روشنگری مادر مدرنیته است و هر دو در غرب تکوین و تا به امروز تکامل یافته اند و منظور از غرب، غرب جغرافیایی است و نه غرب ایدئولوژیک که در ایران مرسوم است. سؤال “روشنگری چیست؟” را کانت در مقاله ای کوتاه به سال ۱۷۸۳ م. مطرح می کند. زمینهٔ طرح این سؤال را در واقع مقاله ای در ماهنامهٔ برلینیشه مُناتزشریفت(۱)  می سازد، که در آن نویسندهٔ مقاله خواستار لغو ازدواج مذهبی و عقد در کلیسا شده بود و در پی آن واعظ پروتستانی به نام تسولنر(۲) برآشفته شده و مقاله ای در پاسخ به این درخواست می نویسد و در آن مطرح می کند: “روشنگری چیست؟ باید پیش از روشن کردن مردم، برای این پرسش که کمابیش به اندازهٔ حقیقت چیست؟ اهمیت دارد پاسخی یافت، با اینهمه من تا کنون چنین پاسخی را در هیج جا نیافته ام.”(۳) کانت درپی پاسخ به این مقاله برآمده و در پاسخ روشنگری را “خروج انسان از عدم بلوغ خودساخته” می داند و این عدم بلوغ را حاصل “ناتوانی از بکارگیری فهم خود بدون هدایت دیگران”.(۴) و از آنجهت خود ساخته است، که “علت عدم بلوغ در کمبود فهم نیست، بلکه در فقدان عزم و جرأت در بکارگیری فهم خود بدون هدایت دیگران  باشد. جرأت به فرزانگی!(۵) این شعار روشنگری است، جسارت داشته و فهم خود را بکار بند!” کانت علت و ریشهٔ این عدم بلوغ را در “کاهلی و بزدلی” می بیند و به تمسخر می گوید: “چه راحت است در عدم بلوغ ماندن.”

کانت استفاده از عقل را برای بسیاری از انسانها دشوار می بیند، این حالت برایشان به گونه ای طبیعی شده است، “چرا که هرگز مجال چنین کاری را نیافته اند.” و دشواری را تا به سر حدّی می بیند، که “حتی آن که خود را از این غل و زنجیر میرهاند، با پایی لرزان از فراسوی گودالی باریک می جهد، زیرا که به چنین رفتار آزادی خو نکرده است.” و بر خلاف این اصل روشن شدن ذهن گروهی را میسر و موفق می بیند، “آنجا که عامه مردم از آزادی برخوردار باشند.” کانت روشن شدن مردم را  عملاً کند می داند و دستیابی به روشنگری با وقوع یک انقلاب را مردود می شمارد: “انقلاب شاید به خودکامگی فردی و سرکوبگری از روی طمع و سیطره پایان بخشد، اما  هرگز اصلاح واقعی شیوهٔ اندیشه را میسر نمی سازد، بلکه به جای پیشداوری های کهنه، پیشداوری های جدیدی را بر گردن کپه ای بزرگ و بی اعتنا از مردم می افکند.” کانت شرط و ضرورت هیچ چیز را به اندازه آزادی در شکل گیری روشنگری ارج نمی نهد و مشخصاً “آزادی در استفادهٔ آشکار از عقل در تمام زمینه ها”. در همین راستا بر اعمال قیمومیت خط بطلان کشیده و قویاً مردود می شمارد، “حتی اگر از سوی برترین قدرت یا مجالس قانونگذار یا رسمی ترین پیمان های صلح تصویب و تأیید شده باشد.” و برای رأی و تصمیم امروز در جوامع اعتبار همیشگی در آینده قائل نیست تا جائیکه “آیندگان یکسره حق دارند که چنین تصمیمی را نامشروع و گناه بشمارند و رد کنند.” 

برای کانت شرط اساسی روشنگری در آزادی است و بر اساس همین اصل، آزادی محور بنیادین مدرنیته قرار می گیرد و بر حمکرانان آزادگذاری مردم اصل واجبی است برای نیل به روشنگری. کانت چنین فرمانروائی را مورد تمجید و تحسین قرار میدهد: “فرمانروائی که خلاف شأن خود نمی بیند که بگوید: وظیفهٔ او نیست که در امور دینی مردم فرمانی صادر کند، بلکه برای آنان آزادی تام و تمام قائل شود و بدین سان عنوان متکبرانهٔ شکیبا را نپذیرد، او به روشنگری رسیده است.” و به اعتقاد و استدلال کانت روح آزادی وسعت می یابد حتی آنجا که با دشواری های شگرفی روبروست و انسانها خُرد خُرد از زمختی نجات می یابند، اگر به تعمد آنان را در این وضع نگه ندارند. و بر این نکته تأکید دارد، که “تنها آن که خود به روشنائی رسیده از تاریکی نمی هراسد.”

