روند انتخابات پر هیاهوی ریاست جمهوری در امریکا به پایان رسید، و طی هفته ‏های آینده دوران نوینی در زندگی اجتماعی مردم امریکا آغاز خواهد شد؛ اما این دوران در زندگی ایرانیان نیز شاخص و به یاد ماندنی خواهد بود. جامعه ‏ی ایرانی، در داخل و خارج از کشور، هماهنگ با تحولات و مبارزات انتخاباتی میان بلوک دمکرات و گرایش ترامپ[۱] دچار تلاطمات پی ‏درپی شد. در یادداشت کنونی خواهم کوشید، عمدتاً به رابطه ‏ی میان انتخاب روسای جمهور امریکا و نظام حاکم در ایران بپردازم؛ انتخاب ریاست جمهوری در امریکا چه تاثیری بر روند تحولات در ایران و ساختار نظام جمهوری اسلامی دارد؟ حضور نماینده ‏ای از حزب دمکرات یا حزب جمهوریخواه در کاخ سفید چه توفیر و تفاوتی برای مسئولین «نظام مقدس» حاکم بر ایران دارد؟ برای بررسی این امر طبعاً می ‏بایست چهار دهه ‏ی اخیر، و دوره ‏های متفاوت ریاست جمهوری در امریکا را مورد بررسی قرار داد.

نظام جمهوری اسلامی در هنگام تولد و پا نهادن به عرصه ‏ی وجود، جامعه ‏‎ی آرمانی و الگوی خود را در چهارده قرن پیش تعریف کرد؛ روابط اجتماعی مطلوب این نظام نه در دوران حاضر، بلکه در قعر تاریخ جا داشت. در یک کلام نظامی در دوران جدید پا به عرصه ‏ی وجود و هستی گذاشته بود، که تعلقی به دورانِ ما نداشت و ریشه ‏هایش به قرون وسطا متصل بود، هیچ رشته ‏ای این نظام «نوین» را به جهان مدرن متصل نمی‏کرد، شاید تنها رشته ‏ی اتصال «نظام نو» با جهانِ مدرن، شعاری بود که از ابتدای روزهای انقلاب بهمن، با عاریت گرفتنِ آن از چپِ انقلابی، به هویتِ خود و در واقع تنها رشته ‏ی اتصال خود با جهان نو تبدیل نمود؛ «مرگ بر امریکا».

در واقع می ‏توان مدعی شد که نظام جمهوری اسلامی کوشیده است، نوع و نحوه ‏ی رابطه‏ی با دولت امریکا را تبدیل به «هویت ایدئولوژیک» خود بنماید. اما حتی همین نوع و نحوه‏ ی رابطه با امریکا نیز، نه برخاسته از تمایلاتِ «پیشرو»، «ضد امپریالیستی» و یا «عدالت‏جو»ی نظامِ نو، بلکه ریشه در نگاه و منظر عمیقاً واپسگرای آن داشت. نظامی که به دورانی بسیار پیش‏ از سرمایه ‏داری و تجدد تعلق داشت، که با ویژگی‏ های مدرنیسم، شهرنشینی، حقوق مدنی، دمکراسی و ملزومات آن نه تنها آشنایی و تعلقی، بلکه سرِ سازگاری نداشت. نظام تازه به قدرت رسیده به همان میزان که با تجدد و مدرنیسم سرِ سازگاری نداشت، با هر نوع تفکر ترقی‏خواهی و خواهانِ گذار از نظام حاکم بر جهان، سرمایه‏داری، نیز در دشمنی و مخالفت بود.

نظامِ تازه به قدرت رسیده در ایران از ابتدا هدفِ «صدور انقلاب اسلامی»، و سودای گسترش ارتجاع و سیه ‏کاری در منطقه، و سپس جهان را در سر داشت؛ این نظام برای ارتباط با توده ‏های تحتِ ستم کشورهای مسلمان منطقه، توده‏ هایی که اگر در حوزه ‏ی تبلیغات «ایدئولوژیک» آن قرار می‏گرفتند، طبعاً علاقه و تمایلی به دیدگاه‎ های قرون‏وسطایی آن نشان نمی‏دادند، به «هویت ایدئولوژیک» مدرن و به ‏روز نیاز داشت؛ توده ‏های ستم‏کشیده در خاورمیانه که به درستی عامل عمده ‏ی ستم‏های سالیان خود را ناشی از «امپریالیسم» و تفکر نژادپرستانه‏ ی «صهیونیسم» می ‏دیدند، نه از سرِ وابستگی‏ و دلبستگی ‏های «فقهی» و مذهبی، بلکه به دلیلِ «ضدیت» ادعایی این نظام با «امپریالیسم» و «صهیونیسم» می ‏توانستند در حیطه ‏ی میدانِ تبلیغاتِ آن قرار گرفته و تعلق خاطری به آن بیابند؛ توده ‏هایی که عموماً ستم‏کشانی بوده‏ و هستند که در سال‏ها و دهه ‏های پیشین، نیروی اجتماعی جریانات پیشرو و «چپ» ترقی‏خواه بوده‏اند[۲].

بی ‏اعتباری عمده ‏ی این احزاب، گرایشات و گروه ‏ها[۳]، میدان تبلیغات و جذب نیروی گسترده را در اختیار جریان و گرایشی ارتجاعی قرار داد تا پایه‏ های خود را با اتکا به سرمایه‏ گذاری گسترده و دلارهای نفتی در منطقه مستقر کند. سرمایه ‏گذاری روی شیعیان لبنان، حماس (سنی مذهب) در فلسطین، طالبان (سنی مذهب) در افغانستان، بخشی از گروه ‏ها و اقوام شیعه در افغانستان و پاکستان و … نه به دلیلِ اشتراکاتِ ایدئولوژیک، بلکه تنها و تنها از طریق مستمسک و «هویت سیاسی» نظام جمهوری اسلامی با این گروه‏ های اجتماعی امکان تحقق یافت، چنان‏که رژیم در دورانی از حیاتِ خود کوشیده است این عرصه ‏ی اجتماعی را به امریکای لاتین نیز گسترش داده و با تکیه بر تنها پل ارتباطیِ نظامی قرون وسطایی با جهانِ نو و مدرن، یعنی عصیان و مبارزه علیه سلطه ‏ی امپریالیستی، بر دامنه‏ و میدان عمل خود بیافزاید.

جمهوری اسلامی در آستانه ‏ی چهل و دو سالگی است؛ این نظام طی دوران حیات خود سه رئیس جمهور وابسته به حزب دمکرات و چهار رئیس جمهور از حزب جمهوریخواه امریکا را تجربه کرده است. در بررسی کنونی خواهم کوشید به این دوره‏ های متفاوت پرداخته و با بررسی نحوه ‏ی مداخلات و ارتباطات، به «ترجیح» جمهوری اسلامی بپردازم. اما پیش از این امر می‏بایست پدیده‏ی دیپلماسی را از منظرِ نظامی قرون وسطایی تعریف و تبیین نمود.

دیپلماسی در نظام جمهوری اسلامی

دیپلماسی به معنای روش گفتگوی میان نظام ‏های سیاسی امروز جهان، دانش و روشی است متعلق به دنیای امروز. دولت ‏های مدرن در جهان امروز، حتی در آستانه ‏ی برخورد نظامی میان دو دولت نیز، ابتدا عرصه‏ های دیپلماتیک و «گفتگو» را تجربه می‏کنند. این گفتگوها و روش‏های دیپلماتیک، عموماً از کانال‏های شناخته شده در عرف بین ‏الملل در جهانِ نو پیش می‏رود، برخی به نتیجه و توافق انجامیده و برخی خیر؛ اما روش و متدِ دیپلماتیک در جهانِ نو، بر پایه‏ی «گفتگو» در کنفرانس‏های بین ‏المللی، سازمان ملل متحد و یا دیگر نهادهای اختصاص یافته به دیپلماسی، سازمان یافته و پیش می‏رود. «نظام نوین» جمهوری اسلامی، اما از همان ابتدای ظهور خود، برای پیشبرد روابط و ارتباطاتِ دیپلماتیک خود، روشی متفاوت، و همسان با ماهیت قرون وسطایی خود برگزید. ترور و گروگان‏گیری[۴].

نخستین دولتی که نظام جدید را در ایران پس از سرنگونی سلطنت به رسمیت شناخت، دولت عراق بود، و نخستین دولتی که آماجِ حملات تبلیغاتی وسیع و دامنه ‎دار «نظام نوین» ایران از فردای «انقلاب بهمن» قرار گرفت، همین دولت عراق بود! در حالتی که «دولت موقت» تشکیل شده در پی سرنگونی سلطنت در تلاشِ تنش ‏زدایی و ورود به عرصه‏ی دیپلماسی بین ‏المللی بود، هسته‏ ی اصلیِ قدرت در «نظام نوین»، در همان ابتدا کوشید با دور زدن و حذفِ این دولت و قبضه ‏ی کاملِ قدرتِ اجرایی و عملیاتی، «دیپلماسی» به روش خود را سازمان ‏داده و پایه ‏های مادی آن را آماده کند. «دیپلماسی»ای که از سویی ارتش عراق را به «قیام» علیه حکومتِ عراق، مردم بحرین و کویت را به سرنگون کردن حکومت آن سرزمین‏ ها و برپایی «نظام اسلامی» فراخواند، و دولت عربستان سعودی را «آل‏سعود خائن‏الحرمین» و یا «غاصبین حرمین شریفین» خوانده و حجاج سالیانه را به شورش علیه این «آل‏سعود» دعوت کرد!

این «دیپلماسی» در تداوم خود در سیزده آبان‏ماه ۱۳۵۸ اقدام به تهاجم به سفارت امریکا در تهران توسط عده ‏ای «دانشجو» و به گروگان گرفتنِ سفیر و کارکنان این سفارت کرد. اقدامی که توسط هسته ‏ی اصلی قدرت در نظام نو سازماندهی شده بود، در واقع از نخستین اقدامات «دیپلماتیک» نظام نوین در سطح بین ‏المللی بود؛ خمینی در رابطه با گروگان‏گیری کارکنان سفارت امریکا در تهران گفت:

«آن مرکزی که جوان‏های ما رفته ‏اند و گرفته ‏اند آن‏طوری‏که اطلاع داده ‏اند مرکز جاسوسی و توطئه بوده است … آنها به فعالیت افتاده‏ بودند که ما دخالتی بکنیم و به جوانها بگوئیم که بیرون بیائید… امروز روزی نیست که ما بنشینیم و نگاه کنیم امروز خیانت‏های زیرزمینی در کار است که در همین سفارتخانه طرح ‏ریزی می‏شود و عمده ‏اش از شیطان بزرگ امریکاست … باید بدانند در ایران باز انقلاب است انقلاب بزرگتر از انقلاب اول باید آنان سرجای خود بنشینند و این خائن را زود برگردانند و آن بختیار خائن را هم انگلستان زود برگردانند…» روزنامه اطلاعات سه‏شنبه ۱۵ آبان ۱۳۵۸

این اقدام «دیپلماتیک» طی تمام سال‏های حیات نظام جمهوری اسلامی، معرفِ متد و روشِ «دیپلماسی» حکومت جمهوری اسلامی در ارتباط با جهان بوده است. نخستین اقدامِ دولت امریکا در مقابله با این «دیپلماسی» جمهوری اسلامی، قطع روابط و توقفِ فروش و سرویس‏دهی به ادوات و سلاح ‏های ارتش ایران بود؛ دولت کارتر در تلاشِ آزادسازی گروگان‏های امریکایی در سفارتِ امریکا در تهران، حتی کوشید گروهی از نظامیان امریکایی را در طبس پیاده کرده و اقدام به آزادسازی گروگان‏ها به روشِ نظامی بنماید، که نافرجام ماند.

هسته‏ی اصلیِ «نظام» تازه به قدرت رسیده، اما از طریق واسطه ‏های مختلف، از جمله دولت الجزایر، در تلاشِ پیشبردِ اهدافِ خود، یعنی تثبیت و استقرارِ حکومتِ تازه بود؛ با نزدیک شدنِ انتخابات ریاست جمهوری امریکا دو گزینه در مقابلِ مردم امریکا و البته جمهوری اسلامی قرار می‏گرفت، حزب دمکرات با جیمی کارتر، حزب جمهوریخواه با رونالد ریگان. نظامِ نو در همین ابتدا می‏بایست «ترجیح» خود را در میانِ جناح‏های سیاسی امریکا بنمایاند.

دولت کارتر از ابتدا با شعار و تاکید بر رعایت حقوق بشر به قدرت رسیده بود، مبتکر نخستین اقدام صلح در خاورمیانه، در جهتِ تنش ‏زدایی بود، کنفرانس کمپ‏دیوید را سازمان داده و به حالتِ جنگی میان اسرائیل و مصر پایان داده بود؛ در سویِ دیگر دولت مهدی بازرگان در تلاش بود جهت تغییر روند ارتباطات میان رژیم تازه به قدرت رسیده در تهران و دولت امریکا اقداماتی سامان دهد؛ سرِ گفتگوهایی را با نمایندگان دولتِ کارتر باز کرده بود، و سودای حضور در جامعه ‏ی جهانی با هویتی «تازه» را داشت؛ اما این دولت نام «موقت» بر خود داشت، از نظر نظام نو در تهران نیامده بود که بماند. ریشه‏ های نظام نوین به قرون وسطا متصل بود، و طبعاً رفتار «دیپلماتیک» و کنش در عرصه ‏ی بین ‏المللی خویش را نیز با همان معیارهای قرون وسطایی تنظیم می‏کرد؛ دولت بازرگان خود به فاصله ‎ی کوتاهی با استعفا به حیات خود پایان داد، اما حاکمان جدید، به کنار زدن این دولت و مسئولینِ آن، که اندک خصایص مدرن و به روز داشتند و لااقل همچون گردانندگانِ اصلیِ نظام نوین «نابهنگام» تاریخی نبود، اکتفا نکرده، سخنگوی همین دولت، عباس امیرانتظام، را به جرمِ مذاکره با امریکا، یعنی همان‏که خود به روش پنهانی انجام می ‏دادند[۵]، به زندان ابد محکوم کردند.

حاکمان جدید، به قصد اشاعه ‏ی این روش در روابط بین‏المللی، با شعارهای «مرگ بر سه مفسدین/ کارتر و سادات و بگین» نخستین گام‏های ارتباط با دولت امریکا و روند ارتباطات بین ‏المللی را پایه گذاشتند. دولت کارتر در واکنش به گروگان‏گیری و سیاست‏های در پیش گرفته ‏ی جمهوری اسلامی، در ۱۲ نوامبر ۱۹۷۹ به واردات مواد نفتی از ایران پایان داده و دو روز بعد در ۱۴ همین ماه، دارایی ‏های ایران را در امریکا بلوکه کرد. نظام نوین از فرصتِ فراهم آمده در فضایِ مناقشه و «تخاصم» با امریکا استفاده نموده، در داخل کشور در ژانویه‏ی ۱۹۸۰ نزدیکان آیت‏اله شریعتمداری را دستگیر و اعدام کرد، سرکوب در کردستان، ترکمن صحرا، خوزستان، و یک‏یک سازمان‏های سیاسی ترقی‏خواه را به اعلا درجه‏ی خود رسانید؛ حکومت و نظامِ تازه به قدرت رسیده مهم‏ترین وظیفه ‏ی خود را از همان ابتدا به محدود کردن آزادی ‏ها و سرکوبِ گسترده ‏ی هر نوع حرکت و جنبشی که نشانی از تفکر چپ داشت اختصاص داد. در ارتباط با امریکا، خمینی در آوریل این سال اعلام کرد که سرنوشت آزادی گروگان ‏ها را به تشکیل مجلس شورای اسلامی (منعقده در خرداد ۵۹) موکول خواهد کرد. فردای سخنِ خمینی، کارتر در ۷ آوریل ۱۹۸۰، بطور یک‏جانبه روابط امریکا را با ایران قطع کرد و دو هفته ‏ی بعد عملیات کوماندوییِ نجات گروگان‏ها را سامان داد، که این عملیات با نقص فنی و طوفان نابهنگام شن در طبس ناموفق مانده و موجب مرگ هشت نفر از نیروهای امریکایی شد.

این مجموعه تحولات همزمان بود با اوج‏گیری مبارزاتِ انتخاباتی در امریکا، جیمی کارتر رئیس‏جمهور از حزب دمکرات در تلاشِ کسب آرا برای دور دوم ریاست جمهوری، و رونالد ریگان، کاندیدای حزب جمهوریخواه در تلاش ورود به کاخ سفید بودند. نمایندگان حکومتِ تازه به قدرت رسیده در ایران، در داخلِ کشور عرصه و میدان سرکوب داخلی را هر چه گسترده ‏تر، و در ارتباط با امریکا با هر دو کاندیدا در حال گفتگوهای پنهانی و تلاش جهت کسب امتیاز بودند. به نظر می‏رسد مقامات نظامِ نو در تهران در انتخابِ میانِ گزینه‏های موجود در امریکا، انتخابِ خود را برای ترجیحِ فردِ ساکنِ کاخ سفید در سال‏هایِ پیشِ رو کرده بودند.

رونالد ریگان، کاندیدای جمهوریخواه، در عین تماس‏های پنهانی با نمایندگان رژیم نوخاسته در تهران و طلب طولانی ‏تر کردنِ مدتِ اسارت گروگان‏‎ها، از این امر حداکثر استفاده‏ ی تبلیغاتی را برد؛ بر پایه‏ی توافق با مسئولین رژیم و گفتگوهایی به واسطه‏ی وزیر امور خارجه ‏ی الجزایر، گروگان‏های امریکایی پس از اسارتی ۴۴۴ روزه در آستانه‏ی ورود رونالد ریگان به کاخ سفید آزاد شدند.

