فیلم های خیلی خوبی در زمینه ی بحث عشق و سکس انسانی یا مدرن و معضلات و رگه های مختلف تراژیک/کمدی، خشن یا عاطفی آن وجود دارد. می توان برای مثال از دو نمونه ی موفق آن چون «آخرین تانگو در پاریس» از برناردو برتولوچی و یا از «نیمفومانیک ۱ و۲» از «لارس فون تریه» سخن گفت. با انکه هر کدام از این فیلمها دارای قدرتها و ضعفهای خویش هستند. بویژه فیلم «نیمفومانیک یا زن حشری» از « لارس فون تریه» نمی تواند به خوبی به موضوعی که با جرات و جسارت فراوان به نمایشش می آورد، یعنی به موضوع تمنامندی و بحران «زن حشری» و در مجموع بحث تمنامندی و بحران سکس و عشق بشری وارد بشود و، همانطور که قبلا در این جستار و نقدی فیس بوکی به این موضوع و نقد کوتاه این فیلم پرداختم، در واقع به زبان طنز تماشاچیش را در انتها «حشری و در حسرت» درک موضوع رها می کند. چون جرات نمی کند قویتر وارد دیدار چندرگه با موضوع «سکس و اروتیک» و جوانب مختلف آن از نیمفومانی تا حالات و گرایشات سادومازوخیستی و غیره بشود و ما را با معضل و قدرت سکس بشری روبرو بکند. اینکه ما نه تنها نمی توانیم به جفت گیری حیوانی و به سکس طبیعی بازگردیم، بلکه حتی سکس و اروتیک بشریمان رابطه ی تنانه یا سکسی محض نیست، بلکه همیشه موضوع اصلیش تمنامندی و چالش عشق و قدرت بشری است. بقول لکان «سکس امری محال است و در واقع یک عمل جنسیتی است.». اینکه سکس محض محال است و هر رابطه ی سکسی یا اروتیکی در واقع محل چالش عشق و قدرت نیز هست و محل چالش و اغوای تصورات و انتظارات جنسیتی از خویش و دیگری است. یا در معنای روانکاوی لکان محل «بروز تمنامندی» و چالش میان تمنای «فالوس داشتن مردانه/فالوس بودن زنانه»، یا محل چالش و اغوا میان «تمنای قدرت مردانه و تمنای عشق و رمزامیز زنانه» نیز هست، محل چالش میان جذابیت شیادانه ی مردانه و اغوای نمایشگرانه ی زنانه هست و در حینی که مرد می خواهد نشان بدهد، می تواند سکس قوی بورزد و معشوق را به اوج لذت برساند و زن یا پارتنری که نقش زنانه را بیشتر بازی می کند، چه در رابطه ی همجنس خواهانه یا دگرجنس خواهانه، می خواهد که مورد تمنا واقع بشود و اینکه سکسی و جذاب است و مظهر عشق و جذابیت سکسی برای پارتنرش می باشد.

ازینرو مردان در روابط اروتیکی یا عشقی/جنسی مرتب با این درگیرند که آیا مثلا به اندازه ی کافی از لحاظ جنسی توانا هستند و پارتنرشان به ارضا دست می یابد، یا ایا الت شان به اندازه کافی بزرگ است، و مرتب خودشان را در خفا با مردان دیگر مقایسه می کنند (ازینرو حسادت زنانه فرویدی به الت تناسلی مردانه بقول لکان در واقع یک فرافکنی ترس مردانه است. زیرا این مردان هستند که مرتب به آلت شان فکر می کنند و با او حرف می زنند و نگران بزرگی یا کوچکیش هستند.) و زنان مرتب نگران این هستند که ایا مظهر عشق و از لحاظ جنسی جذاب برای پارتنر و معشوق مردشان هستند یا نیستند. آیا می توانند مرد یا پارتنرشان را از لحاظ سکسی و عشقی مسحور و مجذوب خویش بکنند و هراس دارند که نگاه مرد به آنها سرد بشود و زن دیگری برایشان جذاب و سکسی بشود. بی انکه این حالات مردانه و زنانه حتما توسط مرد یا زن در رابطه اجرا بشوند. زیرا سکس امری طبیعی نیست. زیرا اروتیک و سکس انسانی و زبانمند است و ازینرو در طبیعت چیزی چون کازانوا یا فم فاتال وجود ندارد و یا گرایشات سادیستی/مازوخیستی در سکس میان حیوانات وجود ندارد. حتی اگر عنکبوتی مثل «بیوه ی سیاه» پس از جفت گیری جفت نر خویش را می خورد، اما این ربطی به کانیبالیسم انسانی و یا سادیسم انسانی ندارد. زیرا این رگه ها و حالات جنسی ناشی از زبانمندی و خوداگاهی بشری و ناشی از «تمنامندی» بشری است. ازینرو غریزه ی حیوانی در انسان تبدیل به «رانش یا تریب» می شود و در واقع از منظر لکان هر رانشی یک «دستور زبان» است، یا یک گزاره ی زبانی است. مثل رانش اورالی یا دهانی که در واقع می خواهد بگوید مرا ببلع یا بگذار ببلعمت تا به عشقت دست بیابم و یا عشقم و مال خودم بشوی و همزمان جوانب دیگری چون چالش قدرت در آن حضور دارد و وقتی یک پارتنر برای معشوقش به سکس اورالی می پردازد و مثلا جلویش زانو می زند. یا بخاطر این حالات بنیادین سکس بشری است که اروتیک بشری همیشه چندلایه و چندرگه یا دوسودایی و چندسودایی است و مرتب فانتزیهای جدید و تصاویر جدید و صحنه های جدید می افریند. زیرا ما در لحظه ی سکس هم همیشه بیرون از تن و جانمان حضور داریم یا می توانیم حضور داشته باشیم و در وسط سکس می توانیم به چیزهای دیگر بیاندیشیم، یاد تصاویر دیگر اروتیکی بیافتیم و یا حتی به زبان طنز در حین سکس کتاب بخوانیم و به حساب بانکیمان فکر بکنیم. همانطور که گاه زنان در حین سکس با مردانشان با مسایل مهم روزانه و بعدی فکر می کنند و بویژه وقتی که بیشتر به خاطر میل پارتنر تن به سکس می دهند، با انکه مهم است که به آنچه تن بدهند که خودشان نیز می خواهند. اما این حالات تراژیک/کمدی وار، ملودراماتیک و یا معضل افرین سکس و اروتیک انسانی است که همزمان او را قوی و جذاب و انسانی می سازد و اینکه هر سکس و اروتیکی همیشه با حالات احساسی و با رگه های جنگ عشق و قدرت همراه است. اینکه بقول کازانوا: «نود درصد میل شکار زنان را حس کنجکاوی و میل بدست اوردن تشکیل می دهد و نه حس جنسی». همانطور که سکس بدون إحساس و تمنا و بدون تصورات جنسیتی و چالش عشق و قدرت وجود ندارد، خواه سکس یک شبه و یا رابطه ی درازمدت باشد و تنها شدت و حدت این احساسات و تمناهای بنیادین بشری در سکس ماجراجویانه و در عشق جنسی فرق می کند، همانطور نیز عشق بشری بدون جنبه ی تنانه و جنسی آن وجود ندارد، بویژه عشق میان دو جنس و یا میان دو پارتنر. حتی چالش قدرت انسانی نیز دارای جوانب و لحن های تنانه و جنسی خویش است. زیرا سکس و اروتیک و عشق انسانی بشخصه چیز معضل ساز و دردسرافرین هست و همزمان می تواند مرتب دیسکورسها و شرایط و رسوم را کنار بزند و باعث تغییر شرایط بشود. اینکه در آنها قدرت تغییر رادیکالی وجود دارد و به این خاطر جوامع سنتی یا مدرن هر کدام به شکلی می خواهند سکس و عشق را به کنترل دیسکورسهای خویش در اورند. همانطور که همیشه دیسکورسی از سکس و عشق وجود دارد و تحول ذایقه ها در چهارچوب دیسکورسها ممکن ست. بنابراین سعادتمندی بشری نیاز دارد که به اروتیک و عشق زمینی بشری جا و مکان مهم خویش را بدهد و از قدرت رادیکالش نترسد و یا باید بتوان به کمک این قدرت رادیکال و اغواگر به تغییر شرایط و رسوم غلط و تقدس گرا دست زد. بشرطی که همیشه بیاد داشته باشیم که سکس و عشق بشری همیشه تنانه و همزمان زبانمند و چندروایتی است و اینکه اسیر فانتسم و حالتی از آن نشویم. یعنی اسیر «فتیش» نشویم و یا سکس و عشق را تبدیل به فتیش و سنگ سیاه نکنیم و سنگ نشویم.

هرچه یک جامعه و فرهنگ قادر باشد از یکسو تن به این کامجوییهای تنانه و زمینی بدهد و از آنها نترسد و از طرف دیگر بپذیرد که سکس انسانی و عشق انسانی امری طبیعی نیست بلکه یک امر زبانمند و تمنامند است، آنگاه بهتر می تواند هم از ترسها و هراسهای اخلاقی خویش از سکس و اروتیک و از تنانگی بگذرد و هم از طرف دیگر پا به عرصه ی «هزار منظر اروتیک و سکس و عشق بگذارد» که مرتب می تواند از نو نوشته بشود و همیشه با رگه ها و حالات چندسودایی و یا امیبوالنت و دوسودایی و یا با حالات تراژیک/کمدی وارش می باشد. اما جامعه و فرهنگی که از یکسو از تنانگی و سکس و از شور زنانه بترسد و از سوی دیگر از تن دادن به حالت زبانمند و چندنحوی هر حالت و احساس بشری بترسد، ازین بترسد که تن به «هیچی محوری» هر حالت و شور بشری بدهد، انگاه اسیر یک فرهنگ و ذایقه ی اخلاقی و وسواسی هراسان از سکس و تنانگی و هراسان از زن و زنانگی می شود و از طرف دیگر خویش را محکوم به بی زبانی و دور باطل و محکوم به گرفتاری در وسواس نجابت و تقدس طلبی خشن می سازد. اینکه حال بشکل عارف خراباتی و در قالب جستجوی وحدت وجود با معشوق و ایده الش، در قالب جستجوی عشق افلاطونی و معنوی، در واقع بدنبال این «سکس و شور جنسی سرکوب شده ی» خویش بجوید. اینکه در شوق وصالی ناممکن و با لذتی درداور مرتب حسرت می خورد، از درد هجران و جدایی می نالد و نمی تواند عشق زمینی و با رگه های مختلفش را بچشد، یا به عشق چندلایه زمینی/الهی به شیوه ی خویش دست بیابد و در حینیکه ذایقه و زبانش هرچه بیشتر رند و زمینی می شود (آنگونه که شکل اولیه اش را در نزد عارف رند حافظ می بینیم و به این خاطر زبان و نگاهش چندنحوی و زمینی/معنوی و نظربازانه می شود). یا چنین جامعه و انسان هراسان از «تنانگی، زبانمندی و هیچی»، مجبور است از یکسو مرتب خویش و شورهایش را سرکوب بکند، تا به رستگاری دروغین برسد، و از طرف دیگر به شکل مستتر و در خفا بدنبال چشیدن شهوتهای خشن و بی مرزش می باشد و کلام و ذایقه و گفتارهایش دورویانه و افراطی/تفریطی بشود و خویش را به جنگ دایمی اخلاق/وسوسه مبتلا بسازد. بی انکه بفهمد که چرا میان آن اخلاق جبار و این شهوت جبار پیوند تنگاتنگ و متقابلی است و هر دو دو قطب یک دیسکورس و ذایقه هستند. همانطور که لکان در متن «کانت با ساد» به ما نشان می دهد. یا در فیلم «سگ کُشی» از بهرام بیضایی با آن روبرو می شویم. یا در تاریخ چهل و اندی ساله ی اخیر کشور و فرهنگ خویش می بینیم. ( در باب بحث سکس به مقالات متعدد من و از جمله این مقاله ی مهم به نام « روانکاوی سکس، یا آنچه در باره ی س ک س باید بدانیم» مراجعه بکنید و برای دیدن ترجمه ی من از متن لکان روی متن کانت با ساد کلیک بکنید.)

ازینرو بشکل دردناکی طبیعی و معمولی است که در چنین جامعه ایی هنر و بویژه هنر سینما حق این را نیابد که به چنین مباحث مهم انسانی بپردازد، بویژه وقتی که حتی زن بی حجاب حق حضور در خیابان را ندارد، چه برسد به آنکه اینگونه بی حجاب و در واقع با پوشش معمولی بر روی صحنه ی فیلم ظاهر بشود. یا اگر فیلمی بخواهد به موضوع سکس و اروتیک بپردازد، سریع زیر شمشیر داموکلس این اخلاق جبار و خشن و تمتع طلب قرار می گیرد و سرکوب می شود. یا در نتیجه ی این اختناق و در شرایط قحط الرجالی، آنگاه کسانی شروع به پرداختن استعاره وار و اشاره وار به این مباحث می کنند که اکثرا تحت تاثیر همان فرهنگ بشدت مذهبی/عارفانه هستند و در نهایت می خواهند به اهمیت معنویات و بدبودن سکس و اروتیک اشاره بکنند.

