۴-طبقه کارگر،حق رای عمومی و مسئله گذاربه سوسیالیسم
برمبنای درک ماتریالیستی از تاریخ هریک از شیوه های تولیدی به دست یک طبقه اجتماعی ایجا د می شود ودیگرتحولات اجتماعی وسیاسی همچون نقش مذهب ،ملیت،حقوق ،اخلاق ،آزادیهای اجتماعی وسیاسی به عنوان یک روبنای منتج از شیوه تولیدی حاکم ومراحل تکامل آن عمل می کند؛ که به نوبه خود” متناظربا شکل های معینی از آگاهی اجتماعی برپا می شود.”به همان گونه که شیوه تولید سرمایه داری به دست طبقه بورژوازی به وجود آمده است رسالت تاریخی ایجاد شیوه تولید سوسیالیستی به دست طبقه کارگر قرار دارد.بنا براین تحلیل طبقاتی وشناخت مراحل تاریخی رشد طبقه کارگر نشانگر چگونگی حرکت به سمت ایجاد جامعه سوسیالیستی است. واما این پدیده به این معنا نیست که همچون سوسیالیستهای ایدئولوژیک می توان بر مبنای یک نگرش ایدئو لوژیک وتدوین برنامه حداقل وحد اکثرونقشه راه از پیش تعیین شده فرقه گرایانه ودر چارچوبهای یک تئوری انقلابی سوسیالیستی مراحل رشد مبارزه طبقه کارگر به سمت ایجاد جامعه سوسیالیستی را تعیین وتدوین نمود؛بلکه باید آن را همچون یک پدیده تاریخی از تکامل جنبش طبقاتی پرولتاریا به عنوان بخشی ازرشد نیروهای مولده که جدای از تکامل نظام سرمایه داری نمی باشد،به دست آورد. واما تفاوت طبقه کارگربا دیگر طبقات اجتماعی که تاکنون شیوه های تولیدی مربوط به خود را پدید آورده اند این است که آنها هریک باتحقق شیوه تولیدی مربوطه، منافع طبقاتی خود را حاکم کرده اند .اماطبقه کارگر با پدید آوردن جامعه سوسیالیستی هم منافع طبقاتی وهم موجودیت خودرا به عنوان یک طبقه از دست می دهد. منافع طبقاتی بورژوازی وپرولتاریا به عنوان دو طبقه اصلی، در نظام سرمایه داری موجودیت می یابد ودر نظام سوسیالیستی از بین می رود. شیوه تولید سرمایه داری هم منافع طبقاتی بورژوازی را به همراه داردوهم نتیجه منافع طبقاتی بورژوازی است؛اما شیوه تولید سوسیالیستی منافع طبقاتی پرولتاریا را به همراه ندارد ولی نتیجه پیش برد منافع طبقاتی پرولتاریا در جامعه سرمایه داری است.طبقه بورژوازی هم نماینده اجتماعی وهم سیاسی شیوه تولید سرمایه داری است؛ به همین دلیل در جامعه سرمایه داری هم به لحاظ اجتماعی هم سیاسی حضور دارد. اما طبقه کارگر نماینده سیاسی جامعه سوسیالیستی است ولی نماینده اجتماعی آن نیست؛زیرا براساس جنبش سیاسی وطبقاتی طبقه کارگر جامعه سوسیالستی به وجود می آید اما با پیدایش جامعه سوسیالیستی طبقه کارگر به لحاظ اجتماعی از بین می رود ، در نتیجه به لحاظ سیاسی نیز زوال می یابد. بنا براین تا هنگامی که پرولتاریا درراه منافع طبقاتی خود مبارزه می کند نظام سوسیالیستی وجود ندارد، اما چون سوسیالیستهای ایدئولوژیک این تفاوت را درک نمی کنند وخواستار حاکمیت منافع طبقاتی پرولتاریا در جامعه سوسیالیستی هستند خودرا نمایند گان سیاسی طبقه کارگرمی دانند و هنگامی که در مورد مراحل رشد طبقه کارگر سخن می گویند عبارت از پروسه ای است که حزب کمونیستی توسط کمونیستها شکل می گیرد ومجموعه اقداماتی است که این حزب در جهت انقلا ب پرولتری وهمچنین پس از آن، در جامعه سوسیالیستی انجام می دهد وبه این طریق جنبش طبقاتی طبقه کارگرو پروسه ایجاد جامعه سوسیالیستی باجدا شدن ازبسترهای تاریخی وطبیعی خودبه یک سری ازاحکام ایدئولوژیک تقلیل می یابد. . به همان گونه که شیوه تولید سرمایه داری از طریق طبقه بورژوازی به تدریج از درون نظام فئودالی شکل گرفت پیدایش نظام سوسیا لیستی نیزهمانند آن، اما به خاطر تفاوت اقتصادی ماهیت وجودی بورژوازی وپرولتاریا به شکلی دیگر، محصول حرکت تاریخی، بر مبنای منافع طبقاتی پرولتاریا ورشد وتکامل ساختارهای صنفی ،سیاسی وطبقاتی آن از جمله تشکیل حزب طبقه کارگر، ومشارکت در قدرت سیاسی همچون اروپای غربی می باشد. اگربورژوازی دراین روند تاریخی موفق شود ازجنبش طبقاتی آن جلوگیری نماید ویا به هر دلیل دیگری جامعه ازاین مسیر خود منحرف شودوبه قشر بندی های فرا طبقاتی وتوده وارمذهبی،ناسیونالیستی ،قومی ونژادی هدایت شود نظام سرمایه داری ضمن آنکه دائما”دستخوش جنبش های ارتجاعی فرقه گرا خواهد شد درمراحل نهایی رشد خود پروسه زوال ونابودی را طی خواهد کردو پایان تاریخ جامعه انسانی چنین سرنوشتی را درپی خواهد داشت؛ واین دیگر نه سوسیالیسم بلکه بربریت خواهد بود.بنا براین تشکیل ساختارهای حزبی طبقاتی درجامعه، در عین حال جلوگیری ازروند توده واروفراطبقاتی آن از طریق ایدئولوژی های مذهبی،ناسیونالیستی،قومی ونژادی خواهد بود. درغیر این صورت، سرانجام در زمانی که بحرانهای ویرانگرفراگیر اقتصادی پایانی عمرنظام سرمایه داری ازراه می رسد، و در موقعیتی که جامعه سرمایه داری، به پا ئین ترین حد توانایی های خود رسیده است این ایدئولوژی ها می توانند باعقب راندن لیبرال دموکراسی بورژوازی سرنوشت مصیبت باری را که امروز درخاورمیانه بااستفاده از ایدئولوژی مذهبی برای مردم این منطقه از جهان رقم می خورد در آن هنگام در ابعاد بسیار عظیم تروحول انگیزتری برای کلیه جهان متمدن ایجاد کنند.هنگامی که بورژوازی به زیان طبقه کارگر وتفکر طبقاتی آن سعی می کند منا فع طبقاتی خود را ازطریق ایدئولوژی های فرا طبقاتی وبا مخدوش نمودن مرزهای طبقاتی حفظ نماید،نتیجه آن در بلند مدت چیزی به جزفروپاشی ارکان حیاتی جامعه مدنی نخواهد بود. به همان گونه که در اروپا در طول قرن بیستم به تدریج احزاب سوسیال دمکرات وکارگری با گسترش آزادیهای سیاسی زمینه حضوردر قدرت سیاسی را به عنوان حزب حاکم ودولت های کارگری به دست آوردند و این وضعیت موجب گردید، ضمن عقب راندن تفکرات فرقه گرا ی مرتجعانه، جامعه مسیر رشد وتکامل خودرا طی نماید؛ ودرجایی همانند آلمان که تفکرات فاشیستی نژاد پرستانه توانست با مغلوب نمودن رقبای سیاسی خود از جمله لیبرال دمکراسی بورژوازی قدرت سیاسی را قبضه نماید ، با بهره برداری ازاین شرایط ، در نیمه اولیه قرن بیستم بز رگترین فجایع انسانی را آفریده است؛ پدیده ای که اگر بشریت نتواند دلایل آن را به درستی درک نماید می تواند در آینده با ابعاد بسیار گسترده تروحول انگیزتری به شکل دیگری پدید آید. چون مارکس وانگلس در دورانی که در حال تدوین تئوری علمی خود بودند، جامعه سرمایه داری مراحل طفولیت رشد خود را طی می کرد، به همان نسبت آن را درمحدوده ها ی زمانی فوق مطرح نمودند؛ پدیده ای که اکنون می توان در این فاصله زمانی موجود به وسیله رشد وتکاملی که در جامعه سرمایه داری ایجاد شده است با کنار زدن درک ایدئولوژیک از مبارزه طبقاتی وانقلاب پرولتری آن را مورد بررسی قرارداد. بنا براین هنگامی که مانیفست درنیمه قرن نوزدهم مراحل واشکا ل مختلف مبا رزه طبقه کارگر را از بدو تولدش توضیح می دهد ؛چون هم جامعه سرمایه داری وهم مبارزه طبقاتی پرولتاریا آینده گسترده ای را در رشد وتکامل خود پیش رو داشته است، مانیفست نیز نمی توانست این مراحل آتی درپیدایش شکلهای جدید مبارزه طبقاتی را در بر گیرد.