برای به دست آوردن تصویری عمومی از نحوه‏ی رفتار دو حزب حاکم در ایالات متحده با نظام نوین استقرار یافته در ایران، شاید بهتر باشد دوره‎های مختلف تقسیم قدرت در ایالات متحده را میان احزاب دمکرات و جمهوریخواه و نوع رابطه ‏ی آن‏ها با جمهوری اسلامی طی چهار دهه ‎‏ی اخیر را مورد بررسی قرار دهیم. به جز دوران پایانی حضور جیمی کارتر و گروه او در کاخ سفید که مصادف با آغاز جمهوری اسلامی در ایران بوده است، این چهار دهه به دو دوره‏ ی هشت ساله‏ ی حضور حزب دمکرات در کاخ سفید (بیل کلینتون و باراک اوباما) و چهار دوره حضور حزب جمهوریخواه در این مکان تقسیم شده است. (رونالد ریگان، هشت سال؛ جورج بوش پدر، چهار سال؛ جورج بوش پسر، هشت سال؛ دونالد ترامپ، چهار سال)

رونالد ریگان (حزب جمهوریخواه) ۱۹۸۹ ـ ۱۹۸۱

آزادی گروگان‏های سفارت امریکا، هدیه ‏ی آیت‏اله خمینی به رونالد ریگان در ابتدای ورود به کاخ سفید در ۱۹۸۱ بود. رونالد ریگان روز ۲۰ ژانویه ۱۹۸۱ به عنوان رئیس جمهور امریکا به کاخ سفید قدم گذاشت و گروگان‏های سفارت امریکا در تهران در همین روز آزاد شدند. در مقابل آزادی گروگان‏ها دولت امریکا وعده کرد، از «مداخله در امور داخلی ایران» اجتناب کند، اموال بلوکه شده‏ی ایران را در امریکا آزاد کند، و در نهایت تعقیب و پیگرد قضایی گروگان‏گیرها را در دستور کار نگذارد[۶]

شاه سابق ایران در منطقه ملقب به «ژاندارم امپریالیسم» بود؛ نقش برجسته ‏ای که ایران در رابطه با سیاست خاورمیانه ‏ای امریکا به عهده داشت، ایجاد سدی قدرتمند علیه نفوذ و گسترش تفکر چپ و انقلابی در منطقه بود؛ جای پای دیکتاتوری شاه در سرکوبِ عمده‏ ی جنبش‏ها و تحولات منطقه ‏ی خاورمیانه به شکل نهان و آشکار مشخص بود؛ سرکوب جنبش انقلابی ظفار، همکاری با دولت‏های عراق و ترکیه در سرکوب و زمینگیر کردن جنبش کرد، سرکوب وسیع و گسترده ‏ی هر نوع اندیشه‏ ی تحول ‏خواهی در درون کشور، با انتساب آن به مارکسیسم و اندیشه ‏ی چپ و … از رژیم شاه سابق ایران، ژاندارم قدرتمندی برای خلیج فارس و منطقه ساخته بود.

رونالد ریگان نماینده ‏ی گرایشی خاص در حزب جمهوریخواه بود، “ویژگی برجسته‏ی دولت ریگان و حامیان اندیشگیِ او آنتی ‏کمونیسم، مخالفت با سیاست تامین اجتماعی (Welfare) و پیشبرد سیاست مداخله ‏جویانه ‏ی امریکا در جهانِ سوم بود.[۷]” وجه مشترک قدرتمندی که دولت ریگان و نظام تازه به قدرت رسیده در ایران را در کنار یکدیگر قرار می ‏داد، آنتی کمونیسم عمیق هر دو جریان بود؛ ریگان از آنتی ‏کمونیسم خود، مبارزه و ریشه‏ کن نمودن «امپراطوریِ شر[۸]» را پی می‏گرفت، و نظام تازه به قدرت رسیده در ایران، از منظری قرون وسطایی به دنبالِ ریشه ‏کن نمودن و نابودیِ هرآنچه که نشانی از ترقی و مدرنیته داشت؛ از این منظر هرآنچه که نشانی از تجدد، دمکراسی، حقوق زنان، حقوقِ شهروندی و انسانی و … در خود داشت، در تضاد با تفکرات و ساختار قرون وسطایی قرار گرفته و مستوجب عقوبتی همچنان قرون وسطایی بود.

اگر آنتی کمونیسم دولتِ ریگان ویژگیِ اصلی آن بود، در عوض در جمهوری اسلامی، آنتی ‏کمونیسم تنها یکی از خصوصیات بود؛ جمهوری اسلامی همه‏ی نشانه های ضدیت با ترقی‏خواهی را یک‏جا در خود داشت. ریگان که طی هشت سال اقامت در کاخ سفید، همه‏ی تلاش و همت خود را متوجه سرکوب هر نوع جنبش ترقیخواهی در هر سوی جهان کرده بود[۹]، در تهران متحدِ عملی ‏ای در راستای اهدافِ ایدئولوژیک خود یافته بود. او در منطقه دولتی می‏خواست که همچون نظام پیشینِ ایران، در برابر «خطر کمونیسم»، مقابل هر نوع گرایش ترقیخواهی بایستد، غافل از این که این نظام نه فقط «ضد کمونیست»، بلکه در تقابل با همه ‏ی نشانه ‏های تجدد و تمدن از هر منظری است[۱۰].

جمهوری اسلامی در داخل کشور همین مسیر را در پیش داشت، و هرگونه بارقه‏ی ترقیخواهی و طلب دمکراسی در هر گوشه ‏ی کشور را به شدیدترین وجه سرکوب کرد، در مرزهای شرقی، همسو با تمایلات ریگان در کنار «مبارزین آزادی[۱۱]» و ارتجاعی ‏ترین جریانات منسوب به «مجاهدین افغان» قرار گرفته و آشکار و نهان به حمایت از آن‏ها برخاست؛ و در مرزهای غربی خود نیز در جنگی ویرانگر با عراق درگیر شده بود.

حکومت تازه به قدرت رسیده در تهران، با تحریم ‏های اعمال شده توسط دولت کارتر، ممنوعیت فروش سلاح، و بازداشتنِ باقی کشورهای جهان از معاملات سیاسی، تجاری و نظامی با آن، به روش معهود خود برای حل مشکلات و کمبودهایش، یعنی گروگان‏گیری شهروندان غربی و بمب‏گذاری در معابر عمومی اقدام کرد؛ در گام‏های نخست با استفاده از فضای ناامن و جنگ داخلی در لبنان با سازماندهی و تجهیز گروه‏های مسلح طرفدار خود، گروگان گیری از شهروندان آلمان، انگلستان، فرانسه، امریکا و … در صدر اقداماتِ «دیپلماتیک»اش قرار گرفت، تا این دولت‏ها را از فروش سلاح و جنگ‏افزار به عراق بازدارد[۱۲]. در حالی‏که نظامِ نوین خود برای تهیه‏ ی سلاح و تداوم جنگ با عراق، ناچار به خرید و تهیه‏ی جنگ‏افزار از بازار قاچاق بود.

در پیِ کشتار و قتلِ عام فلسطینی ‏های ساکن اردوگاه ‏های صبرا و شتیلا توسط جریانات فالانژ لبنان با حمایت و همکاری ارتش متجاوز اسرائیل، در سپتامبر ۱۹۸۲ نیروهای امریکایی، فرانسوی و ایتالیایی، به عنوان نیروهای حافظ صلح در لبنان مستقر شدند، اما در اکتبر ۱۹۸۳ کامیونی مملو از مواد منفجره در مقابل پایگاه نیروهای حافظ صلح امریکایی واقع در فرودگاه بیروت منفجر شد، که ۲۴۱ نفر از سربازان امریکایی را کشته و ۶۰ نفر را زخمی کرد. انفجاری که به حزب‏اله لبنان نسبت داده شد و چند ماه بعد در فوریه ۱۹۸۴ به خروج نیروهای حافظِ صلحِ امریکایی از لبنان منجر شد؛ در همین دوران است که دولت ریگان با دل بستن به جناح رفسنجانی و امید «اعتدال»، روشی متفاوت و البته پنهان از باقی جهان، رابطه با نظام جمهوری اسلامی در پیش می‏گیرد. در همین دوران هم هست که دولت ریگان خرسند از رفتار و سیاستِ در پیش گرفته ‏ی جمهوری اسلامی در تقابل با مجموعه ‏ی جریانات منسوب به چپ در ایران، با در اختیار نهادن اطلاعات وسیع و گسترده در اختیار مسئولین حکومتیِ ایران، زمینه ‏های قلع و قمع دو جریان منسوب به چپِ حزب توده و سازمان اکثریت که همچنان در اردوی حکومتی ‏اند را فراهم می‏کند، و یورش گسترده ‏ی حکومتی به این دو جریان را مورد حمایتِ اطلاعاتیِ گسترده قرار می ‏دهد؛ همه‏ی این یاری ‏رسانی ‏ها و امید بستن ‏ها به ساختار حکومت جمهوری اسلامی موجب ایجاد کوچک‏ترین تغییری در اقدامات و روش‏های «دیپلماسی» جمهوری اسلامی نمی‏شود، اما بر مهارت و کارآییِ آنان در فریبکاری و ریا هر دم می ‏افزاید[۱۳].  

مجموعه‏ی این رفتارهای دوگانه از هر دو سو، در حالی است که در بهار ۱۹۸۳ دولت ریگان تلاش دیپلماتیکی را برای متقاعد کردن باقی دولت‏های جهان بر عدم فروش سلاح به ایران آغاز کرده است. در مقابل حزب‏اله لبنان به اشاره‏ی تهران، هفت امریکایی را در لبنان به گروگان گرفته. دولت ریگان در حالی‏که از سویی دیگران را به تحریم فروش سلاح به جمهوری اسلامی تشویق می‏کرد، خود در تصور تقویت جناح رفسنجانی به عنوانِ «جناح معتدل» نظام جمهوری اسلامی می‏کوشید تا راه‏های مصالحه و کنار آمدن با این نظام را با به کار گرفتنِ سیاست چماق و هویج دنبال کند. در ۱۷ ژوئیه ۱۹۸۵، رابرت مک ‏فارلین مشاور امنیت ملی در دستورالعملی امریکا را به نزدیکی با ایران فرامی‏خواند:

«ایران در حال تغییراتی مثبت و پویاست. بی ‏ثباتی ناشی از جنگ ایران ـ عراق، وخامت اوضاع اقتصادی و جنگ قدرت در درون رژیم می‏تواند در ایران تغییراتی عمده و جدی در پی داشته باشد. برای بهره ‏بری از هر گونه جنگ قدرت درون رژیم ایران، اتحاد شوروی از موقعیتِ بهتری نسبت به ایالات متحده برخوردار است … ایالات متحده می‏بایست دوستان و متحدان خود را قانع به کمک به ایران کند، تا ایران قادر به رفعِ نیازهای وارداتی خود شود، [از این طریق] جذابیتِ کمک از جانب شوروی را کاهش دهد … این پیشنهاد در برگیرنده ‏ی ارسال کمک‏های نظامی [به ایران] هم هست»[۱۴]

واینبرگر، وزیر دفاع، و جورج شولتز وزیر خارجه، با توجیه این‏که دولت امریکا جمهوری اسلامی را دولت حامی تروریسم خوانده، به مخالفت با این طرح پیشنهادی برخاستند؛ تنها موافق ادامه‏ی طرح ویلیام کیسی رئیس CIA بود که از ایده‏ی فروش سلاح به جمهوری اسلامی دفاع کرد.

در مقابل خاصه‏خرجی ‏های دولت ریگان در حمایت آشکار و نهان از ایده‏ی «استحاله» و حضور جناح «معتدل» در ساختار حکومت، رژیم جمهوری اسلامی در عوض، به روشی قطره‏چکانی به «آزادی» هفت گروگان امریکایی در دستِ حزب‏اله لبنان دست زد.

استراتژی دولت ریگان در جنگ ایران ـ عراق ادامه‏ی جنگ و فرسایش دوطرفِ درگیری بود؛ امری که اتفاقاً استراتژیِ برگزیده‏ی آیت‏اله خمینی نیز بود، منتها با هدفی متفاوت؛ خمینی با تاکید بر شعارهای «جنگ، جنگ، تا رفع فتنه از عالم» و «جنگ، جنگ، تا پیروزی» هدفِ تثبیت و استقرار کاملِ رژیم را داشت، او در شرایطی که تغییر توازنِ قوای اجتماعی در چشم‏انداز بود و نظامِ نو هر روزه به سرکوب گسترده‏تری متوسل می‏شد، جنگ و ادامه ‏ی آن را بمثابه «نعمت» معرفی می‏کرد، که در خدمت استقرار و ماندگاری نظام است. هر آن‏گاه که «نظام مقدس» با ضعف و فترت روبرو شد، دولت ریگان، و شیمون پرز نخست‏وزیر اسرائیل با واسطه و بی‏واسطه به یاری تسلیحاتی رژیم برخاستند و هر گاه عراق با کمبود اطلاعات و فشار مواجه می ‏شد، امریکا به یاری اطلاعاتیِ عراق برمی‏خاست. حشر و نشرِ پنهانی و امید بستن به «اعتدال» جمهوری اسلامی تحتِ زعامتِ رفسنجانی کارنامه‏ی اصلی دولت ریگان در رابطه با جمهوری اسلامی بود؛ اما این امر نه به این معنا بود که جمهوری اسلامی غافل از ملزومات این “بازی” باشد، که در این ترفندها به مرحله‏ی استادی رسیده بودند. در ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۵ در تداوم دریافت موشک‏های ضد تانک و سلاح‏های ارسالی از طریق اسرائیل، شماری دیگر موشک ضد تانک تاو (۴۰۸ موشک) به جمهوری اسلامی تحویل داده شد، و در مقابل روز ۱۵ سپتامبر جهاد اسلامی در لبنان کشیش امریکایی گروگان گرفته شده، بنجامین وایر را آزاد کرد؛ لحنِ گفتارِ جمهوری اسلامی با اروپا و امریکا هم طابق‏النعل‏بالنعل همان «چماق و هویج» بود که ریگان با خودشان در پیش گرفته بود، اگر ریگان در مقابل نرمش حکومتی‏ها اسلحه به آنها می‏داد، جمهوری اسلامی، در مقابل گروگانی آزاد می‏کرد، تا در دور بعدی یکی دیگر را به گروگان بگیرد.

رفسنجانی رئیس مجلس : «”آلمانی‏ها در روابط آینده با ما به این شرط که مصالح انقلاب و جمهوری اسلامی را در نظر داشته باشند، شانس خوبی دارند و از جمله باید همانند فرانسه در خصوص فعالیت‏های ضدانقلاب در آن کشور تجدیدنظر به عمل آورند[۱۵]» (کیهان ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۶)  

ریگان طی اقامت در کاخ سفید، در اشتیاق بهره‏بری از همه‏ی نقاطِ مشترکِ خود با سردمداران تازه به قدرت رسیده در تهران، در کارِ همراهی با رژیم نو در تهران بود. در همین راستا مک‏ فارلین در مصاحبه ‏ای سفر پنهانی خود به تهران را با سفر کیسینجر به چین همسان می‏دانست. او پیامد سفر کیسینجر به چین را تحکیم روابط با امریکا، و اتحاد چین با امریکا توصیف کرد. کیهان که به احتمال بسیار در جریان همه ‏ی آمد و شدهای پنهانی و روند سیاست‏های برگزیده ‏ی نظام بود، همان موقع در سرمقاله ‏های خود سیاست عمومی و اشتیاقات درونی را برملا می‏کرد:

«در این نکته تردیدی نیست که گرایش غرب و کشورهای منطقه به بهبود مناسبات خود با ایران همگی از این واقعیت ریشه می‏گیرد که در انزوا و فشار قرار دادن جمهوری اسلامی سبب تعمیق انقلاب و اقتدار هرچه بیشتر نیروهای عدالت‏طلب و ضداستکبار و نیز گسترش موج مبارزاتی در منطقه می‏گردد… می‏توان مطمئن بود که از رهگذر سیاست و دیپلماسی جاری ایران، موفقیت‏های زیادی نصیب جمهوری اسلامی ایران گردد.» (کیهان ـ یادداشت روز صدام در محاصره ‏ای همه‏ جانبه ب. گرامی، ۲۶ آبان ۱۳۶۵)

در واقع طی دوران ریگان، به رغم شعارهای این دولت و پاسخ‏های شعارگونه ‏ی سران جمهوری اسلامی، نظام تازه به قدرت رسیده در ایران نه تنها تضعیف نشد، بلکه با حمایت آشکار و نهانِ کاخ سفید از این حکومت، چه در سیاستِ تداوم جنگ، کمک و یاری اطلاعاتی و نرد عشق باختن با «جناح اعتدالی»، به تثبیت و استقرار نظام هرچه بیشتر کمک شد.

 

جورج بوشِ پدر (حزب جمهوریخواه) ۱۹۹۳ ـ ۱۹۸۹

جورج بوش، روز ۲۰ ژانویه ۱۹۸۹ در سخنرانیِ ورودی ‏اش به کاخ سفید در رابطه با رژیم ایران اعلام کرد، «حسن نیت [شما] با حسن نیت پاسخ داده خواهد شد»[۱۶]. دوران ریاست جمهوریِ جورج بوش پدر مصادف بود با فروپاشی اتحاد شوروی، فروریختن دیوار برلین، یکی شدن دو آلمان و البته تداوم سیاستِ منطقه ‏ایِ دولت ریگان در خاورمیانه، یعنی تلاش در «اعتدال» جمهوری اسلامی. حمله‏ی نظامی به پاناما و سپس عراق اصلی ‏ترین تحولاتی است که در دوران چهارساله‏ی حکومت بوش اتفاق افتاد.

نظام نوپای ایران که در همان دهه ‏ی اول حیاتِ خود، دولت موقتی تقریباً یک ساله و چهار رئیس جمهور و دو «رهبر» را تجربه کرده بود، در زمینه‏ی «دیپلماسی» ریاکاری، گروگان‏گیری و البته ترور به مهارت و کارآیی کافی رسیده بود، دولتِ جورج بوش [پدر] نیز، در ادامه‏ی سیاستِ دولتِ پیشینِ خود، هر آنچه در چنته داشت، در جهتِ «اعتدال» و تقویتِ جناحِ معتدل (نامِ دیگری که دولت ریگان به رفسنجانی و همراهان او داده بود) در کار گرفت.