موضوع بحث این نقد نهایی «نقدهای سریالی سینمایی»، که از نقد آثار بیضایی شروع شد و تا نقد اثار ابراهیم گلستان و مانی حقیقی و سرانجام نقد آثار سینمایی کیارستمی ادامه یافت، دقیقا این است که حال برخی از معضلات و ثمرات فرهنگ و ساختار هراسان از سکس و تمنامندی بشری در عرصه ی سینمایی را نشان بدهد و اینکه از طرف دیگر تاثیر اختناق و سانسور بر رشد و ماندگاری چنین نظرات معضل داری چقدر بوده است. از آنرو این نقد نهایی در مورد محسن مخملباف و خانواده ی سینمایی اوست که بویژه به خاطر فیلمهایی چون «سکس و فلسفه» و یا «فریاد مورچه ها»، در کنار فیلمهای خوبش چون «سلام سینما»، «ناصرالدین شاه اکتور سینما» و یا «بای سیکل ران، معروف شده است. در حالیکه دقیقا این فیلمها نشان می دهد که چرا ذهن و نگاه سینمایی او بشدت سنتی و به حالت کاهنانه/عارفانه است. از طرف دیگر وقتی نقادان و تماشاچی برای چنین فیلمهای ضعیف و مضحکی هورا می کشد، آنگاه باید در واقع دید که تاثیر مخرب این فرهنگ ضد تنانگی و ضد زبانمندی و تمنامندی انسان ایرانی چقدر گسترده بوده و هست و چرا ذایقه ها و بدنها باید تغییر بکند و هر چه بیشتر دموکراسی در سیاست و متن و در بدنها جاری و نهادینه بشود تا به همراه آن نیز اندیشه و هنر قوی قادر به رشد و نمو باشد. نه آنکه فرهنگ و ذایقه ایی بیمار و هراسان از تنانگی و تمنامندی چنان ریشه بدواند که جامعه و فرهنگ دچار دور باطل جهنمی بگردد. فرهنگی هراسان از زندگی و تنانگی و تمنامندی که بقول صادق هدایت باعث تولید انسانهایی دورو می شود که «شبها خاک توسری می کنند و روزها جانماز آب می کشند» و یا وقتی با فروپاشی باورهای سنتی و مذهبی شان روبرو می شوند، هرچه بیشتر در روابط و در سکس و اروتیکشان خشن و دروغگو می شوند. زیرا خویش و دیگری را بسان ابژه ایی برای رفع شهوتی می پندارند که در واقع آن را بد و کثیف می پندارند و همزمان عاشق دلخسته ی چشیدن آن هستند. یا به همین شکل ساختارهای سیاسی و اخلاقی به اصطلاح معنویشان مرتب دچار دروغ و خشونت و بیرحمی بیشتر می شوند. چون عاشق حفظ قدرت خویش هستند و حاضرند برای لذت خویش دیگران و شهروندانش را قربانی بکنند. یا بی دلیل نیست که دقیقا در جوامعی مثل ما که هیچ وقت اجازه نداشته است، عشق جنسی و اروتیکی را بخوبی و براحتی بچشد، آنگاه «عشق» به ارزوی مشترک همگانی تبدیل می شود و طببعتا حال به شکل عشق افراطی و افلاطونی یا عرفانی شده و با تقدس به درد و زجر عشق ظهور می کند. چون انکه عشق و اروتیک بشری را چشیده باشد، کمتر علاقه ایی به چنین نگرشهای افلاطونی دارد و یا بیشتر به آنها می خندد. یا عجیب نیست که بویژه عشق اول بشری خیلی رمانتیک و افلاطونی است و تا زمانی که با سعادت زمینی و تنانه و رندانه ی عشق زمینی و رگه های مختلف تراژیک/کمدی وارش روبرو نشده باشد و آنها را نچشیده باشد.( به این خاطر زمانی در این جستار فیس بوکی به زبان طنز خواهان این قانون شدم که هرکسی قبل ازاینکه درایران سیاسی یا هنرمند بشود، خوب است که اول عشق و اروتیک بشری را چشیده باشد و ماجراجویی زنانه یا مردانه ی خویش را تجربه کرده باشد، تا کمتر دچار افراط و تفریط بشود و یا اسیر ارمانهای دروغین و تقدس گرای راست یا چپ نشود. )

جستارها و اپیزودهای کوتاه ذیل، و با طنزی روانکاوانه و چالشی، ازینرو به پدیده ی «مخملباف و خانواده اش» می پردازد و اینکه چرا ما در آنها و بویژه در اثار اینگونه ی محسن مخلمباف شاهد یک ساختار بشدت سنتی و عارفانه/کاهنانه هستیم و اینکه از طرف دیگر چرا او و سینمایشان دارای حالتی «ارشادگونه و سنتی» است. انگاه این ساختار محوری سینمای مخملباف و خانواده اش را در مصاحبه و نقدهایی نیز نمایان می سازم و اینکه چرا مشکل دیگر ما کمبود نقد و مصاحبه گر قوی است که حاضر به تولید سوالات قوی و بحث برانگیز باشد، به جای اینکه در پی بیان شیفتگی خویش به مخملباف ها باشد. لحن و منظر این جستارها به حالت طنزامیز و چالشی است و گاه مثل جستار اخر نقش سناریوی طنزامیز را می گیرد، وقتی می خواهد حالات شدید مازوخیستی در سخنان مخملباف را برملا بسازد و انگاه که مخملباف حتی روانشناس می شود و آبروی رشته ی ما را نیز می برد. این جستارها در شکل اولیه شان در طی چندسال گذشته در صحفه ی فیس بوکیم منتشر شده بودند که البته اینجا تکمیل و تصحیح شده اند و میان هر چهار جستار و اپیزود پیوندی تنگاتنگ و مهم وجود دارد که نشان می دهد چرا مخملباف وقتی به مباحثی چون عشق و اروتیک و غیره می پردازد، در حال ارشاد سنتی می باشد و در نهایت «گزاره های خنده دار مذهبی/عارفانه» را تکرار می کند و در نهایت «مُهمل بافی» می کند. اینکه چرا اینقدر نقادان ما کور و ناتوان از دیدن معضلات بزرگ و عمیق و سنتی فیلمهای مخملباف هستند و انگاه که بزبان طنز هرچه بیشتر عارف و کاهن مدرن می شود و می خواهد ما را به سوی عشق معنوی «ارشاد» بکند و نشان بدهد که چرا سکس عشق را خراب کرده است و همزمان تمامی حرکاتش و نوع بیان فیلمهایش اوج تشنگی روحی و جنسی یک انسان مذهبی و سنتی را برملا می سازد و با لایه های سادومازوخیستی آن که نمی خواهد برملا بشود.

آخرین تانگو در پاریس به روایت مخملباف! یا ارشاد جنسی به سبک سینمای مخملباف ها!

داریوش برادری، روانشناس/روان درمانگر، منتقد ادبی و سینمایی، پژوهشگر مباحث جنسی و جنسییتی

دوستان و خوانندگانی که با کارها و پژوهشهای من در طی این بیست و هشت سال اخیر به عنوان روانشناس و سپس روان درمانگر آشنا هستند، می دانند که در کنار بحث مدرنیت و رنسانس و مهاجرت، از جمله مباحث و پژوهشهای جنسی و جنسییتی از یکسو و از سوی دیگر نقد سینمایی و ادبی از مهمترین عرصه های کاری و نقادی من هستند و من مقالات فراوانی در این زمینه ها منتشر کرده ام. یا این بحثها را در جدیدترین شکل و منظر چندنحوی شان مطرح کرده ام تا خواننده ی ایرانی هرچه بیشتر با این مباحث مهم اشنا بشود. مباحثی که همزمان مهمترین « معضلات مشترک و گرهگاههای» ساختارهای سیاسی/اجتماعی/فرهنگی و فردی آنها و ما است و آنچه این ساختارها و دوران ما را به دور باطل و به سترونی محکوم کرده و می کند. اینکه ساختار سیاسی و اجتماعی و تحولات جمعی ما، مثل سرنوشت راوی بوف کور، در نهایت با قتل زنانگی و با سرکوب شور عشقی و جنسی خویش به «پیرمرد خنزرپنزری و با خنده ایی خشک و با یک میان تهی» عقیم و سترون تبدیل بشود و مرتب شکست و فاجعه اش را تکرار بکند. زیرا جرات پرداخت بهای مدرنیت و جرات تن دادن به تمنامندی زمینی و چندنحوی را ندارد، در حینی که در میل وصالش می سوزد و خودزنی یا دیگرزنی می کند. زیرا دقیقا هراس جامعه و ذایقه ی مذهبی/عارفانه ی ما از «تنانگی و از زبانمندی» و بنابراین از سوی دیگر از «هیچی و مرگ خدا» باعث شده است که نتوانند از خواب هزارساله خوب بیدار بشوند و به قدرت مدرن خویش دست بیابند و پوست اندازی بکنند. ازینرو دیدن این پدیده برای من بشخصه دردناک و خنده دار بوده است که دقیقا چنین نظرات کاهنانه/عارفانه در سینمایی چون سینمای مخملباف دیده نشده است و حتی نقادان خیال کرده اند که گویا او دارد حرفهای مدرن می زند. در حالیکه او و به دنبال او خانواده ی سینماییش در واقع مرتب در حال «ارشاد» هستند و آن هم ارشادی به شکل مذهبی/عارفانه و با لعاب مدرن. حتی در فیلمهای خوب او چون «سلام سینما» و یا «بای سیکل ران» و بویژه در «عروسی خوبان» می توان تاسف او از حس از دست رفتن معنویت و انسانیت یا ارزشهای دوران جنگ را مشاهده کرد و اینکه متوجه نبود که ارزشهای غلط دوران جنگ چرا باعث ادامه ی جنگی غلط و فاجعه بار شد. تاسفی که دقیقا به حالت تاسف مذهبی/عارفانه است و اساسا این نوع تفکر افراطی و میل دستیابی به معنویات و عشق پاک، میل رستگاری عارفانه یا مذهبی، همیشه یک سنگ و مانع بزرگ در مسیر تحقق مدرنیت در کشور ما بوده است و یا یک شعار محوری همین حکومت و حاکمانش از روز اول بوده و هست. اینکه بقول انها باید بر سگ نفس چیره شد و بدنبال عشقی نبود که بدنبال لذت تنانه و بدنبال رنگی باشد. چون عاقبت چنین عشقی همیشه ننگی است. در واقع فیلمهای باصطلاح مهم مخملباف چون «سکس و فلسفه» و یا «فریاد مورچه ها» چیزی جز این را در لباس لفافه و استعاره نمی خواهند بگویند و حتی فرزندانشان نیز در نهایت همین سینمای ارشادی را در کارهای خویش به گونه ایی متفاوت انجام می دهند و همه جا صحبت از دست رفتن معنویت و انسانیت می کنند. حتی اگر این وسط به حالت دفاع از حقوق زن و کودک و غیره نیز این خطر از دست دادن معنویت را مطرح می کنند و ما را ارشاد می کنند. موضوع اما لحن و اهنگ کلام «ارشادگونه» و بشدت سنتی ومضحکی است که «عمدتا» در آثار پدر و فرزندان موج می زند و باعث می شد که مخملبافی او در نهایت به زبان طنز به «مُحمل بافیهایی (مُهمل بافی)» منتهی بشود که حال چندنمونه اش را به شکل کوتاه و جستارگونه برایتان نمایان می سازم. همزمان بایستی اینجا به نقادان و مصاحبه گرانی خندید که شیفته وار به آنها می نگرند و شیفته وار با آنها مصاحبه می کنند و نشان می دهند که چرا وضعیت نقد و اندیشه ی ما اینقدر خراب است و این حکومت دایمی استبداد و اختناق و تاکید مداوم بر سرکوب تنانگی و زبانمندی بشری چه نتایج هولناکی به جا گذاشته است. ( در متن بجای واژه ی درست مُهمل بافی عدمتا از واژه ی مُحمل بافی سخن می اید تا بهتر به بحث بخورد وهم طنزش هجوگونه نشود. بویژه که منظور ما نفی کارهای خوب او و خانواده ی سینمایی او نیست. او نیز به شیوه ی خویش هنرمندی است. حتی اگر برای ذایقه ی ما هنرمند ضعیف و مرشد گونه ایی است.)

جستار اول: نگاهی به مصاحبه ایی از بی بی سی با محسن مخملباف و در مورد فیلم «سکس و فلسفه!