سزاوار است، که در اینجا به رادمردانی اشاره کرد، که تمدن جهانی از گفتمان آنان سود جسته و حیات مدنی و انسانی را پر بارتر کردند. اصولی را که امروز بدیهی می دانیم و اگرچه در سرزمین ایران بعد از گذشت بیش از یک قرن از تأسیس اولین مجلس شورای ملی همچنان درگیر مسألهٔ تفکیک و استقلال قوای سه گانه حکومتی هستیم، پایه و اساس این اصل رایج  و بنیادین حکومت را بارون دو منتسکیو طرح کرد، در دوران آنتیک یا یونان باستان، قاعدهٔ تفکیک قوای حکومتی را قبلاً ارسطو مطرح کرده بود، اما منتسکیو با طرح و بسط جدید این نظریه در مقام نظریه پرداز و فیلسوف سیاسی اصل تفکیک قوا را از نو طرح و اثبات کرد و آزادی را تنها موکول به شرط تفکیک کامل و استقلال تام و تمام قوای قانونگذار (یا مقننه)، قضائی ( یا قضائیه) و اجرائی (یا اجرائیه) می داند و در پرتو این دیدگاه است که برای جلوگیری از شکل گیری خودکامگی نوشت: “قدرت باید قدرت را متوقف سازد.” (۶) در ایران قدرت بلامعارض که ریشه های خود را در پیوندهای آسمانی و الهی می بیند، قدرت ولایت فقیه شده است.

با اندیشهٔ جان لاک حق طبیعی انسان ها نسبت به قیام بر علیه دولتی، که جور و ستم بر مردم خود روا میدارد، مطرح میشود، که اساس کار را بر حق طبیعی انسان قرار داده است. افکار و تأملات سیاسی جان لاک در کتاب دوران ساز او به نام دو مقاله در بارهٔ حکومت (۷)، تأثیر بسزای خود را در اعلام استقلال آمریکا و در پی آن تدوین اولین قانون اساسی در جهان و بر انقلاب فرانسه و انقراض نظام استبداد سلطنتی برجای گذارد. در ایران حق طبیعی انسان مرگ اوست و نه تعیین حکومت به هدف اعمال حاکمیت خود بر سرنوشت خود.

بر ضرورت اهمیت ژان ژاک روسو  نیز نیازی به تأکید نیست، که او بنیان جامعهٔ انسانی و ارتباطش با حاکمان را از راه تصویب یک قرارداد اجتماعی می بیند. در این اثر مهم خود، به تشریح حقوق افراد منحصربفرد (ایندیویدوم) در برابر دولت و وظايف دولت در برابر شهروندان و ساکنین قلمرو خود می پردازد. مفهوم “حاکمیت مردم”(۸) و عملاً رجوع به رأی عامهٔ مردم و انتخابات از تأملات و پیآمد استدلالات روسو می باشند. اما در ایران رابطهٔ دولت و مردم ، رابطهٔ فاتح و مغلوب است. 

یکی از مهمترین آثار کلاسیک در تئوری های حکومت، سیاست و دولت مقاله های فدرالیست است که نویسندگان آن مقالات طرفداران دمکراسی بوده و در مقالات خود بنیانی ترین سؤالات فلسفی-سیاسی را مطرح می کنند: نویسندگان این مقالات، الکساندر همیلتون، جمیز مدیسون و جان جی(۹) در متن های منتشرهٔ خود، مبانی قانون اساسی ایالات متحده امریکا را شکل دادند. در ایران روضه خوانانی چون علی خامنه ای، مشروعیت حکومت الهی و اسلامی را در صحرای کربلا می جویند.

