ماه گذشته در حمایت از آقای میر حسین موسوی و در اعتراض به گزارش سازمان عفو بین الملل در سی‌ امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷، عده ای بیانیه ای منتشر کردند و خواستار اعاده حیثیت از آقای موسوی شدند!(۱) من جواب این اطلاعیه را داده ام و علیه امضا کنندگان آن اعلام جرم کرده ام (۲)، و در مورد نقش آقای موسوی در کشتار زندانیان سیاسی در تابستان سال ۶۷ قبلا نوشته ام.(۳) اما گوش دادن به نوار صحبت‌های آقای موسوی و تلاش او برای انکار نقش خود در این جنایت علیه بشریت من را وادار کرد که این متن را بنویسم. این نوار همان احساسی‌ را در من ایجاد کرد که شنیدن نوار صحبت‌های هیئت مرگ با آقای منتظری. کتاب خاطرات آقای منتظری را در سال ۲۰۰۰ میلادی خوانده بودم و می‌‌دانستم که هیئت مرگ با اصرار صحبت از قتل و جنایت می‌‌کنند و حاضر به متوقف کردن ماشین کشتار نیستند. اما شنیدن صدای آنها و بیش از چهل دقیقه چانه زنی‌‌شان درباره کشتار انسانها و بی‌ اعتنایی‌شان به جان آدم‌ها و حق حیات که مهمترین حق انسانی‌ است، من را به شدت آشفته کرد. در این نوار سقوط انسانیت در معرض دید قرار می‌‌گیرد. به قول فریدون مشیری:

… صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند…

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

 گفتگو از مرگ انسانیت است (۴)

متن صحبت‌های آقای موسوی را هم قبلا خوانده بودم و با موضع عدم پاسخگویی و عدم مسئولیت پذیری آقای موسوی آشنا بودم، اما شنیدن صدای او در این نوار من را به اندازه شنیدن صدان هیئت مرگ متحیر و آشفته کرد. در اینجا بیش از اینکه بخواهم جواب صحبت‌های آقای موسوی را بدهم ترجیح می‌‌دهم از برادرم بیژن و خاطراتم از دهه سیاه شصت بگویم تا نسل جدید بدانند ما چه کشیدیم و چرا می‌‌گوئیم همه اعضأ سابق و فعلی رژیم جمهوری اسلامی در این جنایت علیه بشریت سهیم هستند و باید پاسخگو باشند. سیاست انکار و پاسخ‌های دیپلماتیک آقای موسوی را سالها قبل من (۵)، آقای مصداقی (۶)، و دیگران (۷)  و جدیدا سازمان عفو بین الملل  (۸) و غیره جواب داده ایم.

لادن بازرگان

سالها است که بیاد برادر از دست رفته ام، بیژن بازرگان به دنبال هر خاطره کوچکی از او، هرقدر هم کم اهمیت میگردم، تا تصویر درستی از برادری که در عنفوان جوانی از دست داده ام، برای خود بکشم. بیژن ده سال از من و لاله، خواهر دوقلویم، بزرگتر بود و وقتی که ما ۶ ساله بودیم، برای تحصیل به انگلستان رفت. بیژن در سال ۵۸، برخلاف اصرارهای پدر و مادرم که در انگلستان بماند و به تحصیلاتش ادامه بدهد، برای بازسازی کشورش و کمک به انقلاب به ایران بازگشت و در کنکور شرکت کرد و رشته بهداشت صنعتی قبول شد. بعد از تعطیل دانشگاه ها بدلیل “انقلاب فرهنگی” مانند هزاران جوان دیگر خانه نشین شد. در سال ۶۱ او ۲۳ ساله و من ۱۳ ساله بودم که به زندان افتاد.

بیژن هوادارِ گروهی به نامِ “اتحادیه کمونیست‌هایِ ایران” بود. در بهمن ماه سال ۶۰ عده‌‌ای از هواداران این گروه در یک حرکتِ چریکی از جنگل‌هایِ شمال به آمل حمله کردند، با این امید که مردم به آنها خواهند پیوست. این حمله به شدت از طرف سپاه پاسداران سرکوب شد و اکثرِ کسانی‌که در این عملیات شرکت کرده بودند بقتل رسیدند. بیژن آن روزها تهران بود و در این عملیات مسلحانه شرکت نکرده بود. گویا درباره این عملیات در نشست های گروهی مذاکره شده و به رای گذاشته شده بود و اکثریت اعضا به آن رای منفی داده بودند. با این وجود عده ای که موافق چنین عملیاتی بودند تصمیم می گیرند که در هر حال این نقشه را عملی کنند. رژیم در یک حرکتِ تلافی جویانه عده یی از کادرهای اصلی‌این گروه را، حتی کسانی‌ که کوچکترین دخالتی در این حمله مسلحانه نداشتند دستگیر کرده و بعد از شکنجه، فشار و مصاحبه تلویزیونی به جوخه اعدام سپرد.

بیژن از روزی که دوستانش اعدام شدند دیگر رویِ تختخوابش نرفت و رویِ زمین می‌‌خوابید. وقتی‌که سرما می‌‌خورد حاضر نبود که به دکتر مراجعه کند و یا دوا بخورد. در لیوان آبش دیگر یخ نمی ریخت. می‌‌دانست که به زودی به سراغِ او هم خواهند آمد و می‌خواست به شرایطِ سختِ زندان عادت کرده باشد. او مطمئن بود که گناهی مرتکب نشده است و فعالیت سیاسی و دگر اندیشی را حق خود می دانست. بیژن هم مانند هزاران دیگری گول اصل ۲۳ قانون اساسی که تفتیش عقاید را منع کرده و اصل ۲۶ که احزاب را آزاد اعلام کرده خورده بود. غافل از اینکه با اعلام اسلام به عنوان دین رسمی کشور و اصل ۴ که کلیه قوانین جزایی، مالی، اقتصادی و … باید بر اساس موازین اسلامی باشد و حدود آن را فقهای شورای نگهبان اعلام می کنند و اصل ۵ که ولایت مردم و جان و مال و ناموس آنها را به دست ولی فقیه می سپارد و اصل ۸ آن که دعوت به امر به معروف و نهی از منکر را قانونی کرده، رژیم اسلامی برای زندانی و اعدام کردن هر دگر اندیشی، هزاران وسیله به اصطلاح قانونی و شرعی در اختیار دارد.