این مصاحبه ی «اپارات» بی بی سی با محسن مخملباف در مورد فیلم سکس و فلسفه و در مورد موضوع عشق و سکس و وفاداری در واقع بهترین تبلور مُحمل بافی جدید و قدیم آقای مخمل باف در مورد فیلم مضحکش «سکس و فلسفه» است که در واقع نه درباره ی سکس و نه درباره ی فلسفه است. زیرا این فیلم او تکرار پندها و هجویات روحی مذهبی و عارف و با جسمی ناتوان و هراسان از لمس کامجویی عشق و سکس ارگاستیک، چندلایه و ملتهب است!

برای کسانی که فیلم مضحک «سکس و فلسفه» و با رگه های شدید سنتی و مردسالارانه را ندیده اند، کافی است که به خلاصه ی فیلم از زبان خود مخملباف ها در سایتشان بنگریم:
«خلاصه داستان» از زبان سایت مخلمباف ها:

«مردی چهل ساله که تولد خود را به تنهایی جشن گرفته است، برای یافتن ریشه های تنهایی خود چهار معشوقه خود را به کلاس رقصی که خود معلم آن است دعوت می کند و با یادآوری خاطرات شکل گیری و فروپاشی چهار ماجرای عاشقانه ای که داشته است در می یابد که جهان معاصر هر چه سکسی تر شده است از عشق دورتر شده است.»

بنابراین موضوع فیلم این است که مردی چهل ساله چهار دوست دختر سابق، تو بخوان چهار زن سابق صیغه ایی یا عقدی سابقش را، به خانه دعوت کرده است، تا با دیدن آنها و یاداوری عشقهای چهارگانه اش، پی ببرد که در این زمین فانی عشق ممکن نیست و سکس جای عشق را گرفته است و جهان از عشق دورتر شده است. تمامی این گزاره ها و تصاویر در واقع سنتی و مذهبی/عارفانه است و همان مبارزه بر علیه سگ نفس است و اینکه بقول مولانا « عشق هایی که در پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود». یا عکسهای از فیلم «سکس و فلسفه» در این متن را مثلا با عکس بالا از فیلم «نیمفومانیک» و عکسهای دیگر در این متن و از صحنه های عشق و اروتیک بشری مقایسه بکنید، و وقتی در این تصاویر مدرن ما با بحث عشق و اروتیک مدرن، با رگه های سادومازوخیستی و یا با حالات اغواگرانه یا کمدی آن و یا با چالش عشق و قدرتش روبرو می شویم. خنده دارتر این است که حال مرد پدرسالار و عملا مذهبی/ خراباتی می خواهد به چهار دوست دختر یا به چهار زن سابقش درس رقص بدهد، و انها را از فلاکتهای مدرنشان نجات و شفا بدهد. یعنی می خواهد آنها را «ارشاد بکند» و البته ارشاد کردن را بایستی اینجا با معانی پنهان جنسی و سادیستی آن و همراه با عُقده خالی کردن فهمید. زیرا این فکر و خیال تنها می تواند به ذهن یک انسان گرفتار اخلاقی بی مرز/ شهوت بی مرز بزند که چهار معشوق سابقش را دعوت بکند و بخواهد به انها درس رقص بدهد و ارشادشان بکند که سکس مدرن باعث بدبختی انها و شکست عشقشان شده است و نه انکه او نیز مثلا به عنوان مرد ناتوان از عشق ورزی بوده است. می خواهد دوباره نمایندگی نجات و شفایشان را به عهده بگیرد و همزمان حرف دلش را نمی زند. زیرا او در واقع ته دلش می خواهد با این چهار زن عملا یک «اُرجی جنسی» داشته باشد و لی نمی تواند این را بیان بکند. زیرا بقول فروید در پشت هر خشکه مذهبی و اخلاقی نویروتیک یک منحرف جنسی و بی مرز نهفته است. اینکه «نویروز فیلم نگاتیو انحراف جنسی» است. ازینرو مرد فیلم حال می خواهد معشوقان سابقش را به رقص بگیرد و یا رقص یادشان بدهد. حتما هم مُدل «تانگو در پاریس» می خواهد ولی جرات ندارد بگوید. ازینرو می خواهد به رقصشان بگیرد. خنده دار این است که مخملباف در این مصاحبه این کار و موتیو گروتسک و احمقانه ی « تدریس رقص به معشوقان سابق» توسط مرد فیلمش یا توسط خودش را به معنای توجه به حقوق زن و در واقع نوعی بیان احترام و علاقه به جنس زن می بیند. مثل احمدی نژاد که در جواب اینکه چرا زنان حق رییس جمهور شدن در ایران ندارند، می گفت که خوب زبان تاج سر ما مردان هستند و نیازی به حقوق برابر یا رییس جمهور شدن ندارند. یعنی ببینید چگونه تا اعماق وجودش سنتی و عقب مانده و ضد جنس و سکس و یک عارف دشمن هوی نفس است و بعد می گوید فیلم مدرن ساخته ام. خداییش به عقل کدوم هنرمند مدرنی این تصویر و فکر خطور می کند که بخواهی به زنان سابقت حال درس رقص بدهی تا بفهمند که سکس خوب نیست و عشق را خراب می کند و اینکه در روی زمین عشق ممکن نیست و بهتر است به دنبال عشق افلاطونی و خراباتی باشی و خیال بکنی که خیلی حرف مدرن زده ایی. یعنی حماقت هم اینقدر و با این خودباوری که خیال می کند برتولوچی ایران بوده است و تانگو در پاریس به شکل ایرانی را افریده است. مشکل فقط محسن مخملباف هم نیست. کُل خانواده شان خیال می کنند که خیلی فیلم سازند در حالیکه خیلی بیشتر فیلمند و یک فیلم کسالت اور و مضحک بعد از دیگری می سازند و بجز چند فیلم خوب در مجموع که انهم رگه ی معنوی و ارشادگونه اش را دارد. به قول طنزی قدیمی دیگه فقط مونده که سگشون هم فیلمساز بشود. (طبیعتا مخملباف نیز میان این همه اثر تک و توک اثار خوبی چون«سلام سینما» داشته است. اما عمدتا کارهای معضل دار و با رگه های شدید سنتی و خودباوری احمقانه است.)

اما من که به شما قبلا گفته بودم که آقای محسن مخملباف در واقع «محسن مُحمل باف است»، بخصوص وقتی در مورد سکس و فلسفه و یا در مورد راز زندگی و هستی و هند و غیره در فیلم «فریاد مورچه ها» سخن می گوید. اینکه فیلم سکس و فلسفه در واقع چیزی جز یک تکرار ترسهای مذهبی و عارفانه از عشق زمینی و سکس زمینی در عین تشنگی بدنبال آنها بیش نیست. اینکه محسن مخمل باف در حین تولید فیلم سکس و فلسفه در حال خودارضایی روحی یک روح مذهبی و عرفانی است و اینکه در نهایت می خواهد بگوید این است که ببینید عشق در این دنیای مدرن هرچه بیشتر از دست رفته است. اینکه عشق کنونی برای سرپوشیدن بر تنهایی است و اینکه سکس با عشق نمی خورد. سکس عشق را می کُشد و باید بدنبال عشق افلاطونی به شکلی جدید و پارساگونه بود.

حال در این گفتگوی جدید یا آخرینش با آقای صلح جو در برنامه ی «آپارات»، در سال ۰۶.۰۷.۲۰۲۰ و در لینک بالا، در باب این فیلمش به تکرار همین حرفها به شکل جدیدی می پردازد و می خواهد جوابی به سوالات مجری برنامه در مورد عشق و نسبت میان عشق و رابطه ی جنسی و بحث وفاداری بدهد. خنده دار این است که مخملباف می گوید که من با این فیلم می خواستم نه تنها معضل عشق در ایران بلکه معضل عشق مدرن را بگویم و خنده دارتر اینکه مجری برنامه آقای حسن صلح جو با خنده و پشت گرمیش این گنده گوییهای جهان سومی را تایید می کند و پشتیبانی می کند. این می شود کمدی انسانی از نوع ایرانیش. یعنی ببینید طرف چه هاله ی نوری بدور خودش می بیند که حال می خواهد برای ما حتی عشق مدرن را نیز نقد و بررسی بکند. ایشان می خواهد همزمان « رولاند بارت ما، لکان ما و یا تروفو و هیچکاک و برتولوچی» ما بشود و البته با زیرمتن مذهبی و عارفانه و ضد سکس و عشق زمینیش. یعنی «تانگو در پاریس» برتولوچی قرار بوده است توسط محسن مخملباف و مُحمل باف به شکلی نو در فیلمش «سکس و فلسفه» بوجود بیاید تا معضل سکس و عشق مدرن را نشان بدهد. یا معضل اساسی عشق را نمایان بسازد که از جمله در «ورتیگو» هیچکاک نمایان می شود و وقتی می بینیم که هر عشقی فقط «رونوشتی از رونوشتی» است. طبیعتا مُحمل باف ما اصلا از این مسایل چیزی نمی فهمد و به گروه خونیش این حرفها نمی خورد و با شنیدن این حرفها از ترس جن به بسم الله پناه می برد، اما در جامعه ایی که توسط اختناق دچار قحط الرجال و کوتوله شده است و بقول فروغ « در این سرزمین قدکوتاهان معیارهای سنجش بر مدار صفر حرکت می کند»، آنگاه در میان قدکوتوله ها و کورهای دیگر هراسان از سکس و عشق، حال اقای مخمل باف می شود، قهرمان جسور و قدبلند انها. اینکه کورهایی می گویند که یک چشم پادشاهست و نمی بینند که اینجا کوری عصاکش کور دیگر است. اینکه برای آنها فیلمش جسورانه است، چون در تیتر فیلمش اسم سکس را اورده است. می گویند ببینید که چقدر جنجالی و تابوشکن کار کرده است. برایش دست بزنید و نمی بینند که انها با این تشویقشان فقط نشان می دهند که چقدر قدکوتاه و مضحکند و بُت شان از آنها حتی مضحکتر و قدکوتاهتر است. یعنی این کمدی الهی از نوع ایرانی است. اما در عمل این بادکنک خودشیفتگانه ی او با اولین خنده و نقد می ترکد و اصل سنتی اش برملا می شود. البته اگر مجری برنامه حاضر بود که این سوتیهای او را در مصاحبه ی اخر فیلم ببیند و به آن بپردازد و یکی از «گزاره های خنده دارش در مورد سکس و عشق و تنهایی» را به سوال بکشد و بازش بکند تا بویش هرچه بیشتر بلند بشود. بشرطی که آقای حسن صلح جو بشخصه قادر به تولید چنین منظر و سوالاتی می بود و اینکه ببین چی داری می گویی، اینقدر حرف چرت تحویل من و ملت ندهید. فکر کردید ملت خرند. اما او در عوض مرتب تاییدش می کند و بساط چاکرتم، قربانت و زیر بغل یکدیگر هندوانه گذاشتن راه می افتد. حال با «کمدی انسانی» به شکل ایرانی و خنزرپنزریش روبروبیم.