در راستای تغییر و تحول عصر جدید در غرب، ماکس وبر، برنامهٔ روشنگری را اساساً “سحرزدائی از جهان” (۱۰) می بیند. روشنگری در دل خود اضداد خود را ساخت و پروراند. رهائی انسان از یوغ بندگی خدا، یعنی قاعدهٔ رهائی، هم ضرورت داشت و هم عیوب خود را در عمل نشان داد. روشنگری به مفهوم سحرزدائی از جهان، به بشر تبختری بخشید، که استثناءپذیر نیست، حاصل کار تسلط بی چون و چرا بر جهان: انسان و طبیعت. برای رهائی ضرورتاً باید قبای خرافات را از تن کند، اما برای رها ماندن، التزامی بر ایمان بی چون و چرا به یافته ها نیست. در حکومت دینی خاصه نسخهٔ شیعهٔ آن، قبول اوامر ولی فقیه معادل قبول فرمان خدایی مفروض است. سرخوردگی ای که از دل فجایع مدنی برخواست و به گونه ای مرزهای روشنگری را ترسیم کرد، فجایعی که در اوج خود منجر به نابودی میلیون ها انسان شدند، اندیشمندانی مثل هورکهایمر و آدورنو را پس از تجربه جنگ های جهانی و خصوصاً ظهور فاشیسم در اروپا، به شک و تردید به روشنگری کشانید، تا جائی که در اثر دوران ساز خود دیالکتیک روشنگری (۱۱)، چهره ای  دیگر از روشنگری را ارائه و نقد می کنند، سؤالی را که آنها طرح کردند، عبارت بود از: “چرا بشریت، به جای ورود به وضعی حقیقتاً انسانی، به نوع جدیدی از بربریت سقوط می کند.” اعجاب انگیز بودن مدرنیته در اینست، که حتی آنان که نفی عصر مدرن را تبلیغ می کنند و یا شارح گذار به عصر پسامدرن هستند و یا منتقدان کج روی های مدرنیته، همگی در ظرف مدرنیته سخن گفته اند. در ایران مدرنیتهٔ  روشنگرانه تا کنون تولد نیافته است و اگر چیزی نیز از مدرنیته آموزش داده میشود، فاشیسم است و نه انسان دوستی مدرن.

اگر کلام کانت را بتوان در یک عبارت خلاصه کرد، روشنگری عبارتست از استفادهٔ آزاد از عقل و فهم خود بدون اطاعت از دیگران. بنابراین برای دستیابی به زندگی بهتر و در شأن انسان در سرزمین ایران باید روشنگری را تأسیس کرد و با آن آشنا شد، آنرا فهمید و در کاربرد آن، آرزوهای ایرانیان در تاریخ را تعریف کرد. قبل از گام برداشتن در این راه،‌نیم نگاهی به گذشتهٔ معاصر خالی از فایده نخواهد بود.

اگر نویسندگان و روشنفکران مخالف سلطنت و حکومت پهلوی ها را در کنار یکدیگر قرار دهیم، بندرت به این نتیجه می رسیم، که مخالفت آنها از یک بنیان و دستگاه بزرگ فکری و در نهایت از فلسفه ای ژرف ارتزاق کرده است، تا آنجا که مخالفت با شاه و دشمنی با غرب کافی بود تا به فرد و گروهی مشروعیت حضور و عرض وجود در عرصهٔ سیاسی و اجتماعی را در بخش اپوزیسیون  ببخشد. کعبه آمال روح الله خمینی تا زمان بازگشت به ایران، چیزی نبود که او و روحانیت شیعه علناً نوید آنرا می دادند و تنها می توان به کتاب ممنوع خمینی در آن زمان با نام های متفاوت مثل “ولایت فقیه” و یا “نامه ای از امام کاشف الغطاء” رجوع کرد که به دلیل ممنوعیت کمتر در دسترس قشر تحصیلکرده قرار گرفته بود و اگر جامعهٔ ایرانی و مشخصاً روشنفکران مخالف کمی ذکاوت بخرج داده و از دو رکن مشروعیت بخش ولی نابخردانهٔ مخالفت با شاه و دشمنی با غرب پرهیز می کردند و در عوض مبنا را محتوای مطالبات سیاسی قرار می دادند سرزمین ایران به این مصیبت و قهقرای وسیع به این شدّت و حدّت گرفتار نمی آمد. در اینجا باید بر گفتار کانت و استفاده از عقل خود بدون هدایت دیگران رجوع داد، که چون این امر صورت نگرفت، عواقب امروزین آن را باید در عدم عزم و جرأت دیروز جستجو کرد.

آن دسته از روشنفکران که آیندهٔ بهتر و نیکوی سرزمین خود را در رهائی از دین می دیدند، از روشنگری ناتوان بودند و اگر هم توانی بود، چند جانبه سرکوب میشد و نتوانست به نسل جوان تحصیلکرده دست یابد. در چنین وانفسائی میدان به دست روشنفکرانی افتاد که دنیا را از دید ایدئولوژی ترسیم و تشریح می کردند. بعضاً نیز عده ای با پرهیز از روشنگری و بر اساس بی اطلاعی از ماهیت جریانات و اتفاقات مهم جهان به جنبش مسلحانه ای پیوستند، که بیش از آنچه ثمره ای به بار آورد، راه را بر مرتجع ترین قشرهای مخالف شاه باز کردند، در رأس همهٔ آنها روح الله خمینی.