در تیرماه سال ۶۱ وقتی بیژن به سر قراری رفت که منجر به دستگیریش شد، به مادرم گفت؛ “میروم دوستم را ببینم، و یکی دو ساعت دیگه برمیگردم. ما همه دور میز آشپزخانه نشسته بودیم و چای میخوردیم. هیچکداممان عکس العمل خاصی از خودمان نشان ندادیم. به ذهنمان هم خطور نمیکرد که این آخرین باری است که او را آزاد خواهیم دید، که این آخرین شانسی است که برای در آغوش کشیدن او داریم، که این آخرین فرصت برای بوسیدن و خداحافظی از او است. من و خواهرانم دستی تکان دادیم، بی آنکه از جای خود بلند شویم. بعدها هزاران بار این صحنه را پیش خودمان دوباره تکرار کردیم و حسرت خوردیم که چرا خداحافظی گرمتری نکردیم؟ چرا او را در آغوش نگرفتیم؟ چرا او را نبوسیدیم؟ چرا به او نگفتیم که چقدر او را دوست می داریم؟ ایکاش این آخرین وداع صورت دیگری به خود می گرفت. ایکاش وقتی که تلفن زنگ زد آن را جواب نمی دادیم. ایکاش به دوستش می گفتیم که “بیژن خانه نیست” و ایکاش …

آن شب مادرم تا صبح بیدار بود و نگران که چرا بیژن به خانه برنگشته است؟ روزهای بعد مادرم به همه ادارات پلیس، بیمارستانها، زندانها، بهشت زهرا، پزشکی‌ قانونی و غیره  مراجعه می‌‌کرد. از صبح تا عصر در خیابان‌ها سرگردان بود و وقتی‌که به خانه برمی گشت در رختخواب می‌‌افتاد و دل‌ و دماغِ انجامِ هیچ کاری را نداشت. بعد از ۲-۳ ماه جست و جو و بیخبری یک روز مادرم دهانش کج شد و یک چشمش نیمه بسته. دکتر گفت که او سکته ناقص کرده است. مادرم در آن هنگام فقط ۴۷ سال داشت و کاملا سالم بود، اما زیر فشار نگرانی و بی خبری از فرزندش در حال خرد شدن بود. بالاخره بعد از ۴ ماه زندانِ اوین پذیرفت که بیژن در آنجا است و به مادرم گفتند که به او اجازه ملاقات خواهند داد. جمهوری اسلامی در یک حرکتِ حساب شده تا پایان گرفتنِ بازجویی های اولیه به خانواده‌ها اطلاع نمی‌‌داد که فرزندانشان دستگیر شده اند، تا آنها دیگران را در جریان نگذارند و کسی‌ازچنگال آنها درنرود. حالا اینکه در این مدتِ بی‌خبری چه بر سرِ خانواده‌ها و بخصوص پدر و مادرِ افراد دستگیر شده می‌‌آمد مهم نبود. این بیخبری روی افرادای‌ که دستگیر شده بودند هم فشارِ روحی وارد می‌‌کرد چرا که آنها هم می‌‌دانستند که خانواده‌هایِ آنها اکنون نگران آنها و وضعیتِ سلامتی‌شان هستند.

بیژن مانندِ صد‌ها تن‌دیگر دو سالِ تمام در حالتِ بلاتکلیفی در زندانِ اوین ماند. در طی تمام این سالها فقط ماهی‌ یک یا دوبار اجازه ملاقات داشت. رژیم محیط ملاقات را طوری درست کرده بود که از لحظه اول ترس و اضطراب ایجاد کند. اول کلی شما را در بیرون ساختمان معطل می کردند و بعد اسم هر زندانی را می خواندند و شناسنامه کسانی را که برای ملاقات آمده بودند جمع می کردند. دوباره معطلی بود تا سرانجام اسم کسانی را که با ملاقات آنها موافقت شده بود بخوانند. همیشه قبل از ملاقات با بازجوی زندانی چک می کردند تا مطمئن شوند که زندانی اجازه ملاقات دارد. اگر بازجو دلش می خواست که کسی را تنبیه کند و یا تحت فشار قرار دهد، از این فرصت استفاده میکرد و او را ممنوع الملاقات می کرد. خانواده هایی را که مشمول ملاقات می شدند به داخل سالنی می بردند و باز انتظار بود و انتظار. مامورین این سالن ها پاسدار های اسلحه به کمری بودند که همه ریش داشتند و قیافه های اخمو. رفتارشان با ما همیشه توهین آمیز و طلبکارانه بود. هر وقت هم فرصتی به دستشان می آمد به ما می گفتند که “فرزندان شما ضد انقلاب هستند و بخاطر آنها ما مجبور شدیم اینجا بمانیم و به جبهه نرویم، و افتخار شهادت نصیبمان نشود .” عزیزان ما را در سلول های تنگ و تاریک، با کمترین امکانات انسانی اسیر کرده بودند و تازه طلبکار هم بودند. در طول شش سال و نیمی که در زندان بود، فقط چهار بار، از پشت شیشه های دوجداره اتاق ملاقات زندان گوهردشت، او را دیدم، و صدایش را از پشت تلفنهای اتاق ملاقات شنیدم. در آن ۱۰ دقیقه ملاقات فرصتی نبود که از چیزی، جز سلام و احوال پرسی حرفی بزنی. برای این ملاقات، باید صبح زود به کرج می رفتیم، و در پارکینگ آنجا منتظر نوبت خودمان می شدیم. بعد از ساعتها معطلی، ما را به سالنی که زندانی ها، در پشت شیشه های آن  منتظر بودند می بردند. ما وقتی که زندانی خود را پیدا می کردیم، به داخل کابین می رفتیم، و گوشی تلفن را برمی داشتیم و با او صحبت می کردیم. تمام مکالمات کنترل می شد، و هر وقت که از صحبت های ما خوششان نمی آمد، تلفن را قطع می کردند. همیشه در طول ملاقات عده ای از پاسدارها در پشت زندانی ها و پشت خانواده ها قدم می زدند که حتی اشاره های ما به هم را کنترل کنند. گوش های پدرم سنگین بودند و از سمعک استفاده می کرد، در نتیجه از پشت این گوشی ها چیزی نمی شنید. در مدت شش سال و نیمی که بیژن در زندان بود، پدرم حتی از شنیدن صدای او محروم بود، فقط پشت شیشه می ایستاد و نگاهش می کرد. یکبار بیژن به شدت سرما خورده و بیمار بود، پدرم از قیافه رنجور و رنگ و روی پریده او فهمیده بود که حالش خوب نیست. پدرم دستهایش را در هم گره کرد و مشتش را بعلامت مقاومت بالا برد. پاسداری این حرکت را دید و بلافاصله گوشی تلفن را از دست بیژن کشید، و او را با مشت و لگد، در مقابل چشمان وحشت زده پدر و مادرم به پشت دیوار هل داد، و پاسدار دیگری از این طرف پدر و مادرم را به اتاق نگهبانی برد. آنجا چند ساعتی از پدرم بازجویی کردند و می خواستند بدانند که چرا دستهایش را گره کرده است. پدرم گفته بود؛ “من یک معلم هستم، کار من امید دادن است. چه اشکالی دارد که از فرزندم بخواهم که قوی باشد و از خودش مواظبت کند؟” بالاخره هم از پدرم تعهد گرفتند که دیگر با دست اشاره ای نکند. جمهوری اسلامی  حتی ملاقات  ده دقیقه ای، از پشت شیشه های دوجداره و از طریق تلفن را هم با این اذیت و آزارها به ما زهر مار می کرد.

