سروش حبیبی در سال 1312 در خانواده ای متوسط در تهران به دنیا آمد. دوره متوسطه را در دبیرستان فیروزبهرام پشت سر گذاشت. سپس وارد مدرسه عالی پست و تلگراف شد و پس از آن در همین وزارتخانه مشغول به کار شد. چند سال بعد به دانشکده فنی دارمشتات آلمان رفت و در آنجا به تحصیل در رشته الکترونیک پرداخت. در همین سالها بود که با زبان آلمانی نیز آشنا شد. پس از فارغ التحصیلی به ایران بازگشت و در همان وزارت پست و تلگراف به سمت ریاست دانشکده مخابرات به کار ادامه داد. نیز با کمک های او بود که این دانشکده به دانشگاه تبدیل و نیز مرکز تحقیقات مخابرات تشکیل شد. با اینهمه پس از بیست سال کار در سال 1351 از این وزارتخانه بازنشسته شد و زندگی او سمت و سوی دیگری یافت.

فعالیت قلمی سروش حبیبی که بخش اعظم زندگی او را تشکیل می دهد، در اوان جوانی، پس از دوران سربازی او و با نوشتن نامه های دلتنگی به همدوره ای های خدمت شروع شد. سپس با همکاری با مجله سخن وارد مسیر رسمی شد و ادامه یافت. او مترجمی چندزبانه بوده و از زبان های روسی، آلمانی، فرانسوی، انگلیسی و اسپانیایی ترجمه می کند. او در مصاحبه ای با علی دهباشی گفته، اولین زبان خارجی که یاد گرفت فرانسه بود که در دبیرستان با آن آشنا شد و به لطف پدرش که در مدرسه فرانسویان درس خوانده بود، در این درس از سایرین پیش تر بود. با اینهمه نظر به شیوه آموزشی فرسوده و مستبدانه مدرسه ای در ایران که حبیبی دل خوشی از آن نداشته و ندارد، این زبان تغییر چندانی در حال او ایجاد نکرد، چرا که شیوه حفظ کردن درس در کلاس و پس دادن آن بر روی برگه امتحانی، فرصت هرگونه تفکر و تعمق را از دانش آموز می گیرد.

به هر رو، این زبان تنها زمانی آنهم به شیوه ای نه چندان شیرین به کار او آمد که در دانشکده به داستان از آلفونس دوده برخورد و آن را ترجمه کرد. ترجمه ای که البته نظر به جوانی مترجم، عاقبت به خیر نشد و به گفته خود او معلوم نیست از کجا سردرآورد، چه ناشر حتی آن را به او پس نداد! و حال آنکه ترجمه هایی که او از سایرین می خواند به قول خودش “از مال او چندان بهتر نبود و بعضی هاشان بدتر هم بود.” اما آنان به لطف نام آشنای خود شانس بیشتری برای چاپ آثارشان داشتند. رویه ای که همواره نه تنها در بازار نشر که در سایر زمینه ها نیز وجود داشته و دارد. به هر تقدیر، حبیبی نیز توانست با توصیه رضاسیدحسینی راه خود را بیابد و به ترجمه اثر نخست خود، “زمین انسانها”، اثر آنتوان دوسنت اگزوپری بپردازد، گواینکه این ترجمه نیز سرنوشت بهتری از ترجمه دوده نداشت چرا که مترجم هنوز ناشناخته بود. به این ترتیب، حبیبی از انتشار آثار خود دل برید و تنها برای دل خود به ترجمه اثر سوم، “بیابان تاتارها” به قلم دینو بوتزاتی دست زد، اما این بار بخت یار او بود و کتاب مقبول یکی از دوستانش افتاد که مشاور انتشاراتی بود و با کمک او به چاپ رسید. ترجمه ای که البته در همان مرحله نخست، توجه منتقدان را نیز به خود جلب کرد، البته انتقاداتی منفی که خوشبختانه نه به کیفیت ترجمه، که بیشتر به اشکالات چاپی و تایپی بازمی گشت!