از طرفی دیگر مردم ایران با توجه به اینکه اکثریت آنها مذهب شیعه داشتند، و ایران در دهه های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ با نظریهٔ رشد و توسعهٔ جهان سوم، یعنی رشد تحت استبداد و نه با تکیه بر نهادهای دمکراتیک و احداث شالوده های اساسی آزادی و دمکراسی، رفته رفته تمامی نگونبختی و عدم موفقیت های اقتصادی را تنها از چشم شاه میدیدند، که البته رفتار سیاسی شاه پس از بازگشت به سلطنت بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به این نکته دامن میزد و با آغاز کسب درآمد غول آسای نفت وجه بر همگی، چه حکومت شاه و چه مخالفین مشتبه شد. در چنین شرائطی که دسترسی بر همهٔ امکانات مادی در جهان برای ایرانیان با پشتوانهٔ مالی هنگفت نفت امری بدیهی به نظر می آمد و نگاه شاه تنها به رشد و توسعه و آن هم تنها نسخه ای که او برای ایران مفید می دید بسته شده بود دیگر جایی برای روشنگری نمی ماند. برخلاف انتظار کانت از حاکمی که به روشنگری رسیده است “کمر شاه را حضرت عباس می بست و امام زمان او را مأمور آبادانی ایران می کرد”. در جبههٔ مخالف هیچ گروه، سازمان و یا قشر و دستهٔ سیاسی از آزادی عملی مثل روحانیت برخوردار نبود، شبکهٔ مساجد، حسینیه ها و تکیه ها بهترین دفاتر حزبی را برای روحانیت و مشخصاً جنبش خمینی تعبیه می کردند.

با به قدرت رسیدن خمینی، او با آغاز قدرت خود توحش دینی را به نمایش گذارد و نشان داد، که حکومیت دین و تداخل دین در سیاست جز فلاکت و حرمان ارمغان بهتری به بار نمی آورد. در واقع تفهیم روشنگرانهٔ بایستگی جدایی دین و حکومیت را خمینی به معکوس به اثبات رسانید، چیزی که روشنگران مخصوصاً از آغاز جنبش مشروطیت تا به امروز تلاش برای اثبات و تفهیم آن داشتند، خمینی در عمل ثابت کرد. اگر در دهه های گذشته روشنفکری با دلی لرزان و زبانی نارسا تلاش به روشن سازی این امر داشت، که ائمهٔ اطهار موجوداتی مقدس نبودند و نیستند که سرنوشت خود را با آنان رقم زنیم، امروز یک ایرانی با احوال متوسط در یک شهر کوچک در ایران عملاً به این نتیجه رسیده است. اشکال این نوع نتایج عملی که ریشه در تجربهٔ شخصی دارد، در سطح اجتماعی ناپایدار و گذرا بودن آنست، اما این واقعیت را نفی نمی کند، که بر اساس رابطهٔ معکوس تا به امروز، خمینی آخرین روشنگر ایران است.