وتنها با استفاده از روش پژوهشی درک ماتریالیستی از تاریخ به لحاظ نظری جایگاه واهداف حزب طبقه کارگر را تا تسخیر قدرت سیاسی مطرح می کند. به همین دلیل ضمن محدود ماندن درمراحل مبارزاتی قرن نوزدهم ، فاصله زمانی موجود به صورت ناپیدایی، یا در زیرانبوه نظریات اولیه آنها یا درپوشش انواع تفا سیرغلطی که لنین ودیگر سوسیالیستهای ایدئو لوژیک ازآن کرده اند ؛ که در مواردی انگلس پس از درگذشت مارکس با توجه به مشاهدات وتجربیات جدید خود سعی در توضیح آن داشته است،پنهان می ماند. سوسیالیستهای ایدئولوژیک که هیچ شناخت روشن علمی ازمفهوم مبارزه طبقاتی وروند تکامل آن وتفاوت بین حزب طبقه کارگر وحزب کمونیست ندارند، با “غل وزنجیر” وبا استفاده ازقدرت سیاسی ومفاهیم ایدئولوژیک می خواهند نظام سرمایه داری را به نظا م سوسیالیستی تبدیل کنند. آنها سوسیالیسم را ایدئولوژی طبقه کارگر،حزب طبقه کارگررا حزب کمونیست ،مبارزه طبقاتی را مبارزه برای سوسیالیسم ،دمکراسی طبقاتی برای پرولتاریا را دمکراسی در جامعه سوسیالیستی میدانند و درک درستی از مفهوم طبقاتی حق رای عمومی درجامعه سرمایه داری ندارند واز نظر آنها دولت طبقاتی طبقه کارگر در جامعه سوسیالیستی است که موجودیت می یابد.آنها با کشیدن خط ومرزایدئولوژیک بین جامعه سرمایه داری وجامعه سوسیالیستی نام آن را تحلیل طبقاتی می گذارند. در حالی که در جامعه سوسیالیستی هرگونه طبقه ای محو خواهد شد وتمامی موارد بالا زوال می یا بد.تحلیل طبقاتی، منافع طبقاتی، مبارزه طبقاتی، دمکراسی طبقاتی ، دولت طبقاتی پرولتاریا ، محتوا همگی تا پیش از انقلاب پرولتری موجودیت داشته وبه لحاظ علمی قابل درک خواهند بود وپس از آن محو خواهند شد. برای روشنتر شدن موارد پیش گفته، مطلب را با مانیفست و شرایطی که درپرتو آن تدوین یافته بود ادامه می دهیم که در آن می گوید:”کافی است به بحرانهای تجاری اشاره کنیم که با باز گشت ادواری خود وهربارتهدید آمیزترازپیش،هستی سراسر جامعه بورژوازی را در معرض داوری قرارمی دهد.”با توجه به عبارات فوق چون مارکس وانگلس در زمان نگارش مانیفست “بحرانهای تجاری” “ادواری” نظام سرمایه داری را که برای نخستین باراز سال ۱۸۲۵ آغاز شد، نشانگر تصویری ازپایان عمر نظام سرمایه داری تلقی می کردند، با این تصور که این پدیده نمایانگرتضاد بین نیروهای مولده وروابط تولیدی است وبه همین دلیل بافت اقتصادی واجتماعی جهان تغییر یافته است، براین مبنا نزد یکی ا نقلابات سوسیالیستی را در مجموعه ای از کشورهای پیش رفته صنعتی مطرح نمودند. . بی گمان روزی که نظام سرمایه داری فروپاشی وزوال خود را آغاز نماید درون مایه آن بحرانهای اقتصادی همه گیر وجهانی خواهد بوداما اینکه خصوصیت، ویژگی، ابعاد، محتوا وشکل این پدیده ووجه تمایزوتفاوت آن از تمامی بحرانهای تاکنونی عبارت از چه خواهد بود؟موضوعی است که تاکنون از آن غفلت شده است. با این وجود اززمان تدوین مانیفست، بحرانهای اقتصادی تاکنونی، نشان پایان عمر نظام سرمایه داری نبوده بلکه نمایانگراین است که نظام سرمایه داری در مرحله ای از رشد وتکامل ، به عنوان بخشی از ضرورت وجودی خود، بحرانهای اقتصادی را به همراه خواهد داشت. درواقع این بحرانهای رشد نظام سرمایه داری ونه مرگ آن در مرحله ای از حیات آن می باشد. در ادامه مانیفست در مقام مقایسه نظام سرمایه داری با نظام فئودالی می گوید:” سرف در نظام سرف داری خود را تا مقام عضویت در کمون ترقی داد ،چنان که خرده بورژوازی نیز زیر یوغ استبداد فئودالی قادرشد تا مقام بورژوا ارتقاء یابد.برعکس، کارگر جدید به جای آن که با پیشرفت صنعت ارتقاءیابد،ژرف تر از پیش به اعماق شرایط هستی طبقه خویش سقوط می کند،کارگر تهیدست می شود واین تهیدستی با سرعتی بیش از رشد جمعیت وافزایش ثروت افزایش می یابد.” ودررابطه با شرایطی که به واسطه سلطه بورژوازی ایجاد شده است مانیفست می گوید:”در یک کلام، استثمار عریان،بی شرمانه،سرراست وددمنشانه را جایگزین استثماری کرده که در لفافه اوهام مذهبی وسیاسی پیچیده شده بود.” توصیفاتی را که مانیفست در مورد شرایط زندگی کارگران به کار می بردنتیجه مشاهدات وحقایقی است که درنیمه قرن نوزدهم دراروپا وجود داشته است، یعنی آن شرایط اجتماعی که نظام سرمایه داری در مراحل اولیه رشد و تکامل خود به همراه داشته است. وچون مارکس وانگلس می پند اشتند نظا م سرمایه داری در حال گذراندن مراحل پایانی ونه آغازین رشد وتکامل خود، همانند آنچه که در یکصدو هفتاد سال گذشته شاهد بوده ایم،می باشد، این فاصله زمانی، که آنها قادر به دیدن بسیاری ازآنها نبودند، در مانیفست نیز، وجود ندارد.پدیده ای که با استفاده از درک ماتریالیستی از تاریخ، چنانکه مورد انتظار مار کس نیز بوده است، باید آن را مورد بررسی قرار داد وتصویری گسترده تر از کارکردهای نظام سرمایه داری وجایگاه تاریخی آن ارائه داد.بنا براین مابه جای آنکه به یافته های آنها ویا نظریاتی که در پرتو آن شرایطی که در آن زندگی می کرده اند ابراز شده، اکتفا کنیم؛ باید در پی بسط وتعمیم آن برآئیم تا بتوانیم درک درستی از موقعیتی که در آن زند گی می کنیم ارائه دهیم وآن را محدود به شرایط تاریخی قرن نوزدهم نکنیم؛که بسیاری از آنها بارشد وتکامل نظام سرمایه داری وجامعه مدنی یا موضوعیت خود را از دست داده است ویا دچار تغییرات دمکراتیک ورفاهی عظیمی گردیده است؛ همچون مبارزه برای حق رای عمومی ، پدیده ای که امروز درهیچ یک از کشورهای پیش رفته صنعتی موضوعیت ندارد. ویا درنتیجه مبارزه طبقاتی، به ایجاد تغییرات رفاهی بسیاری در نهادهای آموزش،پرورش،بهداشت، درمان ودیگر خدمات رفاهی خصوصا”در کشورهایی که احزاب سوسیال دمکرات وکارگری در قدرت سیاسی حضور داشته اند صورت گرفته است. . باتوجه به وضعیت موصوف، مانیفست در شرایطی نوشته شد که دوران گسترده ای از تکامل نظام سرمایه داری رادر بر نداشته است. شرایطی که انگلس در سالهای پایانی زندگی خود به مواردی از آن اشاره نمود،اما سوسیالیستهای ایدئو لوژیک از جمله لنین که در هر شرایطی خواستار انقلاب سوسیالیستی بودند وتئوریها ی خود را تنها براین مبنا تدوین نمودند، با نادیده گرفتن وچشم فرو بستن بر روی حقایق جهان موجود وتغییرات آن، وبا تبدیل مانیفست به یکسری از مفاهیم انتزاعی، وبدون توجه به شرایطی که در نتیجه آن تدوین یافته بودایدئولوژی انقلاب کمونیستی مخصوص به خود را پایه ریزی کردندوفاصله زمانی بین نگارش مانیفست وتکامل آتی نظام سرمایه داری را نادیده گرفتند.