مثل وقتی که اقای مخملباف می گوید: «عشق مدرن یا جدید دچار تنهایی، سکس و گرفتاری است، مثل عشقهای گرفتار چهار زن در فیلم». و از یاد می برد که عشق سنتی شرقی یا ایرانی که وضعش خیلی بدتر بوده و هست و مالامال از خشونت و سرکوب جنسی و جنسیتی بوده و هست و به این خاطر افراد این جامعه اینقدر معضل عشقی و جنسی دارند و از طرف دیگر میل به دیکتاتور دارند تا به کمک او امیال خشن جنسی شان را حال به شکل اخلاق بی مرز و جبار و پوشیده ارضا بکنند و عاشق خدایی هیز هستند که به همه جا سرک می کشد و عاشق شلاق زدن و کامجویی سادومازوخیستی و ارشادگونه است. مخملباف هم اینجا در حال «مخملبافی است» و در واقع می خواهد به زبان بیزبانی بگوید که بهتر است به آن عشق افلاطونی و رستگار قدیمی برگردید که موضوعش سکس و این چیزهای دردسراور نبود. اینکه در لابلای حرفهایش نمایان می شود که ما در نهایت با آخوندی سراغ داریم که می خواهد در مورد سکس و عشق مدرن حرف بزند و اینکه چرا شکست می خورد و همزمان در همین تاکید مداومش بر سکس و شکست سکس نشان می دهد که چرا این موضوع برایش اینقدر مهم و محوری است و چرا «توضیح المسایل ها» اینقدر به سکس می پردازند و می خواهند او را تحت کنترل بگیرند. اینکه مخلمباف و فیلمش در واقع عارفی مثل داستان «شیخ صنعان و دختر ترسا» به شیوه ی جدید است و مثل همه عارفان و رساله های مذهبی در مورد سکس و عشق، در واقع گرفتار حالات شهوانی و تشنگی خویش است. بنابراین مخمل باف در حین محمل بافی در این مصاحبه از طرف دیگر از تشنگیهای قدیمی روح سنتی با لعابی مدرن سخن می گوید:« اینکه باید بدنبال احساس و اعتماد و عشق بود و بنابراین در عشق نباید به دنبال وفاداری بود». چیزی که روی دیگرش در یک جامعه ی سنتی همین است که مردی چهار زن عقدی و چهل زن صیغه داشته باشد. چون باید برای فهمیدن «حقیقت سخن و ادعاهای » مخمل باف، او رادر اکشن و عمل دید ، آنگاه که مثلا زنش به او بگوید که راستی می دانی موضوع عشق وفاداری نیست و من حالا کنار تو یک معشوق دیگر هم دارم، ناراحت که نمی شی؟ رگ غیرتت که بیرون نمی زند؟ تا ببینید که چه رخ می دهد. یعنی همه می دانید که چه خونی به پا می شود، مثل حادثه ی آن ادم مذهبی «محمدعلی نجفی و همسر جوانش «میترا استاد» که در حمام بقول خودش اشتباهی با هفت تیری و تیری اشتباهی کشته شده بود. هفت تیری که اصلا نمی دانست چرا با خودش انجا بُرده است و خیال می کرد تیر مشقی در او هست. بعد هم ازاد شد و از او بخاطر ضربات روحی وارد شده به او معذرت خواهی شد و اینکه چرا نگذاشت قانون حساب آن زن باصطلاح خاطی را برسد و خودش را آزرده خاطر کرد. بعد هم دوستان اصلاح طلبش در داخل و خارج مقتول را «پرستو» نامیدند و قتل را تطهیر کردند. انگار چه پرستو بود یا نبود، فرقی در این موضوع می گذارد که این ادم خشن و مذهبی زنش را به قتل رسانده است و اینکه اینجا یک جنایت ناموسی رخ داده است و همزمان بر آن سرپوش گذاشته می شود. یا خنده دار این بود که حتی هر مفنگی سلطنت طلب یا از اپوزیسیون افراطی و اصلاح طلب در خارج کشور که زمانی زیرابی هایش با مراجعه کنندگان زنی در برنامه های تلویزیونیش لو رفته بود، حال ادعا می کرد که دیدید نجفی هم مثل من قربانی پرستوها شد و احساس همدردی می کرد. این جنایت رخ داده وسپس سرپوش گذاشتن بر آن و تلاش همگانی برای پوشاندن جنایت و روشدن فجایع پشت پرده، جایی است که معضلات مهم و هولناک این جامعه ی عاشق عشق و معنویات برملا می شود و تازه اینها می خواهند به عشق مدرن درس تازه بدهند. یا مثل احمدی نژاد به امریکا درس اقتصاد بدهند. یا مثل مخملباف به هنرمندان بزرگ مدرن چون برتولوچی و فون تریرو بقیه درس فلسفه و سینمای عشق و اروتیک بدهند. خوب ایا این حکایت قورباغه ایی نیست که می خواست گاو بشود و انقدر خودش را باد کرد تا ترکید. ایا ترکیدن مداوم این فضای معنویات وعشق ایرانی و برملا شدن خشونتهای پنهان و آشکارش نباید به ما سرانجام نشان بدهد که بایستی با معضل و دروغمان روبرو بشویم و قبل از اینکه بار دیگر حرفهای مضحک و خنده داری مثل مخمل باف و یا این مصاحبه بزنیم و کاری بکنیم که ادمهای دانا از خنده غش و ریسه بروند. چون بار دیگر مخمل بافها با مخمل بافیهایشان راز و اصلشان را ترکانده اند و برملا ساخته اند.

خنده ام از اعتماد بنفس مخمل باف می گیرد که می گوید این فیلم یک فیلم مدرن است. اینکه به عمد اسم فیلمش را سکس و فلسفه گذاشته است و خیال می کند خیلی سنت شکنی کرده است. نمی فهمد که چرا نگاه او به سکس دقیقا ضد سکس و نگاهش به عشق مدرن ضد عشق مدرن است. زیرا سکس بشخصه مالامال از تمنامندی و بازیهای جنسیتی و متقابل است. اینکه سکس بشخصه تمنامند و بحران زاست. فقط در جامعه ی سنتی چون به زنان اجازه ی بروز نظراتشون را نمی دهند، معضلات عشق و سکس انجا خودش را کمتر نمایان می سازد و یا بشکل بدتر نمایان می سازد، در وفاداریها و قربانی شدنهای سادومازوخیستی نمایان می شود. اینکه محسن مخمل باف نمی فهمد اصولا عشق بدون سکس و حس تنهایی و دلهره ممکن نیست و عشق، سکس و تنهایی ضد یکدیگر نیستند بلکه لازم و ملزوم یکدیگرند و در چالش و دیالوگ دایمی با یکدیگر هستند. تا بتوان مرتب تاویلهای نو از آنها بوجود اورد و بر بستر برابری متقابل جنسی و جنسیتی مدرن و با قبول تمنامندی و کمبود هر مفهوم مدرن و انسانی چون سکس و عشق یا تنهایی.

اینکه محسن مخمل باف با فیلمش و با این حرفها نشان می دهد، لو می دهد که نه از سکس چیزی می فهمد و نه از عشق و بویژه هیچ چیزی از فلسفه نمی فهمد، چه برسد که بخواهد از فلسفه ی عشق و سکس چیزی بفهمد. آنجا دیگر حکایت «قوزبالاقوز» است. اما بخاطر شرایط احمقانه و گروتسک جامعه ی ما انگاه فیلم ساز چنین مباحث مهمی می شود. اینکه نمی فهمد که فیلمش حتی نسبت به اثار مشابه ایرانی در مورد عشق و غیره چون فیلمهای خوب «کُپی برابر اصل» از کیارستمی و یا فیلم ایرانی/فرانسوی «گذشته» از اصغر فرهادی اصلا قابل مقایسه با آنها نیست، چه برسد که بخواهد با فیلمهای مهم و مدرن در مورد عشق یا سکس از هیچکاک و تروفو و برتولوچی و دیگران بپردازد. در این مقایسه آنگاه چیزی مسخره و گروتسک و اخلاقی و سنتی بیش نیست. اما مشکل این برنامه این هست که گویی نه مخمل باف چیزی از این موضوعات می فهمد و نه مُجری برنامه و هر دو گل می گویند و گل می شنوند. راستی تماشاچیانشان نیز همینگونه اند؟ زیرا آنگاه بایستی فاتحه ی آپارات و فیلم ایرانی را که خواند. اما خوشبختانه اینطور نیست و من تنها کسی نیستم که به چنین مُحمل بافیهایی می خندم و درباره اش با طنز چیزی می نویسم و او را جدی نمی گیرم. دورانشان رو به پایان هست و سطح انتظار همگانی از فیلم و نقد و مصاحبه ی فیلم در حال بالا رفتن است.

اینکه به زبان طنز باید پرسید که ایا واقعا آقای مخملباف یکبار هم مزه ی سکس و عشق مدرن را چشیده است. زیرا اگر به این حرفهایش به عنوان شاهد اکتفا بکنی، باید بگویی که نه و به این خاطراینگونه خودباورانه جوک می گوید. زیرا اگر چشیده بودی که چنین مُحملهایی نمی بافتی و اینقدر خودباور نمی بودی؟ اما به زبان طنز بایستی گفت که مشکل خودش به تنهایی نیست، بلکه مشکل این جماعت بدورش هستند. زیرا وقتی دعوتت می کنند و اینطوری زیر بغلت هندوانه می گذارند، خوب آنگاه چه انتظاری می شود داشت. زیرا اینجا «کوری عصاکش کور دیگر است.» اما یادت نرود که بقول لکان «نامه ات به دستت می رسد» و مجبور می شوی با کوری و حقارتت در این مباحث روبرو بشوی، چه در متن و چه در زندگی واقعی. دلیل می خواهی، فیلمت را ببین و سخنانت در این مباحث را بشنو. از این حکم فراری ممکن نیست. زیرا چاه کن همیشه ته چاه می ماند.

اینکه به زبان طنز می خواهم به آقای مخمل باف خودشیفته کاهن/عارف و طرفدارانش بگویم که اگر خیالی می کنی چیزی از این مباحث می فهمی، بیا یک بار این مقاله ی قدیمی مرا در مورد «روانکاوی سکس» را بخوان و اگر تا اخرش خوندی و در نرفتی یا از ترس جن به بسم الله پناه نبردی، آنگاه بیا بگو که اصلا چی فهمیدی. چون اونموقع خودت به مُحمل بافیهایت می خندی و به گنده گویهایت که گویا می خواستی فیلمی مدرن درباره ی معضل عشق و سکس مدرن بنویسی و در باب فلسفه ی عشق و سکس. تا شاید ببینی که تمام مدت در حال مُحمل بافی و خودارضایی روحی یک تن و روح تشنه و ناتوان ار وصال و عشق و سکس زمینی و با دلهره ها و حالات تراژیک/کمدی و جذابش هستی. اینکه حرفهایت بقول هدایت از درون یک «میان تهی می اید و خنده ی خشکی دارد و خنزرپنزری است.»

جستار و اپیزود دوم:

تفاوت کاماسوترای هندی و اروتیک مدرن و معضل فیلم «فریاد مورچه ها» از مخلمباف! یا چرا این مورچه ها فریادشان مالامال از استیصال و خشونت یک سکس سرکوب شده است. میل سکسی سرکوب شده که به حالات عرفانی تلطیف یافته است و با این حال هیز و تشنه است!

بزرگترین چیزی که کل شرق در عرصه ی اروتیک و سکس قادر به ارائه بوده است، «کاماسوترای هندی» است و با اینحال این کاماسوترا با تمامی زیبایی و جسارتش در برابر جهان وسیع سکس و اروتیک مدرن چون کوتوله ایی و یک نوع بازی بچگانه بیش نیست. ایران که اصولا بخاطر گرفتاریش در جنگ خیر/شر حرفی در این زمینه نداشته است و اگر یک نفر چون «عبید زاکانی» را نداشتیم و یا کامجویی لای لفافه ی حافظ و غیره را نداشتیم که باید کاملا خجالت می کشیدیم در این زمینه ها حرفی از گذشته مان و شواهد تاریخیمان بگوییم. زیرا فرهنگ ایرانی در بخش عمده ایی فرهنگ ضد جسم و اروتیک تا کنون بوده است. یک فرهنگ کاهنانه و عارفانه عمدتا ضد اروتیکی که همزمان بدنبالش له له می زند و از طرف دیگر جسم و جان و روابطش دایما در دور باطل و جهنمی جنگ اخلاق/وسوسه قرار دارد. حکایتش حکایت «شیخ ضنعان و دختر ترساست» و از طرف حکایت سرکوب مداوم خویش و قتل بخشی از خویش است تا به رستگاری مذهبی و وسواسی دست بیابد و به بهایش از یک سو سترون و عقیم می شود و از طرف دیگر دچار دور باطل جنگ «وسواس/نجسی» می شود. مرتب خودش را از افکار جنسی پاک می کند و همینکه سوراخی در راه می بیند و یا زنی چادری و یا با روسری می بیند، مجبور می شود به خانه برگردد و دوباره غسل بگیرد و یا مرتب اغوا و تنانگی و زنان را سرکوب بکند تا با دروغ و تشنگی خویش روبرو نشود. ازینرو نیز وقتی سرانجام سد می شکند و قرار است در فرهنگ و سینمای حاکم نیز نمادی از این اروتیک و مباحثش نمایان شود، انگاه ما چه می بینیم؟ فیلم «سکس و فلسفه» ی مخمل باف که در واقع همان «شیخ صنعان و دختر ترسا» با یک لعاب مدرن است. یا در فیلم «فریاد مورچه ها» از مخملباف که تکرار همین ترس عمیق از سکس و اروتیک و عشق زمینی و میل بازگشت به یک ارامش عارفانه و این بار از نوع هندی است. و وقتی جامعه ایی برای چنین فیلمهایی به سان یک فیلم باز و اروتیکی یا دیدار با سکس هورا می کشد، انگاه در مورد چنین جامعه ایی چه می توان گفت؟ اینکه اینجا هنوز «مُحمل بافی» و خیالبافی ترسویانه بر دیدار با اروتیک و سکس ارجحیت دارد وگرنه چطور می توان یک کم سکس و اروتیک مدرن را تجربه کرده باشی و با دیدن این فیلمها از خنده غش نکنی و دلریسه نروی. نبینی که اینجا مثل این است که پدر روحانی کاتولیک بخواهد روشنگری جنسی بکند و از سکس و اروتیک سخن بگوید.