«امریکایی‏ها معتقدند جناح میانه ‏رویی به رهبری هاشمی رفسنجانی، رئیس مقتدر مجلس که یکی از جانشینان خمینی محسوب می‏شود، وجود دارد که تمایل به نزدیکی با امریکا دارد … با این‏حال کارشناسان امر مطمئن نیستند که رفسنجانی واقعاً تمایلی به نزدیکی به امریکا دارد و یا هدف فریبِ مسئولین دولت ریگان در مورد وجود جناحی معتدل در ایران است.[۱۷]»

در کنار حمایت‏های آشکار و نهان امریکا از جمهوری اسلامی، متحدان اروپایی ‏اش نیز در صدد تماس و «عادی‏سازی» رابطه با این نظام برآمدند و طرفه این‏که جدا از چشم پوشیدن بر ترورهای پی در پیِ عوامل جمهوری اسلامی در اروپا و باقی مناطق جهان، شروع به پرداخت ‏های معتنابهی به این نظام نیز نمودند:

«با حل اختلافات مالی ایران و فرانسه، پاریس یک میلیارد دلار به تهران می ‏پردازد. … از این مبلغ ۵۵۰ میلیون دلار ظرف ۴۸ ساعت آینده به حساب جمهوری اسلامی ایران واریز خواهد شد و ۴۵۰ میلیون دلار باقی‏مانده در سه قسط طی سال آینده پرداخت خواهد شد. دولت فرانسه پیش از این در چارچوب حل اختلافات مالی دو کشور ۶۳۰ میلیون دلار به ایران پرداخت کرده بود.» (رسالت ۹ دی ۱۳۷۰)

این مماشات با حکومت در فاصله ‏ی زمانی ‏ای صورت می‏گرفت که گروگان‏های انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، امریکایی و … همچنان در لبنان در اختیار جهاد اسلامی، حزب‏اله و باقی گروه ‏های وابسته به جمهوری اسلامی بودند، شمار بزرگی از وابستگان اپوزیسیون ایرانی در فرانسه، آلمان، سوئد، ترکیه و باقی نقاط جهان هدفِ ترور و کشتار تروریست‏های اعزامی تهران قرار می‏گرفتند.

«… صادر کنندگان بریتانیایی دست و پای‏شان از این بسته است که دولت اصرار دارد که تنها زمانی روابط کامل با ایران برقرار خواهد شد که سه گروگان بریتانیایی در لبنان که در بند گروه‏های طرفدار ایران هستند، آزاد شوند.» (مجله‏ی «میدل ایست»، اوت ۱۹۹۱)

«سفیر ایران در آلمان اعلام کرد: اسرای آلمانی در لبنان در صورت آزاد شدن دو زندانی لبنانی در آلمان آزاد می‏شوند. سید حسین موسویان سفیر ایران در آلمان در تلویزیون این کشور گفت: دو مددکار آلمانی که در ماه مه ۱۹۸۸ به گروگان گرفته شدند… بستگان حمادی حاضرند در صورت آزاد شدن دو فرزندشان که در آلمان زندانی هستند، گروگان‏های خود را آزاد کنند.» (اطلاعات، ۲۳ مرداد ۱۳۷۰)

درست در حالی که جورج بوش [پدر] نیروهای نظامی خود را به تسخیر پاناما و دستگیری نوریگا اعزام می‏کرد، جمهوری اسلامی به ارسال سلاح درون هواپیماهای مسافربری به بوسنی می‏پرداخت، و جامعه ‏ی جهانی که در سودای «جناح معتدل» جمهوری اسلامی سرگرم باختن نرد عشق با رفسنجانی بود، تنها به غرولندی بسنده می‏کرد.

«… به گزارش رادیو دولتی لندن، سازمان ملل یک هفته به دولت ایران مهلت داد تا توضیح دهد چرا با هواپیماهای مسافربری اسلحه حمل کرده است. به نظر می ‏رسد ایران این سلاح‏ها را به قصد تحویل به مسلمانان بوسنی ارسال کرده است… آقای رفسنجانی ارسال هرگونه سلاح از طرف ایران را تکذیب کرد.» (رسالت، ۲۱ شهریور ۱۳۷۱)

این غرولندها در حالی بود که جمهوری اسلامی پیش از این همه‏ی کشورهای عربی منطقه را از تهدیدات و حملات تروریستی خود بی‏نصیب نگذاشته بود. در پی حملات تروریستیِ گروه‏های وابسته به جمهوری اسلامی، مصر، کویت، تونس، موریتانی روابط خود را با رژیم حاکم در ایران قطع کرده بودند، تونس سفارت جمهوری اسلامی را تعطیل کرده و مصر هم همین کار را با دفتر حافظ منافع ایران در مصر کرده بود.

حمله‏ی امریکا به عراق

پایان جنگ ایران ـ عراق، سرکشیدن جام زهر خمینی و سپس به فاصله‏ ی کوتاهی مرگ خمینی، عراق عمیقاً آزرده و ضربه‏خورده از جنگی هشت ساله را فقیر و ناتوان کرده، اما در مقابله با نظام و حکومتی که عمده ‏ی جهان عرب را در مقابل خود داشت، در موضعِ رهبری قرار داده بود. در حالی که رفسنجانی، طراح اصلیِ سیاست «پایان جنگ از طریق حذف صدام»، در این دوره در مقام ریاست جمهوری قرار گرفته و در امریکا جورج بوش، معاون سابق رونالد ریگان را در مقابل داشت، فردی که از همان ابتدا تداوم سیاست‏های ریگان در منطقه را در پیش گرفته بود.

صدام حسین در مقابل مطالبه‏ی کویت برای دریافت بدهی‏های خود از عراق طی دوران جنگ ایران و عراق، با پشت‏گرمی به حمایتِ شورویِ فروپاشیده و چراغ سبزِ سفیر امریکا در بغداد[۱۸]، از بازپرداخت استنکاف کرده و ادعاهای ارضی پیشین حزب بعث بر کویت را تکرار نمود[۱۹].

ساعت دو بامداد دوم اوت ۱۹۹۰ نیروهای زبده‏ ی گارد ویژه‏ ی ریاست جمهوری عراق وارد خاک کویت شدند و پس از چند ساعت درگیری، کاخ امیر کویت، شیخ جابرالصلاح و باقی مناطق سوق ‏الجیشی این امیرنشین به تصرف نیروهای عراق درآمد و بحرانی بین ‏المللی آغاز شد. بحرانی که به ائتلافی بین ‏المللی علیه عراق و صدام حسین انجامید، چین و شوروی به تحریم تسلیحاتی رژیم بعث عراق پیوستند، حکومت عراق بطور کامل منزوی شده و جایگاه رهبری جهانِ عرب را نیز که طی هشت سال جنگ با جمهوری اسلامی به دست آورده بود، به راحتی از کف داد؛ در نهایت کار به بمباران مناطق مختلف عراق توسط نیروهای ائتلاف و بیرون راندن ارتش عراق از کویت در پایان فوریه‏۱۹۹۱ انجامید.

برنده‏ی نهایی این رخداد، جمهوری اسلامی بود؛ حکومت ایران مدت‏های طولانی در مذاکرات آشکار و پنهان با امریکایی ‏ها و به ویژه دولت ریگان بر اقناع جهان به «پایان جنگ در صورت حذف صدام» تاکید کرده بود، حال به حصول یکی از اهدافِ منطقه ‏ای خود نزدیک شده بود. در پیشبرد این سیاست رفسنجانی پیش‏ترها در همان دوران ریاست جمهوری ریگان اعلام کرده بود که حتی با عراقی تحت رهبری حزب بعث، اما بدون صدام حسین کنار می ‏آیند. او در مصاحبه با مجله ‏ی «آفریقای جوان» در ژوئن ۸۶ شرط پایان‏ دهی به جنگ با عراق را منوط به برکناری صدام حسین و شش تن از اطرافیان او کرد؛ و حتی اعلام داشت که حزب بعث هم می‏تواند بر سر قدرت بماند. به این ترتیب صدام‏حسین در اقدامی نابخردانه همه‏ ی مقدمات دسترسی جمهوری اسلامی به نتیجه‏ ی مورد نظرش را در اختیار گذاشت. عراق نقش رهبری خود در جهان عرب را بطور کامل از دست داد، عربستان سعودی، کویت، امیرنشین‏های خلیج فارس و باقی کشورهای عربی منطقه در ائتلاف جنگی علیه عراق در کنار امریکا ایستادند و نیروهای نظامی خود را به منطقه روانه کردند.

در واقع تاثیری که حضور جمهوری اسلامی بر جهانِ عربی گذاشت، ایجاد اختلاف و انشعاب در میان دولت‏های عربی، تضعیفِ جنبشِ انقلابی فلسطین و ایجاد انشقاق در این جنبش، تا حد جنگِ داخلی میان نیروهای مختلف این جنبش بود[۲۰].  

بیل کلینتون (حزب دمکرات) ۲۰۰۱ـ ۱۹۹۳

بیل کلینتون در شرایط و موقعیتی وارد کاخ سفید شد که جمهوری اسلامی در ایران، به همت و همراهی جورج بوش [پدر]، به یکی از مهم‏ترین اهدافِ مرحله‏ای خود، یعنی تضعیف صدام حسین رسیده بود. در ۱۹۹۴ کلینتون جمهوری اسلامی را دولت سرکش حامی تروریسم معرفی، و در ادامه ‏ی همین روند در مه ۱۹۹۵ کمپانی ‏های نفتی طرف معامله با ایران را شامل تحریمِ کامل کرد، و کمی دیرتر با تصویب کنگره تحریم‏های شدیدتری را علیه جمهوری اسلامی و لیبی در دستور کار گذاشت.

اما سیاست خارجی و «دیپلماسی» جمهوری اسلامی تغییری نکرد و در بر همان پاشنه ‏ی همیشگی چرخید، «نظام مقدس» خواست‏ها و مطالباتِ خود را تنها با زبان بمب ‏گذاری و گروگان‏گیری به جهانیان اعلام می‏کرد. هنوز چندی از حضور کلینتون در کاخ سفید نمی‏گذشت که انفجار آمیا در بوئنوس آیرس جهان را تکان داد.

انفجار «آمیا»، در آرژانتین

روز ۱۸ ژوئیه ۱۹۹۴ بمبی در مقابل ساختمان مرکز همیاری یهودیان منفجر شد که مرگ ۸۵ نفر را در پی داشت؛ این بزرگترین سوءقصد تاریخ امریکای لاتین بود. در تحقیقات گسترده و پر حادثه ‏ی حول این انفجار، دادگاهی آرژانتینی حکمی برای دستگیری بین‏المللی رفسنجانی، خامنه ‏ای، فلاحیان، ولایتی، محسن رضایی و شماری دیگر از «دیپلمات»های جمهوری اسلامی به عنوان آمران این انفجار و کشتار جمعی ارائه داد. در گزارشاتی که بعدها پلیس آرژانتین و قاضیِ مامور به تحقیق[۲۱] دلیل بمب‏گذاری در این محل و کشتار عمومی به این گونه توضیح داده شد، پس از به تعلیق درآوردن قرارداد فروش تکنولوژی هسته ‏ای به جمهوری اسلامی، توسط آرژانتین، واکنش «دیپلماتیک» جمهوری اسلامی کشتار ۸۵ نفر و زخمی و مصدوم شدن صدها نفر بود. این انفجارات تازه پس از انفجار سفارت اسرائیل در آرژانتین در ۱۷ مارس ۱۹۹۲ که کشتار ۲۹ نفر را در پی داشت، بود. فردای انفجار آمیا هواپیمای مسافری میان شهری در پاناما با انفجاری تروریستی سرنگون شد و ۲۱ نفر کشته شدند؛ مسافران هواپیما عموماً یهودی بودند؛ به فاصله‏ ی هشت روز پس از انفجار آمیا در آرژانتین این‏بار سفارت اسرائیل در لندن هدف حملات تروریستی قرار گرفت، و ساعاتی بعد در همان روز این بار مرکز یهودیان لندن هدف حملات تروریستی به قصد کشتار قرار گرفت، حملاتی که به مرگ منجر نشدند و شماری از مردم را زخمی و مصدوم کردند.

تحقیقات و بررسی ‏های مرتبط با انفجار آمیا، نشان داد که طراحی و انفجار توسط نیروی «قدس» یکی از واحدهای عملیاتیِ سپاه پاسداران در محدوده‏ ی خارج از مرزها صورت گرفته؛ فرماندهی این نیرو در زمان انفجار در اختیار احمد وحیدی (نام واقعی، احمد شاه‏چراغی) بود؛ وحیدی در شرایطی که تحت تعقیب بین ‏المللی بود در دولت محمود احمدی‏نژاد به وزارت دفاع برگزیده شد؛ حضور وحیدی طی سفری حکومتی در بولیوی، موجب جنجالی دیپلماتیک شد؛ در اول ژوئن ۲۰۱۱ بولیوی بطور رسمی از دولت آرژانتین عذرخواهی کرد، چرا که احمد وحیدی وزیر دفاع جمهوری اسلامی در سفری از پیش اعلام نشده به بولیوی حضور داشت، و دولت بولیوی او را به عنوان عنصر نامطلوب ناچار به خروج از کشور و بازگشت به ایران کرد[۲۲].

در سال ۲۰۰۵ کاردینال خورخه ماریو برگوگلیو (در مارس ۲۰۱۳ به عنوان نخستین پاپِ از اهالی امریکای لاتین تعیین شد) نخستین شخصیت اجتماعی بود که امضای خود را زیر درخواست‎ نامه ‏ی «عدالت برای آمیا» گذاشت و نامه ‏ای را که بعدها ۸۵ امضا برای ۸۵ قربانی نام گرفت، امضا کرد.

طرفه اینجا که هر چقدر رژیم صدام حسین در عراق از جانب امریکا زیر ضرب و فشار قرار می‏گرفت، در عوض نظام جمهوری اسلامی در ایران با تساهل و تسامح بین ‏المللیِ دائمی روبرو بود. امری که شاید می‏بایست به تمایل اسرائیل در منطقه ارتباط داد. در سال ۱۹۸۱ در اوجِ جنگِ ایران ـ عراق در ۷ ژوئن اسرائیل به تاسیسات هسته ‏ای عراق حمله کرد، و در عوض شاید یاری ‏رسانی تسلیحاتیِ پنهانی به نیروهای نظامی جمهوری اسلامی در جنگ با عراق در همین دوران یکی از نشانه ‏های ترجیحِ اسرائیل میان جمهوری اسلامی و عراقِ صدام حسین باشد[۲۳]. بنابر ادعای تریتا پارسی، دولت اسرائیل در هنگام حمله به راکتور اتمی عراق، با رژیم تهران به توافق رسیده بود که در صورت نیاز هواپیماهای اسرائیلی در پایگاهی در خاک ایران به زمین بنشینند.[۲۴]

کلینتون در سخنرانی سالانه‏ ی خود در کنگره[۲۵] در ۱۹۹۸ خطاب به صدام حسین گفت: «…می‏دانم که اینجا از جانب همه سخن می‏گویم، جمهوریخواه، دمکرات. خطاب به صدام حسین می‏گویم، تو نمی‏توانی علیه خواست و تمایل جهان بایستی … تو پیش از این هم سلاح کشتار جمعی به کار گرفته ‏ای؛ با این همه ما مصمم ‏ایم که توانایی این کار را از تو بگیریم.» در اکتبر همین سال کلینتون قانونی تصویب و امضا کرد که نام «اقدام برای آزادی عراق»[۲۶] گرفت. در این مصوبه آمده بود: «سیاست ایالات متحده می‏بایست تشویق و حمایت از تلاش‏های جهتِ حذف رژیم تحتِ ریاستِ صدام حسین در عراق باشد». در این مصوبه سخنی از دخالت مستقیم نیامده است، اما کلینتون اعلام کرد«تا زمانی‎که صدام حسین در قدرت باشد، او همچنان تهدیدی علیه مردمِ خود، منطقه و جهان خواهد بود».

در شرایطی که دولت کلینتون با عراق چنین سیاستی در پیش گرفته بود، در عوض مقابل جمهوری اسلامی نرمش و مدارا پیشه کرده و از سیاست «چماق و هویج» استفاده می‏کرد. تهدیدات و تحرکات جمهوری اسلامی در منطقه و در جهان، با برخی تحریم‏ها و قطعنامه ‏های سازمان ملل و اظهار نارضایتی ‏ها و غرولندهای اروپا و امریکا پاسخ داده می‏شد، در حالی‏که امریکا و انگلستان در عراق سیاست منطقه‏ ی پرواز ممنوع در پیش گرفته بودند. در ایران و در مقابل رژیمی که کمترین اقدامش اعلام جایزه برای قتل یک نویسنده بود، شمار اقدامات تروریستی ‏اش در اقصی نقاطِ جهان همچنان سیر صعودی داشت، با نرمش و غرولند به اظهار نارضایتی اکتفا می‏کردند. در شرایطی که «رهبر» حکومت مستقیماً و به تاکید بر قتل و کشتار تاکید داشت:

«هر مسلمانی موظف به مجازات شرعی سلمان رشدی است… بنیادگرایی از نظر ما یعنی پایبندی به اصول و بنیادهای دینی مانند، شرافت، عدالت و عدم خیانت. در این صورت ما البته بنیادگرائیم و به آن افتخار می‏کنیم.» («رهبر انقلاب در دیدار با علما، فضلا و طلاب حوزه‏ های علمیه و ائمه جماعات مساجد» کیهان هوایی، ۵ اسفند ۱۳۷۱)

یعنی تقریباً چند هفته ‏ای پس از این‏که اکیپ آقای کلینتون در کاخ سفید جای‏گیر شده ‏اند. در حالی‏که در همین دوران، دو سه روزی پیش از «رهبر» این‏بار رئیس‏جمهور رژیم، رفسنجانی چنین می‏گوید:

«… طی پیامی برای نخست‏وزیر انگلیس سیاست ایران برای رهبران جامعه اروپا تشریح شد… در پیام رئیس‏جمهور همچنین مخالفت جمهوری اسلامی ایران در استفاده از “زور” در روابط بین‏المللی، مخالفت با “تروریسم” در تمامی ابعاد، عدم مداخله در امور داخلی دیگران و احترام به قوانین بین‏المللی و مقررات داخل کشورها تاکید شده است.» (سلام – ۲ اسفند ۱۳۷۱)  

بازی موش و گربه ‏ی «رهبر» سخت‌سر و «رئیس‏جمهور» معتدل به مدت طولانی ادامه دارد، در حالی‏که رژیم جمهوری اسلامی به «اقتضای طبیعت» خویش عملیات تروریستی ‏اش در اقصی نقاط جهان را پیگیرانه ادامه می‏دهد. در این دوره سیاست عمومی نظام مبتنی بر تداوم خطوط عمومی موسوم به «خط امام» است؛ در این سیاست عمومی همچنان می‏بایست دیپلماسی عمومی کشور را بر پایه‏ ی تروریسم بین ‏المللی سامان داد، در عین دلجویی از عربستان سعودی، و تلاش ‏های پیشین جهت راه‏یابی به «شورای همکاری خلیج فارس»، اما به «اقتضای طبیعتِ» خود، می‏بایست در خُبار عربستان سعودی به انفجار بمب دست زد و ۱۹ نفر از پرسنل نیروی هوایی امریکا، مامور در عربستان سعودی را کشت. [۲۷](۲۵ ژوئن ۱۹۹۶)

دولت کلینتون به هر گونه تلاشی برای راه‏یابی به مسیر مذاکره و «عادی‏سازی» احتمالی با رژیم تهران دست زد. در سال ۱۹۹۸ برای نخستین‏بار تیم کشتیِ آزاد امریکا به تهران آمد و در مسابقاتِ جهانیِ تهران شرکت کرد. سالِ بعد مادلن آلبرایت وزیر خارجه ‏ی دولت کلینتون از کودتای ۲۸ مرداد و نقشِ امریکا در وقوع آن اظهار تاسف کرد. کلینتون پیشنهاد گشایش مسیر گفتگوهای مستقیم به قصد عادی‏سازی روابط پس از بیست سال را ارائه کرد، در مقابل همه ‏ی این تلاش‏ها، جمهوری اسلامی می‏بایست پاسخ می‏داد، اگر اعتقادی به «گفتگو» برای حل اختلافات دارید، بالطبع می‏بایست گامی پیش بگذارید، که دولت کلینتون برای گشایش مسیر گفتگو و «عادی‏سازی» روابط به همه اقدامی و شروطی از جانب جمهوری اسلامی دست زد؛ پس این‏بار خامنه‏ای واکنش نشان داده و شروطی جدید و البته غیرقابل دستیابی برای گشایش مسیر گفتگو اعلام نمود، از جمله قطع حمایت امریکا از اسرائیل، قطع ۹۵ مورد تحریم‏های اعلام شده علیه ایران، عدم اتهام به «ایران» به تلاش برای دستیابی به سلاح هسته‏ای، و کناره‏گیری از سیاست در نظر گرفتن ایران به عنوان «کشور سرکش حامی تروریسم». شروطی که بالطبع قابل دستیابی نبودند، چرا که جمهوری اسلامی حاضر به دست کشیدن از «دشمنی» نبود؛ بدون دشمنی با امریکا، هویت خود را از دست رفته می‏یافت.