حبیبی زبان انگلیسی را به عنوان زبان دوم در دانشگاه و آنهم نه به طور جدی یادگرفت. آموختن زبان سوم او که آلمانی بود نیز به لطف ادامه تحصیل او در آلمان میسر و به مدد همسر اول او که خانمی آلمانی و ایرانشناس بود تسهیل شد. پس از همه اینها به زبان روسی پرداخت که به گفته خودش با آلمانی و روسی مانوس تر است. از نظر وی چندزبانگی امکان بهتر دیدن و ارزیابی درست تر آثار ادبی را به انسان می دهد، بااینهمه در مصاحبه ای می گوید اگر به دوران جوانی برمی گشت، به جای آموختن چند زبان، به آموختن عمیق زبان فارسی و یک زبان خارجی می پرداخت به طوری که “این زبانها در ذهن و جان او به منزله خونی باشند که بدنش را سیر و همه یاخته های آن را سیراب می کند.” گواینکه مشهور است حبیبی از هر زبانی که ترجمه می کند، ترجمه ای دقیق، سلیس و دلپذیر به دست می دهد.

سروش حبیبی بر این باورست که ترجمه همچون “پنجره ایست رو به باغ فرهنگ زبان و جهان باطن نویسنده” اصلی. از این رو این پنجره باید از نظر کیفیت و شفافیت در اعلا درجه ممکن قرار داشته باشد تا تاثیری دگرگون کننده بر این چشم انداز نداشته باشد. او نیز مانند ابوالحسن نجفی و رضا سیدحسینی و سایر مترجمان برجسته معتقد است تسلط صرف بر زبان خارجی برای ترجمه کافی نیست و مترجم باید نه تنها به خوبی به زبان های مبدا و مقصد، بلکه به فرهنگ و افکار نویسنده اصلی آشنا باشد تا بتواند ترجمه ای قابل قبول ارائه بدهد. از نظر حبیبی آشفته بازار ترجمه های اقتباسی که همواره وجود داشته و دارد، شاید در زمان های قدیم قابل توجیه بوده باشد، اما امروز دیگر توجیهی ندارد و مترجمان این دست آثار، به سرعت مورد نقد منفی قرار می گیرند، بنابراین باید با حداکثر دقت و آگاهی به ترجمه پرداخت، به نحوی که سبک نویسنده – اگرچه سبک دشوار و دیرفهمی- باشد باید تا حدامکان رعایت شود. برای نمونه حبیبی با شکستن جمله های بلند با این عنوان که خواندنشان دشوار است، موافق نیست و می گوید این سبک می تواند برای خواننده اثر اصلی نیز دشوار باشد، اما نویسنده با این وجود، سبک خود را انتخاب کرده و به قطع، از این کار منظوری داشته، همین طور اگر سبکی محاوره ای و سبک را به کار برده است. از نظر او برای این دست مشکلات در ترجمه می توان راهکارهایی در زبان فارسی یافت که البته تسلط بر زبان مادری را می طلبد.

نکته ظریف دیگری که حبیبی به آن اشاره می کند، اینست که نباید از خواندن متون اصیل فارسی و نیز ترجمه های خوبی که به فارسی انجام گرفته، غفلت ورزید، چرا که مشهور است مترجمان معمولا کمتر آثار ترجمه را می خوانند! مطالعه آثار قدیمی به تقویت زبان مادری مترجم کمک می کند و خواندن آثار ترجمه، به آگاهی از راهکارهایی که آنان برای مشکلات ترجمه از جمله معادل یابی یافته اند. نیز با آگاهی از واژگان عظیم زبان فارسی، کمتر به روی آوردن به معادل سازی نیاز خواهیم داشت!