مانیفست در رابطه با مبارزات طبقه کارگرمی گوید:”ما، با توصیف عام ترین مراحل رشد پرولتاریا، جنگ داخلی کم وبیش نهانی را که در جامعه کنونی در جریان است،تا لحظه ای پیگیری کرده ایم که به انقلابی آشکار می انجامد وپرولتاریا با سرنگون کردن قهر آمیز بورژوازی سلطه خویش را بنیان می گذارد.” محدوده های شرایط سخت اقتصادی،اجتماعی وسیاسی زمانه ای که مانیفست نوشته شده است در بیان مراحل مبارزاتی ونتایجی که آن را اعلام داشته اثرطبیعی خود را گذاشته است؛ اما با این وجود چه مارکس وبعدها انگلس از دست بردن درآن امتناع می ورزند، زیرا چنانکه در پیشگفتار چاپ ۱۸۷۲ میگویند:”بااین وجودمانیفست سندی است تاریخی وما دیگر خود را محق نمیدانیم که درآن تغییری وارد سازیم”اگر آنها امروز نیز زنده بودندمطمئنا” چنین چیزی را می گفتندوتنها سعی می کردند:”در چاپ بعدی مقدمه ای ترتیب” دهند.
در زمانی که مانیفست نوشته شد هنوز طبقه کارکر از حق رای برخوردار نبود و بسیاری از چیز هایی را که امروز بشریت به عنوان حقوق ابتدایی خود نام می برد در آن هنگام به عنوان دست آوردهای مبارزاتی پیش رو بوده است وبرای دست یافتن به آن مبارزات گسترده ای صورت گرفته ورنج ومشقت فروان وخون انسانهای شجاع بسیاری به زمین ریخته است. وامروزکه بسیاری از نمایندگان بورژوازی سعی دارند فاتحانه برقله تاکنونی دستاوردهای حقوق بشری ایستاده وآن را متعلق به خود بدانند، همیشه باید به خاطر آورند که برای هریک ازآنها چه بهایی را به جامعه تحمیل نموده اندوچگونه مجبوربه پذیرش آن شده اند. اما با به دست آوردن حق رای عمومی،عرصه جدید وگسترده ای از مبارزه سیاسی به روی طبقه کارگر گشوده شد که هنگامی مانیفست از”توصیف عام ترین مراحل رشد پرولتاریا”نام می برد درآن وجود ندارد ودر نتایج آن که از “سرنگون کردن قهرآمیز بورژوازی” نام می برد دراین هنگام نیز، اثرمنطقی وتاریخی خود را داشته، که درادامه سعی می شود به آنها پرداخته شود. طبقه کارگر اروپای غربی که در فاصله زمانی بسیار طولانی در قرن نوزدهم با مبارزه برای به دست آوردن حق رای، که در ابتدا نیز درخواست حق رای برای مردان بوده است، به تدریج با به دست آوردن حقوق ابتدایی خود، وگسترش دموکراسی، توانسته بود، نمایندگان سیاسی خود را به درون دستگاه قدرت حاکمه بفرستد؛ همین امر موجب شد، که بسیاری از معادلات سیاسی وروش های مبارزه سیاسی واجتماعی را دگرگون کرده وشرایط ومسائل جدیدی را پیش روِی آن قرار دهد. در رابطه با پیدایش این شرایط جدید است که انگلس در انتقاد از” طرح برنامه ارفورت” در جزوه ای تحت عنوان “درباره انتقاد از طرح برنامه سوسیال دمکراتیک سال ۱۸۹۱ ” نظرات ارزشمندی را بیان می کند که یا از سوی سوسیالیستهای ایدئولوژیک مورد بی توجهی قرار گرفته ویا در درزیر سایه انبوه تفاسیر نادرست وانحرافی لنین مد فون گشته است.چون آنها نا توان از استفاده از روش درک ماتریالیستی تاریخ دربررسی پدیده های اجتماع هستند وآن رابه صورت احکام می پذیرند، که در زمانی صادر شده وبه همان شکل ملزم به اجرای آن هستند. لنین در “دولت وانقلاب”چنان تفسیری را از جزوه یاد شده ازانگلس ارائه میدهد که گویا آن راخطاب به دشمنان خود می گوید ونه رفقای خود که تنها از سر حس مسئولیت پذیری ودل سوزی است.
انگلس می گوید:”اگر چیزی مورد هیچ گونه تردیدی نباشد،آن این است که حزب ما وطبقه کارگرفقط وقتی میتوانند به سیادت برسند که یک شکل سیاسی نظیر جمهوری دمکراتیک وجود داشته باشد.این جمهوری،چنان چه انقلاب کبیر فرانسه نشان داده است،حتی برای دیکتاتوری پرولتاریا نیز در حکم شکل ویژه است.” لنین در “دولت وانقلاب” با ذکر این قسمت از سخنان انگلس می گوید:” ایده اساسی …..آن این که جمهوری دمکراتیک نزدیکترین راه نیل به دیکتاتوری پرولتاریا است.” آنچه راکه لنین به غلط به عنوان ایده اساسی درعبارات انگلس نام می برد در واقع تنها وسیله ای است که دو ایده اساسی نهفته در عبارات انگلس دیده نشود.بنا براین پیش ازهرچیز باید گفت که انگلس در اینجا نه از “نزدیکترین راه”بلکه از چگونگی “نیل به دیکتاتوری پرولتایا” درنظیر جمهوری دمکراتیک سخن میگوید. در نتیجه اولا”پیدایش شرایط دیگری، به غیرازآنچه در گذشته بوده است، برای شکل جدیدی از تصرف قدرت سیاسی یا “سیادت” به دست طبقه کارگر درجامعه سرمایه داری فراهم می شود. دوما”پیدایش شرایط گذار مسالمت آمیز به دیکتاتوری پرولتاریا است، که البته چون نظام های دمکراتیک تازه در حال پدید آمدن بودند ازآن به عنوان “شکل ویژه” نام می برد. در هنگامی که انگلس عبارات فوق را نوشته، ۴۴ سال از تالیف مانیفست می گذرد، وجامعه سرمایه داری به واسطه تکامل روز افزون خود اشکال جدیدی از نظام سیاسی “نظیر جمهوری دمکراتیک”راپدیدآورده، بنا براین، اگردرگذشته در”مانیفست” برای سیادت سیاسی طبقه کارگر تنها گفته می شود:”پرولتاریا، با برانداختن قهری بورژوازی،سیادت خودرا مستقرمی سازد.”درعبارات فوق، انگلس شکل جدید ودیگری از”سیادت” طبقه کارگردر” نظیر جمهوری دمکراتیک”را نام می برد؛ که از طریق حق رای عمومی می تواند قدرت سیاسی را به دست گیرد. وچنانکه انگلس پیش بینی می کند، دراین نظام های سیاسی دمکراتیک بوده است، که سیادت سیاسی طبقه کارگرازطریق احزاب کارگری وسوسیال دمکرات اروپای غربی پدید آمده و درطول قرن بیستم خدمات اجتماعی وسیاسی ارزنده ای را ازخود نشان داده است. . بنابراین اولا” جامعه سرمایه داری با دوشکل از سیادت سیاسی طبقه کارگر روبرو است یکی از طریق نظام های دمکراتیک ودرشرایطی که جامعه سرمایه داری وجود دارد، ودیگری درزمانی که :”پرولتاریا ازسیادت سیاسی خود برای آن استفاده خواهد کرد که قدم به قدم تمام سرمایه را از چنگ بورژوازی بیرون کشد وکلیه ابزار تولید را در دست دولت یعنی پرولتاریایی که به صورت طبقه حاکمه متشکل شده است متمرکزسازد.”(مانیفست) ویا به عبارتی دیگردورانی که ازآن تحت عنوان دوران گذارسیاسی دیکتاتوری پرولتاریا نام برده می شود. . دوما”چنا نکه ملاحظه می شود انگلس در ادامه عبارات پیش گفته برای گذاربه “دیکتاتوری پرولتاریا”، ” نظیرجمهوری دمکراتیک” را “شکل ویژه” اعلام می کند.