سخت ترین قسمت ملاقات این بود که به عزیز خود چه بگویی؟ من ساعت ها فکر می کردم که به او چه بگویم و از چه صحبت کنم. دلم می خواست که به او بگویم که چقدر دلم برای او و محبت هایش تنگ شده است. او به من فوتبال بازی کردن، کشتی گرفتن و شطرنج یاد داده بود. نقاشی های درس علوم را برایم می کشید. من عاشق بوکس بودم و او به من کمک می کرد که تمرین کنم و مرا بخاطر دست سنگینم و توانایی ام در ایجاد گودی در دیوار با مشت “لادن کرگدن” صدا می کرد. در مدتی که در انگلستان بود، همیشه در روز تولد ما اسباب بازی های عالی برای ما می فرستاد. برای تولد هشت سالگی مان، برای من یک بسته بزرگ ” لگو” فرستاد که با آن می شد یک شهر درست کرد، یک شهر کامل با کافه، بانک، آپارتمان، مغازه، ماشین، آدمک و برای لاله، خواهر دوقلویم، عروسکی فرستاده بود، که شیشه شیر و غذا داشت، و بعد از اینکه بهش غذا و یا آب می دادی، پوشکش را خیس می کرد. برای تولد ۹ سالگی مان برای من یک “یک ماشین بتمن” فرستاد که “موشک” پرتاب می کرد و برای لاله یک دستگاه کیک پز، که با استفاده از بخار آب داغ، و پودرهای مخصوص، میشد کیکهای کوچکی درست کرد. وقتی بیژن به ایران برگشت، برایمان یک “عروسک سخنگو” آورد. آن روزها مغازه های اسباب بازی فروشی ایران عروسک سخنگو نداشتند. این عروسک تقریبا ۹۰ سانتیمتر قد داشت، و دکمه ای روی سینه اش بود که وقتی فشار می دادی، جملاتی را به انگلیسی می گفت. آن زمانها هنوز کالاهای چینی به بازار نیامده بود، و اسباب بازی، آنهم به این پیشرفتگی، واقعا گران بود. اما بیژن، پول توجیبی های خودش را جمع می کرد، و به جای اینکه خودش در لندن خوشگذرانی کند، آن را خرج ما می کرد. هرگز ندیدم برادری اینچنین با خواهر‌هایی‌ که ده سال ازش کوچکترن وقت بگذراند، آنها را سرگرم کند و با آنها مهربان باشد. کدام برادری در بیست سالگی حال و حوصله خواهرده ساله‌اش را دارد، آن هم نه یکی‌ بلکه دو تا. بیژن همیشه ما را به کوه و سینما می برد، از فیلم “دختر کبریت فروش” در باره تقسیم کشور کره به دو قسمت تا کارتن سیندرلا که برای دیدنش ساعتها توی صف ایستادیم. با ما کشتی‌ می‌‌گرفت، و تشویق می کرد که کتاب بخوانیم. وقتی ۱۲ سالم بود، کتاب “مادر، ماکسیم گورکی” را به من داد که بخوانم. من بیست صفحه ای خواندم و حوصله ام سر رفت. کتاب را برایش پس بردم و گفتم که حوصله خواندنش را ندارم. با هیجان گفت؛ “اگر به صفحه پنجاه برسی، دیگر نمیتوانی آن را زمین بگذاری. بهت پنجاه تومان می دهم اگر پنجاه صفحه اول را بخوانی”. در سال ۶۰، پنجاه تومان کلی پول بود. بستنی دو تومان بود و آبنبات یک تومان. من با خوشحالی از اینکه به سادگی می توانم پول خوبی بسازم، کتاب را گرفتم و خواندم. همانطور که او می گفت؛ بعد از صفحه پنجاه، دیگر نتوانستم کتاب را پایین بگذارم. در طول ملاقات ها، دلم می خواست به بیژن بگویم؛ تماشا کردن “پلنگ صورتی” بدون او صفایی ندارد. دلم میخواست بداند که ما، اتاق او را به همان شکلی که بود نگه داشته ایم، و بی صبرانه منتظر آزادی او هستیم. دلم می خواست بداند که خانه بدون او سوت و کور است، و کسی نیست که ساز دهنی بزنه، شعر “خر من یک دو سه چهار روز، کاه یونجه نخورده، خرمن پس چرا مرده؟” را بخواند، و یا با ما کشتی بگیرد و کله معلقمان بکند. اما تلفن را که برمی داشتم ،از فشار دیدن او در بند و اسارت، از اضطراب شنود تلفن و از وحشت دیدن آن همه پاسدار در اطرافم، لال می شدم و نمی دانستم که چه بگویم. در تمامِ ۶ سال و خرده‌ای که در زندان بود، یک بار هم به ما اجازه ملاقاتِ حضوری ندادند. من هنوز هم بعد از گذشتنِ این همه سال حسرت می‌‌خورم که قبل از مرگ نتوانسته ام  حداقل یکبار دیگر او را در آغوش بگیرم، دست او را لمس کنم و یا گونه هایش را ببوسم.

در تمام ملاقاتها بیژن خندان بود و روحیه خیلی خوبی داشت. هیچ وقت گله و شکایات نمی کرد. هر وقت که مادرم با اصرار می خواست بداند که او چه می خورد و آیا جایش راحت است یا نه، او با شوخی و خنده جواب می داد. سعی می کرد که کوچکترین حرفی که سبب نگرانی مادرم بشود نگوید. هر چه که ما در مورد کمبود جا و غذا، نبودن وسایل بهداشتی، سردی آب، و … می دانستیم از طریق خانواده های زندانیان دیگر بود. بقدری خوب و مهربان بود که نمیخواست مادرمان را نگران کند. می دانست که کاری از دست او بر نمی آید و به همین دلیل لزومی نمی دید که به او بگوید که در زندانهای جمهوری اسلامی چه می گذرد. ما حقایق زندان های جمهوری اسلامی را از دهان دیگر خانواده ها و بعد ها از دهان کسانی که آزاد شدند و از روی کتابهایی که نوشتند فهمیدیدم.