حبیبی نیز مانند بزرگان ترجمه این سرزمین، به ترجمه هر اثری نمی پردازد، بلکه ابتدا باید با آن ارتباط برقرار کند. البته مسلم است در زندگی حرفه ای هر مترجمی پیش می آید که ترجمه آثاری از سوی ناشر به او سفارش داده شود، اما مساله مهم، احتراز از ترجمه هرگونه سفارش و انتخاب آگاهانه از سوی مترجم است، به بیان دیگر، برقراری ارتباط حسی و نیز سنجش تسلط بر موضوع، زبان و سبک اثر اصلی. این امر در مورد مترجمان برتر به شدت صادق است و آنان اصولا از ترجمه به هر قیمت، پرهیز می کنند. حبیبی نیز از این قاعده مستثنا نیست، او چه در مورد آثار کلاسیک و چه غیرکلاسیک، به این منظور بارها اثر را می خواند تا حال و هوای آن را به خوبی دریابد و نیز میزان تعلق خاطر خود نه تنها به آن اثر، بلکه ارتباط عاطفی خود با خواننده آتی را نیز مورد سنجش قرار دهد. حین ترجمه نیز در صورت برخورد به مشکل به اهل فن مراجعه کرده و به گفته خود “از پرسیدن ابدا ابا ندارد.” در ضمن از آنجا که اصرار دارد اثر را از زبان اصلی ترجمه کند به سایر ترجمه های معتبر موجود در بازار نیز مراجعه می کند و به نوعی، پیش از همه، ترجمه خود را در معرض مقابله و بررسی قرار می دهد و به اذعان خود از این راه به معادل هایی جدید نیز دست می یابد. سپس همان طور که بزرگان ترجمه توصیه می کنند، برای مدتی، ترجمه تکمیل شده را کنار می گذارد و سپس نه به عنوان مترجم، که به عنوان خواننده به سراغ آن بازمی گردد و با ذهنی فارغ از حال و هوای متن اصلی، آن را بازخوانی می کند تا “ابهام احتمالی ترجمه نمایان شود و متن حاضر، بوی ترجمه ندهد.” سپس متن را به ویراستار می سپارد.

حبیبی اظهار می کند برای ترسیم قالب ادبی جهان در چشم خوانندگان به خوبی جای دارد از سرمایه علمی و فرهنگی مترجمان درستکار استفاده شود، چرا که این امر سبب می شود به جای آنکه بازار، مترجم را به سمت انتخاب اثر سوق دهد، مترجم با شناختی که از زبان و فرهنگ مورد نظر خود دارد، آثار مناسب را انتخاب کند و به این ترتیب، سمت و سوی انتشارات از بازاری شدن به معنای منفی آن بدور خواهد ماند، یعنی به جای آنکه از نویسندگانی نه چندان سزاوار، تنها به حکم سلیقه بازار، آثاری متعدد با ترجمه های پرشمار و خالی از کیفیت بیرون بیاید، نویسندگان شایسته و جریانات ادبی حقیقی جهان پیش روی خواننده قرار خواهد گرفت.

نظر حبیبی درباره ویرایش و ویراستاری به نظر ابوالحسن نجفی بی شباهت نیست. او این کار را بسیار مهم و اساسی می داند. چه معتقد است افراد مختلف از زوایای مختلف به موضوع می نگرند و این امر به نزدیک شدن مطلب به صحت کمک شایانی می کند. او بر ترجمه از زبان اصلی اصرار دارد، چرا که واسطه شدن زبانی دیگر را مایه تشویش ترجمه می داند و مثال های فراوان ترجمه های اروپایی پرغلط که از روی ترجمه های دیگر انجام گرفته را به درستی به عنوان دلیل این مخالفت مطرح می کند.

حال با این دقتی که حبیبی و دیگر مترجمان خوب برای ترجمه یک اثر صرف می کنند، می توان حدس زد در برخی موارد، ممیزی های سخت گیرانه از سویی و بازی هر ساله کاغذ و جوهر و دیگر امور مربوط به چاپ از سوی دیگر، چه تاثیری بر روحیه مترجم، امر ترجمه و در مقیاس وسیع تر، معرفی ادبیات جهان به خوانندگان پارسی زبان بر جای می گذارد و چه اندازه به جای آنکه آنان را به درک مسائل روز جهان از طریق اندیشه و سنجش نزدیک سازد، آنان را از مسیر منحرف و در اغلب موارد به سمت منابع تبلیغاتی رسانه ای سوق می دهد که در آنها حرف اول را نه تعمق و تفکر، بلکه هیاهو و آب و رنگ بر زبان می آورد.

حبیبی در بازترجمه آثار کلاسیک نیز دستی دارد. هنگامی که از او دراین باره پرسش می شود، این طور پاسخ می دهد که گاه این آثار از زبان اصلی خود ترجمه نشده اند، بنابراین ترجمه دوباره کاملا قابل توجیه است. گاه نیز مدت ها از ترجمه یک اثر می گذرد و با توجه به دگرگون شدن سطح فرهنگی و اَشکال زبانی جامعه در طول زمان، انتظارات مخاطب جدید، بازترجمه این آثار – کلاسیک- را که بسیار مهم نیز هستند، طلب می کند. او جایی می گوید پس از گذشت ده سال از یک ترجمه جای دارد به ترجمه دوباره آن فکر کرد. نیز از تفاوت دقت افراد سخن می گوید که در این مورد هم، بازترجمه به رفع اشکالات موجود در ترجمه های پیشین کمک خواهد کرد.