یعنی اگر به بحث اول مطلب بازگردیم و اینکه چرا حتی کاماسوترای هندی جلوتر نرفت و شما در شرق بجز ژاپن کمتر سینمایی یا ادبیاتی می بینید که قادر به ورود به این صحنه ی سکس و اروتیک مدرن شده باشد، انگاه جواب این است که سکس و اروتیک پیوند تنگاتنگ از یکسو با مرگ و ناکامی دارد. از سوی دیگر این سکس و اروتیک در اوج کامجویی همیشه بحران زا و در معرض شکست است. در چنین سناریو و صحنه ایی از سکس و اروتیک است که انگاه هزار شکل اروتیک مدرن یا پسامدرن و فیگورهایش چون ساد و مازوخ و ساحت تراژیک/کمدی وار سکس و کامجویی اروتیکی بشری و سوء تفامهای اجباریش با « امدنهایش، نیامدنهایش یا همزمان نیامدنهایش»و غیره زاییده می شوند و می توانند بشوند، زیرا با ورود به چنین صحنه ایی می فهمی که «اینجا هر امدنی به معنای نیامدنی هم هست و بالعکس»، نه انکه بخواهی از سکس بترسی، یا بخواهی حال خیال بکنی با سکس کردن حتما مشکلاتت همه حل می شود و به ارامش ابدی یا وحدت وجود با دیگری چون یوگای جنسی و تانترا دست می یابی. زیرا سکس و اروتیک اساسا معضل زا و مازادافرین است، بحران افرین است و قدرت و کامجوییش نیز ناشی از این بحران افرینی و معضل افرینی اوست و اینکه مرتب رنگها و حالات نو می جوید و به یک کاماسوترا و غیره پایبند نمی ماند. اینکه بقول لکان در سکس و اروتیک هر کاری بکنی «باز دوتا یکی نمی شوند» و بر پایه چنین شکستی و در پیوند تنگاتنگ با مرگ اما کامجویی و اغوای بزرگ سکس و اروتیک نهفته است. اما حالا خداییش آیا این حرفها به گروه خونی مخملباف و غیره می خورد و انها ایا اصلا در این فضای نوین کامجویانه و اکسسیو اروتیک مدرن می توانند نفس بکشند که میروند در این باره فیلم می سازند. قحط الرجال بود؟ یا حکایت سیب سرخ و ادم چلاق است؟ (عکسی از فیلم نیمفومانیک)

زیرا همانطور که در نقد قدیمیم بنام «روان کاوی فیلم فریاد مورچه ها» مطرح کرده ام، در فیلم «فریاد مورچه‌ها» ساخته ی محسن مخملباف، در واقع سه عرصه و سه بحث در یکدیگر تنیده می‌شوند و به تصویر کشیده می‌شوند. این سه موضوع، از یک طرف رابطه میان زن و مرد، از طرف دیگر جستجوی به دنبال «انسان کامل» و از طرف سوم موضوع نگاه کارگردان و دو بازی‌گر به هند و تناقضات این جامعه هستند. اما در هر سه عرصه فیلم دچار ترسها و معضلات و امیال جنسی پنهان یک نگاه کاهنانه/عارفانه است.

مشکل فیلم مخملباف و کارگردان فیلم‌هایی خوب چون «ناصرالدین شاه آکتور سینما» از این‌جا شروع می‌شود که ناتوان از نگریستن عمیق به عمق معضلاتی است که مطرح می‌کند و همزمان معضلات سنتی نگاه و ذایقه اش به مباحث جنسی و عشقی و به روابط زنانه/مردانه یا عشقی را نمایان می سازد. از این رو این فیلم نیز مانند فیلم «سکس و فلسفه» دچار یک چندپارگی درونی و نمایان‌گر گرفتاری فیلم و گرفتاری کارگردان فیلم در یک بحران عمیق مدرنیت/سنت و ناتوان از عبور از چندپارگی به چندلایگی و به خلاقیت چندلایه مدرن خویش است؛ با آن که فیلم «فریاد مورچه‌ها» از بسیاری جهات قوی‌تر از فیلم «سکس و فلسفه» است.
کافی است که دو فیلم مخملباف «سکس و فلسفه» و «فریاد مورچه‌ها» را با فیلم‌های کارگردانان مدرنی چون برتولوچی و دو فیلمش « آخرین تانگو در پاریس» و « آسمان بالای صحرا» و یا سه فیلم «آبی، سفید، سرخ» کیشلوفسکی مقایسه کرد تا به عمق بحران مخملباف و ناتوانی‌اش از پوست‌اندازی نهایی و دگردیسی به یک کارگردان مدرن و با نگاهی چندلایه را درک کرد.

حتی با قبول نبود امکانات مساوی و حق امتیاز جهان سومی بودن، باز هم فاصله میان مخلمباف با این هنرمندان مدرن، در نگاه به بحران عشق مدرن و یا بحران وجودی و عشقی انسان، از زمین تا آسمان است.

پانویس: برای اطلاعات دقیقتر و با جزییاتی از فیلم از این موضوع، لطفا به این نقد قدیمی من بر این فیلم با تیتر «روانکاوی فیلم فریاد مورچگان» مراجعه بکنید. البته انزمان سعی کردم با لحن دوستانه تری این مباحث را در مورد شکست و خنده داری این فیلم مطرح بکنم و به شیوه ایی که در سایتهای خارج از کشور مثل زمانه اجازه انتشار بگیرد. زیرا اینجا نیز «گفتمانی» وجود دارد، مثل همه جای دنیا و مثل ایران. حتی اگر خوشبختانه از ایران بازتر است. اما بدون گفتمان حاکم به شیوه ی ایرانی و بدون سانسورمباحث چالشی و انتقادی و بدون روابط خویشاوندی ایرانی نیست و اینکه از نقد قوی و چالش برانگیز بترسند.

جستار و اپیزود سوم! وقتی در فضای اختناق و قطح الرجال خانواده ی مخملباف نماینده ی سینمای ایران می شود!

استاتوسی طنزامیز به مناسبت بزرگداشت خانواده ی مخلمباف با هجده فیلم در جشنواره لاروشل فرانسه در سال ۲۰۱۵

فقط همین مونده است که سگ خانواده ی مخملباف هم فیلمساز بشود، یا او نیز به روایت «نظم و سنت فیلسمازی خانواده ی مخملباف» ابتدا با یک فیلم در مورد پشت پرده فیلم بچه آخر مخمل باف یعنی میثم مخملباف بسازد که بشخصه با فیلمی در مورد پشت پرده فیلم تخته سیاه سمیرا مخمل باف شروع به فیلمبرداری می کند. سمیرایی یا حنایی که آنها نیز با شروع ساختن فیلمی از پشت پرده ی خواهر یا پدر شروع به فیلم سازی کرده اند. زیرا این سنت خانوادگی مخملباف است.

یعنی این را می گویند انتقال تجربه و سنت هنری به شکل ایرانی و به شکل تکراری کم مایه. زیرا حاصلش این است که از کل فیلمهای خانواده مخملباف حداکثر دو سه تایش خوب است و بقیه «مُحمل بافی» یا چرک نویسی هستند و در کنارش هم خوب سوتیهای بزرگی وجود دارد، مثل وقتی که مخملباف می خواهد مارکیز ساد یا برتولوچی بشو،د انهم به مدل ایرانی و فیلم «سکس و فلسفه» را می سازد. چون شاید اسم «فلسفه در اتاق خواب» ساد به گوشش خورده یا نخورده باشد. جایی که ما شاهد همان نگاه زُهدگرایی هستیم و تکرار نوین داستان «شیخ صنعان و دختر ترسا»، یا مرد چهارزنه یا چهار معشوقه ایی که اخرش هم به این میرسد که سکس شفا نمی بخشد و فکر روح باش. ( با انکه این مرد دوباره روحمند و معنوی شده مطمئنا در خیالش در حال زنگ زدن به معشوق پنجمی و در اینده است. چیزی که مخملباف چون با خودش صادق نیست، نمی تواند در اثر کسالت اورش وارد بکند تا اثرش لااقل کمی تراژیک/ کمدی وار بشود. چون این کارها جسارت هنری و فردی می خواهد) . یا چون گروه خونی مخملباف به این بحثها و مباحث نمی خورد. یا شاید خیال کرده بود برتولوچی ایران است و دارد فیلم «اخرین تانگو در ایران یا در قم» را می سازد. تازه چون دوتا منتقد درست و حسابی در این مملکت نبود که بهش بخندند و ضعف فیلمش را چه در محتوا و چه در فرم نشان بدهند و یا چون کسی به حرف این دو تا منتقد خوب هم گوش نمی داد، آخرش این شد که تازه به خودش بیشتر باورش بشود و فیلش یاد هندوستان بکند و این بار یک افتضاح شاعرانه بوجود بیاورد که همان فیلم «خانه مورچه های» اوست و در واقع حکایت بازگشت عارف و کاهن به خانه اش همراه با صحنه هایی کارت پستالی است. خوب وقتی در کشوری نمی گذارند نقد خوب رشد بکند و یا قدرتهای سینمایی خوب رشد بکنند، انموقع این می شود که کل یک خانواده باورشون می شود که فیلمسازند. چون فیلمی از روی دستهای یکدیگر درست کرده اند. فیلمهایی که یک دهه بعد حتی اسمشون را هم کسی نخواهد دانست و یا برای جوک ازشون نام می برند و اینکه چطور می شود دچار «وهم خانوادگی» شد و خیال کرد مخمل اباد هم شهری است. بدبختی بزرگتر این است که به عنوان نماینده فیلم ایران به این جشنواره ها فرستاده می شوند تا بقیه جهان بگویند دیدید ایرانیهای عقب مانده و سنتی نیز می توانند با تک ماده مدرک فیلمسازی بگیرند. یا بگویند خوب جهان سومیند دیگه و نباید ازشون انتظار زیادی داشت. مهم اما شنیدن پیام خانواده ی مخملباف و محسن مخملباف در «سنت فیلمسازی خانوادگیشان» است که می گوید می خواهی خراب هم بکنی، خانوادگی خراب کن چون خانواده و سنت اصل است و از همه مهمتر اینکه «پدر بایستی به هر قیمتی زنده بماند و در فرزندان تکرار بشود». در حالیکه سنت مدرن و قدرت سینمای مدرن ازینجا ناشی می شود که مثل لکان می گوید «پدر خوب، پدر مُرده است». این خبر اما به گوش خانواده ی مخملباف نرسیده است و بناچار مُحمل بافی زیاد می کنند.

نگاهی میان اپیزودی به فیلم مستند «بابا فیلم دارد» از حسن صلج جو، درباره ی خانواده ی مخملباف!

بزبان طنز شانس اوردیم سگ خانواده ی مخملباف روحیه ی سگیشو حفظ کرد و سگ ماند وگرنه یک فیلمساز دیگر هم از خانواده ی مخملباف بیرون می امد و حتما فیلمی کارت پستالی و شاعرانه در مورد زندگی سگی می ساخت یا مثلا سگ و فلسفه. یعنی می توان با حفظ احترام به زحمتهای این خانواده ی هنرمند، این سوال را مطرح کرد که چقدر در یک خانه حکومت پدر وجود دارد که همه می خواهند فیلمساز بشوند و وحدت کلام وجود دارد. فیلم مستند « بابا فیلم دارد» از حسن صلح جوی گرامی را تا نصف نگاه کردم. طبق معمول کار صلح جو ،فیلمبرداری خوب و روایت خوب است. فقط چون این روایت برای من همزمان سوال و درهای دیگر باز نمی کرد، چشم اندازهای انتقادی را به این خانواده و فیلمسازی را، و انگار می خواهد روایت مخملباف و خانواده اش را بیان بکند و نه روایت دوربین و حسن صلح جو را، پس از مدت کوتاهی از دیدنش خسته شدم. یعنی مثلا همان بخش اول که محسن مخملباف از فرزندانش به شیوه ی شاعرانه خویش سوال می کند که « قول می دهی ..» و انها می گویند « قول می دهم…». می پرسد «قول می دهی تنها نمونی یا تشنه نمونه» و آنها باید جواب بدهند قول می دهم و در حینیکه میکروفون مثل عکس ذیل چون «شمشیر داموکلس» بالای سر آنهاست و زیر نظر نگاه پدر و دیگری بزرگ و امام راحل خانواده ی مخملباف قرار دانرند. همانجا بایستی نگاه دوربین لااقل سوالی را، یا سوالات و احساسات دیگری را بیان بکند که در بینندگان احتمالا بوجود می اید و آن مثلا این است که چی. یعنی چی قول می دهی؟ این رابطه ی پدر/فرزند و گفتگوی انها در باب مباحث هنری و با علاقه/انتقاد دوطرفه است و یا رابطه ی مرید/مرادی و همراه با حکم و ارعاب و ارشاد عاشقانه و تحکم امیز؟

اینکه حسن صلح جو به فکر نمی افتد یک لحظه این حالت اجبارگونه پرسیدن و قول گرفتن توسط پدر و اطاعت کورکورانه فرزندان را زیر سوال ببرد و یا لااقل مکثی تعلیق امیز و سوال برانگیز ایجاد بکند، اگر بشخصه جرات خندیدن به این صحنه ی تحکم امیز و ارباب/بنده ایی را ندارد. اینکه جرات نمی کند با نگاه دوربین سوال ایجاد بکند که این گزاره ی «قول می دهی» چه نکات و تمناهای دیگری را در خودش احتمالا دارد. یا چه دیسکورسها و مباحث فرهنگی و اجتماعی و خانوادگی را در ذهن تماشاچی تداعی معانی و زنده می کند؟ آیا این بیاد اوردن قول دادنها و امضاکردنها هولناک و ترسناک و یا زیباست؟ ما را به یاد چه تصاویر دیگر فرهنگی و غیره خویش می اندازد؟ ایا واقعا فقط شاعرانه است یا همزمان جبارانه؟. بعد هم که تمام فیلم را نگاه کردم، دیدم همین راه را تا به آخر رفته است.. انتظار بیشتری از آقای صلح جو داشتم. شما اما نگاه بکنید و نظرتان را برایم بگویید. زیرا می دانم که اگر در زمان مخملباف اجازه به فیلمسازان بسیار دیگری می دادند، نه او اینگونه مطرح می شد و نه احتمالا همه فرزندانش به سمت سینما کشیده می شدند و از همه مهمتر اینکه فیلمهایش در این رقابت سالم قویتر می شد و فقط محدود به چند فیلم اندک قوی نمی شد. در دوران قحط الرجال و جلوگیری از کثرتها، اما خوب یک جوری باید صحنه پُر شود، مثلا اینکه کل خانواده فیلمساز شود. این سوالات و چشم اندازهای رادیکالی است که جایش در همان بخش اول فیلم خوب حسن صلحجو خالیست. اینکه چرا این فیلمبرداری و مونتاژ خوب نمی تواند، در عین علاقه به مخملباف و خانواده اش، فیلم را به محل تایید روایت در نهایت خودشیفتگانه مخملباف و خانواده اش تبدیل نکند، بلکه پدیده ی «مخملباف و خانواده اش» را به تپیدن و التهاب و بازشدن درهای مختلف فردی، اجتماعی، سینمایی و غیره بر روی این پدیده بگشاید. تا بتوانیم هم از قدرت انها لذت ببریم و هم گاه بخندیم و هم گاه سر تکان بدهیم و بفکر بیافتیم که چه شده است که به اینجا کشیده شده ایم .