بیژن مطمئن بود که آزاد خواهد شد. جرمِ او هواداری از “گروهک ها”، فروشِ روزنامه، پخشِ اعلامیه و کمکِ مالی بود. جالب این جا است که او فقط تا هنگامی که این گروه قانونی بود در آن فعالیت داشت. از روزی که عده‌‌ای از آنها به آمل حمله کردند، با کشتاری که رژیم از آنها کرد، دیگر گروهی باقی‌ نمانده بود. وقتی‌که او روزنامه گروه خود به نامِ “حقیقت” را در جلویِ دانشگاه می‌‌فروخت، این روزنامه جوازِ رسمی‌ داشت. وقتی‌ که او اعلامیه های اتحادیه کمونیست ها را پخش می‌‌کرد، این گروه اجازه فعالیت داشت. اما بیداد گاه‌هایِ رژیمِ جمهوری اسلامی به ریاست یک آخوند و بر طبق موازین شرعی و اسلامی، او را با چشمان بسته، بدونِ حضورِ وکیل و بدون اینکه حتی به خودِ او اجازه حرف زدن و یا دفاعِ از خود بدهند، ظرفِ چند دقیقه به ده سال زندان محکوم کردند. روزی که در ملاقات به مادرم خبرِ حکم ده سال خود را داد بسیار عصبی بود. باورش نمیشد که در ۲۳ سالگی‌‌ به جرمِ علاقه به وطن و سرنوشتِ آن دستگیر شده و بعد از دو سال بلاتکلیفی حالا باید ده سال را در زندان‌های آنها و یا به قولِ خودشان ندامتگاه بگذراند. مادرم در اعتراض به این حکم به دادستانی مراجعه کرد. بعد از مراجعت های مکرر بالاخره قاضی به او گفت که تنها راهِ کم کردنِ این حکم همکاری فرزندت با ما است. برای این رژیم جرم مهم نبود، آنها فقط در فکر در هم شکستن روحیه زندانی ها و خرد کردن غرور آنها بودند.

در تمامِ این سالها زندانی‌ها برایِ کوچکترین تسهیلاتِ انسانی‌در مضیقه بودند و با انواع فشار‌های روحی و جسمی‌دست به گریبان. غذا کم بود و کیفیت آن بسیار بد بود، آبِ حمام سرد بود، کتاب در اختیار آنها نمی‌‌گذاشتند، مدت ورزش و هواخوری بسیار کم بود، برایِ توالت رفتن مشکل داشتند ،اجازه نوشتن نامه نداشتند و وقتی‌که می‌‌نوشتند همه کنترل می‌‌شد و خط می‌‌خورد، و هزاران مشکل دیگر. این فشار‌ها جدایِ از شکنجه ها، شلاق زدن ها، بیدار نگه داشتن ها، نبودنِ جایِ خواب، توهین‌ها و کتک‌های همیشگی بود. هر سال هم یکی‌دوبار زندانی‌ها در اعتراضِ به این فشار‌ها اعتصاب می‌‌کردند و ممنوع الملاقات می‌‌شدند. مادرم به همراه خانواده ها چندین بار در اعتراض به وضعیت زندانها، نبودن امکانات، بلاتکلیفی فرزندانشان و حکم های ناعادلانه ای که به آنها داده بودند به قم رفتند تا با آقای منتظری ملاقات کنند. هر بار بین ۳ تا ۷ اتوبوس از خانواده ها به میدانی که در جلوی خانه آقای منتظری بود رفته و در آنجا منتظر شنیدن پاسخ از مسئولین می شدند. آنها هرگز نتوانستند با خود او ملاقات کنند. معمولا یکی از پسران او و یا دامادهایش بیرون آمده، کمی با خانواده ها حرف می زد و نامه های آنها را می گرفت و می رفت. خانواده ها همیشه یک نامه دسته جمعی می نوشتند و در آن بطور کلی به اتفاقاتی که در زندانها در جریان بود و وضعیت بد فرزندانشان اشاره می کردند. هرکس هم که دلش میخواست نامه ای انفرادی نوشته و در آن مشخصا به وضعیت فرزند خود اشاره می کرد. من نمیتوانم به طور قطع بگویم که این نامه ها تاثیری داشت یا نه. اما برای بیژن یا همبندی های او که ما می شناختیم کوچکترین اثری نداشت. در اواخر سال ۶۳ لاجوردی از ریاست زندانها و دادگاه های انقلاب کنار گذاشته شد و گروهی که بعد ها به “گروه دوم خردادی ها” معروف شد، قدرت را به دست گرفت. این گروه تغییراتی ایجاد کردند و جو کمی بهتر شد. اما تنها بعد از گذشت چند ماه، دوباره این گروه نیز همان شیوه های پیشین، سرکوبها، فشارها، اذیت و آزارها را در دستور کار خود قرار دادند و با راه اندازی کشتار سال ۶۷ ، مفهوم جدیدی به نسل کشی وجنایت علیه بشریت دادند.

در طولِ این سالها مادرم همیشه یک هفته قبل و یک هفته بعد از ملاقات با بیژن، به شدت افسرده و گوشه گیر بود. حوصله هیچ کاری را نداشت. او همیشه غصه دار بود که در زندان به بیژن میوه نمی دهند، کیفیت غذای او بد است، جای خوابش راحت نیست، کتابهای خوب ندارد، در زمستان سردش است، در تابستان گرمش است، رطوبت سلول او زیاد است و استخوان دردش عود کرده است، دندانش درد می کند و … ناراحتی و افسردگی مادرم رویِ روحیه من و خواهرانم هم اثر می گذاشت. ما هم از امکاناتی که داشتیم احساس خجالت می کردیم و از اینکه او در فشار بود رنج می بردیم. دلمان می خواست که او هم می توانست میوه های خوب بخورد، غذای کافی و جای راحت داشته باشد، به پزشک و دارو دسترسی داشته باشد، بتواند ورزش کند و از هوای آزاد استفاده کند. از اینکه کوچکترین کاری برای بهتر کردن وضعیت او از دستمان بر نمی آمد، درعذاب بودیم. اسارت بیژن خواب و آرام را از ما گرفته بود. نمی دانستیم با این اندوه چه کنیم و درد خود را چگونه تسکین دهیم.

