سوال فوق متضمن فرض مهمی است و آن اینکه نقش ایران در نظام بین‌الملل آنچنان است که به صورت بنیادین نوع خاصی از «تقابل» را نشان می‌دهد که نظام جهانی باید «در برابر» آن واکنش نشان دهد. اما ماهیت این «تقابل» چگونه است؟ به گمان من هرگونه راهبردی بدون درک درست ماهیت این تقابل از هدفگذاری راهبردی خالی خواهد بود. نکته مستتر دیگر در سوال، مربوط به «نتیجه‌بخش» بودن است. با توجه به ماهیت سیال نظم بین‌الملل که سرعت آن در سالیان اخیر شتاب بیشتری نیز گرفته، باید در معنی این عبارت بازاندیشی کرد. آیا جامعه بین‌الملل صرفا نیاز دارد تا ایران تعهدات خاصی را مثلا طی یک موافقتنامه متقبل شود؟ و یا خیر، نیاز است تا به عنوان عضوی مسئول در فرایند شکل‌گیری هر نظم جدید نیز مشارکت کند؟ به عنوان مثال، موافقتنامه برجام عمدتا ایران را بر انجام تعهدات خاصی -آنهم داوطلبانه- «الزام» کرده بود، در حالیکه اساسا نقش مخرب ایران در منطقه در این توافق پیش‌بینی نشده بود. چنین نقایصی به طور اصولی در هر موافقتنامه ممکنی امکان وقوع دارد. با توجه به ماهیت سیال نظم بین‌الملل، ایران می‌تواند حتی با پذیرش هر موافقتنامه به اصطلاح جامع و سخت و سخت، رخنه‌ها و روزنه‌هایی در آن پیدا کند تا به کمک آن نقش مخرب خود را ادامه دهد. در نتیجه مجددا به همان سوال پیشین بازگشت می‌کنیم که چرا ایران و با چه انگیزه‌هایی خود را وارد یک «تقابل» با نظام جهانی کرده است؟ سوای از انگیزه‌های نظام ایران، هر تقابلی با نظم جهانی نیاز به فراهم آوردن منابع قدرتی دارد تا آن را قادر سازد چنین نقشی را ایفاء کند. اما جالب اینجاست که طراحی هوشمندانه خود این تقابل در ضمن فراهم‌آورنده آن منابع قدرتی است که یک کشور برای استمرار تقابل گفته شده نیاز دارد،‌ یعنی یک فرایند بازخورد تشدید شونده. از این زاویه بود که در مقاله‌ای که بیست و اندی سال پیش نوشتم پیش‌بینی کردم که نظام ایران برای کسب منابع جدید قدرت وارد فرایند ارتقاء تقابل به سطح منطقه و از آن طریق به صحنه جهانی خواهد شد. چنین فرایندی در ضمن از نیازهای اساسی تضمین بقای نظام نیز به شمار می‌رود،‌ مکانیزمی که فارغ از خواست رهبران سیاسی ایران، آنها را وادار با اتخاذ تصمیماتی خاص در این زمینه می‌کند. از این زاویه است که باید به سومین نکته سوال فوق پرداخت و آن ماهیت و به علاوه توان دیپلماسی در حال حاضر است. دیپلماسی به عنوان فصلی ذیل پدیده کلی‌تر سیاست قرار می‌گیرد. سوای از هر ملاحظه فلسفی در باب سیاست، یک نکته باید مورد توجه قرار گیرد و آن این است که سیاست از اساس پدیده‌ای است ذیل عقل مدرن، عقلی که با اندیشه اسطوره‌ای در تعارض بنیادین است. ورود هر نوعی از اندیشه‌ مبتنی بر دریافت‌های اسطوره‌ای، این پدیده را با اخلال مواجه می‌کند. قبلا نوشتم که چگونه در زمان حاضر، سیاست به نفع باورهای رادیکال چه در شکل راست افراطی و یا بنیادگرایی مذهبی و یا ارتقاء تعقیب منافع ملی به سطح یک ایدئولوژی و مانند آن تضعیف شده است، تضعیفی که در نتیجه به ضعف عمومی دیپلماسی در سطح جهانی منجر شده است. چنین عقب‌نشستی معلول علل زیادی است اما از جمله فساد و ناکارآمدی خود سیاستمداران را نمی‌توان در این میان موثر ندانست. اما حقیقت آنست که مشکلات جهان آنچنان پیچیده، تودرتو و چندوجهی شده که اصلا معلوم نیست ایده سنتی سیاست که بر پایه‌های عقل مدرن بنا شده اساسا توان پاسخگویی به چنین پیچیدگی‌هایی را داشته باشد، زیرا عقل مدرن خود در زمان حاضر در بحران قرار دارد. به هر روی، به نظر می‌رسد برخی کشورها از جمله ایران با استفاده از ضعف دیپلماسی در حال حاضر در تعقیب تحقق اهداف خود هستند که از نظر جامعه بی‌الملل غیرسازنده و در موارد بسیاری مخرب شناخته می‌شود. در چند نوشته پیشین اشاره کردم چگونه ایران طی یک بازی دوگانه هم در حال فریب سیاستمداران خام‌اندیش است و هم به هدف برهم زدن بازی دیپلماسی تلاش دارد تا ضربه دیگری بر پیکر این بیمار بدحال وارد آورد. اگرچه پیروزی بایدن در انتخابات ایالات متحده، اروپای حامی دیپلماسی سنتی را امیدوار به پیشبرد یک دیپلماسی سازنده با ایران کرده، اما می‌توان انتظار داشت هر شکستی در این آخرین تلاش، نقطه پایانی بر خود دیپلماسی هم باشد،‌ پایانی که الزاما همراه یک پوست‌اندازی در عرصه جهانی و شکل‌گیری نظمی نوین خواهد بود. آیا جهان آمادگی ورود به این مرحله را دارد؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)