سید محمد خاتمی

در دوم خرداد ۱۳۷۶ (۳ آگوست ۹۷) سید محمد خاتمی در جنبشی عمومی در سراسر کشور با شعار «اصلاحات» به ریاست جمهوری برگزیده شد. انتخاب خاتمی، یکی از نقاط عطف جنبشی بود که مدتی بعد «جنبش اصلاحات» نامیده شد؛ جنبشی اجتماعی که ابتدا از تقابلِ عمومی با تمایل حکومت، آغاز شد و در فرآیند خود به طرح مطالباتی از نوع آزادی مطبوعات، آزادی بیان، حقوق برابر زنان و … در یک کلام جنبش دمکراسی ‏خواهی اجتماعی فراروئید. در این دوران جنبش عمومی در کشور با تصور گذار مسالمت‏آمیز به ایران «دمکراتیک» با زعامت خاتمی و گروهِ موسوم به «اصلاح‏طلبان» حکومتی عمده ‏ی همتِ خود را متوجه انتخابات دور ششم مجلس کرد، تا به زعم خود با در اختیار گرفتن دو قوه ‏ی مجریه و مقننه، جناح مقابل را ناچار به عقب‏نشینی نموده و مسیر «اصلاحات» را هموار سازد. در خرداد ۱۳۷۹ جریان موسوم به «اصلاح‏طلب» با اکثریت آرا کرسی‏های اصلی مجلس ششم را به خود اختصاص داد و به این طریق دو قوه‏ ی مقننه و مجریه در اختیار این گرایش حکومتی قرار گرفت. حاصل این امر تقریباً دو سالی پس از آغاز کار مجلس ششم در نامه ‏ی محرمانه ‏ای از سوی شماری بزرگ از نمایندگان «اصلاح‏طلب» مجلس به خامنه ‏ای آمد، نامه ‏ای که سریعاً علنی شده و نامه ‏ی جامِ زهر[۲۸] نامیده شد.

محمد خاتمی عمده ‏ی تلاش خود را متوجه سیاست «تنش ‏زدایی» بین ‏المللی به روش جمهوری اسلامی کرد و کوشید چهره ‏ی «اعتدالی»تری از جمهوری اسلامی در جهان به نمایش بگذارد. در سخنرانیِ رهبرانِ کشورهای عضو سازمان ملل در مجمع عمومی این سازمان در سال ۱۳۷۷، طرح «گفتگوی تمدن‏ها» را ارائه نمود و به این طریق کوشید جمهوری اسلامی را در جرگه ‏ی حکومت‏های خواستارِ حلِ اختلافات از طریق «گفتگو» قرار دهد، اما از بختِ بد پروژه ‏ای را که جمهوری اسلامی سال‏های متوالی مخفیانه و دور از چشم جهانیان پیش برده بود، به ناگهان افشا شد و دولت خاتمی چاره‏ ای جز پذیرش امر در مقابل ندید. در ۱۴ اوت ۲۰۰۲ سخنگوی شورای ملی مقاومتِ منسوب به مجاهدین خلق در واشنگتن طی یک کنفرانس خبری، از دو “سایت” هسته ‏ای پنهانی جمهوری اسلامی و تلاش برای دستیابی به سلاح هسته ‏ای در نطنز و اراک آگاهی داد.[۲۹]

ماجراجویی هسته ‏ای

درست پس از «افشاگری» مجاهدین خلق از تلاش‏های هسته ‏ای پنهانیِ جمهوری اسلامی، جهان گویی از خوابی ناغافل بیدار شده باشد، توجه خود را معطوف به یافتن ابعادِ «برنامه‏ی هسته ‏ای» جمهوری اسلامی کرد. به فاصله‏ ی چند هفته پس از افشاگری مجاهدین خلق، کنفرانسِ عمومی آژانس بین‏المللی انرژی اتمی در سپتامبر همان سال، رئیس آژانس محمدالبرادعی را مأمور به سفر به تهران در اکتبر همان سال و دریافت اطلاعات از دو “سایت” مورد نظر کرد؛ این سفر توسط مقاماتِ تهران تا فوریه ‏ی سالِ بعد (۵ ماهِ بعد) به تأخیر انداخته شد. تا یک سال بعد از افشای ماجراجویی ‏های اتمی جمهوری اسلامی (یعنی اوت ۲۰۰۳)، آژانس در تلاش بود که بتواند “سایت”های جمهوری اسلامی را مورد بازدید و بازرسی قرار دهد، تا این‏که وقتی در اوت ۲۰۰۳ بالاخره رژیم اجازه ‏ی بازرسی و نمونه ‏برداری از کارخانه ‏ی «کالای الکتریک»[۳۰] را داد، بازرسان با ساختمانی جدید و حتی تازه رنگ شده مواجه شدند. انگلستان، فرانسه، آلمان با تهران وارد گفتگو شده، و جمهوری اسلامی در اکتبر ۲۰۰۳ پذیرفت که اجازه‏ ی ورود و بازرسی به بازرسان آژانس بدهد؛ در مقابل هفته ‏ای بعد خامنه ‏ای در سخنرانی برای پاسداران و اعضای دولت از زیاده‏خواهی ‏های خارجی ‏ها شکوه و شکایت کرد و عملاً توافقات روزهای قبل را زیر سئوال برد[۳۱]؛ در ماه مارس ۲۰۰۴ جمهوری اسلامی دسترسی و بازدید از سایت ‏ها را برای بازرسان آژانس محدود کرد، شش عمارتِ بزرگِ«مرکز تحقیقات» در لویزان، که برخی از آن‏ها در سالِ گذشته بازسازی شده بودند، به ناگاه از صفحه‏ ی روزگار محو شده و لایه ‏ی بسیار ضخیمی به عمقِ دو متر از خاکِ زیر عمارات هم برداشته شده بود… این بازیِ «موش و گربه» سال‏ها میان جمهوری اسلامی و آژانس بین ‏المللی انرژی اتمی ادامه دارد؛ اگر تا کنونِ «دیپلماسی» و سیاستِ خارجیِ جمهوری اسلامی بر محور تهدید به ترور و گروگان ‏گیری پیش می‏رفت، این‏بار «تهدید هسته ‏ای» جایگزینِ محملِ «دیپلماتیک» جمهوری اسلامی شد، به محض هر اختلافِ نظری، اولین تهدید رژیم «از سرگیریِ غنی ‏سازی» بود، چیزی که طی توافقاتِ متوالی و هر بار با کسبِ امتیازاتی به تعلیق درآورده بودند، و البته به روشی پنهانی و در خفا همچنان ادامه می‏دادند[۳۲]؛ طی دوران «مذاکرات» هسته ‏ای با طرفین اروپایی، تهران همواره بر یک امر تاکید نمود و می ‏نماید، جمهوری اسلامی به روشی مبهم در مذاکرات خود با غرب تاکید بر دریافت «تضمین امنیتی[۳۳]» دارد. ماجرای هسته ‏ای محدود به دوره ‏ی خاصی از تاریخِ جمهوری اسلامی نبود و از پسِ از افشایِ پنهان‏کاری این نظام در اختفای این امر، به محور اصلیِ سیاست‏های رژیم تا همین امروز تبدیل شد.         

جورج دبلیو بوش [پسر] (۲۰۰۸-۲۰۰۱)

هنوز چند ماهی از حضور جورج بوش [پسر] در کاخ سفید نمی‏گذشت که حمله ‏ی تروریستی به برج‏های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک رخ داد و امریکای شمالی بزرگترین واقعه‏ ی تروریستیِ قرن را در قلبِ خاکِ خود تجربه کرد. چندی نگذشت که بوش در سخنرانیِ سالانه‏ ی خود خطاب به کنگره جمهوری اسلامی را در کنار عراق و کره شمالی در «محور شر» جای داد و این حکومت‏ها را به تلاش برای دستیابی به سلاح کشتارِ جمعی و حمایت از تروریسم متهم کرد[۳۴]. به فاصله ‏ی کوتاهی پس از روشن شدن نقش القاعده در واقعه‏ ی ۱۱ سپتامبر و حضور اسامه بن‏لادن تحتِ حمایتِ طالبان در افغانستان، روشن بود که دولت بوش در صدد انتقام‏ گیری و لشکرکشی به افغانستان است، گلبدین حکمتیار[۳۵] «مبارزِ آزادی» نام گرفته توسط ریگان، پس از اشغال کابل توسط طالبان در ۱۹۹۶ مخفیانه به ایران رفته و در پناه حمایتِ جمهوری اسلامی، و به اتفاق بعضی از آیت ‏اله ‏های سرشناسِ «آستان قدس» در کار مال ‏اندوزی از طریق قاچاق و ترانزیت تریاک بود،، اما در هنگامی که زمزمه‏ های لشکرکشی امریکا به افغانستان به گوش می ‏رسید به نفع طالبان و علیه امریکا به موضع‏گیری پرداخت و نیروهای مسلح تحتِ امر خود در حزب اسلامی را به مبارزه علیه امریکا فراخواند. دولت جورج بوش به فوریت درخواستِ استرداد حکمتیار را به جمهوری اسلامی داد، اما دولت خاتمی با آماده کردن مقدماتِ خروج حکمتیار از ایران و بازگشت او به افغانستان اعلام بی ‏خبری از حضور او در ایران کرد! تهدیداتِ بوش برای استرداد حکمتیار، و از سوی دیگر «اشتراک منافع» مقطعیِ جمهوری اسلامی با امریکا در زمینه ‏ی سرکوبِ طالبان در افغانستان، موجب شکل ‏گیریِ برخی «همکاری»ها میان دو دولت در این زمینه نیز شد، همکاری ‏هایی که مسئولین حکومت تهران همواره بر آن تاکید کردند و دولت امریکا عموماً سکوت.

پس از تهدیدات بوش با طرحِ «محور شر» و آرایشِ نظامی ‏ای که دولت بوش در رابطه با خاورمیانه گرفته بود و هر از چندگاهی صحبت از «تهدید نظامی» و «خطر جنگ» می ‏شد، خاتمی با نگاهی حسرت‏بار به گذشته و گام‏هایی که توسط دولت کلینتون برای زدایش تنش و حتی اعلام خطایِ دولت امریکا در شرکت در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ توسط مادلن آلبرایت وزیر خارجه‏ی وقت شده بود، در یکی از گفتارهای خود تلویحاً سخن از «ترجیح» دولتِ پیشین امریکا به دولت کنونی (بوش) گفت، اما خامنه ‏ای فرصت هضمِ کلامِ خاتمی را نداد و به فاصله‏ ی یکی دو روز با گرد آوردن «جمعی از ایثارگران و خانواده شهدا» به گرد خود، خاتمی را «بی ‏غیرت» خواند و آب پاکی را روی دستش ریخت:

«… کسانی که دم از مذاکره با امریکا می‏زنند، یا از الفبای سیاست چیزی نمی‏دانند، یا الفبای غیرت را بلد نیستند؛ یکی از این دوتاست. در حالی‏که دشمن اینطور اخم می‏کند، این‏طور متکبرانه حرف می‏زند، این‏طور به ملت ایران اهانت می‏کند، تصریح هم می‏نماید که می‏خواهد علیه این نظام و این کشور و منافع آن اقدام کند، عده ‏ای در اینجا ذلیلانه و زبونانه می‏گویند؛ چکار کنیم، برویم، نرویم، نزدیک شویم ، با آنها صحبت کنیم، درخواست کنیم، خواهش کنیم؟! این اهانت به غیرت و عزت مردم ایران است؛ این نشانه بی ‏غیرتی است؛ این سیاستمداری نیست.» (خامنه ‏ای در دیدار با جمعی از ایثارگران و خانواده شهدا، ۱ خرداد ۱۳۸۱- ۲۲ می ۲۰۰۲)

ماه مارس ۲۰۰۳، مصادف با نوروز دولت جورج بوش با توجیه نابودسازی سلاح کشتار جمعیِ عراق، همه ‏ی آمال و آرزوهای تاریخیِ ملاهای تهران و قم را یک‏جا در حمله به عراق به‏جا آورد[۳۶]. در نوروز این سال دولت جورج بوش به اتفاق متحدین خود و با چراغ سبز شورای امنیت سازمان ملل متحد به عراق حمله کرد و به فاصله ‏ی کوتاهی بغداد را به تسخیر سربازانِ ائتلاف بین ‏المللی درآورد؛ جستجوهای بی ‏شمار نظامیان و غیرنظامیانِ ائتلافِ بین ‏المللی برای یافتن «سلاح کشتار جمعی» و آثاری از سلاح ‏های غیرمتعارف و «هسته ‏ای» رژیم بعث عراق بی ‏نتیجه ماند. اما صدام حسین سرنگون و به رژیم بعث عراق پایان داده شد؛ دولت اشغالگر جورج بوش، پل برمر را به عنوان «فرماندار» عراق تعیین نمود تا متولیِ استقرار «دمکراسی» در عراقِ اشغالی باشد؛ نتیجه ‏ی این امر، ساختارِ حکومت سکولار عقب رانده شد و ساختار قومی، مذهبی عراق، مبنای شکل‏گیری حکومت نوین شد؛ در این ساختار بر پایه ‏ی اکثریتِ جمعیتیِ شیعه مذهب، حکومت بالطبع در اختیار شیعیان قرار گرفت، یعنی ساختاری که جمهوری اسلامی از دهه ‏ای پیش با پایه ‎‏افکندن و سپس حمایت مادی گسترده، «حزب ‏الدعوه» و «مجلسِ اعلای انقلاب اسلامی عراق»، پیشاپیش آماده کرده بود! تشکیل گروه‏ های فشار، سپاه المهدی، جیش ‏الشعبی و گسترشِ حوزه ‏ی عملِ «سپاه قدس» به سراسر عراق و از این مسیر سوریه و لبنان و … به این طریق با سهولت هرچه بیشتری مواجه شد.

در ماه می ۲۰۰۳ دولت سویس نامه ‏ای بدون سربرگ و غیررسمی تحتِ عنوان «راهبرد» به وزارت خارجه ‏ی امریکا ارسال کرد که نامه ‏ای از جانبِ تیم گلدیمن دیپلمات سویسی به همراه داشت. در نامه‏ی «راهبرد» که به گفته ‏ی گلدیمن طی گفتگو با صادق خرازی سفیر جمهوری اسلامی در پاریس تهیه شده و خامنه ‏ای با ۸۵% تا ۹۰% آن اعلام موافقت نموده، شرح وظایفی برای جمهوری اسلامی و شرح وظایفی برای امریکا آمده بود، که با انجام این اقدامات راهبردی، می‏توان به سوی عادی ‏سازی روابط میان دو کشور اقدام کرد، در شرح اقدامات جمهوری اسلامی آمده بود: «پذیرش ایده ‏ی دو دولت در مناقشه ‏ی فلسطین ـ اسرائیل، پایانِ حمایت و کمک ‏رسانی مادی به سازمان ‏های معارض فلسطینی از خاکِ ایران، تبدیلِ حزب ‏اله به سازمانی مطلقاً سیاسی و اجتماعی در لبنان، حمایت و کمک به روند استقرار ثبات سیاسی و نهادهای دمکراتیک در عراق، اتخاذ تصمیمات و اقداماتِ جدی علیه تروریسم و در رأس همه القاعده در خاک ایران و همکاری و معاضدتِ کامل با آژانسِ بین‏المللی انرژی اتمی به قصد تضمین و روشن نمودنِ این‏که ایران قصد دستیابی به سلاح کشتار جمعی ندارد.

در مقابل در شرحِ اقداماتِ دولت امریکا موارد زیر طرح شده بودند: خاتمه‏ ی تلاش‏های امریکا به قصد تغییر رژیم سیاسی در ایران، حذف و لغو همه‏ ی تحریم ‏های اعمال شده علیه جمهوری اسلامی، اتخاذِ تصمیمات و اقدامات جدی امریکا علیه سازمان مجاهدین خلق، پذیرش دغدغه ‏های امنیتی جمهوری اسلامی در منطقه و پذیرش دسترسی ایران به انرژی صلح ‏آمیز هسته ‏ای، بیوتکنولوژی و تکنولوژی شیمیایی[۳۷].