یعنی انچه مخملباف و خانواده اش در این صحنه ها گاه بروز می دهند و صلح جو نمی بیند. یا نگاه دوربین می بیند اما صلح جو رویشان نمی ماند، یا نمی اید با مونتاژ یا سوال و یا نگاه دوربین کاری بکند که تصاویر دیگری از این بُرهه تاریخی به میان بیاید و سوالات دیگری، چشم اندازهای دیگری نمایان و مطرح بشود. مثلا به بخش تعریف مخلمباف از گرسنگی کشیدنش در دوران کودکی توجه بکنید و بعد اینکه می گوید می خواست این رنجها را از طریق هنر و سینما بیان بکند. اما از یاد می برد که او ابتدای انقلاب حتی به سینماگران حمله نیز می کرد و فیلمهای مذهبی و بدی می ساخت. خوب باید اینجا یک چنین سوالی نیز مطرح کرد. یا همان صحنه ی اول فیلم که در واقع اصل مطلب است. یعنی همان لحظه ی قول دادن خانواده به پدر مخملباف و حالت مخملباف در این صحنه با میکروفونی بر سر فرزندانش. برای مخملباف این صحنه مطمئنا بسیار شاعرانه است اما این نگاه دوربین است که چیزی دیگر را نیز نمایان می سازد. اینکه اینجا مثل صحنه ی یک بازجویی نیز هست. بازجویی پدری از فرزندی و در اجرای نقش اخلاق بزرگ، در نقش دیگری بزرگ و از فرزندان و بندگان قول گرفتن و بیعت طلبیدن است. این صحنه ها را در کجا دیده ایم و از کجا می شناسیم؟ یعنی اگر دوربین صلح جو روی همین صحنه می ماند و در کنار علاقه به مخملباف این منظر بیان شده توسط دوربینش را بهتر نمایان می کرد، انموقع چی می شد! آیا برای همه و حتی برای مخملبافها بهتر نبود؟ یا بسیاری لحظات دیگر این فیلمبرداری و مونتاژ. اینکه حسن صلح جو نگاه دوربینش را فدای شیفتگیش به مخملباف می کند و به تایید سخنان تحکم امیز و خودشیفتگانه ی مخملباف می پردازد. زیرا جرات رویارویی با آن چیزی را ندارد که دوربینش بر او و بر تماشاچی نمایان می سازد. زیرا بقول لکان «گوینده پیام خویش را به شکل معکوس از دیگری و گیرنده می گیرد». اینکه دقیقا اینجا و وقتی محسن مخملباف از فرزندانش و از تماشاچی می خواهد که «قول بدهد»، انگاه بایستی جوابش داد، بهت قول می دهم دیکتاتور بزرگ و ارشادگر بزرگ که مثل تو باشم، تواب باشم، فردیتم را فراموش بکنم و راه ترا بروم. مگر همین را نمی خواهی؟

جستار و اپیزود نهایی!

یا وقتی مخملباف روانشناس و مرشد روانشناسی می شود و راهی برای شفای جمعی می یابد.!

لطفا این جستار و اپیزود را با ضرب اهنگ «طنز سیاه و خندان و روانکاوانه اش» بخوانید و به دل نگیرید. بلکه اصل مطلبش را بفهمید.

تیتر اپیزود و طنز روانکاوانه:

وقتی مخمل باف می خواهد روانشناسی را به مُحمل بافی نو تبدیل بکند و بناچار راز خویش را برملا می کند. اینکه چرا روی دیگر مخملباف، محُمل بافی (مُهمل بافی) است.
به مناسبت انتشار کتاب روانشناسی «بازنویسی ذهن» از محسن مخملباف! و توضیحاتش در مورد این کتابش در این لینک!

انگار مخملباف کافی نبود که سینما را خراب بکند، حالا نوبت روانشناسی شده است. خودمانیم آقای مخلمباف. نمی شود خودت و خانواده ات لااقل یک چیز را سالم بگذارید. نمیشه اینهمه «مُحمل بافی» نکنی. حالا می توانست مثل بچه ی آدم ( مدرن بودن پیشکش!) بگوید دوست داشتم که یک کتاب روانشناسی ترجمه بکنم و از این مکتب «رفتار درمانی شناخت باورانه» خوشم امد و ترجمه اش کردم. بعد هم به دوستان ساده پسندش پیشنهاد بکند آن را بخوانند و روشهایش را امتحان بکنند. نه، این راه مخملی ما نیست. او حالا نیز که سراغ روانشناسی می رود، باید یکدفعه ازش یک «دراما و فیلم انقلابی/آموزشی» و با اپیزودهای مختلف دروس روانشناسی حوزه ی علمیه قم، سپس هفت خوان عارفان و روانشناس شدن مخملباف و در نهایت بازگشت به زندان و خون و خونریزی و اثبات نظریه ذهن باز به کمک خاطره ی شکنجه ی خودش بیافریند. آنهم در برابر تماشاچی و خواننده ایی که حالا دیگه بایستی کف کرده باشد و مبهوت شده است که چه موجود مقاومی این مخملی بوده ما نمی دونستیم و معرکه گیری کامل بشود و به هدفش دست یابد. یعنی یک معرکه گیری حسابی با نقشها و حالات مختلف راه می اندازد. اینکه اول روی منبر برود و یادش بیاید که بعد از سینما فقط به روانشناسی علاقه داشته و سالها مطالعه و تحصیل در این رشته کرده است. بعدش هم حتی به این هم راضی نشود و حال حسابی روی منبر برود و شروع به مُهمل بافی درباره ی قدرت این «ذهن باز» بکند و اینکه چطور می توانی ذهنت را بازنویسی بکنی و سپس حتی اسمش را به فارسی ترجمه و مسخ و اسلامی بکند و بگوید «ذکردرمانی». تسبیح درمانی با نعلین و غیره. دهنتو سرویس مخملباف که دره ی نر… نگذاشتی. کاری داری می کنی که دیگه منی که عشقم این رشته بوده و هست، حالا خودمو خلع لباس بکنم و بگویم جایی که مخملباف وارد می شود، از در دیگر خرد مدرن و نقد مدرن و هر روانشناسی قوی خارج می شود و جای ما نیست. یعنی خداییش وقتی فیلم « سکس و فلسفه ی» مخملباف برای یک جماعت تشنه ی سکس ندیده و فلسفه نچشیده، سینمای اوانگارد و حتی اروتیکی می شود، حتما حال این نوشته ی او نیز نماد روانشناسی نو می شود و مخملباف دکترای افتخاری بعدی «ذکردرمانی» در رشته ی روانشناسی الهیات و مومنان را می گیرد.. جدا ازینکه خوب مخملباف به عقلش نمی رسد که در سخن و مصاحبه اش مثلا نظریه « رفتاردرمانی شناخت باورانه» و قدرت و ضعفهایش را در حد تواناییش کمی باز بکند، و یا حتی سوالی در خواننده برانگیزد ( حال نقد دیگران و روانکاوی بر این مکتب پیشکش. چون عقلش به این حد نمی رسد و نمی شود انتظار داشت). موضوع او چیز دیگر است. او حال می خواهد روانشناس بزرگی بشود که گویا ذاتا و از اول روانشناس بوده است و حتی قبل از اشنایی با این مکتب «ذکردرمانی» او را به شیوه ی خویش در جوانی و در زندان انجام داده است ( مثل دیگر مسلمانانی که می گویند اسلام نیاز به حقوق بشر ندارد چون همه اش را دارد). کتابش نیز قرار است خواننده و ما را شفا بدهد و کاری بکند که بتوانیم ذهنمان را براحتی بازبینی و بازسازی بکنیم، مثل عوض کردن یک برنامه ی کامپیوتر. اینکه با خریدن کتاب رستگار بشویم.

یعنی شما اینجا با «سناریو و معرکه گیری» روبرویید که باید جوانب مختلفش را ببنیید. یا در حین اش حتی بتوانی یاد بگیرید که چرا در هر گفتگو یا ادعایی همیشه سناریویی چهاروجهی است. اینکه ما در حین سخن گفتن همیشه در نقشی در سناریوی گفتار و نوشتارمان می نویسیم و این نقش و جایگاه نشان می دهد که چقدر بالغ و راهگشا هستیم و می توانیم نقدی با رگه های مختلف بکنیم، یا اینکه در نقش دانای کل یا نارسیست بزرگ ، معرکه گیرو غیره حاضر بشویم و اینکه به خواننده بخواهیم بیاندازیم که ببین انچه تو می جویی، من دارم و برایش باید بنشینی پای منبرم و مریدم بشوی. حال به «سناریو و معرکه گیری» مخملباف در این مصاحبه نگاه دقیقتری بیاندازیم و انچه لو می دهد و مخملباف نمی داند که لو داده است. زیرا ما با سخن گفتن همیشه خودمان را لو می دهیم و بیشتر یا کمتر از آنچیزی سخن می گوییم که می خواستیم:

مخملباف در سناریواش اول به شکل «پیر مغان و ملای محل» به خواننده می گوید که ببین چقدر این روش خوب است و حتما کتاب را بخرند ( یعنی این وسط سریع نیز جنسش را به خواننده می اندازد. رابطه ی میان نوع زبان و حالات افراد مذهبی و بازارهای سنتی یک رابطه ی جالب برای بررسی است). می توان گفت خوب بد نیست، باور به نظرش دارد و می خواهد کتابش را بفروشد. اما اگر موضوعش فقط این بود، حال بعدش باید مثل بچه ی ادم یا فروشنده ی خوب خواننده را به تمرین و تجربه ی شخصی آن تشویق بکند و بعد برود. نه، این شیوه ی کار مخملباف و خانواده اش نیست و نبوده است. انها دنبال منبری هستند، می خواهند ارشاد بکنند و خوب روی منبر می روند. به این خاطر نیز اگر در این وسط ودر این همه سال در شرایط قحط الرجال و کشتار یا سرکوب دیگر هنرمندان و فیلمسازان مدرن و بهتر ایرانی، همان چند فیلم خوب را نیز در وسط این همه فیلم ضعیف بازی نمی کردند، انگاه بایستی انها را کامل به زباله دان تاریخ می انداختی. ولی موضوع این است که او این وسط و بعد از فیلم سازی حال در مورد روانشناسی روی منبر می رود و به سروکله ی این علم مهم می رین….انهم به این شیوه که انگار می خواهد به خواننده القا بکند که با این شیوه حتما مشکلاتت حل می شود و در عرض چندماه ذهنت را پاک می کنی و مثل برنامه ی کامپیوتر از نو می نویسی. فقط مخملباف از یاد می برد، _ و این همان خطای بنیادین این شیوه ی درمانی خوب نیز هست_، که ادمی تنها ذهن ندارد بلکه تن دارد و تمناهایی دارد که حتی خودش نیز نمی داند تا بخواهد حال از نو آنها را بنویسید ( زیرا ضمیر نااگاه «دانشی است که از آن خبر نداری». ضمیر ناگاه به معنای این است که « نمی دانی که نمی دانی» و ابتدا از مسیر دیدار و گفتگو با روانکاو یا با مشکلات زندگی ،با معشوق و یا با نقد دیگری نمایان می شود و چشمک میزند که حال باید با خودت روبرو بشوی). به این خاطر وقتی ذهنت مثل مخملباف منبرگونه و ایدئولوژیک باشد و ته دلت همیشه یک حالت مذهبی شدید و ایدئولوژیک داشته باشی، انگاه با روانشناسی و ذهن بازش چه می کنی. اینکه می خواهی او را به «ذکردرمانی» و رهایی از نفس بد و خطرناک تبدیل بکنی و اینکه نترسی و غیره و اینکه حال جلوی پای ارمان و مرشد دیگری ذکر و سجوع بروی و خیال بکنی شفایت می دهد.