در تیر ماه سال ۶۷ ناگهان ملاقات‌های زندانیان را قطع کردند، و گفتند که مشغولِ تعمیرِ سالن‌هایِ ملاقات هستند. چند هفته‌ای گذشت و زمزمه اعدام زندانیانِ مجاهد بلند شد. از اواسطِ شهریورماه، هر روز به چند خانواده خبر اعدامِ فرزندانشان را می‌‌دادند. غلغله عجیبی‌ بود. کسانی‌ که خبرِ مرگِ فرزندشان را دریافت نکرده بودند، هر روز به زندان مراجعه کرده و خواهانِ شنیدن خبری از عزیزانِ خود بودند، اما کسی پاسخگو نبود و می گفتند؛ “بروید خانه با شما تماس می‌‌گیریم.” بعد‌ها فهمیدیم که بعد از کشتارِ زندانیانِ مجاهد در مرداد ماه، از پنجم تا هفتمِ شهریور ماه، زندانیانِ مارکسیست را هم به دار کشیده، و اجسادِ آنها را در گور‌هایِ دسته جمعی‌ دفن کرده اند. پدر و مادرم شروع کردند به رفتن به مجالس ختمِ دوستانِ برادرم که کشته شده بودند. مسئولینِ رژیم گفته بودند که اجازه برگزاری مراسم ندارید، اما خانواده‌ها، بی‌ اعتنا به آنها، برایِ عزیزانِ  خود در خانه‌هایشان، مجالسی برگزار می‌‌کردند.

روزِ  ۱۴ آذر با مادرم به اوین می‌‌رویم. من در بیرون می‌‌مانم و مادرم به داخل می‌‌رود. مردی بیرون می آید و در حالی که صورتش از اشک خیس است به زنی که در کنار من است می گوید “این یکی را هم اعدام کردند”. زن شروع می کند به داد زدن و گریه کردن و در میان هق هق گریه می گوید “این یکی هم، این یکی را هم کشتید؟” پسرانش هوادار سازمان مجاهدین بوده اند. در شهریور ماه خبر اعدام پسر دیگرش را به او داده بودند و امروز این یکی را. من با دلسوزی به آنها نگاه می کنم و دلم می خواهد چیزی بگویم که آنها را آرام کند. اما هر چه فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد. به پدر و مادری که داغ فرزند دارند چه می شود گفت؟ بعد از حدود یک ساعت مادرم بر‌می گردد. رنگ بر چهره ندارد. می‌‌گوید “تمام شد. اعدامش کرده اند”. باورم نمی‌شود. میگویم “مطمئنی، خودشان بهت گفتند؟” میگوید “نه گفتند که برو و بگو پدرش فردا بیاید. من گفتم پدرش چرا؟ اعدامش کرده اید؟ به من بگویید. گفتند بهت گفتیم برو و بگو که پدرش بیاید.” رژیم حسابِ همه چیز را کرده بود. از ترسِ گریه زاری مادر‌ها و سر و صدایی که ایجاد می‌‌شد، حاضر به پاسخگویی به مادرها نبودند. نمیدانم چطوری خودمان را از جلویِ اوین به خانه رساندیم. مادرم شروع کرد به تلفن زدن به افرادِ فامیل که در این چند ماه نگرانِ وضعیتِ سلامتی‌بیژن بودند و به همه گفت که او اعدام شده است. بزودی خانه ما پر شد از افرادِ فامیل و آشنایان. زنان فامیل سرپرستی آشپزخانه و پذیرایی از میهمانان را به گردن گرفتند. مادرم بقیه روز را همان جا روبروی در نشست، نه گریه می‌کرد، و نه فریاد می‌‌کشید. من دلم می‌خواست که فریاد بکشم و زار زار گریه کنم. اما از مادرم خجالت می‌‌کشیدم، می‌‌دانستم که غمِ او از من بسیار بیشتر است. بیژن برادرِ من بود اما جگر گوشه او بود، پاره تن او بود. اگر مادرم گریه نمی‌‌کرد من هم نباید ضجه می‌‌زدم. نمی خواستم با گریه های خود غم و غصه او را بیشتر کنم. مادرم تا شب آرام بود اما از شب تا صبح دراز کشیده بود و ناله می‌‌کرد. از صدایِ ناله‌ها و مویه‌هایِ او تمامِ کسانی‌که آن شب در خانه ما مانده بودند، خوابشان نبرد. اما صبح دوباره مادرم آرام بود، و سرجای خود روبروی در می نشست و هر از گاهی می‌‌گفت “گریه نکنید، مرگِ قهرمان گریه ندارد، او در راهِ عقیده اش جان داد”.

مادرم در طول  تقریبا شش ماه بی‌ خبری از بیژن، در مراسم ختم دهها نفر از دوستان و همبندی‌های او شرکت کرده، و خانواده های داغدار زیادی دیده بود. در رفت و آمد به این مراسم ها، او متوجه عمق فاجعه و جنایتی که اتفاق افتاده، شده بود، و هر آن انتظار شنیدن خبر اعدام فرزند خود را هم داشت. در مراسم دیگر قربانیان مادرها از او می پرسیدند؛ “از بیژن چه خبر؟” و او می گفت؛ ” هنوز خبری نداریم.” و آنها که خود، خبرِ کشته شدنِ فرزندانشان را گرفته بودند، می گفتند؛ “خوش بحالت. حتما بیژنِ تو زنده است که تا به امروز خبرِ کشته شدنش را به تو نداده اند.” اما مادرم با نگرانی می گفت؛ “مگر می‌‌شود که محمود، محسن، مهرداد، علی‌، ناصر، فرامرز، صادق، پژمان و … کشته شده باشند، اما بیژن هنوز زنده باشد؟” با اینکه فکر می کرد، در طول سه ماه گذشته خودش را برای شنیدن این خبر هولناک آماده کرده، حالا که این خبر را دریافت کرده بود، متوجه شده بود که هرگز نمی‌‌توان خود را برای شنیدن خبر مرگ فرزند آماده کرد. داغ از دست دادن فرزند مهری است که تا لحظه مرگ بر پیشانی او بود، و هیچ چیز مرهمی بر این زخم عمیق نشد. عمق درد و آزردگی  را می توانستی در نگاه او، و در شیارهای روی صورتش ببینی. با اینکه تودار و آرام بود، صدایی را که در درون او غوغا می کرد می توانستی بوضوح بشنوی. بالاخره هم مادرم آرزوی دانستن محل دفن بیژن و دیدن روز دادخواهی را با خود به گور برد.

