کانون زنان ایرانی : آمنه شامخی، فرزند هاله سحابی در مراسمی که به مناسبت بزرگداشت مادرش هاله سحابی و پدربزرگش عزت الله سحابی هفته گذشته در لواسان برگزار شد، سخنانی در وصف «زندگی یکسال گذشته شان بدون هاله » گفت که اغلب حاضران را به شدت تحت تاثیر قرار داد.

وی متن کامل این سخنان را برای انتشار در اختیار کانون زنان ایرانی قرار داده است که می خوانید:

به نام خدا

یک سال پیش 10 خرداد بابا عزت نازنین را بدرقه کردیم، با اشک، فردای آن روز اجازه گرفته بودیم که کوچه را زیر پیکرش و در سکوت طی کنیم. دلمان داغ غم بود. در حال خروج از خانه که … که حادثه رخ داد. خبر دادند که هاله هم رفت.

یک سال پیش کسی از میان ما رفت… و ما باورمان نمی شد که زندگی مان به این سادگی زیر و رو شده است. ساعات اول ساعات بهت و انکار بود… که مگر می شود؟

بعد از ظهر روز اول با آن داستان ها گذشت. خورشید غروب کرد. پیکرش را شستند. روی ماهش را برای بار آخر دیدیم و بوسیدیم. به پایش نماز خواندیم و … سپردیمش به خاک. اما باورمان نمیشد. عزیزترین کسمان رفت زیر خاک… بازی ترسناکی بود. انگار که ایمان و اعتقادمان را به سخره گرفته بودند. ما باورمان نمی شد که خدا همچین کاری بکند… که هاله را اینقدر ناگهانی از ما بگیرد.

روزهای اول صبح که پامی شدیم لحظات اول سخت می دانستیم که خواب دیدیم یا واقعیتی رخ داده است. روزهای اول سکوت بود. انگار که تمام عالم ساکت بود در برابر این سوال ما که چرا؟ که چه شد؟ جوابی نبود برای آن همه پُرسانی و پریشانی امان. انگار که ما چنگ می زدیم برای تمسک به ریسمانی و پاسخی نمی یافتیم. آسمان و زمین را می گشتیم پی نشانه ای و نبود. سرسبزی تپه های لواسان و درختهای به بار نشسته و شلوغی شهر را می کاویدیم پی جوابی، اما هیچ… همه ساکت بودند. ما ترسیده بودیم و باورمان نمی شد که زندگی می تواند اینقدر سخت بگیرد.

گذشت؛ رفت و آمد ها و شلوغی ها و اشک ها و آغوش ها و لباسهای مشکی گذشت و کمک کرد که مطمئن شویم کسی از میان ما رفته است.

آن روزهای شلوغ و مراسم و یادها گذشت. کم کم برمی گشتیم به خانه. به روزهایی که در نظر دیگران عادی بودند. کم کم میدیدم که چقدر جای خالی هست. کم کم می فهمیدیم که با چه خلاءی رو به روایم. توی خانه ای که هر گوشه اش نشان هاله را داشت. دیوارهای خانه برایمان تنگ بود. خیلی تنگ. کم کم میدیدیم که چه چیزی را از دست داده ایم. نمی دانستیم زندگی را چه کنیم؟ هنوز تمام دنیا برایمان ساکت بود که چرا؟ که چه طور؟ درک نمی کردیم چه شده. زمان خیلی سریع تر از فهم ما جلو رفته بود. سر خاک می رفتیم و باور نمیکردیم که هاله زیر این سنگ است و با ما برنمی گردد. به نظرمان بی انصافی بود. احساس می کردیم دنیا با ما نساخته است. باور نمی کردیم که هاله حتی با ما خداحافظی نکرد و حالا دیگر نیست.

گذشت، با لباس تیره، با اشک های گاه و بیگاه، با اندوه و کسالت، با لب گزیدن های یواشکی، با فشاری روی دل، با غمی که چنگ می زد.