همانطور که مخملباف عقلش به این جاها نمی رسد (شاید باید از سگ خانواده شان کمک بگیرد که می گویند او نیز بزودی می خواهد فیلم بسازد در مورد «سکس و فلسفه در راز بقا») که مشکل مهم این روش مدرن درمانی را ببیند که دارای قدرتهای خویش نیز هست، اما فقط به ذهن و باورها می پردازد و نمی بیند که انسان موجودی چندوجهی و همزمان یک سیستم همپیوند و باز است و بدن و ذائقه های پنهان و نیمه پنهانی نیز دارد که اصل مطلب را در او می گویند، اینکه بقول فروید «ذهن یا ایگو هیچگاه اقای خانه اش نیست». او فقط مستاجری است که باید خیال بکند افسار را بدست دارد. یا همانطور که گفتم دقیقا متد خطرناک و رند روانکاوی فروید و لکان به ما نشان می دهد که چرا همینکه دهان باز بکنی، مجبور اصلت را لو بدهی. حتی وقتی دروغ بگویی یا خودشیفتگانه روی منبر بروی و بناچار نشان بدهی که دروغت حقیقت و معضل خودشیفتگانه یا گره حقارتت را لو می دهد. یا رو منبررفتن خودشیفتگانه ات راه تو برای فرار از دیدار با معضلات و دلهر ه ها یا تمناهایت است. ازینرو نیز همینکه حال مخمللباف می خواهد با مثالی از زندگی خویش قدرت ذکردرمانی را نشان بدهد، آنگاه هم سناریو و تمنای اصلی خویش و هم معضل این شیوه ی پیشنهادیش را برملا می کند، _در کنار اینکه یواشکی به خواننده اش می خواهد بیاندازد، که او ذاتا روانشناس بوده است چون از قبل و بدون اشنایی با مکتب رفتاردرمانی شناخت باورانه از این شیوه در زندان ساواک و برای حفظ مقاومت استفاده می کرده است_. یعنی دقیقا «بر لبه ی این سناریو و معرکه گیری» و جوانب مختلفش است، همینجا است که نقد روانکاوانه وارد می شود و تفاوت نقد و قدرت روانکاوانه با مکاتب دیگر را می توانی بفهمی ( یا ازینرو روانکاوی همیشه بر لبه ی حوادث می نشیند و موج سواری می کند. زیرا ضمیر نااگاه بقول لکان بیرون است، امری بیرونی است، بر لبه ی زبان و سخن و حالت بیان گوینده و لحظه قرار دارد. بر لبه ی زبان و حالات این معرکه گیری از جنس مخملباف و بر روی منبر رفتنش حضور دارد و نمایان می شود).

زیرا اگر اعترافات و خاطرات زندان مخمل باف را با نقد روانکاوانه بخوانی، چه می بینی؟ اینکه ایا بقول او توانسته است زیر شکنجه دوام بیاورد و دوستانش را لو ندهد، چون ذکردرمانی در وسط شکنجه ها می کرد و با خواندن سرودهای انقلابی دوباره روحیه ی مقاومت را در خویش تقویت می کرد و ذهنش را بازسازی می کرده است؟ این فقط ظاهر قضیه است. اصل مطلب جای دیگری است. اینکه او بوضوح می گوید تمام مدت شکنجه در پی شهادت بوده است. اینکه او می خواست به عنوان قهرمان مذهبی بمیرد که از تنش بیزار است و می خواست از او رها بشود ( و جالب است که پس از این همه سال تجربه ی مدرنیت در فرانسه، هنوز با همان لحن و شور از آن دورانش سخن می گوید، بی سوال و شکی.). چون هیچ ازاده یا انقلابی و یا هیچ شهروند مدرنی که به تمرد مدنی دست زده است و به ناحق شکنجه شده است، اینگونه در مورد شکنجه اش سخن نمی گوید زیرا خواهان زندگی و تنانگی است. فراموش نکنید که او در حال بیان یک خاطره ی مربوط به چهل سال پیش است و حتی هنوز هم نوع سخن گفتنش از آن لحظه مازوخیستی و شهیدپرورانه است و مثلا اون وسط یک تذکر خشک و خالی نمی دهد که راستی ما اونموقع خیلی متعصب بودیم ها ولی الان مدرن شدیم و فرانسوی.. نه، خیر. گربه ی مخملباف را هرطور بالا بندازی، چهارچنگولی پایین می اید. یا نمی گوید راستی چرا ما اونموقع اینقدر میل شهیدشدن و مردن داشتیم. زیرا خودش نیز باید لااقل حالا دیگر و پس از چهل سال بداند که انچه در واقع باعث شده است که او شکنجه را تحمل بکند، نه «ذکردرمانی» انقلابی او، بلکه تعصبی خشن بوده است که سرچشمه ی اصلیش میل مازوخیستی شکنجه شدن، شهید شدن و تکه تکه کردن تن خویش و دیگری در راه ارمان و پدری است. یک سرچشمه ی اصلیش سرکوب جنسی و خشم به خویش و زندگی بوده است و سرچشمه ی دیگرش میل «نارسیسیک» یکی شدن با تصویر و ایده الی دروغین چون اسطوره ی نارسیست. اینکه او به عنوان «شکنجه دیده ی بزرگ و انقلابی»، یا حتی به عنوان شهید مازوخیست وانقلابی بتواند ثابت بکند که به راهش و به ارمانش وفادار ماند و ترس و احترام دیگران را برانگیزد و احساس بزرگی و شکوه نارسیستی بکند. انهم پس از اینکه در معرکه گیریش می گوید که اول دو گلوله خورده است و هنوز نمرده است و کاری می کند که تماشاچی یا خواننده در دلش بگوید ببین بازهم مبارزه می کرد با اینکه زخمی بود و درد داشت. یا از حس این تصویر بترسد و بلرزد و یا دلش برحم بیاید و بگوید چه موجود مقاومی. پس حتما راهی درست به من پیشنهاد می کند. اما این وسط برای نگاه اگاهی که با کمی فاصله و قدرت نقادانه به این صحنه می نگرد، جوانب دیگر موضوع و این معرکه گیری برملا می شود و ادم از این همه مهمل بافی به خنده می افتد و یا حیرت می کند.

همانطور که اگراو حاضر باشد از این منظر متفاوت به صحنه بنگرد و «صحنه ی اصلی و نااگاه نمایش و معرکه گیری دراماتیک/ آموزشیش را ببیند»، آنگاه سرانجام متوجه می شود که دقیقا به خاطر این حالت مازوخیستی و خشن نسبت به زندگی و تنانگی است که او اوایل انقلاب حتی به هنرمندان به اصطلاح ضدانقلابی برای «دفاع از ساحت مقدس ارمان و پدرش» حمله می کرد. یا فیلمهای سینمایی مدرن نمی دید،. اگر که زنی در آن می بود یا می بوسید و لخت میشد، انموقع دیگر تلویزیون را حتما می شکاند یا سینما را خراب می کرد و انهم برای اینکه راز دلش را برملا می ساخت. چیزی که راز دل همه ی انقلابیون آن موقع نیز بود و باعث شد که از ارمانهای انقلابی فقط اصل و رویای پنهانش یعنی «مبارزه با بی حجابی، مبارزه با زن و تنانگی» بافب بماند. ( چون مازوخیست می تواند در نقش سادیست هم برود. همانطور که هرکه به خویش نیش می زند، به راحتی به دیگران نیز نیش می زند). یا بعد که حتی باصطلاح مدرن شد و از خطای گذشته اش گذشت ( و کدام ما بود که خطا نداشتیم و بدرجات مختلف دچار همین حالات ضد زندگی و زن و تن و سادومازوخیستی نبودیم). ازینرو نیز الان فقط از این منظر به او انتقاد می کنیم که بعد از این همه سال تو هنوز درونا و تنانه هیچ تکون نخوردی و تا خاطره ایی تعریف می کنی، اصل مطلبت را لو می دهی و تازه خیال می کنی خیلی مدرنی. پس ببین که زبانت و گفتارت چه چیزی در مورد تو و تن و تمنایت لو می دهد. تا بفهمد که چرا اینقدر در زندگیش افراطی و بالا و پایین بوده است و مثلا پس از عبور از فیلمهای افتضاح و ارشادی اولیه اش انگاه با تغییری خوب و مدرن یک فیلم خوب چون «سلام سینما» می سازد که همه را امیدوار می کند، چند سال بعد اما فیلم «سکس و فلسفه» را بوجود می اورد. جایی که می توان دید که این تن تشنه و گرفتار او چه تصوری از سکس و فلسفه دارد. چرا تعبیرش از سکس و اروتیک و عشق و غیره بنوعی خشن و همزمان تشنه وار و گرفتار است. یا بعدا میخواهد مثل فیلم دیگرش « فریاد مورچه ها» بشیوه ی عارفانه از معضل سکس و تمنا و عشق رهایی یابد. مشکل این افراط و تفریط اوست که حکایت از «تن و تمنای گرفتار و نیمه بسته» می کند.

حال مسیر نگاه متن برمی گردد و مستقیم با مخملباف صحبت می کنـم:

ببین مخمل جان، اگر دوستانه و رفیقانه و خودمونی و ساده و سلیس برایت بخواهم بگویم تا منظورمو بفهمی، پس بهت می گویم که تو نمی توانی این تن افراطیت و با گره های عمیق تنانه، جنسی و تمنامندت را با تفکر «ذهن باز» بفهمی یا بشکنی و تغییر بکنی. حکایت تو ، حکایت اون مردی است که پسرش صرع داشت و می خواست ببرش پیش امامزاده ی محل تا شفا بیابد و دم در امامزاده یکی بهش میگه که اگه بچه ات اسهالی، یبوستی داره این امامزاده می تونه شفایش بده، اما اگر صرع داره یا دیوانه است، اونموقع کار فقط کار امام رضاست. حالا مخمل جان، گره ی گرفتار تو نیز با هیچ «ذهن بازی» حل نمی شود، چون جای دیگری بسته است که هم خودت می دانی، هم ما. بقیه اش هم وقتی می فهمی که تن به روانکاوی بدهی و با خودت دیدار بکنی. یک مقدارش را نیز اینجا می فهمی، چون بر من و بقیه خوانندگانت اشکار کردی و حالا داریم بهت می گوییم که چی گفته ایی. چون همانطور که لکان گفته است « گوینده پیام و حقیقت سخن خویش را به شکل معکوس از گیرنده می گیرد» و در این جا از طریق ما و این متن.

محسن مخملباف

تغییر صحنه و دامه ی بحث و گفتگو با شما دوستان که با هم داریم به این معرکه گیری می نگریم:

طبیعتا ما افراط را با افراط جواب نمی دهیم و نمی خواهیم زحمتهای خوب او را اصلا نفی بکنیم. اما کاشکی حال که ما را از فیلمهایش راحت کرد، به سراغ روانشناسی نمی رفت و این را به لجن نمی کشید و اینکه همزمان ناخواسته نشان بدهد که چرا ادعای این نظریه رفتاردرمانی شناخت باورانه غلط یا دچار ضغف جدی است. اینکه نمی بیند که دوستی او با این نظریه از جنس دوستی خاله خرسه است. همانطور که من این حالت را در دوستی اش با مباحث مدرن گاه می بینم.