زیرا در گذشه همان طور که در عبارات فوقا” ذکر شده از مانیفست دیده می شود از”برانداختن قهری بورژوای” ودر جریان یک انقلاب نام برده شده است به همین جهت درادامه از”گذار مسالمت آمیز” به عنوان وجه مشخصه این شکل ویژه نام برده می شود؛ که درواقع پی آمد آن انقلاب اجتماعی مسالمت آمیز خواهد بود. دراین رابطه انگلس می گوید: “می توان پیش خود تصور کرد که جامعه کهنه می تواند در کشورهایی که نمایندگان ملت تمام قدرت را در دست دارند،به طور مسالمت آمیز به درون جامعه نوین رشد کند،یعنی آن جا که به مجرد برخورداری از اکثریت ملت،می توان طبق قانون اساسی به هرکاری دست زد،یعنی درجمهوری های دمکراتیک…” امروزدیگرمی توان نظیر این کشورهای دمکراتیک را به عنوان شکلی عام در پیشرفته ترین کشورهای صنعتی جهان نام برد.استثناعاتی که درآن هنگام به عنوان یک “شکل ویژه” وجود داشت باگسترش هرچه گسترده تر دموکراسی در نظام سرمایه داری به تدریج تبدیل به یک قاعده کلی وعمومی می شود وگذارسیاسی قهرآمیز، به شکل ویژه ویا استثنا تبدیل خواهد شد. لنین دررابطه با این نتیجه گیری و “تصور” انگلس که مبارزات سیاسی طبقه کارگر در کشورهای دمکراتیک سرمایه داری به لحاظ جهانی تاریخی درحال گذار به یک مرحله جدید یعنی گذار مسالمت آمیز می باشد توضیح خاصی نمی دهد ودرداخل پرانتزمی گوید:”(فقط تصور)” دراینجا باید سئوال کرد مگردرمورد پدیده ای که شرایط وقوع آن درحال پیدایش است وهنوز اتفاق نیافتاده است می توان به غیراز”تصور” وقوع آن ،درمورد پیدایش آن نیز صحبت کرد؟ هرچند گفته لنین نه به لحاظ استدلالی هیچ گونه ارزشی دارد ونه روشنگر هدف انگلس از عبارات مطروحه می باشد، با این وجود لنین ازسرنادانی چنین سخن نمی گوید بلکه تنها می خواهد بدون هیچ استدلالی باراثردیگر دلایل خودرا افزایش دهد. واما ببینیم لنین درتفاسیرایدئولوژیک خود ازعبارات انگلس چه می گوید:”وآن اینکه جمهوری دمکراتیک نزدیکترین راه نیل به دیکتاتوری پرولتاریا است.زیرااین جمهوری،درعین این که به هیچ وجه سیادت سرمایه و بنا براین ستم گری برتوده ها ونیزمبارزه طبقاتی را برطرف نمی سازد،به طور ناگزیردامنه این مبارزه را چنان بسط وگسترش می دهد وآن را چنان آشکاروحاد می سازد که ،چون امکان تامین منافع اساسی توده های ستمکش فرا رسد،این امکان قطعا”ومنحصرا”به صورت دیکتاتوری پرولتاریا ورهبری پرولتاریا براین توده ها جامه عمل به خود می پوشد.”(دولت وانقلاب) تا هنگامی که طبقات وجود دارند مبارزه طبقاتی نیز وجود دارد.بنابراین دردمکراتیک ترین نظام های سیاسی جهان مبارزه طبقاتی جریان دارد. اما مسئله این است، که اگربه خاطر آوریم، چنان که در بخش های قبلی نیز سعی شد نشان داده شود، درک مارکس وانگلس ازمبارزه طبقاتی با لنین کاملا”متفاوت بوده است واین مسئله تا جامعه سوسیالیستی ادامه می یابد. چرا که لنین از دید گاهی فرقه گرایانه وایدئولوژیک به مبارزه طبقاتی نگاه می کند وآنرا با مبارزه برای سوسیالیسم یکی می داند وبه همین دلیل مبارزه حزب کمونیست برای ایجاد جامعه سوسیالیستی را جایگزین مبارزه طبقات درون جامعه می کند و همه پدیده ها از جمله بسط وگسترش نظام های سیاسی دمکراتیک رادر خدمت آن قرارداده واز این منظر می بیند درحالی که موجودیت، موضوعیت ومحتوا مبارزه طبقاتی ومبارزه برای سوسیالیسم دو پدیده کاملا”متفاوت ودر عین حال که در ادامه هم هستند به همین دلیل نیز، نه آنها همزمان هم می توانند وجود داشته باشند ونه هیچ یک را می توان جایگزین دیگری کرد، چه به لحاظ ماهیت آنها وچه به لحاظ تقدم وتاخرآنها، پدیده ای که در تمامی آثار لنین بدون استثنا وجود دارد؛ زیرا ماهیت وجودی آثار لنین بر چنین مبنایی قرار دارد. اوچون سوسیا لیسم رایک ایدئو لوژی می داند وایدئو لوژی نیزپدیده ای طبقاتی ومتعلق به طبقه کارگر است تمامی اقدامات حزب کمونیست را به پای طبقه کارگر می نویسد. سوسیالیسم نه ایدئولوژی طبقه کارگر است ونه درون منافع طبقاتی ومبارزه طبقاتی قراردارد بلکه این دوصرفا” درمحدوده ایدئولوژی طبقه کارگرقراردارند وسوسیالیسم نتیجه آن(به همراه رشد صنعت)است.وهمین موضوع است که موقعیت وجایگاه کمونیستها را مشخص می کند ومانیفست دراین رابطه می گوید:”درعرصه نظر برتری آنها بربقیه توده عظیم پرولتاریا در آن است که از سیر جنبش پرولتری، شرایط وپیامد های عام نهایی آن درک روشنی دارند.” . چنانکه ملاحظه می شود لنین در ادامه عبارات پیش گفته،می گوید:”جمهوری دمکراتیک به ناگزیر دامنه این مبارزه را چنان بسط وگسترش می دهد وآن را چنان آشکار وحاد می سازد.”درنظام های سیاسی دمکراتیک دریک پروسه تاریخی مبارزه طبقاتی ابتدا به صورت خود به خودی وسپس ازطریق اتحادیه واحزاب وآنگاه به وسیله حق رای عمومی که طبقه کارگردرطول چند دهه مبارزه به دست آورده نما یند گان سیاسی خود را به درون پارلمان فرستاده وهمچنین درادامه ازطریق احزاب کارگری وسوسیال دموکرات چنانکه درانگلستان وبرخی از کشورهای اروپای غربی شاهد بوده ایم قدرت دولتی را به دست می گیرد؛واین یعنی بسط وگسترش آشکار مبارزه طبقاتی به دست طبقه کارگر تا تصرف قدرت سیاسی برای دفاع از منافع طبقاتی آن است. ودقیقا”برعکس گفته لنین که می گوید درجمهوری های دمکراتیک مبارزه طبقاتی “حاد”می شود ،این آزادیهای دمکراتیک از”حاد” شدن آن جلوگیری می کند.اما چون لنین تغییرات دمکراتیک نظام سرمایه داری را تنها شرایطی جهت بهره برداری حزب کمونیست برای انجام انقلاب سوسیالیستی و برپایی دیکتاتوری پرولتاریا می داند.هنگامی که از”بسط وگسترش” و”آشکاروحاد” شدن مبارزه طبقاتی در نظام های دمکراتیک سخن می گوید مجموعه اقداماتی است که حزب کمونیست دراین رابطه انجام میدهد. به همین دلیل در”دولت وانقلاب” درتوصیف ” فرق بین مارکسیست ها وآنارشیستها” دریکی از آنها می گوید:”اولی ها خواستارآنند که پرولتاریا از طریق استفاده از دولت معاصربرای انقلاب آماده شود،آنارشیست ها این عمل را نفی می کنند.” ویا در رساله”انقلاب پرولتری وکائوتسکی مرتد” می گوید:”به خاطر منافع این توده ها، توسعه دمکراسی بورژوازی شما راطلب می کنیم تا توده ها را برای انقلاب به منظور سرنگون ساختن شما استثمار گران آماده سازیم.”