منبع و پیشنهاد دهنده ‏ی این طرح «راهبرد» هرگز معلوم نشد، اما صادق خرازی که نامِ او از طریق دیپلمات سویسی در این موضوع طرح شد، در این دوران سفیر جمهوری اسلامی در پاریس بود، عموی او کمال خرازی وزیر امور خارجه‏ی جمهوری اسلامی و خواهرِ او عروس خامنه ‏ای بود، در کنار این امر محمد جواد ظریف (سفیرِ وقتِ جمهوری اسلامی در سازمان ملل)، در متن ای ‏میلی که در مارس ۲۰۰۶ با تریتا پارسی رد و بدل کرد، گفت: «گفتارها و ادعاهای متقابل در رابطه با منبع و انگیزه ‏های فردِ واسطِ از نظر من همچنان اسرارآمیز و پر راز و رمز است. آنچه که از نظر من اهمیت دارد این واقعیت است که ایران کاملاً آماده [پذیرش مواد پیش‏گفته] بود.»[۳۸]   

از طرح‏‎های دیگری که در دوران ریاست جمهوری بوش می‏توان مورد اشاره قرار داد، و در سپتامبر ۲۰۰۸ توسط گاردین علنی شد، طرحِ دولت ایهود اولمرت نخست وزیرِ وقتِ اسرائیل، به قصد بمباران تاسیسات هسته ‏ای جمهوری اسلامی بود، که توسط دولت بوش وتو و متوقف شد[۳۹].

باراک اوباما (حزب دمکرات) ۲۰۰۱۶- ۲۰۰۸

ریاست جمهوری باراک اوباما مصادف بود با یکی از بزرگ‏ترین بحران ‏های سرمایه‏ داری قرن در سال‏های آغازین قرن بیست و یکم، بحرانی که سیستم بانکی را در معرض فروپاشی کامل قرار داد، در حالی‏که بهای نفتِ خام سیر صعودی می‏پیمود و به محدوده‏ ی هر بشکه ۱۰۰ دلار رسیده بود، شمار زیادی از بانک‏های بزرگ و نهادهای مالی اعلام ورشکستگی کرده، و کمپانی ‏های بزرگی چون جنرال موتورز با کمک‏های دولتی به حیات ادامه می‏دادند. در عرصه ‏ی بین ‏المللی جمهوری اسلامی همچنان چون دملی بر خاورمیانه بر تنور ماجراجویی ‏های خود دمیده و خواهان پیگیریِ «حق مسلم» خود بود. در شرایطی که جمهوری اسلامی به دلیل سرپیچی از مقررات تعیین شده توسط آژانس بین ‏المللی انرژی هسته ‏ای و ارجاع پرونده به شورای امنیت سازمان ملل مورد تحریم ‏های جانبه قرار داشت، و در شرایطی که دولت اوباما باری دیگر راه گفتگو و مذاکره را بر آنان گشوده و اعلام کرد اگر مسئولین جمهوری اسلامی «مشت‏های گره کرده‎شان را بگشایند[۴۰]» و غرب را متقاعد کنند که قصد ساختنِ بمب ندارند با دستِ دوستی امریکا روبرو خواهند شد. مذاکراتِ هسته ‏ای جمهوری اسلامی که با نمایندگان اروپا، انگلستان، فرانسه، آلمان در جریان بود، این‏بار با ارجاع پرونده ‏ی تلاش‏های پنهانی جمهوری اسلامی به شورای امنیت، به جمع اعضای اصلیِ شورای امنیت، به اتفاق آلمان سپرده شد. در ۲۰۱۰ سازمان ملل، ایالات متحده و اتحادیه ‏ی اروپا سنگین ‏ترین تحریم ‏ها را بر تجارت، انرژی، بانکداری، حمل و نقل اعمال کرده و با عدم صدور ویزا و بلوکه کردن اموال بر آن افزودند.

با شدت‏گیری تحریم‏ های بین ‏المللی، جمهوری اسلامی در تلاش یافتن مفری برای تنفس، عمده توجه خود را متوجه «سیاست خارجی» و روابط بین ‏المللی نمود. بالطبع در چنین موقعیتی کاندیدای ریاست جمهوری می‏بایست فردی از میانِ نمایندگان جمهوری اسلامی در روابطِ بین‏المللی می ‏بود. حسن روحانی و سعید جلیلی دو نماینده ‏ای بودند که از دو طیفِ متفاوت حکومتی، هر دو در دورانی مسئولیتِ مذاکرات هسته ‏ای را به عهده داشتند[۴۱]؛ نیمی از دور اول ریاست جمهوری اوباما مصادف با دوران احمدی‏نژاد و سپس حسن روحانی بود، دورانی که از سویی اوباما در تداوم سیاستِ چماق و شیرینی می‏کوشید زمینِ بازی را از عرصه‏ ی هیاهوی تبلیغاتی و مبارزطلبی ‏های جمهوری اسلامی به نشستن بر سر میز مذاکره و گفتگو تعویض کرده و بکشاند، همان عرصه ‏ای که خامنه ‏ای آن را نشان «بی ‏غیرتی» و ندانستن «الفبای سیاست» دانسته بود؛ عرصه‏ ی تبلیغات و هیاهویِ جنگ‏ افروزانه همان میدانی بود و است که جمهوری اسلامی نزدیک به چهار دهه حیاتِ خود را در آن گذرانده و در این زمینه به مراحل کارآمدی ارتقای مقام یافته بود؛ هیاهو و حفظِ شرایطِ «نه جنگ، نه صلح» اوجِ مطالبه ‏ی جمهوری اسلامی بود و هست؛ این نظام تنها پیوند خود با جهانِ مدرن، یعنی هیاهویِ جنگ‏افروزی و شعارهای «ضدامپریالیستی» را اگر از کف می‏داد، هویت و علتِ وجودی ‏اش برای توده ‏های مسلمان خاورمیانه زیر سئوال می‏بود؛ چگونه می‏توانست تنها علتِ وجودیِ خود، دشمنی با امریکا را در پسِ میزِ مذاکره با امریکا، و خروج از شرایطِ ایده‏آلِ «نه جنگ، نه صلح» از دست بدهد؟ در این دوران جمهوری اسلامی به عنوان آخرین تلاش‏ها به «دیپلماسی» همیشگیِ خود بازگشت نمود. پس این بار هند[۴۲]، بلغارستان[۴۳]، عراق، سوریه، کنیا[۴۴]، تایلند[۴۵] میدان‏های تلاش‏های «دیپلماتیک» جمهوری اسلامی در بمب‏گذاری و انفجار و کشتار بود.

جمهوری اسلامی از ۲۰۰۲ که تلاش‏های پنهانی ‏اش برای دستیابی به سلاح هسته ‏ای برملا شده بود، با وقت ‏کشی و تداوم «مذاکره» همچنان در پی فرصتی برای «دانشمندان» هسته ‏ای خود به قصد دستیابی هرچه سریع‏تر به بمب، و گذشتن از مرزِ «بی‏بازگشت» و دسترسی به هدفِ غایی خود بود؛ با فشار تحریم‏ها و کاهشِ امکانات جمهوری اسلامی، چاره ‏ای جز «نرمش قهرمانانه» در مقابل نداشت. رژیم برای تضمینِ ماندنِ خود به بمب نیاز داشت، اما بمب و ساختن آن مستلزم فروش نفت، و تهیه ‏ی پول بود؛ تحریم‏ های بی ‏امان سازمان ملل، و مجموعه‏ ی ۱ + ۵ توانایی مالی رژیم را تحلیل برده، چاره ‏ای جز مدارا و پذیرش «برجام[۴۶]» نداشت؛ توافقی که پروژه ‏ی بمب را به تعویق می‏انداخت. در واقع انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری در همین راستا صورت گرفت، روحانی فردی بود که در ۲۰۰۳ نخستین توافق با اروپایی ‏ها برای تعلیقِ فعالیت ‏های هسته ‏ای را امضا کرده بود، غرب که با تحریم ‏های همه ‏جانبه گلوی رژیم را گرفته بود، با حسن روحانی آشنایی داشت[۴۷]. در نتیجه جواد ظریف ابتدا در ژنو موافقت‏نامه ‏ی اولیه را در نوامبر ۲۰۱۳ امضا کرد و متعهد شد که فعالیت‏های هسته ‏ای جمهوری اسلامی تنها مقاصد صلح ‏آمیز داشته، و در مقابل امریکا و اتحادیه ‏ی اروپا متعهد به الغای تحریم‏های اعمال شده بر افراد و نهادهای مرتبط به فعالیت‏های هسته ‏ای جمهوری اسلامی شدند؛ از ۲۰ ژانویه ۲۰۱۴ برخی از تحریم‏های اعمال شده بر جمهوری اسلامی الغا شدند، در عین این‏که برخی از دولت‏های تحریم‏کننده، از جمله ایالات متحده بخش عمده‏ ی تحریم‏ها را همچنان فعال نگاه داشتند تا بمثابه تضمینی بر رفتارهای رژیم ایران عمل کنند. در ۲۰۱۴ خزانه‏داری امریکا نام افراد و نهادهایی دیگر در رابطه با این فعالیت‏ها را که در تلاشِ دور زدن تحریم‏ها و پولشویی به نفع ساختارِ جمهوری اسلامی بودند را اعلام نموده و به لیست تحریم‏ها افزود. در پی این توافق اولیه، مذاکراتی طولانی میان طرف ایرانی و وزاری خارجه‏ی ۱ + ۵ صورت گرفت و بالاخره در ۱۴ ژوئیه ۲۰۱۵ در وین توافق‏نامه‏ ی موسوم به «برجام» به امضای طرفین رسید[۴۸]. امری که در نهایت تنها بخشی از تحریم‏های اعمال شده از جانبِ جامعه ‏ی جهانی علیه جمهوری اسلامی را الغا کرد؛ اما جمهوری اسلامی همچنان به «اقتضای طبیعتش» روش‏‎ها و طرح‏های دیپلماتیکِ خود در ارتباط با جامعه ‏ی جهانی دنبال کرده و می‏کرد. در ۳۰ سپتامبر همین سال (۲۰۱۵) پلیس بحرین کارگاه پنهانی بزرگی سرگرم ساختن ابزار و وسایل انفجاری در نویدرات کشف کرد که در ارتباط با سپاه پاسداران جمهوری اسلامی بود و فردای آن روز سفیر جمهوری اسلامی را از بحرین اخراج کرد.

در عوض خامنه ‏ای در عین این‏که برای رهایی نظام توصیه به «نرمش قهرمانانه» و تداوم مذاکره و کسبِ امتیاز و برداشته شدن تحریم‏ها می‏کرد، اما در عوض همچنان نگران از تغییر روحیات اجتماعی، همچنان توصیه و هشدار به جلوگیری از «نفوذ» می‏کرد:

« نیت آنها این بود که از این مذاکرات و از این توافق، وسیله ‌ای پیدا کنند برای نفوذ در داخل کشور. ما این راه را بستیم و این راه را به طور قاطع خواهیم بست؛ نه نفوذ اقتصادی آمریکایی‌ها را در کشورمان اجازه خواهیم داد، نه نفوذ سیاسی آنها را، نه حضور سیاسی آنها را، نه نفوذ فرهنگی آنها را…» (دیدار با مجمع جهانی اهل بیت – ۲۶/۵/۱۳۹۴)

و یک ماه بعد این‏بار در دیدار با فرماندهان سپاه: « امروز نفوذ دشمن یکی از تهدیدهای بزرگ است برای این کشور؛ دنبال نفوذند… نفوذ امنیتی چیز کوچکی نیست امّا در مقابل نفوذ فکری و فرهنگی و سیاسی، کم‌اهمّیت است. نفوذ امنیتی عوامل خودش را دارد، مسئولین گوناگون از جمله خود سپاه جلوی نفوذ امنیتی دشمن را با کمال قدرت ان ‌شاءالله میگیرند.» (دیدار با فرماندهان سپاه ـ ۲۵/۶/۱۳۹۴)

دونالد ترامپ (حزب جمهوریخواه) ۲۰۲۰ – ۲۰۱۶

دونالد ترامپ را در واقع نمی‏توان نماینده‏ ی فکری حزب جمهوریخواه در ساختار سیاسی دولت امریکا تلقی کرد؛ حتی طی دوران مبارزات انتخاباتی درون حزبی در حزب جمهوریخواه نیز، او را چندان همسان با عقاید و دیدگاه ‏های جناح‏های متفاوت حزب نمی‏شناختند. طی مبارزات انتخاباتی سال ۲۰۱۶، از آنجا که ترامپ به عنوان نماینده حزب به لطائف ‏الحیل انتخاب شده بود، هسته‏ ی اصلیِ حزب عمده‏ ی همت خود را متوجه بردن کرسی‏های بیشتر به نفع حزب جمهوریخواه در سنا و کنگره کرد، و می‏توان حدس زد که تصور عمومی درون حزب جمهوریخواه این بود که با داشتنِ اکثریت در کنگره و سنا (حزب جمهوریخواه ۵۲% کرسی‏های سنا را ازآنِ خود کرد) قادر به مهار و کنترل ترامپ در کرسیِ ریاست جمهوری خواهند بود. از همین رو بررسی ترامپ و دوران او می‏بایست با بررسیِ پدیده ‎ی «ترامپیسم» در کنار یکدیگر صورت پذیرد.

ترامپیسم

دونالد ترامپ یک‏بار دیگر در سال ۲۰۰۰ از جانبِ حزب «رفورم» کاندیدای ریاست جمهوری شده و از جورج بوش و ال‏ گور، شکست خورده بود، پیش ‏تر از این اشاره شد که ترامپ و «ترامپیسم» را می‏بایست بمثابه پدیده ‏ای منفک از حزب جمهوریخواه در نظر گرفت؛ این پدیده را در بهترین حالت می‏توان در افراطی ‏ترین لایه ‏های راستِ حزب جمهوریخواه جا داد، این گرایش تنها «پوپولیست» و «ناسیونالیست» نیست، که این گرایش انزواطلب است و به ویژه در کنار گرایشات نژادپرست قرار می‏گیرد؛ این گرایش را می‏توان در حوزه ‏ی مهاجرت به ایجاد محدودیت‏های بی‏شمار برای مهاجرین، در حوزه‏ ی مبادلات اقتصادی، افزایش تعرفه‏ های مالیاتی بر واردات و مخالفت با سیاست‏ های رفاهی تعریف کرد. دانا برازیل معتقد است ترامپیسم با جمهوریخواهیِ کلاسیکِ آبراهام لینکلن در بسیاری مسائل متفاوت است، از جمله در [سیاست]تجاری، [سیاست‏های مربوط به] مهاجرت، برابری… جدایی کلیسا از دولت[۴۹]، پیتر جی کاتزنشتاین، از مرکز پژوهش‏های علوم اجتماعی WZB برلین معتقد است که ترامپیسم بر سه محور و ستون استوار است، باصطلاح ناسیونالیسم، مذهب و نژاد[۵۰]. شمار زیادی از آکادمیسین‏ها و شخصیت‏های دانشگاهی از جمله جیسون استانلی از دانشگاه ییل معتقدند، اگرچه ترامپ فاشیست نیست «من تصور می‏کنم بطور کاملاً مشروع می‏توانید ترامپیسم را جنبشی سیاسی ـ اجتماعی فاشیستی بخوانید… او از تاکتیک‏های سیاسی فاشیستی استفاده می‏کند. فکر می‏کنم در این تردیدی نیست. او خواستار اعاده و تجدید حیاتِ ملی در مقابلِ تحقیرهای وارد آمده توسط مهاجران، لیبرال‏ها، اقلیت‏های لیبرال و چپ‏هاست. او یقیناً در حال بازی در دفترچه‏ی راهنمای فاشیستی است.[۵۱]»

در زمینه ‏ی سیاست خارجی، ترامپ از دکترین «اول امریکا» حرکت کرد، ترجیح خود را به ویژه در زمینه معاهدات اقتصادی و تعهدات بین ‏المللی بر سیاست یک‏جانبه‏ گرایی قرار داد، در ناتو و در زمینه ‏ی تعهدات اقتصادی با کانادا و اتحادیه‏ ی اروپا رفتاری کاملاً سرخود در پیش گرفت[۵۲]. در حالی‏که با حکام مستبد، بطور مثال با ولادیمیر پوتین روابطی بسیار حسنه داشت و دارد و طی نشست امریکا ـ روسیه در ۲۰۱۸ بر مبنای سیاست «اول امریکا» خروج نیروهای خود از خاورمیانه را در پیش گرفت[۵۳]. در زمینه‏ی خروج نیروهای امریکا از سوریه، لوموند در سرمقاله‏ی خود نوشت:

«موضوع اینجاست که تصمیم آقای ترامپ در شرایطِ حاضرِ تنش‏ها، بسیار خطرناک است. برخلافِ اظهارات او، داعش شکست نخورده. طی دو سال شهرها و اقالیمی از منطقه‏ی تحت نفوذش را از دست داده، اما رهبرش ابوبکر البغدادی، همچنان در قید حیات است، و ستاد عملیاتی او همچنان کنترل ۲۰۰۰۰ تا ۳۰۰۰۰ جنگجو در مناطق مرزی سوریه و عراق را در اختیار دارد.»[۵۴]

لوموند طی این سرمقاله نتیجه گرفت که برنده‏ی اصلی این سیاست ترامپ مسکو، تهران، دمشق و آنکارا هستند.

«مسئله‏ی دیگر آنجاست که این تصمیم رئیس جمهوری امریکا تنها موجب رضایت مسکو، تهران و دمشق از سویی و آنکارا از سوی دیگر خواهد شد؛ اما هیچ کسی در ائتلافِ ضدِ داعش رضایتی از آن ندارد. پاریس و لندن به سهم خود اظهار نارضایتی کرده ‏اند. اما مخالفت در واشنگتن بسیار فعال‏تر است. وزیر دفاع جیمز ماتیس، و نماینده ‏ی ویژه وزارت خارجه در ائتلافِ ضد جهادیون، برت مک‏گورک به فوریت استعفا دادند… به نظر می‏رسد که دونالد ترامپ این تصمیم را با توجه به منافع مسکو و آنکارا خود به تنهایی اتخاذ کرده، بی آن که در مذاکره ‏ای چیزی در مقابل آن دریافت کند. ولادیمیر پوتین که معتقد است «حق با دونالد است» پیشاپیش برنده‏ ی اصلی موضوع است. رجب طیب اردوغان هم، که ترامپ بعد از گفتگو با او تصمیمش را اعلام کرد: که ترکیه تبدیل به بازوی نظامی واشنگتن در مبارزه علیه داعش در سوریه خواهد شد. در عوض آنطور که آقای اردوغان در اعلام آن شتاب داشت، او چراغ سبز ترامپی برای مبارزه علیه کردها را دریافت کرده.