زیرا چرا راه دور می روی، مخمل باف و خاطراتش بهترین نمونه ضعف این تکنیک است و اینکه انچه او را وادار به تغییر ذهن و توانایی به مقاومت می کرد، نه ذکرخوانی و تسبیح خوانی و بازنویسی ذهنش بود. بلکه برای اینکه او « در فیلم و سناریو یا فانتسم درونیش» به عنوان یک «قهرمان مازوخیست و مذهبی» زیر شکنجه نقش افرینی می کند. یعنی می خواهد در نقش قربانی و مقاوم بزرگ به آرمان و ایده ال شکوهمند و جبارش، به پدر و ارمان سادیستی و جبارش ثابت بکند که «از هیچ چیز نمی ترسد، برایش همه کار می کند تا نشان بدهد که این پدر و ارمان چقدر کامل و مطلق است» و بدینوسیله او نیز به عنوان مومن از خودگذشته اش چقدر کامل و بدون کمبود و ضعف است. او می خواهد مثل مسیح به صلیب کشیده بشود و اصل معضل «مازوخیست» را برملا می سازد و ببیننده را به ترس و حیرت وادارد. یا به زبان خودش بگوید که «بارها مثل عین القضاتبه اجین کشیده شده است»، تا به تماشاچی اصلی نمایشش، یعنی به پدر و آرمان جبار و متعصبش ثابت بکند که ببین چرا به من احتیاج داری تا بزرگی و قدرت لایزالت دیده بشود. یا به خواننده که تماشاچی دیگر است، بگوید ببین که من چه مقاومتی داشتم و از نگاه مالامال از ترس و تحسین خواننده و پامنبریهایش لذت و تمتع مازوخیستی ببرد. یعنی ذکرخوانی او در واقع در معنای تعریف لکان از «موقعیت مازوخیست» است ( در این باب به مقدمه ی من در ترجمه ی «کانت با ساد» مراجعه بکنید.). زیرا برای لکان «مازوخیست» موضوع اصلیش این است که با درد و زخمهایش هم بزرگی خدا و ارمانش را ثابت بکند و هم کاری بکند که همه به وحشت و ترس بیافتند و بگویند ببین چه مقاومتی، چه قدرت و کمالی، چه از خودگذشتگی فراانسانی که ما نداریم. او می خواهد قربانی بزرگ و بدون نقص باشد. ما این فانتسم مازوخیستی را در حالت روایت گری مخمل باف می توانیم ببینیم و بویژه در این جمله که «دوست داشت مرتب مثل عین القضات به اجین کشیده بشود». مخمل باف زیر شکنجه میتواند یکدفعه زودتر از روان درمانی شناخت باورانه راز «ذهن باز و ذکرخوانی» را کشف بکند و ذهنش را بازبینی بکند و دوباره مقاوم بشود، چون مالامال از شور و حالت مازوخیستی و انقلابی بوده است.اینکه ذکردرمانی از نوع مخملباف و میل «آجین شدنش از نوع عین القضات»، دقیقا نقطه ی کور و ضعف نظریه «رفتاردرمانی شناختی» را برملا می کند و انچه مخمل باف هیچگاه نخواسته در مورد خویش ببینید. بهای این «کوری و هراس از دیدن بحران و معضل خویش» نیز همان است که مخمل باف عمدتا «مُحمل باف» می شود. در برابر هر یک قدم مدرنش انگاه چندتا زیرابی ضد مدرن و سنتی می رود.به این خاطر هر کاری می کند، همینکه شروع به سخن گفتن می کند، ادم اداره ی اشارد برایش بنوعی تداعی معانی می شود. زیرا هر چیزی بهایی دارد و انچه پس می زنی با زبان تن و جسمت خویش را فریاد می زند و نمایان می کند.

مخملباف نمی خواهد ببینید که او هنوز چه نگاه خشن و ایدئولوژیکی نسبت به تنانگی و به تمناها واحساسات بشری چون دلهره و غیره دارد و اینکه او در خیالش بیشتر یک «ژنرال ارتش یا مُلایی» است که می خواهد به سربازانش یا به مریدانش حال راهی نو برای پیروزشدن و کامل شدن، بی نقص شدن و پیروزی بر نفس و تنشان نشان بدهد. چون انچه که مرتب ذهن و تصمیمات ما را متزلزل می کند و به سخره می گیرد، همان تنانگی نمادین و تمنامندی بشری است. مخملباف نمی خواهد «هنوز» و پس از چهل سال ببیند که او قادر به مقاومت بوده است، چون اسیر نگاه و میل و نفسی جبار و پدری خشن بوده است که از او می خواسته است خویش را قربانی بکند. نه اینکه قادر بوده است بر باورهای غلط و ترسش به کمک بازسازی ذهنش چیره بشود. زیرا مازوخیست می خواهد با تحمل «درد و شکنجه و تازیانه ی دیگری» نشان بدهد که چه عشق و قدرتی فراانسانی در او به خدا و محبوبش نهفته است بدهد و بدینوسیله او از بقیه برتر است. ازینرو اگر به ادمهایی دقت بکنید که با میل نقش قربانی یا ستم دیده ی همیشگی را بازی میکنند، انگاه می بینید که چقدر برایش مهم است که از توان دردکشیدنش ستایش بکنی و اینکه او کاری را انجام می دهد که هیچکس از پسش برنمی امد. به این خاطر بقول لکان «مازوخیست ترس دیگران را برمی انگیزد تا با ترس خویش و ترس و کمبود خدا و ارمانش روبرو نشود و احساس بزرگی بکند». او می خواهد بگوید« ببین من چقدر از شما بهتر و کاملترم، انقلابی ترم و انچه من بخاطرش درد می کشم، مقدس و بدون کمبود است، چون دردکشیدن من». اما بقول لکان مازوخیست انگاه باید «چون سگی یا خری برای این تمتع و کامجویی مازوخیستی اش زحمت بکشد و هن و هن بکند». چون نمی خواهد بپذیرد که حتی دردکشیدن و فداکاری بزرگ او نیز مالامال از خودستایی نفسانی است و ان ارمان مقدسش نیز انقدر مقدس و پاک نیست وگرنه اینقدر تقاضاهای ناپاکانه و غیراخلاقی از مریدانش نداشت. زیر ارمانی که علامت درست بودنش مرگ ترس و یا مرگ جسم باشد، یک ارمان دروغین و سادیستی است. ازینرو بقول نیچه « باید از حقایقی ترسید که شاهدشان خون باشد». اینکه ذهن باصطلاح باز انزمان مخملباف برای قبول شکنجه و مقاومت در برابر شکنجه، بیشتر ناشی از تن و تمتع بسته و مازوخیستی او بوده است و مخملباف هنوز نفهمیده است که «صحنه ی اصلی نمایشش کجا است» و چرا هنوز او انقلابی و ایدئولوژیک سخن می گوید، با میل روی منبر می رود، ارشاد می کند، از بچه هایش قول و اقرار می گیرد و حال حتی کتاب ترجمه اش را اینگونه ارائه می دهد. اینکه چرا او هنوز در مباحثی محوری و تنانه مذهبی و سنتی است و احتیاج به «ذکر و سجده» دارد و حتی روش رفتاردرمانی شناخت باورانه را مسخ و تبدیل به «ذکردرمانی» و تسبیح درمانی می کند. اینکه او چرا مرتب باید «مُهمل ببافد»، چیزی را سطحی، سنتی و خراب بکند و حال نوبت روانشناسی است که این بلا سرش بیاید. ( زیرا مازوخیست در معنای فروید گرفتار یک رانش آنال/سادیستی است). یا چه عجب که انگاه مخملباف چندسال پیش در یک واکنش احساسی می گوید که اگر پسر شاه به ایران برگردد، آنگاه او می شود همان محسن چریک و دست به جنگ مسلحانه می زند. زیرا چنین تحولی از یک انسان بظاهر مدرن به همان انسان سنتی و خشن سابق فقط وقتی ممکن است که تحول فقط به شکل لعابی و یا به حالت فکری رخ داده است اما به تغییر ذایقه و احساس تبدیل نشده است و انگاه در یک واکنش احساسی لو می دهد که هنوز چه حس می کند و ذایقه اش واقعا مدرن یا هنوز سنتی است.

اما چیزی که باعث شد به سرم بزند خودم را به شکل اینترنتی و به عنوان اعتراض خندان به لجن کشیدن روانشناسی توسط مخملباف حلق اویز مجازی بکنم، این بود که دوستی اینترنتی که اشتیاقی به مباحث من دارد و همزمان مباحث من برایش سخت است و ارزو دارد که من نکات جدیدم را به زبان ساده و راحت الحلقومی برای عموم بفرستم، انگاه این لینک مطلب را برایم به عنوان نمونه ی این «زبان و روانشناسی ساده و کاربردی و سلیس» فرستاد. اینکه دوستانه از من خواست که از مخملباف یاد بگیرم چگونه روانشناسی یاد بدهم و ساده و زیبا سخن بگویم. اینجا بود که می خواستم خودم را در فیس بوک سرکوچه ی بغلی حلق اویز بکنم و زوزه ی بنفش بکشم. اما مشکل این است که در من هیچ عنصر قهرمانی یا مازوخیستی نیست و باور به ذکری هم ندارم. از طرف دیگر توانستم سرانجام به این دوست بگویم، حالا دیدی چرا هی به زبان بیزبانی به شما می گویم که شما خواننده ی من نیستید. ابتدا دوسه سال دیگه بسراغ من بیایید، پس از انکه «ذکر درمانی» مخملباف را تجربه کرده اید. یعنی در نهایت همیشه ضمیر نااگاه خویش را نشان می دهد و عدو می شود سبب خیر. حالا در انتهای مطلب در این تصمیم گیری مانده ام که ایا بازم سر مخملباف بخاطر مهمل بافی هایش دادی بکشم، یا ازش بخاطر این مُهمل بافی اخری و این مصاحبه تشکر بکنم. بویژه برای اینکه ما بتوانیم هم دمی «صحنه ی اصلی و نااگاه» این معرکه گیریهایی او را ببینیم و امیدوارم او نیز حاضر به این دیدن پشت صحنه ی فیلم خویش باشد و چیزی از آن یاد بگیرد و درباره اش بیاندیشد (بویژه که دخترانش فیلمهایش را اینجوری شروع کردند و هر کدام پشت صحنه ی فیلم دیگری را فیلم کرد تا ملت حسابی فیلم بشوند). حاضر به دیدار بهتر با خویش باشد و به ما امکان بدهد از شر این نیمه ی محمل باف او راحت بشویم و بهتر به شیوه ی مدرن با او دمخور بشویم. با انکه همین لحظه این سوال رندانه و با چشمکی ظاهر می شود و می گوید:«اما سوال این است که انموقع چه می ماند وقتی مُحمل ها بکنار بروند؟». امیدواریم چیزی بهتری بماند حداکثر میشود مرگ یکبار شیون یکبار. باری خدا مُردگان شما را بیامرزد و ما را از شر« خطابه ها و منبرهای بعدی» این مُحمل باف و خانواده اش رها سازد. باری انکه گوشی برای شنیدن دارد بشنود. آمین!

نتیجه گیری نهایی از جستارها و اپیزودهای چهارگانه!

امیدوارم این تصویر اپیزودیک و چهاروجی توانسته باشد هرچه بیشتر مشکل مخملباف و خانواده ی مخملباف و معضل «ذایقه ی مخملبافی» را آشکار بسازد و اینکه چرا آنها و ذایقه ی سینمایی ما و به همراهش فرهنگ و سیاست ما بایستی تغییرات ساختاری بکند و هرچه بیشتر تن به دموکراسی تنانه و زبانمند و چندنحوی بدهد، تا انگاه این فیگورهای گروتسک و در نهایت مضحک حاکم بر سینما و ذایقه ی ایرانی نشوند، همانطور که انگاه فیگورهای مشابه و خنزرپنزری نمی توانند حاکم بر سیاست و فرهنگ و روح جمعی باشند و ما شاید انگاه نوع و روایت ایرانی از «اخرین تانگو در پاریس» و «نیمفومانیا» را بوجود بیاوریم وطبیعتا به شکلی متفاوت و حتی شاید قویتر.

از طرف دیگر امیدوارم این نقدهای هفت گانه ی سینمایی از بیضایی و گلستان تا کاوه حقیقی و کیارستمی و در نهایت خانواده ی مخملباف توانسته باشد منظری جدید و متفاوت به شما در مورد سینمای ایران و قدرتها و خطرهایش داده باشد، تا بحثهای نو بوجود بیاید. اینکه چرا این سینما هرچه بیشتر باید هوبریدهای نو و قدرتها و تلفیقهای نو از بیضایی و گلستان از یکسو و کیارستمی و سهراب شهیدثالث به همراه یادگیری از سینمای جهان از سوی دیگر بوجود بیاورد و هرچه بیشتر از سینمایی چون سینمای مخملباف ها و امثالهم بگذرد، همانطور که نمونه های خوب این سینمای نو و قوی را در اثار هنرمندانی چون اصغر فرهادی، مرجان ساتراپی و دیگران در نسلهای مختلف می بینیم. همانطور که بایستی با نهادینه کردن دموکراسی در متن و در سیاست و در قانون، کاری کرد که با نابودی اختناق و استبداد، سرانجام امکان نقد قوی و رقابت سالمتر و رنگارنگ بوجود بیاید، تا چنین سینمایی چون سینمای مخملباف ها و یا مافیای کنونی سینمای ایران و با فیلمهای عمدتا مضحکش هرچه بیشتر محکوم به کنار رفتن بشوند، یا مجبور بشوند واقعا قد بکشند و آثار هنری قوی بوجود بیاورند و بهای مدرن بودن را بپردازند. وگرنه عرض خود می برند و زحمت ما می دارند. زیرا بقول مرحوم شهروز رشید «مهلتی بایست تا خون شیر شد.». همانطور که بقول سعدی: یا مکن با پیل بانان دوستی / یا بنا کن خانه ای در خورد پیل.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)