چنانکه ملاحظه می شود، تغییرات دمکراتیک نظام سرمایه داری از دیدگاه لنین، صرفا”ابزاری برای انقلاب قهر آمیز پرولتری ودیکتا توری پرولتاریا است.با چنین دیدگاهی،او چگونه می تواند مراحل تکاملی مبارزه طبقاتی وپیدایش شرایط گذاربه سوسیالیسم را که خوددرعین حال مبین رشد نیروهای مولده درجامعه سرمایه داری است هنگامی که به مجموعه ای ازاقدامات حزب کمونیست تقلیل می دهد؛ درک نماید؟ لنین در رابطه با ماهیت وجودی دموکراسی در نظام سرمایه داری می گوید:”در جامعه سرمایه داری،مشروط براین که به مساعد ترین وجهی تکامل یابد،دموکراتیسم کم وبیش کامل در جمهوری دمکراتیک وجود دارد. ولی این دموکراتیسم همیشه در تنگنای استثمارسرمایه داری فشرده شده ولذا درماهیت امر،همواره دموکراتیسم برای اقلیت یعنی فقط برای طبقات دارا وفقط برای توانگران است.آزادی جامعه سرمایه داری همیشه تقریبا”همان است که در جمهوری باستانی یونان بود یعنی آزادی برای برده داران.”(دولت وانقلاب) مقدمه،مقایسه ونتیجه گیری همگی نادرست است. تاهنگامی که دموکراسی وجود دارد یعنی طبقات وجود دارند وتا هنگامی که طبقات هستند “دموکراسی کامل” سخنی بیهوده است واساسا”دموکراسی وکامل بودن در کنار یکدیگر نمی توانند قرار گیرند؛ وهنگامی که بتوان از چنین پدیده ای سخن گفت دولت موجودیت وضرورت وجودی خودرا ازدست خواهد داد.وهمچنین، حتی اگر “دموکراتیسم در تنگنای استثمارسرمایه داری قرار داشته باشد” “فقط برای طبقات دارا وفقط برای استثمارگران” نیست “که در جمهوری باستانی یونان بود یعنی آزادی برای برده داران.” واین مسئله بایک مقایسه بسیار ساده از جانب هر کسی که اند ک اطلاعی از جامعه برده داری یونان وجامعه سرمایه داری داشته باشد قابل تشخیص است. دموکراتیسم نظام سرمایه داری اوج تکامل دموکراسی درتمام نظا م های طبقاتی تاکنونی بوده ومحصول صدها سال مبارزه می باشد؛ در نظام سرمایه داری طبقه کارگر با استفاده از دموکراتیسم آن می تواند اعتصاب کند،تظاهرات کند،تشکلهای صنفی وحزبی خودرا تشکیل دهد نماینده به پارلمان بفرستد وقدرت حاکمه رابه دست نمایندگان سیاسی خود بسپارد.واین مراحل دموکراتیسم هرگز در”جمهوری باستانی یونان”وجود نداشته است. اما لنین با یکسری ازعبارت پردازی های بی محتوامی خواهد تفاوت آن را پنهان کرده ویا نادیده بگیرد؛ واین،ازمعجزات یکی ازمظاهرایدئولوژی است، که همچون مذهب وفلسفه چه شعبده ها برپا می کند و همه را نیزبه پای مارکس وانگلس می گذارد. . دررابطه با همین دیدگاه در مورد دموکراتیسم نظام سرمایه داری است، که لنین، در مورد نقش وجایگاه حق انتخابات همگانی در مبارزات سیاسی طبقه کارگر می گوید:”باید این نکته را نیز خاطر نشان ساخت که انگلس با نهایت صراحت حق انتخابات همگانی را آلت سیادت بورژوازی می نامد او به طور روشن تجربه طولانی سوسیال دموکراسی آلمان را درنظر گرفته می گوید حق انتخابات همگانی عبارت است از:”نمودار رشد طبقه کارگر. بیش از این چیزی از آن عاید نمی شود وبا وجود دولت کنونی هیچگاه هم عاید نخواهد شد.”{دولت وانقلاب) هنگامی که طبقه کارگر در حال نبرد برای حق انتخابات همگانی در کشورهای مختلف از جمله آلمان بود، مارکس وانگلس آن را “نموداررشد طبقه کارگر” درمبارزه طبقاتی میدانستند؛ چرا که طبقه کارگر با به دست آوردن حق رای می توانست، عرصه های جدیدی رادر مبارزه طبقاتی یا سیاسی برروی خود باز کند وآن را “بسط وگسترش” دهد.در نقل قول ذکر شده، انگلس دولتی را که درآن هنگام درآلمان وجود داشت مورد انتقاد قرارمی دهد، ونه تلاش طبقه کارگر را برای به دست آوردن حق رای همگانی، زیرا درآن هنگام در نظام سیاسی آلمان دولت آلت سیادت دیکتاتوری طبقه بورژوازی بوده است ؛ وبرای آنکه چیزی بیشترعاید طبقه کارگرشود، باید از وضعیت موصوف به سمت دولتی دمکراتیک گذارمی کرد. اما لنین ضمن آنکه آنچه راخود می خواهد بگوید به انگلس منتسب می کند ؛ می گوید:”حق انتخابات همگانی آلت سیادت بورژوازی” است.لنین به این طریق دهه ها مبارزه طبقه کارگر برای حق انتخابات همگانی را بیهوده دانسته وتمامی دید گاه ها وتلاش های مارکس وانگلس را دردفاع ازان نادیده می گیرد. واما دراینجا در مقابل گفته لنین ببینیم مارکس با اشاره به مبارزات “چارتیستها،بخش به لحاظ سیاسی فعال طبقه ی کارگربریتانیا”چه می گوید:”اما رای عمومی معادل قدرت سیاسی برای طبقه ی کارگر انگلستان است.” “بنابراین اجرای حق رای عمومی در انگلستان اقدامی به مراتب اجتماعی تراز هر چیزی است که نام آن در قاره مفتخر شده است.نتیجه ی اجتناب ناپذیر آن،در این هنگام،سلطه ی سیاسی طبقه ی کارگر است.”(چارتیست ها ۱۸۵۲) مارکس با چنان صراحتی دیدگاه خودرا نسبت به حق رای عمومی در جامعه سرمایه داری مشخص می کند، که آشکارا خط بطلانی برعبارات لنین می کشد، زیرا از دید گاه مارکس وبرمبنای در ک ماتریالیستی از تاریخ “اجرای حق رای عمومی”بخشی ازمبارزه طبقاتی ویکی ازمراحل رشد آن است.اما ازدید گاه لنین “حق انتخابات همگانی”بخشی از مبارزه برای سوسیالیسم است به همین دلیل تنها در جامعه سوسیالیستی امکان دستیابی به آن ازجانب طبقه کارگروجود دارد.وهنگامی که مارکس حق رای عمومی را”اجتماعی ترازهرچیزی” نام می برد نه تنها پاسخی به سوسیالیست ها ی تخیلی وتمام کسانی بود که درآن هنگام بدون مبارزه سیاسی وطبقاتی انتقال به اجتماع سوسیالیستی را می خواستند،بلکه درعین حال پاسخی به سوسیالیستهای ایدئولوژیک است که تمامی دست آوردهای مبارزه سیاسی طبقه کارگررا تنها برای خود می خواهند تا اجتماع سوسیالیستی را به آنان هدیه کنند.زیرا درهردو صورت قضیه آنچه که نادیده گرفته می شودجنبش سیاسی طبقه کارگرودست آوردهای طبقاتی آن قبل ازایجاد جامعه سوسیالیستی، وبسترهای تاریخی که برای رسیدن به سوسیالیسم ایجاد می کند، می باشد.ایدئولوژی سیاسی طبقه کارگربرخواسته ودرخدمت مبارزه درراه منافع طبقاتی اواست،اما مبارزه برای سوسیالیسم مبارزه برای منافع طبقاتی نیست بلکه در جهت الغا آن است؛بنابراین درچارچوب ایدئولوژی سیاسی طبقه کارگرنمیتواند قرارگیرد.اما چون سوسیالیستهای ایدئولوژیک هردو را یکی می دانند، مبارزه حزب کمونیست را جایگزین مبارزه طبقاتی وحزب طبقه کارگر می کنند. به همین دلیل این طرز تفکر موجب برداشتی ایدئو لوژیک وفرقه گرایانه از سوسیالیسم می شود.