این تصمیم ترامپ مایه‏ی شرمساری است، خنجری است در پشتِ نیروهای کرد که بهترین متحدین ائتلاف بین ‏المللی در سوریه بودند. آن‏ها روزمره علیه جهادیون می‏جنگند… رها شده توسط امریکایی ‏ها حالا آن‏ها میانِ گازانبرِ آنکارا و دمشق گیر کرده‏اند.»[۵۵]

در ۵ فوریه ۲۰۱۹ مجلس نمایندگان امریکا با اکثریت قاطع تصمیم ترامپ به خروج نیروها از سوریه و افغانستان را محکوم کرد و تقریباً همه‏ی نمایندگان جمهوریخواه آن را تائید کردند. 

ترامپ تفنگداران دریایی و کلاه سبزهای ارتش را که در دادگاه نظامی به جنایات جنگی محکوم شده بودند، شامل عفو ریاست جمهوری کرد و درجه‏ی آن‏ها را به آن‏ها برگرداند، امری که موجب استعفای ریچارد اسپنسر، فرمانده وقت نیروی دریایی شد[۵۶]. یکی از این موارد ادی گالاگر، تفنگدار دریایی بود که در عراق یک اسیر زخمی هفده ساله و غیر مسلح را با ضربات کارد کشت، سپس کنار جنازه ‏ی او عکس «سلفی» گرفته و برای دوستانش فرستاده بود.

در سال ۲۰۱۹ وزارت دادگستری برنامه‏ ی خود را برای از سرگیری اعدام‏ها در امریکا، امری که از سال ۲۰۰۳ قطع شده و دیگر رخ نداده بود، اعلام کرد. در ژوئیه ۲۰۲۰ دانیل لوئیس لی اعدام شد، و از آن زمان تا کنون ۹ نفر دیگر اعدام شده ‏اند.

ترامپ در زمینه ‏ی حفاظت محیط زیست نیز کارنامه ‏ی در خور توجهی از خود باقی گذاشت. تا اوت ۲۰۲۰ دولت ترامپ ۶۸ قاعده و دستورالعمل موجود محیط زیستی را الغا کرده بود و ۳۲ دستورالعمل دیگر در جریان الغا شدنند[۵۷]. بر اساس مطالعات صورت گرفته آلودگی هوا در امریکا در فاصله‏ ی سال‏های ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۸ به میزان ۵.۵% افزایش نشان می‏داد، در حالی که این شاخص طی ۷ سال پیش از این تا میزان ۲۵% کاهش داشت[۵۸]. بطور مثال دولت ترامپ به محض استقرار در کاخ سفید، همه ‏ی اشارات به تغییراتِ آب و هوایی و گرمایش زمین را از وب‏سایت کاخ سفید حذف کرد، و تنها اشاره ‏ای که باقی گذاشت مبنی بر تصمیم ترامپ بر الغای سیاست‏های اتخاذ شده در دوران اوباما در رابطه با تغییرات آب و هوایی بود[۵۹]. در ژوئن ۲۰۱۷ ترامپ اعلام کرد که از پیمانِ پاریس خارج خواهد شد[۶۰].

در ماه می ۲۰۱۸ دولت ترامپ تیم امنیت عمومی را که بخشی از شورای امنیت ملی بود و وظیفه‏ی آمادگی و نظارت برای واکنش به [بیماری‏های] همه‏گیر را داشت، منحل کرد[۶۱]. به هنگام همه ‏گیریِ ویروس کورونا، ترامپ در مقابل سئوال چراییِ انحلال این تیم پاسخ داد، «من اطلاعی ندارم»[۶۲]. او در ابتدا کوشید کورونا را همچون سرماخوردگی، بیماری ‎ای عادی اعلام کند، نحوه‏ ی عملِ دولت ترامپ در رابطه با ویروس همه‏گیر موجب شد که امریکا بیشترین میزان تلفات و مبتلایان سراسر جهان را به خود اختصاص دهد[۶۳].

ترامپ در زمینه‏ ی سیاست مهاجرپذیری امریکا کارنامه‏ ی خاصی از خود باقی گذاشت. او که همواره مهاجرین غیرقانونی را «تبهکاران» می‏خواند، از همان ابتدای مبارزات انتخاباتی اعلام کرد که در صورت برنده شدن در مقام ریاست جمهوری مرز میان امریکا و مکزیک را دیوار خواهد کشید و دولت مکزیک را ناچار به پرداخت هزینه‏ ی آن خواهد کرد؛ البته این طرح هرگز اجرا نشد و دولت مکزیک نیز آن را چندان جدی نگرفت! طوری که ترامپ ناچار شد طی تماسی تلفنی از رئیس جمهور مکزیک، انریکه پنیا نیتو خواهش کند که هر بار تکرار نکند که مکزیک پولی برای دیوار پرداخت نخواهد کرد[۶۴]. در ژانویه ۲۰۱۸ ترامپ طی سخنانی در جلسه ‏ای در رابطه با مهاجرت، با اشاره به هائیتی، السالوادور و مجموعه‏ ی کشورهای افریقایی از آن‏ها به عنوان «کشورهای چاه مستراح»[۶۵] یاد کرد، امری که با انتقاد گسترده ‏ی بسیاری از رهبران جهان به عنوان نشانه ‏ای از نژادپرستی مواجه شد[۶۶]. در ماه می همین سال دولت ترامپ اعلام کرد، فرزندان را از والدینی که بطور غیرقانونی از مرزهای جنوبی وارد امریکا شوند، جدا خواهد کرد؛ والدین که بطور عادی دستگیر شده و به زندان اعزام می‏شدند و فرزندان را نیز بدون ترتیب دادن روندی برای بازگشت به والدین در مراکزی دیگر «نگهداری» می‏کردند؛ ترامپ در مقابل انتقادات بی‏شمار از درون جامعه ‏ی امریکا مدعی شد که این قانون توسط دمکرات ‏ها وضع شده، که در نهایت مشخص شد نه دمکرات ‏ها و نه جمهوریخواهان، بلکه کاخ سفید ترامپ واضع این رویه بوده است. طی شش هفته از پیشبرد این سیاست لااقل ۲۳۰۰ کودک مهاجرین غیرقانونی از خانواده‏ های‏شان جدا شده و در مراکز بازداشتی و داخل قفس‏های توری جمعی گرد آورده شده بودند، خانواده ‏هایی که هفته ‏ها از فرزندان‏شان بی‏خبر مانده و کودکانی که هفته ‏ها اطلاعی از پدر و مادر خود نداشتند[۶۷]. پس از شکایت و اعلام جرمِ اتحادیه ‏ی آزادی ‏های مدنی امریکا علیه دولت قاضی ‏ای در جنوبِ کالیفرنیا دولت را محکوم کرده و دستور داد طی سی روز همه ‏ی کودکان می‏بایست به خانواده‏ های‏شان بپیوندند. ترامپ قانون را الغا کرد، اما تا نوامبر ۲۰۲۰ هنوز والدین ۶۶۶ کودک یافت نشده ‏اند[۶۸].

در زمینه ‏ی سیاست خارجی دونالد ترامپ، سعی کرد بهترین روابط را با حکام مستبد در نقاط مختلف جهان فراهم آورد؛ در حالتی که با سران آلمان و فرانسه روابطی بسیار سرد حفظ کرد، در عوض آندرژ دودا رئیس جمهور لهستان، شی‏جن‏پینگ رئیس جمهور چین، اردوغان رئیس جمهور ترکیه، السیسی رئیس جمهور مصر، بولسونارو رئیس جمهور برزیل و … را ستود. در دسامبر ۲۰۱۷ ترامپ اعلام کرد که اورشلیم را به عنوان پایتخت اسرائیل به رسمیت می ‏شناسد و مقدماتِ جابجایی سفارت امریکا از تل‏آویو به اورشلیم را آغاز کرد، امری که با واکنشِ منفی گسترده‏ ی جهانیان روبرو شد، و بحران روابط و گفتگوهای قطع شده ‏ی فلسطین اسرائیل را از نو تازه کرده و به اوج رساند.       

ترامپ طی مبارزات انتخاباتی اعلام کرد «ایران الان دیگر قدرت برتر خاورمیانه و در مسیر دستیابی به سلاح هسته‏ای است» و در سخنرانی‏ای در این دوران در کمیته‏ی روابط عمومی اسرائیل امریکا (AIPAC) گفته بود که هدف مقدمش برچیدان این معامله‏ی فضاحت‏بار با ایران است.[۶۹] در عوض جمهوری اسلامی همچنان همان روشِ «محک زدن» طرف مقابل را در پیش گرفت؛ درست چند روزی پس از ورود ترامپ به کاخ سفید، جمهوری اسلامی شماری از «موشک»های دوربرد خود را «آزمایش» کرد[۷۰]. درست بعد از این آزمایشات دولت ترامپ ۲۵ فرد و نهادِ مرتبط با برنامه‏های موشکی جمهوری اسلامی را شامل تحریم کرد. مایکل فلین مشاور امنیت ملی ترامپ نیز اعلام کرد: «روزهای چشم بستن بر رفتارهای خصمانه و جنگ‏طلبانه ایران علیه امریکا و جامعه‏ی جهانی به سر رسید.[۷۱]»؛ در ۱۸ ماه می ۲۰۱۸ بالاخره امریکای ترامپ از پیمان موسوم به «برجام» خارج شد، خامنه ‏ای در کمتر از یک هفته پس از این امر واکنش نشان داد، واکنشی که تلاش داشت از موضع قدرت باشد و اروپا را در موضعِ ضعف بگذارد:

«این‌همه علیه جمهوری اسلامی ضربه و حمله و نقشه و توطئه و مانند اینها همه شکست خورده… مثل آن گربه‌ معروف داستان تام و جری. ما در مقابل خیلی از این تحریم‏هایی که اینها ایجاد کردند، کارهایی که کردند، خلاف‏هایی که کردند، اعتراض کردیم امّا یک حرکت عملی قوی‌ای انجام ندادیم… راه جلوگیری از دشمنیِ این دشمن‏ها، عقب‌نشینی و انعطاف و مانند اینها نیست. اروپا باید فروش کامل نفت ایران را تضمین کند… بانک‌های اروپایی باید دریافت و پرداخت و انتقال وجوه مربوط به تجارت دولتی و تجارت خصوصی با جمهوری اسلامی را تضمین کنند… اگر اروپایی‌ها در پاسخگویی به این مطالبات تعلّل کردند، حقّ ما برای آغاز کردنِ فعّالیت‏های تعطیل‌شده ‌ی هسته ‌ای محفوظ است. مسئولین سازمان هسته ‌ای ما بایستی آماده باشند. من البتّه نمی‏گویم الان بروید بیست درصد را شروع کنید به غنی‌سازی‌ کردن، امّا می‏گویم آماده باشید.» (دیدار با مسئولان نظام، دوم خرداد ۱۳۹۷)

در نوامبر همین سال دولتِ ترامپ به تحریم‏هایی که پیش از انعقاد توافقنامه ‏ی «برجام» بازگشت[۷۲]، و در ادامه در آوریل ۲۰۱۹، سپاه پاسداران و سپاه قدس در لیست جریانات تروریستی قرار گرفتند. در ژوئن این سال این بار خامنه‏ ای و نهادهای وابسته به او شامل تحریم شدند و در ادامه، صنعت پتروشیمی به دلیل حمایت مالی از سپاه پاسداران، سپس هشت نفر از فرماندهان نیروهای مختلف سپاه، و بالاخره جواد ظریف را شامل تحریم کرد. و بالاخره در سپتامبر این سال بانک مرکزی و چند بانک دیگر که یا در اختیار سپاه بودند و یا به وظیفه ‏ی انجام معاملاتِ تجاری مرتبط با سپاه سرگرم بودند، شامل تحریم‏های گسترده ‏ی امریکا شدند.

در مقابلِ تحریم‏های پی ‏درپی و فشارهای امریکا، جمهوری اسلامی به روشِ همیشگیِ خود، یعنی رجزخوانی بازگشت نمود، ابتدا در آغاز تحریم‏های نفتی امریکا تهدید به بستن تنگه‏ی هرمز کردند؛ «به گزارش خبرگزاری ایسنا، رئیس جمهوری ایران افزود: «ملت بزرگ ما ثابت خواهد کرد که پیروز این نبرد خواهد بود. آمریکا بداند ما نفتمان را خواهیم فروخت. قادر نیست جلوی صادرات نفت ایران را بگیرد؛ بداند اگر بخواهد جلوی صادرات نفت ایران را بگیرد نفتی از خلیج فارس صادر نخواهد شد.»(دویچه‏وله فارسی، ۴ دسامبر ۲۰۱۸)

این تهدیدات همانند باقی تهدیدات جمهوری اسلامی طی حیاتِ نظام، توخالی و رجزخوانیِ محض بود، تنها بازوهای «دیپلماسی» حکومتی در نقاطِ مختلفِ جهان از نو فعال شدند. در اکتبر همین سال فرانسه شماری از تروریست‏های صادراتی حکومتی که با طرح انفجار بمب در گردهمایی ‏ای منسوب به مجاهدین خلق، دستگیر کرد؛ یکی از تروریست‏های دستگیر شده اسداله اسدی، دیپلماتِ جمهوری اسلامی در اطریش بود. در اکتبر همین سال (۲۰۱۸) این‏ بار دولت دانمارک اعلام کرد جمهوری اسلامی در تلاشِ ترور یکی از رهبران اپوزیسیون عربی الاحواز در خاک دانمارک بوده است، در سپتامبر ۲۰۱۹ تاسیسات نفتی شرکت نفتی آرامکو در عربستان مورد حمله‏ی موشکی قرار گرفت، و در حالی که انگشت اتهام به سویِ مقاماتِ تهران بود، حوثی‏ های یمن مدعی حمله ‏ی موشکیِ پهبادی شده و مسئولیت آن را به عهده گرفتند، در کنار حوثی ‏ها، حشدالشعبی عراق نیز اعلام کرد، که در تلافیِ حملاتِ امریکا به مواضع آن‏ها در ماه گذشته، مسئولیت این حملات موشکی را به عهده می‏گیرد، در حالی‏که شواهد حاکی از شلیک موشک‏ از شمالِ خلیج فارس و از خاک ایران بود. اعلام تحریم بانکِ مرکزی جمهوری اسلامی در پی این حمله ‏ی تروریستی به ظهران محل پالایشگاه‏ های نفتیِ عربستان سعودی، صورت گرفت.  

سومِ ژانویه‏ی ۲۰۲۰ این‏بار امریکا قاسم سلیمانی، فرمانده‏ ی سپاه قدس جمهوری اسلامی را هدف قرار داد و در هنگام خروج از فرودگاه بغداد، او همراهانش را با شلیک موشکی به کاروانِ اتومبیل‏ های این افراد به هلاکت رساند. به رغم این‏که شمارِ قابل توجهی از فرماندهانِ سپاهیِ جمهوری اسلامی در حملاتِ هواییِ اسرائیل به پایگاه‏های پاسداران در خاک سوریه تا کنون کشته شده و واکنشی از جمهوری اسلامی دیده نشده بود، اما کشته شدن قاسم سلیمانی، طراح و فرمانده ‏ی عمده عملیات برون‏مرزی سپاه پاسداران، ضربه ‏ی سخت و جبران‏ناپذیری بر اعتبار و «اقتدار» جمهوری اسلامی در منطقه بود؛ ضربه ‏ای که جمهوری اسلامی کوشید با هیاهوی تبلیغاتیِ وسیع و دامنه ‏داری مبنی بر «انتقامِ سخت» از امریکا از اثراتِ آن بکاهد[۷۳]؛ در روز ۷ ژانویه علی شمخانی دبیر شورای امنیت ملی از سیزده طرح برای پاسخ به امریکا در به هلاکت رساندن قاسم سلیمانی سخن گفت و در ۸ ژانویه سپاه پاسداران پایگاه عین‏الاسد و پایگاهی در اربیل را هدف شماری موشک قرار داد[۷۴]. به نظر می ‏رسد که جمهوری اسلامی ساعاتی پیش از شلیک موشک‏هایش، به طور غیرمستقیم امریکا را در جریان هدفِ شلیک‏ها گذاشته بود تا پایگاه‏های مزبور خالی از سکنه شوند[۷۵]؛ در این عملیات موسوم به «انتقام سخت» هیچ صدمه‏ و جراحتی به امریکایی‏ها وارد نشد، اما به فاصله‏ ی چند ساعتی پس از این «انتقام سخت»، سپاه پاسداران هواپیمای مسافربریِ اوکراینی برخاسته از فرودگاه تهران را با دو موشک مورد حمله قرار داد، و ۱۷۶ نفر مسافران و خدمه‏ی هواپیما را یک‏جا به قتل رساند[۷۶].

نوع و نحوه‏ی واکنش جمهوری اسلامی به قتلِ قاسم سلیمانی و سپس کوشش در به فراموشی سپردنِ همه‏ی شعارهای مبنی بر «انتقام سخت» و تهدیدات بی‏شمار، نشان از یک امر داشت، جمهوری اسلامی و سردمداران حکومت تمایل به ادامه ‏ی شرایطِ «نه جنگ، نه صلح» دارند. از سویی توان ورود به هیچ نوع رودرریی نظامی را ندارند، و از سوی دیگر به تداوم شرایطِ «دشمنی» و «امریکاستیزی» نیازمندند.

ترامپ بعد از شکست در انتخابات چه خواهد کرد ؟

ترامپ تا کنون از پذیرش شکست در انتخابات سر باز زده است و همواره خود را پیروز در انتخابات و شکست خود را به علت «تقلب» دمکرات‏ها در انتخابات خوانده است؛ این امر را به واقع می‏توان شوخی ‏ای تاریخی عنوان کرد، و بهررو در بیستم ژانویه‎ ی سال ۲۰۲۱ ترامپ ناچاراً می‏بایست کاخ سفید را ترک گفته و مقام ریاست جمهوری را به جو بایدن رقیبِ دمکرات، و پیروز در انتخاباتِ ۲۰۲۰ بسپارد؛ به دفعات در مطبوعات امریکا در دوره‏ ی اخیر از تلاش‏های کودتاگرانه ‏ی ترامپ در این رابطه سخن گفته شده[۷۷].