بعد از ظهر روز پانزدهم آذر، پدرم به همراه تنی چند از مردهایِ فامیل به اوین رفت تا ازصحتِ خبرِ مرگِ بیژن مطمئن شود. من هرگز صحنه خروج او از خانه را فراموش نمی‌‌کنم. پدرم آن روز‌ها ۶۲ ساله بود و موهای پر پشتِ سیاهی داشت. وقتی‌ که از درِ خانه بیرون می‌‌رفت استوار و محکم بود. پدرِ همیشگیم بود. هنوز باورش نمی‌‌شد که واقعاً بیژن را کشته باشند. وقتی‌که برگشت به اندازه ۲۰ سال پیر شده بود. موهایش سفید شده بودند و پشتش خمیده بود، کمرش شکسته بود. در حالی‌که ساک کوچکی به دست داشت بر زمین نشست و گفت “همه چیز تمام شد. اعدامش کرده اند. به من گفتند: پسرت در این دنیا جایی‌نداشت و در آن دنیا نیز جایی‌ نخواهد داشت. گفتم که جسدش را به من بدهید یا قبرش را نشان دهید. گفتند که پسرت کافر بود و قبر ندارد، برو برایش قرآن بخوان. اجازه گرفتنِ مراسم را هم نداری. من گفتم که از دیروز همه فامیل به خانه ما آمده اند و داریم برایش عزاداری می‌‌کنیم. آنها هم گفتند که کاری نکن که به خانه شما بیاییم و همه تون را دستگیر کنیم. تنها چیزی که از او به من دادند این ساک است.” وقتی‌که حرفهای پدرم تمام شد یکباره سکوتِ خانه با صدایِ فریاد و گریه و زاری افرادِ فامیل پر شد. بالاخره همه باور کردیم که دیگر هرگز بیژن را نخواهیم دید.

هنگامی که سرانجام جو کمی آرام شد ساک را آوردیم پیش مادرم و باز کردیم. امیدوار بودیم که متنی، وصیت نامه ای چیزی پیدا کنیم و بفهمیم که در زندان بر این بچه ها چه گذشته است. نمی دانستیم که چرا یک زندانی، یک اسیری که حکم داشت، شش و سال و نیم آن را هم گذرانده بود و هیچ جرم جدیدی هم مرتکب نشده بود، یکباره باید اعدام بشود؟ در ساک، یکی دو دست لباس بود و یک حوله و یک ساعت. هیچ کدام آنها آشنا نبود و چیزهایی نبود که مادرم برای او خریده و به زندان برده بود. رژیم جمهوری اسلامی ما را از یادگاریهای او هم محروم کرده بود. بعدها فهمیدیم که همه چیز به سرعت اتفاق افتاده است. هیئت مرگ که متشکل از نیری، اشراقی، پورمحمدی، رئیسی، ناصریان، لشگری، نوری و شوشتری بود با استناد به فتوای خمینی زندانی ها را صدا کرده و فقط پرسیده بودند که آیا به اسلام اعتقاد داری؟ آیا نماز می خوانی؟ آیا جمهوری اسلامی را قبول داری؟ زندانی ها نمی دانستند که عاقبت جواب نه دادن به سوال های هیئت مرگ به دار کشیده شدن است. به همین دلیل هم نه وصیت نامه نوشته بودند و نه وسائل خود را جمع کرده بودند. هنوز هم بعد از این همه سال وقتی که یاد آن ساک و یاد آن روزها می افتم پشتم می لرزد. خیلی وحشتناک است که تنها یادگار برادرت یک ساک کوچک باشد. ساکی که وسایل درون آن متعلق به قربانی دیگری است. وقتی که برای شرکت در دادگاه مردمی ایران تریبونال به لندن رفتم، زنانی را دیدم که همسرانشان را اعدام کرده بودند و به آنها حتی یک ساک هم نداده بودند. آنها در اوج  ناراحتی و استیصال اشک می ریختند و به قضات دادگاه می گفتند؛ “به ما هیچ چیز ندادند، نه قبر، نه جسد، نه وصیت نامه و نه ساک، هیچ چیز.” تازه آن وقت فهمیدم که ما از خوش شانسها بودیم، که لااقل یک ساک به دستمان رسید، هرچند که محتویات ساک متعلق به او نبود، و دوستان جان به در برده اش از این جنایت علیه بشریت، ساعت و بلوزهای او را به یادگار برای خود نگه داشته بودند.

پدرم وقتی که خبر کشته شدن بیژن را شنید و با ساکی کوچک به خانه برگشت، شعری برای بیژن سرود و در تمام مراسم بیژن آن را می خواند و تغییراتی به آن می داد. پدرم شاعر نبود و در زندگی خود فقط دوبار شعر گفت، یکبار وقتی که من دستگیر شده بودم و یکبار هم در مرگ بیژن. هربار که پدرم در مراسم های بیژن سر پا می ایستاد و کاغذی را که این شعر را بر روی آن نوشته بود، در دستهای لرزانش می گرفت و با صدای بلندی که از بغض میلرزید، آن را میخواند، قلبم مچاله میشد. هر چه که به آخر شعر نزدیکتر میشد، طنین صدای او در اتاق صلابت بیشتری می گرفت. او همه تلاش خود را می کرد که بغض را در گلویش خفه کند و بدون گریستن شعر خود را به پایان برساند. چه غم انگیز است که پدری در رثای فرزند خود شعر بگوید.

اولین باری که به گورستان دسته جمعی خاوران رفتم از دیدن آن قلبم آتش گرفت. می دانستم که به قبرستان می روم و انتظار زیادی نداشتم، اما حتی در قبرستان هم شما اثری از حیات و زیبایی می بینید. قبرستان های معمولی سنگ قبر دارند، مردم گل بر سر قبر ها گذاشته اند، افراد پراکنده اند و هر کس بر سر مزار عزیز خود جمع شده و عزاداری می کند. مقداری درخت و شیر آب هست. اثری از زندگی و رفت و آمد در آن به چشم می خورد. اما خاوران یکپارچه خاک بود و کلوخ. هیچ اثری از حیات و گل و گیاه در آن دیده نمی شد. یک تکه زمین خشک بود با میله هایی آهنین دور تا دورش، بدون هیچ گل و گیاه و درختی. تا چشم کار می کرد خاک بود و خاک. در دور دست اما، در فاصله خیلی دور، قبرستان بهایی ها بود و مثل همه قبرستان های دیگر پر بود از گل و گیاه و درخت. اما قسمت ما مثل یک بیابان برهوت بود. انگار نه انگار که صدها جوان ناکام ایرانی در زیر زمین، بر روی هم خفته اند. انگار نه انگار که هزاران نفر در عزای این عزیزان گریانند. انگار نه انگار که مردگان این قسمت، هرگز وجود خارجی داشته اند. نه سنگی، نه درختی، نه گیاهی. در گوشه ای چندین تل خاک شبیه به قبر بود که شماره داشت. گویا متعلق به “سعید سلطانپور” و تنی چند از چپی ها بود که در اوایل سال ۶۰ اعدام شده بودند. خانواده ها از گوشه و کنار شنیده بودند که رژیم شبانه با بولدوزر چاله هایی کنده و عزیزان آنها را در این گودالها به روی هم انداخته و روی آن را پوشانده است. چند نفر بطور اتفاقی این صحنه را دیده و از آن عکس گرفته بودند. سالها بعد، من این عکس ها را در خارج از کشور دیدم. عکس های هولناکی است. نیم تنه و صورت مرد جوانی از خاک بیرون مانده و دست جسد دیگری. این عکسها برای همیشه، نشانه های سبعیت و رذالت این رژیم را در خود ثبت کرده اند. خانواده ها که نمی دانستند دقیقا این گودال ها در کجا هستند و چه کسانی در آن خفته اند، به همین زمین بایر دل خوش کرده بودند. همه در مرکز آن جمع می شدند و گلهایی را که برای عزیزان خود آورده بودند بر روی زمین پخش می کردند. سعی می کردند که نزدیک به هم باشند تا درد مشترک خود را با هم تقسیم کنند. پیرتر ها بر روی خاک می نشستند و چند تکه سنگ در جلوی خود می چیدند و عکس جوان خود را بر روی خاک می گذاشتند و با او درد دل می کردند و یا اشک می ریختند. صحنه های دلخراش و ناراحت کننده ای بود. دیدن این همه پدر و مادری که فرزندان جوانشان بی دلیل به دار آویخته شده بودند و حتی دلخوشی داشتن یک قبر هم از آنها دریغ شده بود، دل هر انسانی را به درد می آورد. عزیزان ما چه کرده بودند که رژیم حتی از مرده آنها هم وحشت داشت؟ برای ما قربانیان این جنایت دیگر پاییز سرشار از زیباترین رنگها و نغمه عشق و سرود زندگی نیست. پاییز یادآور برگریزان و به خاک افتادن عزیزانمان است. پاییز سرشار از حزن و اندوه و پیام آور زمستانی سرد و یخبندان است که سالها است بر کشور ما حکمفرما است. این سرما و جمود، سالها است که هر جوانه و گل زیبایی را نابود کرده و اجازه رشد و نمو به هیچ گیاه زیبا و قشنگی را نمی دهد. در این سرما فقط گیاهان هرز رشد می کنند.