در صورتی که هنگامی مبارزه برسر منافع طبقاتی یا مبارزه طبقاتی جریان دارد مبارزه برای سوسیالیسم وجود ندارد ودرزمانیکه مبارزه برای سوسیالیسم جریان دارد مبارزه برسر منافع طبقاتی یا مبارزه طبقاتی وجود ندارد؛ یکی قبل از انقلاب پرولتری ودیگری بعد ازانقلاب پرولتری ودر دوران گذار سیاسی آن است؛ وهنگامی که جامعه سوسیالیستی پدید آمد دیگرهیچ یک از مبارزات فوق وجود نخواهد داشت، بلکه صرفا” سوسیا لیسم رشد وتکامل می یابد، زیرا جامعه دچار چنان دگرگونیهای اقتصادی واجتماعی عظیمی خواهد شد و آثار جامعه کهنه در سیر تکاملی خود زوال خواهد یافت که دیگردلیلی برای اقدامات سیاسی ویا مبارزاتی وجودندارد.واین آن مقطعی از تاریخ است که با برداشت انحرافی،ناقص وایدئولوژیک لنین ازمفهوم دیکتاتوری پرولتاریا آینده غمباری را برای مردم شوروی رقم زد که بلشویکها می خواستند بامجموعه ای از اقدامات سرکوبگرانه سیاسی طبقاتی این دوران گذاررا طی نمایند. . بورژوازی درمراحل رشد خود چه قبل وچه بعد ازپیدایش جامعه سرمایه داری، حضور اجتماعی آن با حضوراقتصادی آن همراه است؛ اما طبقه کارگر تنها به لحاظ اجتماعی وجود دارد وبه عنوان یک طبقه، حضور اقتصادی ندارد؛ وحضور اجتماعی آن تحت قید وبند سرمایه است که موجودیت می یابد. بنا بر این با پیدایش جامعه سوسیالیستی وازبین رفتن مناسبات سرمایه داری، طبقه کارگر موجودیت اجتماعی خود رااز دست می دهد، وبرخلاف بورژوازی که هم نماینده سیاسی وهم اجتماعی جامعه سرمایه داری است طبقه کارگر وحزب سیاسی آن تنها نماینده سیاسی و کمونیستها نماینده اجتماعی جامعه سوسیالیستی هستند؛ درنتیجه طبقه کارگردر طول حیات خود،دونوع از”تصرف قدرت سیاسی”را تجربه می کند، یکی دولتهای طبقاتی پرولتاریا که درراه منافع طبقاتی طبقه کارگر وکاهش فاصله طبقاتی مبارزه می کنند، که ازجمله آن می توان ازدولتهای کارگری درانگلستان وسوسیال دمکرات اروپای غربی که برچنین مبنایی پدید آمدند نام برد؛ ودیگری پس ازانقلاب پرولتری است، که مارکس ازآن تحت عنوان دیکتاتوری پرولتاریا نام برده است؛که وظیفه آن مبارزه درراه منافع طبقاتی پرولتاریا نیست بلکه در جهت الغاء هر گونه طبقه اجتماعی تلاش می کند. بنا براین مفهوم طبقاتی مبارزه سیاسی طبقه کارگر تا قبل از انقلاب سوسیالیستی معنا دارد .مارکس وانگلس که برمبنای درک ماتریالیستی تاریخ از پدیده دولت به عنوان ارگان سیادت سیاسی یک طبقه برعلیه طبقه دیگر نام برده اند، با توجه به مجموع شرایطی که تا آن زمان پدید آمده بود، ازآخرین شکل دولتهای موجود به عنوان دولتهای بورژوایی ونمایندگان سیاسی طبقه بورژوازی سخن می گویند.اما درعین حال، چنانکه انگلس می گوید:”ولی استثنا ئا” دوره هایی پیش می آید که در آن، طبقات مبارز به آنچنان توازنی از جهت نیرو می رسند که قدرت حاکمه دولتی موقتا”نسبت به هردوطبقه یک نوع استقلالی به دست می آورد و ظاهرا”میانجی آنان به نظر می رسد.” وازنمونه های آن از “بنا پارتیسم اول ودوم فرانسه وبیسمارک در آلمان” نام می برد. اگر به یاد آوریم در هنگامی که آنها نظرات خود را اعلام می کردند،هنوز جامعه سرمایه داری در سیر تکاملی خود پیدایش دولتهای کارگری وسوسیال دمکرات را که درطول قرن بیستم پدید آمدند ونتیجه دهه ها مبارزه طبقاتی ونماینده منافع وسلطه طبقاتی طبقه کارگر بودند، تجربه نکرده بود. درنتیجه، این وضعیت باعث شد که شکل سومی از قدرت سیاسی پدید آید که باید آن را به دو مورد قبلی اضافه کرد. باتوجه به این شرایط جدید، دیگر درجامعه سرمایه داری چنانکه مارکس وانگلس در زمان خود شاهد بودند، دولت “سازمان طبقه استثمار کننده” نیست؛ بلکه طبقه کارگر نیز با به دست گرفتن قدرت دولتی، و”با مجبورکردن دولت به قانونگذاری درحمایت از او” “این قدرت را که پیش ازاین علیه اوبه کارگرفته می شده است” به قول مارکس “تقویت نمی کند برعکس” به “کارگزارخود تبدیل می کند.”و”چیزی را ازطریق یک قانون عمومی به مرحله ی اجرا درمی آورد که قبلا”کوشیده است به کمک انبوهی ازتلاش های فردی پراکنده بدان دست یابد اما موفق نشده است.”(مارکس،ازرهنمودهایی برای نمایندگان شورای عمومی موقت اوت ۱۸۶۶صورت جلسات شورای عمومی انترناسیونال اول) دراینجا قابل ذکر است، اینکه این احزاب کارگری درطول حیات خود هنگامی که درقدرت سیاسی قرارگرفته اند، چقدربه این منافع طبقاتی وفاداربوده اند ویا به درستی توانسته اند آن رابه پیش برند، موضوع بحث دیگری است که می توان به عنوان یک پدیده اصلاحاتی در درون جنبش طبقه کارگربه آن توجه نمود ومورد نقد ومجا د له قرار گیرد؛ که در اینجا مورد بحث ما نیست. . درادامه برای آنکه بتوانیم درک روشنتری ازجنبش سوسیالیستی که با کوشش های مارکس وانگلس وایجاد انترناسیونال اول ودوم به عنوان بخشی از جنبش طبقه کارگر تبدیل شده بود، داشته باشیم، مطلب را با آغاز روند فروپاشی انترناسیونال دوم پی می گیریم. با شروع جنگ جهانی اول اختلافات داخلی بین سوسیالیستها باموضع گیری درقبال جنگ مبنی برشرکت یا عدم شرکت در آن خود را نشان می دهد وبه دو بخش سوسیال دمکراتهای اصلاح طلب وکمونیستهای انقلابی تقسیم می شوند که همچون روسیه باتغییر نام خود از حزب سوسیال دمکرات به حزب کمونیست، کمینترن را تشکیل دادند؛ وجایگاهی را که در گذشته انجمن بین المللی طبقه کارگر بود به انجمن بین المللی کمونیستها تبدیل نمودند وخود را انترناسیونال سوم نامیدند وبرجا ی آنها نشستند.اما چون دیدگاه ایدئولوژیک آنها ازمنشاءواحدی برخوردار بود، به رغم ادعاهای خود، هرگزنتوانستند پا از چارچوب نظام سرمایه داری فراتربگذارند، زیراهردوبه وسیله ایدئولوژی سیاسی طبقه کارگرمی خواستند جامعه سوسیالیستی را ایجاد نمایند. سوسیال دمکراتهای اصلاح طلب ایجاد سوسیالیسم رااز طریق نظام سرمایه داری به وسیله ایدئولوژی سیاسی طبقه کارگرمی خواستنند ایجاد کنند. وکمونیستهای انقلابی سوسیالیسم را از طریق نابودی نظام سرمایه داری به وسیله ایدئولوژی سیاسی طبقه کارگر می خواستند ایجاد کنند. در سوسیال دمکراسی اصلاح طلب، سوسیالیسم در زیر سلطه ایدئولوژِی سیاسی طبقه کارگر است. درکمونیسم انقلابی، ایدئولوژی سیاسی طبقه کارگر درزیر سلطه سوسیالیسم است.