اما آنچه که می‏توان احتمال آن را بیشتر دانست، کناره گرفتن ترامپ از کاخ سفید و اتکا به شمار بالای آرای متخذه در جریان انتخاباتِ ۲۰۲ و پایه‏گذاری حزبی جدید با تمایلات راست افراطی در امریکا باشد. حزبی که احتمالا در ماه‏ های آینده از اقبال چندانی برخوردار نشده و به حاشیه خواهد رفت، همان‏گونه که حزب رفرم برپا شده توسط رالف نادر به حاشیه رفت.

انتخاب بایدن به ریاست جمهوری چه تغییری در شرایط ایجاد خواهد کرد؟

نمی‏توان همانند پیشگویان به این سئوال پاسخ داد، اما می‏توان تا حدودی به «ترجیح»های جمهوری اسلامی در روند روابطش با جهانِ خارج و به ویژه امریکا پرداخت. جمهوری اسلامی حکومتی است که در عمل هر روزه ‏ی خود نشان داده است که تنها زبانی که برای «گفتگو» می‏پسندد، همانا زبان زور، فشار، ترور و گروگان‏گیری است؛ این نظام در این زمینه مراحلِ استادی را طی کرده، گفتگو و مذاکره هرگز زمینِ بازی این نظام نبوده است، و همواره در تلاش بوده است، در ارتباطاتِ «دیپلماتیک» با جهانیان، زمینِ بازیِ مورد علاقه‏ ی خود را به طرفِ مقابل تحمیل کند. نظام جمهوری اسلامی در دوران ریگان، و البته جورج بوشِ پسر بیشترین تعارضات را با امریکا داشت و در هر دو دوره بیشتر از سراسر عمر این حکومت بهره‏مند شده و سود برد. در دوران ریگان، با تضمین جنگ‏افروزی و تداوم جنگ، تداوم حیات خود را تضمین کرد، و در دوران بوش، میدانِ عملِ خود را به عراق و سپس سوریه و لبنان گسترش داد. به رغم این‏که جمهوری اسلامی طی دوران ترامپ رنج کشید، اما نمی‏بایست فراموش کرد، جدی‏ترین جنبش‏های اجتماعی در ایران، جنبش‏هایی که اصل نظام را هدف گرفته و قدم در راه سرنگونی گذاشته بودند، در دی ماه ۹۶ و در آبان ماه ۹۸ مصادف با دوران ریاست جمهوری ترامپ شد؛ ذات و ماهیت قرون وسطایی نظام جمهوری اسلامی، ناهمزمانی این نظام خواه ناخواه جنبش ‏های مردمی دی و آبان را در پی می‏داشت، با حضور و یا بدون حضور ترامپ در کاخ سفید.

جمهوری اسلامی همانطور که در همه‏ ی چهار دهه ‏ی اخیر به صراحت به مخاطبین سیاسیِ خود القا کرده است، تنها و تنها در پیِ تامین «تضمین امنیتی» است، نامِ دیگرِ همان که در ابتدای نامه ‏ی «راهبرد» مقامِ جمهوری اسلامی به دولت جورج بوش پسر آمده بود: « خاتمه‏ی تلاش‏های امریکا به قصد تغییر رژیم سیاسی در ایران».

تا زمانی‏که جمهوری اسلامی چنین تضمینی از جانب امریکا و در کل از جانب غرب داشته باشد، نگرانیِ چندانی در رابطه با سرکوب و کشتارِ معترضان در داخل و ترور اپوزیسیون در خارج از کشور نخواهد داشت و بر همین مسیر ادامه خواهد داد.

                                     سیامند

                                     ۱ ژانویه ۲۰۲۱

تکمله:

مطلب حاضر کمبودهای بسیار دارد، عامدانه کوشیدم به ترورهای نظام جمهوری اسلامی در داخل و خارج از کشور از صفوف اپوزیسیون و دگراندیشان نپردازم، کشتار گسترده‏ی زندانیان سیاسی در همه‏ی سال‏های حکومت جمهوری اسلامی مورد اشاره قرار نگرفت؛ گروگان‏گیری وسیع و گسترده از ایرانیان دوملیتی و تلاش‏های جمهوری اسلامی برای معامله با طرفین اروپایی و امریکایی به بحث گذاشته نشد؛ به رغم اشاره به همه ‏ی روسایِ جمهور امریکا طی سال‏های استقرار نظام جمهوری اسلامی، روسای جمهور در ایران و تحولات مربوطه مورد بحث و بررسی قرار نگرفت، که اگر چنین می‏کردم، رساله ‏ای بسیار طولانی‏تر و گسترده‏تر می‏بود. به یقین می‏بایست بررسی دقیق‏تر چهاردهه ‏ی تا کنونی نظام جمهوری اسلامی در دستور کار و پژوهش گذاشت.

                                با سپاس

                                     سیامند

[۱] در اینجا عامدانه از ترکیب «گرایش ترامپ» استفاده می‏کنم، چرا که به گمان من، این گرایش معرفِ گرایش عمومی حزب جمهوریخواه نیست، و با پایان دوران ترامپ، حزب جمهوریخواه خواهد کوشید خود را از پس‏لرزه‏های این گرایش مبرا کند. این گرایش را می‏توان به نوعی «ترامپیسم» خواند، که در سطور آینده خواهم کوشید، بشناسانم.

[۲] – این امر به ویژه در لبنان بسیار مشهود است، پایگاه اصلی جریان تروریستیِ موسوم به «حزب‏اله»، مناطق جنوب لبنان است، که در سال‏های گذشته منطقه‏ی شدیداً تحت نفوذ حزب کمونیست لبنان بود، بی‏اعتباری گسترده‏ی جریانات موسوم به «احزاب برادر» و فاصله‏گیری این دسته از احزاب از اهدافِ ادعایی و انقلابی، این توده را عمدتاً به سوی ارتجاعی‏ترین گرایش منطقه، حزب‏اله سوق داد. با نگاهی به ترکیب جمعیتی و ظاهر عمومی وابستگان و هواداران این جریان در لبنان، می‏بینیم که «حزب‏الهی»های لبنان چندان اشتراکات «ایدئولوژیکی» با «نظام نوین» جمهوری اسلامی در ایران ندارند، اما سیاست‏های رفاهی نظام جمهوری اسلامی در منطقه‏ی مورد نظر و سرمایه‏گذاری‏های گسترده‏ در جنوب لبنان، این نیروی وسیع را تبدیل به پایه‏های حمایتی رژیم جمهوری اسلامی در منطقه کرده است.

[۳] فروپاشی اردوگاه موسوم به «سوسیالیسم واقعاً موجود» و فاجعه‏ی سیاسی جریان تاریخی حزب توده در منطقه و همکاری و همراهی این حزب به اتفاق «کثریت» با ارتجاعی‏ترین نظام حاکم شده در خاورمیانه، کارنامه‏ی باقی احزاب موسوم به «برادر» در این منطقه، اعتبارِ «چپ» خاورمیانه‏ای را با صدماتی جدی روبرو کرد. تصویری که این دسته جریانات، از چپ ارائه کردند، هویت انقلابی «چپ» را نزد توده‏های مردم به شدت آلوده به همراهی و هماهنگی با ارتجاع منطقه کرد؛ امری که هویت تحول‏خواه و انقلابی چپ را به شدت مخدوش نمود، امری که به جرئت می‏توان آن را «بحران هویت چپ» نام داد. بحرانی که در جا و موقعیتی متفاوت می‏بایست به آن پرداخت.

[۴] در کلامی دیگر می‏توان این سیاست عمومی جمهوری اسلامی را با «خشونت» تعریف کرد؛ خشونت از نوعی که تنها در جوامع بدوی و پیشاشهرنشینی قابل تبیین است؛ در واقع در ساختار پیشاسرمایه‏داری و در ساختاری پیشاشهری، در شرایطِ فقدانِ نهادهای مدرن، ساکنان دستیابی به ملزومات و نیازهای خود را تنها از طریق توسل به خشونت و مخاصمه پیش می‏برند، ساختارِ نظامِ جمهوری اسلامی، از آنجا که ریشه در قرون وسطا دارد، در نتیجه درک و شناختی از کارکرد نهاد واسط و طبعاً دیپلماسی در رفتارِ خود ندارد.    

[۵] موضوع رابطه با امریکا در نظام جمهوری اسلامی، همواره یکی از مسائلِ پر مناقشه میان جناح‏های مختلف حکومتی بوده است؛ ارتباط با امریکا تا زمانی درست و خوب است، که توسط «ما» صورت بگیرد و نه جناح و یا گرایش دیگر. عباس امیرانتظام به جرم شرکت در مذاکراتِ علنی و اعلام شده با نمایندگان دولت کارتر به جرم «جاسوسی» به حبس ابد محکوم شد و نزدیک به دو دهه از عمر خود را در زندان و باقی سال‏ها را نیز تحت‏نظر گذراند، اما باقی مقامات «خطِ امام» که بطور پنهانی با گروه ریگان در حزب جمهوریخواه در حال گفتگو و بده بستان بودند، در مقامات حکومت تثبیت و تقویت شدند.

[۶] Secrets atomiques : La véritable histoire des otages du Liban, Les Arènes, mars 2002 – Dominique Lorentz

[۷] انتخابات امریکا، هیلاری یا ترامپ؟ به همین قلم- ۲۶ اکتبر ۲۰۱۶

[۸] نامی که رونالد ریگان به اتحاد جماهیر شوروی داده بود. در این زمینه مراجعه کنید به مقاله‏ی ارزشمند دوست گرامی، ناصر مهاجر، «چند نکته پیرامون دولت ریگان»، نشریه‏ی سیاسی ـ تئوریک آغازی نو، شماره ۲، تابستان ۱۳۶۵

[۹] تا حد لشکرکشی نظامی به گرانادا و سقوط حکومت تازه به قدرت رسیده در این جزیره‏ی کارائیب.

[۱۰] دولت ریگان به استنادِ «وجوه مشترک» با بنیادگرایی اسلامی در ضدیت با ترقیخواهی و ضدیت با کمونیسم، از نظرگاه سیاسی، مالی و نظامی بنیادگرایی اسلامی را در منطقه به شدت مورد حمایت قرار داد، اسامه بن‏لادن در امیرنشین‏های خلیج فارس تحت نظارت سازمان CIA به استخدام نیرو برای «مبارزه با شرک و کمونیسم» در افغانستان سرگرم بود، غافل از این‏که بنیادگرایی اسلامی، تنها با «کمونیسم» در تقابل قرار نمی‏گیرد، که در تقابل با امریکا و هر آنچه که نشانی از تمدن، مدرنیته و تجدد داشته باشد نیز هست، همین جریانِ ساخته‏ی دستِ دولت ریگان، به فاصله‎‏ی چند سال عملیات جنایت‏بار ۱۱ سپتامبر و حمله به برج‏های دوقلوی تجارت جهانی را سازمان داد و در یک روز بیش از سه هزار نفر از شهروندان را به کام مرگ کشید.

[۱۱] نامی که ریگان به «مجاهدین افغان» اعطا کرده بود، این «مبارزین آزادی» شامل گلبدین حکمتیار و اسامه بن‏لادن، کنتراهای نیکاراگوئه و … بود.

[۱۲] فروش موشک‏های اگزوست، هواپیماهای سوپراتاندارد و میراژ فرانسوی، طی دوران جنگ، و سرمایه‏گذاری نظام سلطنت در کمپانی ارودیف فرانسه و اصرار رژیم جدید بر بازپس گرفتن نقدی این اموال، فرانسه و شهروندان این کشور را در صفِ اول قربانیان تروریسم و گروگان‏گیری‏های جمهوری اسلامی در لبنان قرار داد.گروگان‏گیری‏های عوامل جمهوری اسلامی در لبنان، ابتدا تحت نام گروهی به عنوان «جهاد اسلامی» صورت می‏گرفت، که هسته‏ی اولیه‏ی ساختار «حزب‎اله» لبنان را پایه نهادند. 

[۱۳] در همین دوران «مغازله» دولت‏ ریگان و باقی دول غربی با جمهوری اسلامی، تنها چند نمونه‏ی کوچک از اقدامات تروریستی جمهوری اسلامی و وابستگان منطقه‏ای این رژیم از این قرار است. ۱۸ آوریل ۱۹۸۳، بمب‏گذاری مقابل عمارت سفارت امریکا در بیروت منجر به کشتار ۵۸ امریکایی، لبنانی و شماری توریست؛ ۲۳ اکتبر ۱۹۸۳ دو بمب‏گذاری همزمان در پایگاه نیروهای حافظ صلح امریکایی و فرانسوی در لبنان، که منجر به کشتار ۲۴۱ امریکایی و ۵۸ فرانسوی در دو پایگاه متفاوت شد؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۸۳ بمب‏گذاری در شش نقطه‏ی متفاوت کویت در فاصله‏ی زمانی ۹۰ دقیقه، فرودگاه، تاسیسات نفتی و سفارت‏خانه‏های خارجی هدف بمب‏گذاری بودند؛ ۲۰ سپتامبر ۱۹۸۴، بمب‏گذاری مقابلِ ساختمان محل اقامت کارمندان سفارت امریکا در شرق بیروت، ۲۴ کشته؛ ۱۴ ژوئن ۱۹۸۵ ربودن هواپیمای مسافری قاهره به سن دیه‏گو و گروگان گرفتن مسافران با درخواست آزادی ۷۰۰ زندانی شیعه از زندان اسرائیل، گروگان گرفتن ۳۹ مسافر امریکایی پرواز و قتلِ یکی از تفنگداران دریایی امریکا که مسافر این پرواز بود و …

[۱۴] Kombluh, Peter; Byme, Malcolm (1993). The Iran-Contra Scandal: The Declassified History. New York: News Press

[۱۵] از سال ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۷ نظام جمهوری اسلامی بی‏وقفه فرانسوی‏ها را در لبنان به گروگان می‏گیرد، ابتدا مارسل کارتن و مارسل فونتن کارمندان وزارت خارجه‏ی فرانسه در بیروت در خیابان دزدیده و به گروگان گرفته می‏شوند، به فاصله‏ی چند هفته ژان پل کوفمن (روزنامه‏نگار) و میشل سورا (جامعه‏شناس) به جمع گروگان‏ها افزوده می‏شوند، پس از خبر مرگِ میشل سورا در مارس سال ۱۹۸۶، تلویزیون آنتن دو فرانسه اکیپی خبرنگار برای گزارش این واقعه به لبنان می‏فرستد، این اکیپ در همان روزهای اول دزدیده شده و به گروگان گرفته می‏شوند، فیلیپ روشو، ژرژ هانسن، اورل کومئا، ژان لویی نورماندن؛ و در ادامه‏ی همین روند روژه اوک در ژانویه‏ی ۱۹۸۷؛ ااخراج مسعود  رجوی در ژوئن ۱۹۸۷ از فرانسه، از شتاب این روندِ «گفتگوهای دیپلماتیک» جمهوری اسلامی با طرفِ فرانسوی کاست، و به فاصله‏ی کوتاهی گروگان‏ها برای هدیه‏دهی به نخست‏وزیرِ راست‏گرا (ژاک شیراک) در مقابل میتران، رئیس جمهور سوسیالیست، و تقویت شیراک در مبارزات انتخاباتی آزاد شدند. مصادف با همین دوران آلمان نیز گروگان‏هایی در لبنان دارد و رفسنجانی مستقیماً به آن‏ها می‏گوید، که در مقابل امتیازاتِ شما، گروگان آزاد خواهیم کرد. 

[۱۶] goodwill begets goodwill

[۱۷] Patrick Brogan, The Fighting Never Stopped: A Comprehensive Guide To World Conflicts Since 1945, New York, Vintage Books, 1989

[۱۸] آپریل گلاسپی در همه‌ی دوران ریاست جمهوری ریگان، و بخشی از دوران ریاست جمهوری جورج بوش سفیر امریکا در عراق بود (۱۹۸۹ – ۱۹۸۰)؛ گلسپی پس از مشاهده‏ی اختلافات میان عراق و کویت و احتمال بالا گرفتن اختلافات در ملاقات با صدام و طارق عزیز گفت: «ما در اختلافات داخلی اعراب نظر و موضعی نداریم». 

[۱۹] حزب بعث عراق هرگز توافقات سایکس ـ پیکو در سال‏های ۱۹۱۶ـ ۱۹۱۵ و تقسیم خاورمیانه به مناطق تحت‏الحمایه انگلستان و فرانسه را نپذیرفت، و تقسیم‏بندی‏های جغرافیایی منجر به شکل‏گیریِ امیرنشین کویت را مورد تائید قرار نداد. حزب بعث همواره کویت را به عنوان بخشی از عراق در نظر گرفت، همانطور که بطور مثال حزب بعث سوریه هرگز لبنان را به عنوان کشوری مستقل به حساب نیاورده و همواره به لبنان به‏مثابه بخشی از سوریه نظر داشته است.

[۲۰] سازمان آزادیبخش فلسطین که طی دهه‏های طولانی نماد مقاومت و مبارزه‏ی ملتِ سرکوب شده‏ی فلسطین بود و از شناساییِ بین‏المللی برخوردار شده بود، به ناگاه در ۱۹۸۷ با شکل‏گیری جریان حماس مواجه شد، که در درجه‏ی اول دشمنی خود را متوجه سازمان آزادیبخش و اجزای آن کرده بود. حماس که از حمایت کاملِ جمهوری اسلامی برخوردار بود، جنبش فلسطین را که از اعتبار و شناسایی بین‏المللی برخوردار شده و در مجمع عمومی سازمان ملل متحد صاحب کرسی شده بود، به جریانی تروریستی تقلیل داد، که امروزه حتی در مراجع بین‏المللی حمایتِ بین‏المللی خود را به مراتب از دست داده است.

[۲۱] آلبرتو نیسمان، که در این تحقیقات به مدارک بسیاری در رابطه با فساد درون حکومتی آرژانتین و رشوه‏های پرداخت شده به کارلوس منم رئیس جمهور وقت آرژانتین (۱۰ میلیون دلار) و ارقام رشوه‌های دیگری پرداخت شده به مقامات پلیس و سیستم قضایی آرژانتین برای از میان بردن اسناد و گواهی‏ها دست یافته و در حکم خود مورد اشاره قرار داده بود، در پی افشای مدارکی جدید در سال ۲۰۱۵ در خانه‏ی مسکونی‏اش به شکل مشکوکی کشته شد.