حبیبی به ترجمه از زبان های روسی و آلمانی تعلق خاطر بیشتری دارد، همان طور که در میان گفته هایش به علاقه خاص خود به هرمان هسه و نویسندگان شناخته شده و ناشناخته روس از جمله تولستوی، داستایوفسکی، چخوف، گونتارس و بروخ اشاره می کند و از آرزوی خود برای معرفی آنان به جامعه ایران سخن می گوید. او همچنین از نخستین کسانی بود که به ترجمه ادبیات لاتین به زبان فارسی پرداخت و آثاری از آلخو پانتیه و ماریانو آزوئلاریا را به فارسی برگرداند، اما آن را ادامه نداد، دلیل این را هم تسلط نه چندان زیاد به اسپانیای دانست و منصفانه حق این کار را به جانب اهالی فن در این زبان دانست.

او همچنین پس از بازنشستگی از مخابرات، در سمت سرویراستاری و ویراستاری در انتشارات دانشگاه صنعتی آریامهر مشغول بود و بعد از آن به آمریکا و سپس به فرانسه رفت و اکنون در آنجا زندگی می کند.

آثار سروش حبیبی

  • آنا کارنینا، لیو تولستوی
  • ارباب و بنده، لیو تولستوی
  • پدر سرگی، لیو تولستوی
  • جنگ و صلح، لیو تولستوی
  • داستان یک کوپن جعلی، لیو تولستوی
  • سعادت زناشویی، لیو تولستوی
  • سونات کرویتسر، لیو تولستوی
  • مرگ ایوان ایلیچ، لیو تولستوی
  • ابله، فیودور داستایوفسکی
  • بانوی میزبان، فیودور داستایوفسکی
  • شب های روشن، فیودور داستایوفسکی
  • شیاطین (جن زدگان)، فیودور داستایوفسکی
  • همزاد: شعری پترزبورگی، فیودور داستایوفسکی
  • عشق اول و دوداستان دیگر، ایوان تورگنیف و داستایوفسکی
  • آبلوموف، ایوان گنچاروف
  • روزنامه مقاومت یونان، میکیس تئودوراکیس
  • زندگی و سرنوشت، واسیلی گروسمان
  • سفر به شرق، هرمان هسه
  • نارسیس و گلدموند، هرمان هسه
  • داستان دوست من، هرمان هسه
  • سیدارتها، هرمان هسه
  • گورزاد و دیگر قصه ها، هرمان هسه
  • طبل حلبی، گونتر گراس
  • زنگبار یا دلیل آخر، آلفرد آندرش
  • ژاپن، هرمان کان
  • گزارش های باستان شناسی در ایران، هیات باستان شناسی آلمانی
  • کیفر آتش (برج بابل)، الیاس کانتی
  • زمین انسان ها، آنتوان دوسنت اگزوپری
  • ژان دوفلورت و دختر چشمه، مارسل پانیول
  • ژرمینال، امیل زولا
  • سگ سفید، رومن گاری
  • خداحافظ گری کوپر، رومن گاری
  • گل های معرفت، اریک امانوئل اشمیت
  • میلاروپا، اریک امانوئل اشمیت
  • هنر و فرهنگ آفریقای سیاه، الکساندر آدانده (همکاری)
  • نیروی پیام، ژان لویی سروان شرایبر
  • تاریخ اجتماعی سیاهان آمریکا، بنجامین براولی
  • داستان آمریکا، لئو هیوبرمن
  • شب های هند، آنتونیو تابوکی
  • میدان ایتالیا: یک داستان مردمی در سه زمان، آنتونیو تابوکی
  • مروارید، جان شتاین بک
  • موش ها و آدم ها، جان شتاین بک
  • هائیتی و دیکتاتور آن، برنارد دیدریش
  • هنر امروز، هربرت رید
  • پرتغال و دیکتاتوری آن، آنتونیو دفیگردو
  • ارباب ها، ماریانو آزوئلا
  • انفجار در کلیسای جامع، آلخو کارپانتیه
  • قرن روشنفکری، آلخو کارپانتیه
  • بیابان تاتارها، دینو بوتزاتی
  • چشمان نخفته درگور، میگل آنخل آتسوریاس
  • الفبا، (همکاری)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)