سوسیال دمکراتهای اصلاح طلب گذار مسالمت آمیز ازسرمایه داری به سوسیالیسم راکه ازسوی انگلس به عنوان تصویری ازآینده مطرح شده بود به رشدمسالمت آمیزسوسیالیسم دردرون جامعه سرمایه داری وبرقراری تدریجی سوسیالیسم تبدیل نمودند. سوسیال دمکراتهای اصلاح طلب که با پیش برد منافع طبقاتی پرولتاریا خدمات ارزشمند وقابل تقدیری را درجهت سیاست های رفاهی وتامین اجتماعی به پیش بردند، اما آنها چون همانند کمونیستهای انقلابی با برداشتی ایدئولوژیک ازسوسیالیسم منافع طبقاتی پرولتاریا وسوسیالیسم رایکی میدانند، مجموعه سیاستهای خود را اصلا حات سوسیالیستی نامیدند . با این تفاوت که سوسیال دموکراتهای اصلاح طلب خواستار پیش برد اصلا حات سوسیالیستی در نظام سرمایه داری هستند وکمونیستهای انقلابی خواستار پیش برد منافع طبقاتی پرولتاریا درنظام سوسیالیستی هستند.درصورتی که سوسیا لیسم ومنافع طبقاتی پرولتاریا ماهیتا” دو پدیده کا ملا” متفاوت هستند ویکد یگررانقض می کنند؛ برخلاف نظر سوسیال دمکراتها ی اصلاح طلب وکمونیستهای انقلابی درجایی که منافع طبقاتی وجود دارد سوسیالیسم معنی نمی دهد، زیرا سوسیالیسم مربوط به جامعه ای است که در آن نه طبقات ونه منافع طبقاتی وجود دارد. برخلاف کمونیستهای انقلابی در جامعه سوسیالیستی دیگر طبقه ای نخواهد بود که درراه منافع طبقاتی آن مبا رزه کردویا اصلاحات انجام داد؛وتا موقعی که طبقه وجود دارد درهر دو صورت گفته شده نه اصلاحاتی که انجام می گیرد سوسیالیستی است ونه جامعه سوسیالستی است. چون هردو به خطا ماهیت مبارزه طبقاتی را مبارزه برای ایجاد جامعه سوسیالیستی می دانند؛ یکی سعی می کند باجلوگیری ازهرگونه مبارزه غیرمسالمت آمیزآن را درخدمت مبارزه مسالمت آمیزسوسیالیستی قرار دهد،وسیاست”همکاری اجتماعی” را مطرح می کند. ودیگری هرگونه مبارزه مسالمت آمیزرادرخدمت مبارزه قهرآمیزانقلاب سوسیالستی قرارمی دهد.آنچه راکه سوسیال دموکراتها ی اصلاح طلب به عنوان “همکاری اجتماعی” نام می برند، در واقع، همکاری درمورد آن مسائلی است، که در گذشته برسر آن مبارزه جریان داشته است، و “همکاری” مورد نظرآنها نتیجه آن مبارزه ای است که در گذشته وجود داشته وفرصت های تاریخی ایجاد شده بین دو نبرد طبقاتی است، که خود درواقع چیزی به جزیکی ازمراحل مبارزه طبقاتی نیست؛با این تفاوت که هرچه دمکراسی درنظام سرمایه داری رشدوپیشرفت بیشتری نماید وامکانات رفاهی بیشتری را دراختیارطبقه کارگرقرار دهد”همکاری اجتماعی”که خود به عنوان بخشی ازمبارزه طبقاتی است درمراحل طولا نی تری خود را نشان خواهد داد.بنا براین مبارزه برسرمنافع طبقاتی وکم کردن فاصله طبقاتی و “همکاری اجتماعی” برای دست یافتن به مطالباتی که در گذشته مورد نزاع قرار داشته که هربار با مبارزه برسرمسائل جدید تجدید حیات می یابد وهمکاری های جدیدی را می طلبد ،مراحل مختلف ومضمون مبارزه طبقاتی را تعیین می کند. اما هنگامی که احزاب سوسیال دمکرات وکارگری با سیاست “همکاری اجتماعی” درهما هنگی با سیاستهای نئو لیبرالیسم درغرب از سنگرهای تامین اجتماعی عقب نشینی کرده که با پیدایش بحران اقتصادی جاری ودفاع از سیاستهای ریاضت اقتصادی تشدید گشته است، درواقع سنگرهای فوق را دراختیار احزاب ناسیونالیست ونژاد پرست قرارمی دهند. اگرآنها نتوانند از مطالبات طبقاتی طبقه کارگر دفاع نمایند آنها نیزرنگ وپوشش طبقاتی خودرا ازدست خواهند داد وبه رنگ نژادی،ناسیونالیستی ومذهبی درخواهند آ مد. . گسترش مبارزه طبقاتی به کانونهای قدرت سیاسی و استفاده طبقاتی از ابزارهای دمکراتیک پارلمانی و دولتی ازجانب طبقه کارگرسوسیالیسم نیست اما راه رسیدن به سوسیالیسم است؛ زیرا استفاده ازآنها جهت اصلاحات تدریجی دمکراتیک که بهبود وضعیت طبقه کارگر ورفاه اجتماعی را به دنبال دارد موجب میشود تا ازحرکت تضادهای نظام سرمایه داری به سمت ایدئولوژی های مذهبی،نژادی،ناسیونالیستی وقومی که تنها بربریت وتوحش را به دنبال دارد،جلوگیری شود.با توجه به چنین برداشتی است که انگلس جهت تقویت جنبش طبقاتی طبقه کارگردررابطه با اقدامات کمون درمورد مذهب میگوید: “با انجام گرفتن آن اصلاحات پایه های لازم برای به جریان افتادن آزادانه عمل طبقاتی طبقه کارگر فراهم می شد ؛ مثل مورد این اصل که درارتباط با امر دولت ، مذهب یک امر خصوصی است”. آنچه را که سوسیال دمکراتهای اصلاح طلب تحقق آرمانهای سوسیا لیستی ازراه حق رای عمومی وشیوه های پارلمانی واصلاح طلبانه می دانند درحقیقت نه اجرای سوسیالیسم بلکه دربهترین حالت صرفا”تامین کننده منافع طبقاتی پرولتاریا است . زیرا جامعه سوسیالیستی بیان آنچنان شرایطی است که نه طبقه ونه منافع طبقاتی وجود دارد ؛ اما چون معیار نزدیکی ویا دوری در جهت ایجاد جامعه سویالیستی حرکت برمبنای منافع طبقاتی طبقه کارگراست،نتیجه نهایی پیش رفتن درمسیرآن ، ایجاد جامعه سوسیالیستی خواهد بود. واینکه پیشبرد منافع طبقاتی پرولتاریا به چه صورت باشد؟ واشکال درست مبارزه طبقاتی عبارت از چه خواهد بود؟ مسائلی در درون ساختارها ووظایف سیاسی طبقه کارگر است، که درهر کشور برمبنای شرایط خاص آن باید مورد بحث قرارگیرد تا بهترین نتیجه ازآن به دست آید. با توجه به مطالب فوق، مضامین ومفاهیم مطروحه دررابطه با نقش طبقات ومبارزه طبقاتی در تحولات اجتماعی،ازنظرعلمی ، سیرتکامل تاریخ را در گذاراز سرمایه داری به سوسیالیسم نشان میدهد. . لنین می گوید: “دموکرات های خرده بورژوا،این به اصطلاح سوسیالیست ها که مشتی پندار خام را درباره سازش طبقات جایگزین مبارزه طبقاتی می کردند،اصلاحات سوسیالیستی را نیزبه شیوه ای پندار مانند در مخیله خود مجسم می نمودند ، یعنی نه به صورت برانداختن سیادت طبقه استثمارگربلکه به صورت تبعیت مسالمت آمیزاقلیت از اکثریتی که به وظایف خود واقف شده است. این تخیل خرده بورژوایی که با قبول نظریه دولت مافوق طبقاتی رابطه ناگسستنی دارد ، در عمل همیشه کار را به خیانت نسبت به منافع طبقات زحمتکش کشانده است…….