پدرم هرگز خودش را برای مرگ بیژن نبخشید. این او بود که بیژن را با کتاب خواندن آشنا نموده و او را تشویق به مطالعه کرده بود. چون خودش هوادار حزب توده بود، اول بار کتاب های مارکسیستی را او به بیژن داده، و تخم نفرت از نظام های استبدادی را او در دل بیژن کاشته بود. وقتی که بیژن به ایران برگشت، به دلیل تفاوت شدید عقیدتی که داشتند، اجازه نمی داد که بیژن دوستان خودش را به خانه بیاورد، و همیشه با او دعوا  و جنگ و جدل داشت. بیژن حزب توده را خائن و جاسوس شوروی می دانست، و پدرم “اتحادیه کمونیستها” ، گروهی را که بیژن به آن وابسته بود، مائوئیست و تربچه نقلی. بعد از مرگ بیژن، پدرم به بیماری پارکینسون دچار شد. پزشک معالج او به ما گفته بود که یکی از داروهای پارکینسون او به شدت بر روی سیستم عصبی اثر می گذارد، و عوارض جانبی بدی دارد، اما چاره ای جز خوردن این دارو نداشت. در دو سال آخر زندگی پدرم، اثرات این دارو را به عینه دیدیم. هر روز قبل از غروب آفتاب، شروع میکرد با خودش با صدای بلند صحبت کردن. حافظه و هوشیاریش کاملا سرجای خودش بود، فقط با صدای بلند فکر می کرد، و نمی توانست افکارش را پنهان کند. هر روز عصر، دو، سه ساعتی، با صدای بلند، زندگی گذشته اش را مرور می کرد، از اختلافاتش با بیژن می گفت، و از خاطره هایی که با او داشت و بعد هم به ترکی برای او اشعاری حماسی می خواند، “پسرم، قهرمانم، اسب سواری یادت دادم، اسبت را زین کردم، اسلحه به دستت دادم، به سوی مرگ فرستادمت” و آخر سر هم فریاد می کشید، سوختم، سوختم. من که از ترس شنیدن این حرفها و روبرو شدن با این صحنه، یا صبح ها به دیدنش می رفتم و یا بعد از غروب آفتاب. اگر حوالی عصر به در خانه شان می رسیدم، آنقدر در ماشین می نشستم، تا آفتاب غروب کند. تحمل، ناله ها و مویه هایش را نداشتم. مادر بیچاره ام می گفت؛ “من چه گناهی کرده ام که باید هر روز همین حرفها را بشونم؟”

کشتار تابستان سال ۶۷ یک حرکت حساب شده و برنامه ریزی شده بود. رژیم اسلامی با کسانی که آنها را “سر موضعی ” می شناخت بسیار بی رحم بود. مسٔولین رژیم فکر می کردند که هر کس که به زندان می آید باید توبه کند و به اسلام روی بیاورد و از مواضع قبلی خود و اعتقاداتش دست بکشد و اگر این کار را نکند عناد ورزیده و دشمن خداوند است. جمهوری اسلامی عده زیادی از زندانیانی را که حکم زندانی آنها به پایان رسیده بود آزاد نکرده و آنها را در بند جداگانه ای نگهداری می کرد. این افراد به “ملی کش های” زندان معروف بودند. جرم آنها این بود که با وجود تمام شدن مدت حکمشان و ماندن در زندان برای سه، پنج، و یا حتی هفت سال اضافه بر حکمی که داشتند، حاضر نشده بودند که انزجار نامه امضا کنند و یا مصاحبه کنند. متن انزجار نامه به گونه ای تهیه شده بود که با امضای آن شما اول مجرم بودن خود را می پذیرفتید و بعد تعهد می کردید که دیگر هیچ جرمی انجام ندهید. زندانی ها به این متن اعتراض داشتند و می گفتند که هوادر گروهی بودن و یا اندیشه متفاوت از رژیم اسلامی داشتن جرم نیست و حاضر نیستند به دلیل دگر اندیشی ابراز تاسف و انزجار کنند. از بند ملی کش ها تقریبا همه بدون استثنا اعدام شدند.