گذشت تا روزی که از مادربزرگمشنیدم که “به جز زیبایی ندیدم”

… … …

کم کم به خودمان آمدیم. انگار که نشانه را دیدیم. انگار که به سوالمان کم کم پاسخ می دادند. انگار معنای رفتن هاله و مرگ برایمان عوض شد. یاد حرفهای خودش افتادیم که بارها و بارها برایمان گفته بود که مرگ فقط یک گذر است و خوانده بود که :

جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

یادمان آمد که به ما قول نداده اند که از رنج و سختی دور باشیم.

دیدیم چه طور ممکن بود رفتنی بهتر از این داشته باشد، کم کم دیدیم این داستان چقدرزیبا نوشته شده. دیدیم تک تک مراحل چقدر به جا و حساب شده بودند. زندگی هاله را نگاه کردیم و دیدیم که چقدر هر دوره اش در تکاملش نقش داشته. دیدیم که راهی که طی کرده چقدر روشن و پر ثمر بوده. دیدیم که حتی زندان رفتنش چقدر برای ما و او فایده داشته. دیدیم که هاله دوست داشت، هاله شاید کمی خسته بود و چه آسودگی ای بهتر از این. دیدیم که چه طور زندگی و مرگش پر از برکت بوده و هست.

انگار دلمان روشن شد. روزها می گذشت و حضور و یاد هاله هر روز برایمان بیشتر شد. طوری شد که نمی توانستیم بگوییم بین مانیست. انگار که بود، انگار که هست، می بیند ، می داند و می شنود ما را.

***

در تمام روزهای این یک سال

- شاید بغض و دلتنگی گاه و بیگاه امانمان را بریده است. شاید هیچ مهر و محبتی نتوانسته جای هاله را برای ما بگیرد اما … چه طور انکار کنیم گرما و مهر خانواده و دوستان دور و نزدیک را که لحظه ای تنهایمان نگذاشتند. چه طور از بینهایت محبتی که از آدمهای نازنین اطرافمان گرفته ایم حرف نزنیم.

- شاید خیلی روزها توی تنهایی هایمان با هاله و برای او گریه کرده ایم. اما … در عوض دوستهای فوق العاده ای داشته ایم که بیش از هر زمان به فکر ما بودند و در شادی و غم همراهیمان کردند.

- شاید با دیدن عکس ها و فیلم هایش و مرور خاطرات خوشمان چشممان هر بار تر شده است. اما … توی این یک سال یاد گرفتیم که چه طور خاطره ی خوش بسازیم و در تمام لحظاتش به یاد هاله باشیم.

- هرچند که تحمل اینکه صدای پدرم بلرزد وقتی از هاله یاد می کند برایمان سخت است. اما … 1000 بار خدا را شاکریم که بیش از آنچه فکر می کردیم کمک کرد که این روزها را تحمل کنیم.

- هرچند که همان مادربزرگ نازنینی که یادمان داد چه طور این زیبایی را ببینیم، با بغض در و دیوار خانه مان را نگاه می کند و دلش می گیرد از جای خالی هاله.اما … دلمان گرم است به حضور او که عزیزترین کس هاله است.

- هرچند وقتی مادر و فرزندی را میبنیم، حسی قلبمان را می فشرد، اما… شاد می شویم وقتی فکر می کنیم که مادر ما چه کسی بوده است.

- هرچند که وقتی دوستهای هاله با اشک بغلمان می کنند، دلمان می لرزد اما… ته دلمان از این همه همدلی و دوستی قرص می شود.

- هر چند که وقتی یاد جک ها و لطیفه هایش می افتیم، پشت خنده مان اشک داریم.

- هرچند که قبل از اینکه خیلی حرف ها را از او بشنویم و خیلی چیزها را یاد بگیریم از دستش داده ایم. اما … رفتنش 1000 درس یادمان داده. از کارهای خانه و آشپزخانه گرفته تا درس چه طور زندگی کردن.

