیدند که از زاویه مسائل دینی  در مقابل یک مرجع تقلید یا یک “پروفسور” قرار داشتند. شاید این بیان نوعی احترام و جایگاه خمینی در میان مجاهدین آنزمان بود که تراب با چنین صداقتی بیان میکرد. او با من موافق بود که پیده اسلامیسم  خمینی هم پدیده ای مدرن بود که توضیح آن را نمی توان از درون  شرایط  ۱۴۰۰ سال قبل بلکه لازم است  در دوران معاصر جستجو کرد.       

وقتی زندگی تراب  پایان یافت به اتفاق چند دوست بمراسم سوزاندن و خاک سپاری اش. رفتم. حضور بسیار گسترده بازماندگان چپ از سراسر اروپا و شاید جاهای دیگر  در مراسم او  از یک جهت نشان حسرت نسبت به گذشته ای بود که از دست رفته بود  و از سوی دیگر بیان آرزوئی بود که پس از سالها رنج و شکست بتوانند دشمنی ها گذشته را فراموش کنند. با وجود حامیان خطابه های  آتشین و تا حدود زیادی احساساتی و حتی کهنه، شاید اغلب می دانستند تراب آن کسی بود که انسانیت را نمی گذاشت در ایدئولوژی های خشک غرق شود. و این بزرگداشت هم بیان همان انسانیتی بود که همه را می دید از اکثریت های سابق و اقلیت گرفته تا مجاهدین و چهره های لیبرال ملی و غیر آن.     

  تراب دیگر نیست ولی او در میان جنبش چپ یکی  از نمایندگان برجسته یک  عصرتاریخی در ایران بود. اینکه آن عصر با آن خوصیات اش  به پایان خود رسیده است یا نه به آن جنبه از زند گی بر می گردد که خاکستری است و از این جهت من وارد آن حوزه نمی شوم و قصد نداشتم هم وارد بشوم.. از نظرم تا همین اندازه گافی است  که سالگرد در گذشت این رفیق بزرگ را که در تمام زندگی اش برای عدالت، مساوات و برابری  سوسیالیستی مبارزه کرد  گرامی بداریم.

هوشنگ نورائی- لندن

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)