مگر می شود، یک اسیر، یک زندانی را، که از دادگاه های همین رژیم، بدون داشتن وکیل و یا حق دفاع از خود، حکم ناعادلانه ده سال زندان گرفته و شش سال و نیم از آن را هم گذرانده است، بیکباره به دار کشید، و نه جسد او را به خانواده اش داد، نه قبر او را و نه حتی وصیت نامه اش را؟ بیژن چه کرده بود که بعد از جان کندن بالای دار، جسد نیمه جانش را، با بولدوزر، همراه با صدها نفر دیگر در داخل کانالها ریختند؟ آیا آقای موسوی و مشاورانش هرگز به “گلزار خاوران” که یکی از ده ها گورستان دسته جمعی قربانیان این رژیم است، رفته اند؟ آیا مادران و پدران مچاله شده را دیده اند؟ همسرانی که شریک زندگی خود را از دست داده اند، چطور؟ کودکان یتیمی که میان خاکها بازی می کردند و درک درستی از اعدام شدن پدر، و یا مادرشان نداشتند، را چطور؟ هنوز بعد از ۳۲ سال، بزرگترین غم پدرها و مادرهای داغدیده این است که از محل دفن عزیزان خود خبر ندارند. احساس می کنند که حتی حق داشتن یک قبر نیز از جگرگوشه های آنها سلب شده است. آیا نظامی که حتی، از گور مخالفین خود وحشت دارد، لیاقت حمایت شما را دارد؟

بیژن چه کرده بود که مستحق جان کندن بر بالای طناب دار باشد؟ آیا بیژن، جز آرزوی سربلندی و آزادی ایران را داشتن، جز عقیده ای مخالف عقاید رژیم در قدرت داشتن، چه کرده بود، که سزاوار چوبه دار باشد؟ من فکر می کنم، کسانی‌ که از این رژیم حمایت کرده و می کنند، باید  برای جنایت های این رژیم، به من، امثال من و تمامی‌ افراد جامعه پاسخگو باشند. ما باید بدانیم چه عواملی، چه دلایلی و چه تصمیماتی، منجر به این “جنایت علیه بشریت” شد، تا جلوی اتفاقات این چنینی در آینده را بگیریم، تا نسلی دیگر، آنچه را که ما تجربه کردیم، دوباره تجربه نکند. شما نمی توانید در جنایت سهیم باشید و یا نظاره گر آن باشید و کوچکترین حرکتی برای جلوگیری از آن نکنید، بعد هم از همه امکانات خود برای مسکوت گذاشتن آن استفاده کنید، و تازه جر و بحث کنید و بگویید که “ببخش، اما فراموش نکن”. هر کس که خواهان بخشیده شدن است، باید از درون تاریکی بیرون آمده و حقایق را بگوید. هر کس که کوچکترین اطلاعی از نحوه اجرای این جنایت، دلایل آن، اسامی کسانی که در این تصمیم گیری مشارکت داشتند، و یا هر خاطره و اطلاعاتی که دارد، باید حقایق را بگوید. تنها حقیقت است که می تواند مرهمی بر دردهای ما، بازماندگان این جنایت هولناک باشد. تنها حقیقت است که آیندگان را از خطر جنایت های این چنینی در امان نگه میدارد. تنها حقیقت است که چراغی به سوی آینده خواهد بود. چشمانی که توانایی دیدن جنایات انجام شده را ندارد، و کسانی که بعد از ۴۲ سال خشونت و زیر پا گذاشته شدن حقوق اولیه همه مردم ایران هنوز “خودی و غیر خودی” می کنند، به احتمال زیاد در آینده نیز در مقابل جنایات این چنینی ساکت مانده و با بستن چشمان خود بر روی آنها، به نوعی سبب تایید و تشویق این جنایت های غیر انسانی شده و یا خود دوباره به این کشتارها دست خواهند زد. خطر توجیه کردن جنایات انجام شده تحت عناوین “کشور در حال جنگ بود، مجاهدین به مرزها حمله کرده بودند، آقای فلانی زیادی خشونت می کرد و …” این است که به مردم اینگونه تفهیم می شود که این جنایت ها در آن مقطع زمانی اجتناب ناپذیر بوده و پیگرد قانونی ندارد. با این مغلطه ها شما دست همه را برای هرگونه سرکوب و جنایت باز می گذارید و اجازه تکرار این جنایت ها را تحت شرایط مشابه می دهید. وقتی که شعار شما این باشد که “هدف، وسیله را توجیه میکند” و “باید دید مصلحت نظام چی است” به هر بی اخلاقی ای تن خواهید داد و کشور را به سمت پرتگاه سوق می دهید.

تنها حقیقت است که می تواند مرهمی بر دردهای ما، بازماندگان این جنایت  هولناک باشد. تنها حقیقت است که آیندگان را، از خطر جنایت های این چنینی در امان نگه میدارد. تنها حقیقت است که چراغی به سوی آینده خواهد بود. من نمی خواهم کشورم دیگر هیچ زندانی سیاسی ای داشته باشد. زندان محل نگهداری مجرمین است نه دگر اندیشان. من نمیخواهم دیگر هیچ مادری در عزای فرزند خود سیاه پوش شود، هیچ پدری خبر اعدام فرزند خود را دریافت کند، هیچ خواهر و برادری داغ کشته شدن خواهر و برادر خود را تا ابد تحمل کند. شما وقتی که یک انسان را می کشید، زندگی ده ها تن دیگر را هم زیر و رو می کنید.  ۳۲ سال از به دار کشیده شدن بیژن می گذرد، و من هنوز به نبودنش عادت نکرده ام. اندوه از دست دادن عزیزانمان هرگز ما را رها نمی کند. تلخی بی پایان مرگ زودرس و نا حق آنها تا ابد با ماست.  خلاء نبود آنها در زندگی ما، با هیچ چیز پر نمی شود. تلاش ما بازماندگان و قربانیان این جنایت این است که از ظلمی که بر ما رفته پرده برداریم، و عاملین این جنایات را رسوا کنیم، تا بار دیگر با نامی دیگر و ترفندی جدید، آزادی، عشق و دگر اندیشی را به قربانگاه نبرند. بقول نلسون ماندلا “ما کینه ای به کسی نداریم، چون اهداف والایی داریم”، که اگر کینه بورزیم، باز هم در اسارت احکام قصاص شما خواهیم بود. ما از کینه گذشته ایم، ما داد می خواهیم، داد.

 

لادن بازرگان

October 8, 2020


پانویس:

(۱) بیانیه‌ جمعی از فعالان مدنی و سیاسی ایرانی در اعتراض به تحریف حقیقت توسط سازمان عفو بین‌الملل

(۲) جوابی‌ به بیانیه جمعی‌ از فعالان مدنی و سیاسی ایرانی‌ در اعتراض به تحریف حقیقت توسط عفو بین الملل – لادن بازرگان 

(۳) نقش موسوی در کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷- لادن بازرگان

(۴) فریدون مشیری: صحبت از پژمردن يک برگ نيست

 (۵) آیا می توان کشتار سال ۶۷ را بخشید و یا فراموش کرد؟- لادن بازرگان 

(۶) با آب هفت دریا نیز ننگ کشتار ۶۷ را نمی‌توان شست – ایرج مصداقی

(۷) باز هم ۶۷، باز هم موسوی، باز هم اصلاح طلبان – سیامک صبوری 

«مسئولیت­ های یک کشتار»؛ در باب نامه­ ی اخیر جمعی از کنشگران مدنی 

(۸) پرسش و پاسخ پیرامون نقش نخست وزیر سابق ایران در کارزار انکار و تحریف حقایق کشتار۶۷ – بیانیه عمومی عفو بین الملل

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)