- هرچند که حسرت اینکه خوب بغلش نکردیم و آخرین لحظه ها کنارش نبودیم، جانمان را تنگ می کند. اما … یاد گرفتیم که موقع خداحافظی عزیزانمان را محکم بغل کنیم.

- هرچند که خانواده ی ما بهترین و عزیزترین و دوست داشتنی ترین عضوش را از دست داده است. اما پیوندهای عاطفی درون خانواده مان و رابطه مان با دایی و عمو و عمه ها بارها و بارها محکم تر شده است.

- هرچند که در خیلی روزها و اتفاق های مهم زندگی مان در ظاهر در کنارمان نیست. اما … برای تمام تصمیمات مهم مان اول با او مشورت می کنیم.

- هر چند که دیگر نیست تا با او درد و دل کنیم و از شادی ها و غصه هایمان برایش بگوییم اما … خیالمان راحت است که می داند.

- هرچند که خانه ی ما، محفل های خانوادگی و دوستانه ی ما تا همیشه او را کم دارد.

اما …

هر روز و هر لحظه یادش با ماست. حس می کنیم که چه طور بخشی از خودش را در تمام کسانی که می شناخته اندش به جا گذاشته است. می بینیم که چه طور بخش هایی از وجودش را به ارث برده ایم. فراموش نمی کنیم که یادمان داد دنیا و آدم هایش را چه طور ببینیم. که خوش بین باشیم و زیبایی ها را ببینیم. ساده باشیم و مهربانی کنیم و به خواست دیگران اهمیت بدهیم. آرزوهایش را یادمان نمیرود. یادمان نمی رود که دوست داشت دنیا چه طور باشد. که برای خانه و شهرش چه چیزهایی می خواست. یادمان نمی رود که چقدر اصرار داشت جنس ایرانی بخریم و برای ایران چه چیزهایی می خواست. یادمان نمی رود که چه طور دلش از ظلمی که میدید گرفته بود.

یادمان نمی رود که چه طور بود، چه شکلی می خندید، از چه چیزهایی می رنجید، چه طور حرف می زد، چه طور لباس می پوشید. شوخی هایی که می کرد، خاکی بودن و سادگی و تواضعش یادمان نمی رود. ترانه هایی که می خواند هنوز خوب خوب توی گوشمان است. ما هنوز چشممان را که می بندیم بوی هاله را حس می کنیم، لبخندش را می بینیم و دستهایش را تصور می کنیم. هنوز هم وارد خانه که می شویم اول به او سلام می کنیم و قبل از خواب یادش را می بوسیم. یادمان نمی رود هاله را.

یادمان نمی رود که چه طورنماز می خواند، دعا می کرد، از آیات قرآن برایمان می گفت. یادمان نمی رود که چقدر شاکر بود. رابطه اش با پدیده ها چه طور بود و از خدا چه طور حرف می زد. یادمان نمی رود که از 19 سالگی دعا کرده بود که مرگ عادی نداشته باشد و برای مرگش آرزوهایی داشت… و یادمان نمی رود که چه طور رفت. *** … این روزها گذشت. ما باور کردیم. باور کردیم که هاله از این دنیا رفته است. باور کردیم و نقش های جدید زندگیمان را کم کم یاد گرفتیم.

این روزها گذشت، ما باور کردیم که خدا اگر بلا دهد، صبرش را بیشتر می دهد. باور کردیم که خدا بنده هایش را به بیش از توانشان نمی آزماید. باور کردیم که تمام این داستان جز زیبایی و خیر نبود.

ایمان آوردیم که خدایا تو شاهدی و تُعِزُّ من تَشاء و تُذِّلُ من تَشاء.

هاله جان

تمام این یک سال ما به فهم این آیه آزموده می شدیم و خوشحالیم که باور کردیم که

” عَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ”

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)