همان گونه که تجربه شرکت سوسیالیست ها در کابینه های بورژوایی انگلستان، فرانسه، ایتالیا و سایر کشورها در پایان سده ۱۹ وآغاز سده ۲۰ آن را نشان داده است…….مارکس آموزش مربوط به مبارزه طبقاتی رابه طرزی پیگیر تعقیب کرد وآن را به آموزش مربوط به قدرت سیاسی یعنی دولت رساند. “(دولت وانقلاب) دراینجا پیش ازآنکه بخواهیم به عبارات لنین بپردازیم، توضیحاتی در جهت زدودن برخی ابهامات لازم است. چنانکه در “ایدئولوژی آلمانی” گفته می شود:”ایده های طبقه حاکم درهرعصری،ایده های حاکم اند” زیرا پیدایش سیاست درجامعه سرمایه داری محصول موجودیت بورژوازی به عنوان خالق شیوه تولید سرمایه داری است؛ اما چون نظام سرمایه داری طبقاتی است سیاست نیزپدیده ای طبقاتی است. درواقع :” خودِ بورژوازی عناصر فرهنگ سیاسی وعمومی خویش را در اختیار پرولتاریا می گذارد، به کلام دیگر، به پرولتاریا سلاحهایی برای جنگ با خود می دهد.”(مانیفست) وتا هنگامی که این “عناصرفرهنگ سیاسی”از سوی بورژوازی مورد استفاده قرار می گیرد به آن سیاست بورژوازی وهنگامی که از سوی طبقه کارگر استفاده می شود سیاست پرولتاریا گفته می شود. بنا براین وقتی که طبقه کارگر نمایندگان سیاسی خودرا به درون پارلمان ویا کابینه های بورژوازی می فرستد دیگر این کابینه ها به تنهایی متعلق به بورژوازی نیستند وبه نسبت نمایندگانی که پرولتاریا به درون نهادهای قدرت سیاسی می فرستد ویا آنها را با تعیین دولتی از جانب خود به تصرف درمی آورد پرولتری نیزهستند. وپس از آن، دیگر نمی توان همچون لنین از آنها صرفا”به عنوان “کابینه های بورژوایی”نام برد؛به همان گونه که وقتی پرولتاریا از”عناصرفرهنگ سیاسی وعمومی”بورژوازی به سود خود بهره می جوید به آن نمی توان سیاست بورژوازی اطلاق نمود. اما چون لنین دفاع از”منافع طبقات زحمتکش”راتنها در جامعه سوسیالیستی قابل امکان میداند هرگونه “شرکت سوسیالیستها درکابینه ها”یی که قبلا”در تصرف بورژوازی بوده است اگربرای انجام انقلاب قهرآمیز سوسیالیستی نباشد “خیانت به منافع طبقات زحمتکش”می داند؛ سیاستی که با وجود آنکه لنین میگوید:”درسال۱۹۱۲-۱۹۱۴ ما تمام کرسی های کارگری را دردومای چهارم به دست آوردیم.”(انقلاب پرولتری و….) حزب بلشویک درپیش رو داشته است. در حالی که ضرورت های تاریخی مبارزات طبقه کارگر درجهت کسب حق رای عمومی وشرکت درقدرت سیاسی بخشی ازروند تاریخی مبارزه طبقاتی ودفاع از”منافع طبقات زحمتکش”است که اتفافا”و به درستی “آموزش مربوط به مبارزه طبقاتی” را در عمل به تصرف “قدرت سیاسی یعنی دولت”توسط احزاب کارگری به عنوان یکی از مراحل رشد مبارزه طبقاتی وارتقای سیاسی پرولتاریا رسانده است.یعنی مرحله ای که در زمان نگارش مانیفست وجود نداشت، با این تفاوت که اگر مارکس آموزش مربوط به مبارزه طبقاتی را به قدرت سیاسی دوران دیکتاتوری پرولتاریا رسانده، درآن هنگام دیگرازمبارزه طبقاتی خبری نیست وتمامی مراحل مبارزه طبقاتی پایان یافته است. بنا براین اگرسوسیالیستهایی که لنین از آنها نام می برد به دنبال “سازش طبقات” درجامعه سرمایه داری هستند،سوسیالیستهایی همچون لنین به دنبال”مبارزه طبقاتی”درجامعه سوسیالیستی هستند. زیرا هردوتفکر نمی دانند۱-مبارزه طبقاتی مبارزه برای سوسیالیسم نیست.۲-مبارزه طبقاتی در محدوده جامعه سرمایه داری است.عدم درک درست این مسئله که به لحاظ مفهومی درهردومورد فوق ازریشه ای مشترک برخوردار است، یکی را به تفاسیر انقلابی ودیگری رابه تفاسیری سازشکارانه هدایت میکند ؛درواقع یکی برابر نهاد دیگری است. . اگر یکی سازش طبقات را جایگزین مبارزه طبقاتی می کند دیگری مبارزه برای سوسیالیسم را جایگزین مبارزه طبقاتی می کند. . اگرآنها به دنبال “دولت مافوق طبقاتی”در جامعه سرمایه داری هستند لنین نیز به دنبال دولت طبقاتی در جامعه سوسیالیستی است. . اگر دردوران گذار سیاسی بین جامعه سرمایه داری وجامعه سوسیالیستی “اصلاحات سوسیالستی” “به صورت برانداختن سیادت طبقات استثمارگر”خواهد بود ؛ اما وقتی کاررابه دفاع ازمنافع طبقات زحمتکش”یا درمفهوم دقیقترمنافع طبقاتی پرولتاریا”کشانده است”خطا می باشد.زیرا دراین دوران اصلاحات سوسیالیستی نه در جهت منافع طبقاتی، بلکه الغاء آن است. درنتیجه هردو تفکر “اصلاحات سوسیالیستی را نیزبه شیوه ای پندارمانند درمخیله خود مجسم” می نمایند. . یکی ازمفاهیم مورد مناقشه دررابطه با درک ماتریالیستی تاریخ، که از طریق تفاسیرغلطی که لنین خصوصا”دردواثرخود “دولت وانقلاب”و”انقلاب پرولتری وکائوتسکی مرتد”ازآن داده است، به دوران گذار سیاسی بین جامعه سرمایه داری وجامعه سوسیالیستی باز می گردد که مضمون اقدامات سیاسی طبقه کارگر دفاع از منافع طبقاتی نیست، بلکه انجام اصلا حات اجتماعی سوسیالیستی است، که مارکس از آن تحت عنوان دوران دیکتاتوری پرولتاریا نام برده است. (اگرمارکس می توانست تفاسیری را که لنین ودیگران از آن ارائه داده ونتایجی که ازاین تفاسیربه دست آمده پیش بینی کند حتما” با احتیاط بیشتری ازاین عنوان استفاده می کردهر چند که بسیاربعید می نماید وکودکانه است که اعمال آنها را به استفاده مارکس ازاین عنوان مرتبط نمود.زیراهرپدیده ای که به صورت”پندارمانند”وبدون آنکه با واقعیات انطباق داشته باشد بخواهد خود را برجامعه تحمیل کند، حتا اگرمسیح وار پیام آور صلح ودوستی باشد هنگامی که در موضع قدرت قرار گرفت می تواند فاجعه بارترین نتایج را داشته باشد.) نظرات لنین خود بسترسازی ایدئولوژیک برای فجایع ای شد که دردوران استالین صورت گرفت، که همواره بسیاری از سوسیالیستهای ایدئولوژیک سعی دارند این دو را بی ارتباط با یکدیکر نشان دهند چراکه آنها تا کنون نتوانسته اند به ریشه ای ترین شکلی وابستگی ایدئولوژیک خود را از تفکرات لنین از بین ببرند ودر عوض به دنبال مفاهیم “پندارمانند”ی همچون “سوسیالیسم دمکراتیک” و”پلورالیسم سیاسی” درجامعه سوسیالیستی مورد نظر خود می گردند. آنها درواقع دولت را مستقل اززمینه های اجتماعی شکل گیری آن بررسی می کنند وهمانند لاسالیستها که مارکس میگوید:”دولت را پدیده ای مستقل ومتکی بر بنیادهای فکری،اخلاقی وآزادمنشانه خاص خود بشمار”می آورند. .
۹۵/۹/۱۵ ادامه دارد

‎Press Enter to post.‎

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)