[۲۲] Robin Yapp (1 June 2011). “Iran defence minister forced to leave Bolivia over 1994 Argentine bombing. The Daily Telegraph

[۲۳] در ۳۰ سپتامبر ۱۹۸۰، چند روزی پس از آغاز جنگ ایران ـ عراق نیروی هواییِ ایران، در عملیاتی تحت نامِ «شمشیرِ سوزان» با چهار فروند فانتوم و بمب‏های سبک MK82 (تهیه و تحویل داده شده توسط اسرائیل) حمله‏ای به همین تاسیسات انجام داده و صدماتی به آن وارد نموده بود.

[۲۴] Parsi, Trita. Treacherous Alliance: The Secret Dealings of Israel, Iran, and the United States. Yale University Press. (2007)

[۲۵] State of the Union

[۲۶] Iraq Liberation Act of 1998

[۲۷] Chulov, Martin (2011-07-28). “Qassem Suleimani: the Iranian general secretly running Iraq. The Guardian.  مطابق برآوردهای مختلف شبه‏نظامیان وابسته به جمهوری اسلامی بیش از ۱۱۰۰ امریکایی را در عراق کشته‏اند.

[۲۸] این نامه‏ی محرمانه در اردیبهشت ۱۳۸۱ از جانب ۱۲۷ تن از نمایندگان مجلس ششم خطاب به خامنه‏ای نوشته شد، اما به فاصله‏‏ی چند روز علنی شده و محتوای آن در دسترس قرار گرفت: «هنوز فضای سیاسی کشور … از یاد نبرده‌ایم که به دلایل گوناگون در عرصه سیاست خارجی، ایران در انزوای کامل و حتی کشور در معرض تهدید نظامی خارجی قرار داشت و متأسفانه وضعیت انفعال بر فضای سیاسی کشور حاکم بود اما دوم خرداد همه این تهدیدها را از بین برد … اما هنوز دو سال از این نعمت بزرگ الهی نگذشته بود که جریانهایی که تا مدتی در بهت و حیرت ناشی از رأی مردم در دوم خرداد به سر می‌بردند، با برنامه‌ای حساب شده،..، به منظور بازگرداندن اوضاع به وضعیت قبل از دوم خرداد، فعال شدند سیاهه اقدامات تخریبی آن‌ها طولانی و مکرر و اندوه‌بار است … از آن جمله است قتل‌های زنجیره‌ای، جنایت کوی دانشگاه، تعطیلی مطبوعات و رسانه‌ها، دستگیری فعالان سیاسی، سرکوب دانشجویان و دانشگاهیان، اجرای علنی احکام قضایی بسیار کم سابقه، خنثی کردن تصمیمات مجلس و دولت و انتقال قدرت از آن‌ها به نهادهایی مانند شورای نگهبان، مجمع تشخیص مصلحت، شورای انقلاب فرهنگی و حتی برتری دادن اساسنامه کمیته امداد و آئین‌نامه فروش وسائل اسقاطی نیروی انتظامی بر قوانین مصوب مجلس! بی‌اختیار و بی‌اراده کردن مدیران و مسؤولان اجرایی با پرونده‌سازی‌ها، مچ‏گیری‌ها و تبلیغات سیاه، برخورد با نهادهای مستقل مدنی مانند احزاب، کانون وکلا، سازمان‌های علمی و پژوهشی و مؤسسات فرهنگی و نتیجه خواسته و ناخواسته این همه، جز این نبود که به مردم ایران و جهان نشان داده شود در ایران هیچ تغییری اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد و ثابت شود رأی مردمی که خواست اصلی آن‌ها تغییر در روش‌ها و بینش‌ها بوده‌است، هیچ اثری ندارد و اعلام گردد که نهادهای مظهر اراده ملت قدرتی ندارند و آشکار شود که نهادهایی که باید کانون حل منازعه و مظهر حاکمیت ملی و جایگاه اجماع و وحدت ملی باشند، به دست تندترین نیروهای مخالف اصلاحات سپرده می‌شود، تا در نهایت رأی مردم بلاموضوع گردد … اگر جام زهری باید نوشید قبل از آنکه کیان نظام و مهمتر از آن، استقلال و تمامیت ارضی کشور در مخاطره قرار گیرد باید نوشیده شود.»

[۲۹] L’Iran, la bombe et la démission des nations, Thérèse Delpech, Edition Autrement, 2006

[۳۰] این واحد تولیدی که گویا به ساعت‏سازی اختصاص داشته، پیش‏برنده‏ی پروژه‏ی پیلوت ساخت سانتریفوژ بود.

[۳۱] در ادبیات پلیسی، عموماً تصویری از «پلیس خوب»، «پلیس بد» ارائه می‏شود، پلیسِ خوب، عموماً با پند و اندرز و رفتاری معقول در تلاشِ گرفتنِ اطلاعات و به «اعتراف» واداشتنِ «متهم» است، و پلیس بد، عموماً با رفتاری نخراشیده، فشار روحی و جسمی در پیِ حصول همین هدف است. تاکتیکِ بسیار قدیمیِ ساختارِ حکومتیِ جمهوری اسلامی از ابتدا در داخل و البته در مراوداتِ «دیپلماتیک» با جهانِ خارج همین‎گونه بوده است. گروهی گروگان می‏گیرند و بمب‏گذاری می‏کنند و گروهی دیگر در مقابلِ کسبِ امتیازاتِ دولتِ طرفِ گفتگو، می‏کوشند تسهیلاتی جهتِ آزادیِ گروگان‏ها فراهم کنند. این نقشِ «اعتدالی» مدت‏ها در اختیار رفسنجانی و گروهِ او بود، سپس در دوره‏های بعدی متولیانِ دیگری پیدا کرد. 

[۳۲] حسن روحانی سرپرست هیئتِ مذاکره‏کنندگانِ جمهوری اسلامی، در حالی‏که در توافقِ ماه نوامبر ۲۰۰۴ پذیرفته بود که روند غنی‏سازی متوقف خواهد شد، در ماه‏های بعد از «پیروزی بزرگ» سخن گفت که طی این مدت، همچنان به غنی‏سازی ادامه داده و «…هرگز از این امر دست نخواهد کشید». 

[۳۳] «تضمین امنیتی» نامِ دیگری بر درخواستِ همواره‏ی جمهوری اسلامی از غرب است، «اپوزیسیون» و جریان برانداز هیچگاه از حمایتِ احتمالیِ غرب برخوردار نشود؛ این مطالبه‏ی اصلی و همیشگیِ حکومت جمهوری اسلامی در جریان «مذاکرات» و گفتگوهایش با غرب بوده است، جمهوری اسلامی این مطالبه‏ی همیشگی را «تضمین امنیتی» نامیده است!

[۳۴] سخنرانی بوش در کنگره به تاریخ ۲۹ ژانویه ۲۰۰۲

[۳۵] – رهبر حزب اسلامی افغانستان، حزب اسلامی او در دوران اشغال افغانستان برای مبارزه علیه دولت افغانستان توسط سیا تامین مالی و توسط سازمان اطلاعات نظامی پاکستان آموزش می‏دید.

[۳۶] از دوران صفویه بدین‏سو، روحانیت شیعه در تلاش دائمی برای دسترسی به «ارض» مقدس نجف و «کرب و بلا» بوده است. در همه‏ی این دوران همواره دو محل بسیار مقدسِ روحانیت شیعه تحتِ سلطه‏ی امپراطوریِ سنی مذهبِ عثمانی بوده و روحانیت شیعه در سرزمین و ارضی که همواره خود را به آن متعلق می‏دانسته، از هیچ اقتدار و توانایی‏ای برخوردار نبوده است، حسرت دسترسی به کربلا، نجف و سامره و باقی مقابرِ امامان شیعه از دوران صفویه بر جانِ روحانیت شیعه در ایران بوده است. با سرنگونی حکومت بعث در عراق و تشکیل ساختاری حکومتی مبتنی بر مذاهب و سپردن قدرت حکومتی به سازمان‏ها و احزابی که توسط روحانیت ایران ساخته و پرداخته شده‏اند، از جمله حزب‏الدعوه و مجلسِ اعلای انقلاب اسلامی عراق، روحانیت شیعه در ایران به آرزو و آمال چند صد ساله‏ی خود رسید؛ امری که روحانیت شیعه‏ی ایران به جورج بوش مدیون و طلبکار است!

[۳۷] Kessler, Glenn (2013-12-09). “Fact Checker: Kerry’s claim that Iran offered Bush a nuclear deal in 2003”The Washington Post

[۳۸]  “Parsi’s collaboration with Iranian ambassador to UN”. Iranian American Forum. Retrieved ۲۰۱۶-۰۴-۰۱

[۳۹] Steele, Jonathan (2008-09-25). “Israel asked US for green light to bomb nuclear sites in Iran”The Guardian.

[۴۰] unclench their fist

[۴۱] پراگماتیسم حاکم بر رفتارها و اقدامات جمهوری اسلامی در دوران موجودیت جای بررسی ویژه‏ای دارد. این «بت عیار» هر زمان می‏تواند به رنگی درآید. جمهوری اسلامی در سال‏های پس از مرگ خمینی، با بحران مشروعیت، تغییر تدریجی توازنِ قوای اجتماعی و کمرنگ‏تر شدنِ جایگاه «ایدئولوژی» و هرچه پر رنگ‏تر شدن مطالبات اجتماعی مواجه بوده است، بی‏کفایتی ذاتی این ساختارِ سیاسی و اندیشه‏ی سیاسی قرون وسطاییِ حاکم بر آن مزید بر علتِ تشدید بحران‏های اجتماعی بوده است، پس هر انتخابات ریاست جمهوری (و بعدها مجلس، شوراها و …) همواره در جهتِ پاسخی به بحرانِ زمانه بوده است. خاتمی مختص به دورانی بود که حقوقِ شهروندی و مضامین دمکراتیک در راس مطالبات اجتماعی قرار گرفت، به همین ترتیب احمدی‏نژاد به دورانی اختصاص یافت که فقر هر چه عمومی‏تر شده و نظام می‏کوشید چهره‏ی «مستضعف»نواز به خود بگیرد. انتخاب روحانی، در واقع روی آوری نظام به سوی روابطِ بین‏المللی بود، نظام در حالی که به روشنی با کاهشِ مشروعیتِ داخلی خود مواجه بود، کوشید با «نرمش قهرمانانه» این‏بار در روابط بین‏المللی برای خود کسب اعتبار و فرجه کند. 

[۴۲] Chauhan, Neeraj (July 29, 2012). “Cops name Iran military arm for attack on Israeli diplomat

[۴۳]  “Hezbollah suspected in Bulgaria bus bombing”. Al Jazeera. February 5, 2013. Retrieved February 6, ۲۰۱۳

[۴۴] Kreider, Randy (July 2, 2012). “Iranians Planned to Attack US, Israeli Targets in Kenya: Officials”

[۴۵] Thai police seek fifth suspect in Iranian bombers caseReuters ۱۷ February 2012

[۴۶] برنامه جامع اقدام مشترک.

[۴۷] Christophe Ayad, Benjamin Barthe, Isabelle Mandraud, Serge Michel et Hélène Sallon, « La mainmise de l’Arabie saoudite sur les révolutions arabes », Le Monde, ۱۳ janvier 2014

[۴۸] – بر پایه‏ی این توافقنامه ایران ۹۸% ذخیره‏ی اورانیوم غنی شده‏ی خود را تحویل داده و تا پانزده سال آینده اجازه‏ی غنی‏سازی بیش از ۳.۶۷% را نخواهد داشت، در غنی‏سازی فقط از سانتریفوژهای مدل اولیه استفاده خواهد، و تاسیسات هسته‏ای ایران همواره و در هر شرایطی در دسترس بازرسان آژانس بین‏المللی انرژی هسته‏ای خواهد بود.

[۴۹] Brazile Donna (August 28, 2020). “Convention shows Republican Party has died and been replaced by Trump Party”

[۵۰] Katzenstein, Peter J. (March 20, 2019). “Trumpism is Us”WZB Mitteilungen. Berlin: Social Science Research Center

[۵۱] Matthews, Dylan (December 10, 2015). “I asked 5 fascism experts whether Donald Trump is a fascist. Here’s what they said”Vox

[۵۲] Smith, Julianne; Townsend, Jim (July 9, 2018). “NATO in the Age of Trump: What it Can’t and Can’t Accomplish Absent U.S. Leadership”. Foreign Affairs

[۵۳] Wintour, Patrick (September 21, 2020). “US announces new Iran sanctions and claims it is enforcing UN arms embargo”The Guardian

[۵۴] Le coup de poignard de Trump vis-à-vis des Kurdes- Le Monde Editorial (26 Dec. 2018)

[۵۵] لوموند ـ همانجا

[۵۶] Trump announces ‘review’ of Green Beret murder case: ‘We train our boys to be killing machines'”NBC News

[۵۷] Popovich, Nadja; Albeck-Ripka, Livia; Pierre-Louis, Kendra (2019). “The Trump Administration Is Reversing 100 Environmental Rules. Here’s the Full List”The New York Times.

[۵۸] Popovich, Nadja (October 24, 2019). “America’s Air Quality Worsens, Ending Years of Gains, Study Says”The New York Times

[۵۹]  “With Trump in Charge, Climate Change References Purged From Website”The New York Times

[۶۰] در سال ۲۰۱۵ نمایندگان ۲۰۰ کشور جهان پاریس گرد آمدند و پیمان پاریس در رابطه با تغییرات جوی و تلاش برای کاهش گازهای گلخانه‏ای را امضا کردند. این نشست تحت پوشش سازمان ملل متحد بود، و هر کدام از کشورهای عضو تعهداتی به قصد کاهش گازهای گلخانه‏ای را پذیرفتند.

[۶۱] Thomsen, Jacqueline. “Trump official overseeing pandemic readiness exits”The Hill

[۶۲] Qiu, Linda (March 13, 2020). “Trump’s False Claims About His Response to the Coronavirus”The New York Times

[۶۳] تا لحظه‏ی کنونی شمار مبتلایان در امریکا از مرز ۱۹ میلیون نفر گذشته و بیش از ۳۳۶ هزار نفر جان خود را از دست داده‌اند.

[۶۴]  “Trump urged Mexican president to end his public defiance on border wall, transcript reveals”. The Washington Post

[۶۵] “shithole countries”

[۶۶]  “African nations slam Trump’s vulgar remarks as “racist””. NBC News. Retrieved January 15, ۲۰۱۸.

[۶۷] Trump Retreats on Separating Families, Signing Order to Detain Them Together”. Retrieved June 20, ۲۰۱۸.

[۶۸]  “Lawyers can’t find parents of another 100-plus migrant kids”. NBC News. Retrieved November 10, ۲۰۲۰

[۶۹] Begley, Sarah. “Read Donald Trump’s Speech to AIPAC”Time. Retrieved May 16, ۲۰۱۶

[۷۰] مطابق قطعنامه‏ی ۱۹۲۹ شورای امنیت سازمان ملل در ۲۰۱۰، جمهوری اسلامی اجازه‏‎ی دسترسی و آزمایش موشک‏های بالیستیک با توانایی حمل کلاهک هسته‏ای را ندارد.

[۷۱] “Treasury Sanctions Supporters of Iran’s Ballistic Missile Program and Iran’s Islamic Revolutionary Guard Corps – Qods Force”www.treasury.gov

[۷۲] Donna Borak and Nicole Gaouette. “US officially reimposes all sanctions lifted under 2015 Iran nuclear deal”CNN.

[۷۳] واکنش‏ها به مرگ قاسم سلیمانی جالب توجه بود، در حالی‏که در عراق و در سوریه مردم از شادی به خیابان ریخته و شیرینی پخش کردند، اما در میان گرایش‏های متفاوت اپوزیسیون ایرانی واکنش‏ها بسیار متفاوت با این بود: در این میان گرایشات موسوم به توده‏ای بیشترین نقش را داشتند. جریانی موسوم به «تارنگاشت عدالت» که به نظر می‏رسد به بقایای حزب توده و اکثریت تعلق داشته باشد، قاسم سلیمانی را «نماد مقاومت علیه سلطه‏گری امریکا» خواند و اشاره داشت: « قاسم سلیمانی چهره‌ای ملی بود که نقشی فعال در جهت دادن و سازماندهی مقاومت برابر سیاست‌های آمریکا و نیروهای مرتجع در سطح منطقه داشت. از لبنان و سوریه و یمن تا افغانستان و فلسطین عرصه حضور فعال او در برابر توسعه‌طلبی و تجاوزگری ایالات متحده و متحدین منطقه‌ای‌ آن بود. او نقشی بی‌همتا در نظم و سازمان دادن نیروهای متفرق و پاره‌پاره مقاومت در سطح منطقه ایفا کرد.»

[۷۴] در نخستین گزارش‏های خبری پس از موشک‏پرانی به پایگاه‏های امریکایی جمهوری اسلامی از تلفات سنگین امریکا خبر داد.  «یک مقام آگاه در سپاه اعلام کرد: ۸۰ کشته و حدود ۲۰۰ نفر زخمی در حمله موشکی ایران». عصر ایران ۱۸ دی ۱۳۹۸.

[۷۵] – Safi, Michael (8 January 2020). “Iran’s assault on US bases in Iraq might satisfy both sides”The Guardian.

[۷۶] به نظر می‏رسد جمهوری اسلامی منتظر نبود که امریکا حملاتِ موشکی به پایگاه‏های امریکایی در عراق را بی‏پاسخ بگذارد، و قصد داشت با شلیک و سرنگون کردن هواپیمای مسافری در آسمان تهران، و انداختنِ تقصیر به گردنِ حملاتِ امریکا، هم امریکا را در موضعِ ضعف در انظار جهانیان قرار دهد، و هم این‏که آن‏ها را از ادامه‏ی حملات بازدارد؛ اما موضوع بر خلافِ محاسبات جمهوری اسلامی پیش رفت و امریکا به «انتقام سخت» جمهوری اسلامی هیچ واکنشی نشان نداد، در نتیجه پس از سه روز تاکید بر «نقص فنی» به عنوان علت سقوط هواپیمای مسافربری اوکراینی، در مقابل همه‏ی شواهد و انتشار ویدئو و گزارشاتِ مختلف، ناچار به پذیرشِ شلیک مستقیم به هواپیمای مسافری شدند.

[۷۷] – Ishaan Tharoor, Coup or no coup, Trump sets dangerous precedents Washington Post. Dec. 8. 202

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)