مرد تو سرمای غربت یک روز صبح دیگه بلند نشده بود، زن رفت صداش کنه که دید بدنش یخ کرده و قیافش از همیشه عبوس تره.
٣ آگوست مرد مرده بود آروم و بی درد. تنها چیزی  که تو زندگی مرد باب میلش اتفاق افتاده بود میشه گفت مردنش بود!
زن تنها شده بود و درد زانوش بیشتر خونه نشینش کرده بود. تو قطار زیر زمینی دیدمش که میخواست بره دکتر، دورادور میشناختمشون.
منم شدم مثل بقیه هموطنام که میترسیم  از هم طاعون بگیریم تو این غربت. صندلی بغل دستم خالی شد و زن سلانه سلانه اومد بغل دستم نشست و احوالپرسی و چاق سلامتی. بیشتر حرفش از بی وفایی دنیا و آدمهاش بود.
کتابم رو که معمولا از ترس کنجکاوی این کله زردها  با  روزنامه جلد میکنم رو بستم و به حرفهای زن گوش دادم.
میدونی پسرم، زندگی اینجا تو این کشور سرد آسون تر و بهتره تا تو اون جهنم! خدا ذلیلشون کنه که آواره مون کردن. اما مردن اینجا خیلی سخت تره.
نه یار و قاری، نه فامیلی.
من فقط آروم بودم و زن  مسلسل وار درددل می کرد. بردیم همینجا چالش کردیم، خدا بیامرز دوست داشت اگه مرد ی روز،  جنازه ش رو برگدونم تو شهرش پیش پدر مادرش خاکش کنم. اما خرجش سر به فلک میزد، میدونی یه حقوق بازنشستگی بخور و نمیر که به این چیزا قد نمیده. تازه اونجا نمیشد که هر وقت دلم گرفت برم ی فاتحه ای بخونم، ی گلی ببرم سر خاکش. میخای سنگ قبرش رو ببینی؟!
زن آیفون ۴ نویی از تو کیفش درآورد و تصویر سنگ قبری که با نشان فروهر آراسته شده بود رو به من نشون داد!
گفتم، خیلی قشنگه! خودم جا خوردم یهو. آدم چی باید راجع به یه سنگ قبر بگه؟! لابد برازنده است؟! ی چیز تو این مایه ها.
زن بهش برنخورده بود، شاید اصلا من بیشتر از اون حواسم بود چی دارم میگم.
تو ایستگاهی که میخواست پیاده شد و من به خوندن کتابم ادامه دادم. ناگاه تو ذهنم شراره های شرارتی  تاریکی ذهنم رو روشن کرد.
زن خودخواه!
چطور پول داشتی ی سنگ قبر چند هزار دلاری بدی بتراشن، ی آیفون ٨٠٠ دلاری بخری، سر پیری بزک دوزک کنی! اونوقت زورت اومده آخرین آرزوی  یک مبارز پیر خارج نشین را برآورده کنی!
کتابم رو میخونم و به ناسپاسی ما انسانها، به خودخواهی مون و به خودم لعنت میفرستم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)