تا دههٔ ۱۳۵۰مردم ایران با مفهوم خودکامگی دینی و استبداد روحانیت شاید میتوانستند تنها نظراً آشنا شوند، بسیار بعید به نظر می رسد، که در نقد دین در میانگین مردم از خود سعهٔ صدر، استفاده از عقل خود و … نشان می دادند و یا انتظار آن میرفت که نتیجهٔ نقد دین و مذهب خاصه تشیع به تقابل های فکری آزاد و تراوش های نوین در فرهنگ حاکم ریشه دواند. وقتی حتی تحصیلکرده های ایران از آسیایی سخن می گفتند که در مقابل غرب ایستاده است و یا روشنفکر خواهان آزادی چه فردی و چه اجتماعی به چیزی واهی به نام غرب زدگی متهم میشد و در جوار همین خزعبلات مدعی می شدند، “آنچه خود داشت” از بیگانه نباید درخواست کرد و مردم را مورد شماتت قرار می داند، که “پدر و مادر ما متهمیم” (۱۲)، آنگاه دیگر از عامهٔ مردم که از سواد خواندن و نوشتن کافی برخوردار نبود، انتظار برای روشنگری، موردی غیر واقعی می شود. اکنون نیم قرنی از آن شرائط می گذرد و مردم ایران بیش از چهل سال است، که صبعانه ترین شیوه های حکومتی را تجربه می کنند و با این مصیبت اندک اندک قدر عافیت را درک می کنند. عملاً روح الله خمینی با نظریهٔ ولایت فقیه و حکومت بی چون و چرای روحانیت شیعه و در ادامهٔ آن حاکمیت بی لیاقت علی خامنه ای، ایران را به انحطاطی کشانده است، که اگر از دوران صفوی بدتر نباشد، بهتر نیز نیست. مشکل مردم و سرزمین ایران در عدم حضور روشنگری و از پس آن آزادی، فقدان نهادهای دمکراتیک و مدنی است و ریشهٔ بسیاری از این گرفتاری ها “عدم عزم و جرأت در فرزانگی!”، در چنین زمانی دست روح الله خمینی و اعوان و انصارش از هر طرف باز و آزاد بود. با نگاهی عبرت پذیر به آن زمان و اعتراضات و مطالبات سیاسی امروز در ایران می توان گفت، که اگر چه مردم ایران همچنان از روشنگری محروم هستند و تصور و تبیین آنان از آزادی خام و از دمکراسی مبهم است، اما با تجربهٔ خشونت دینی را قرن ها پی در پی تجربه کرده اند و به گفتهٔ کانت “انقلاب شاید به خودکامگی فردی و سرکوبگری از روی طمع و سیطره پایان بخشد، اما  هرگز اصلاح واقعی شیوهٔ اندیشه را میسر نمی سازد”. در ایران نیز هیچ انقلاب و شورشی تا به حال شر این “بختک جاویدان” را کم نکرده است.

اگر مبنا را بر عبرت پذیری گذاریم و بپذیریم که عبرت پذیری شرط لازم حافظهٔ تاریخی است و با توجه به خصیصه های رفتاری مردم ایران و عدم حضور ذهن تاریخی آنها، آنگاه می توان چنین نتیجه گرفت: واقعیت عینی دین در حکومت، خشونت فقهی، وابستگی روحانیت به یک دستگاه اقتصادی انگلی، سرانجام فرهنگی تسلط استبداد دینی، سرکوب اندیشهٔ نیمه جان و بی رمق، فساد اقتصادی با پیوند به دستگاه فاسد قضائی حکومت اسلامی و … روشنگران تنها با “معجزه” قادر به تفهیم و روشن سازی علل این پدیده های ویرانگر به مردم بودند، خاصه که پیش از این، سلطنت محمد رضا پهلوی جای امیدی برای روشنگری باز نگذاشته بود. اما معجزه نیز نمی تواند راه گشا باشد، چرا که روشنگری نفی معجزه است. وظیفهٔ تاریخی توجیه مردم را روح الله خمینی با تأسیس جمهوری اسلامی بعهده گرفت و تمام زوایای وحشتناک حاکمیت دینی در کل و به شکل خاص نوع شیعهٔ آنرا به نمایش گذاشت. عملاً خمینی آخرین روشنگر ایران است.

مسلماً باید پذیرفت که عبرت آموزی که برآمدهٔ مستقیم از عبرت پذیری است، التزمات خاص خود را دارد و این سؤال در حال حاضر بی جواب می ماند، که آیا فرهنگ حاکم بر مردم ایران در کلیت خود عبرت آموز است؟ عبرت پذیری شرط را بر توانایی تجزیه و تحلیل می گذارد، که ذهن با “استفادهٔ آزاد از عقل و فهم خود بدون هدایت دیگران”، شرائط امروز و عواقب اشتباهات امروز را درک کند و توان عقلانی را برای یافتن راه حل مشکلات موجود را داشته باشد. آیا مردم ایران در مجموع به چنین رشد عقلانی رسیده که دست به “خروج از عدم بلوغ خودساخته” زنند؟ در تاریخ پانصد سال گذشتهٔ ایران خطاهای تاریخی مثل اعتماد به دین و استفاده از مذهب به عنوان حربه، برون رفت سیاسی بارها تکرار شده است ولی ایا ایرانیان با خروج از عدم بلوغ خود ساخته به این تکرارهای تاریخی پایان خواهند داد؟ 

محمد محمودی

دانمارک – ژوئن ۲۰۲۰- تیرماه ۱۳۹۹

 

پانوشت ها

(۱)

Berlinische Monatsschrift

(۲)

يوهان فریدریش تسولنر Johnn Friedrich Zöllner

(۳)

Immanuel Kant, Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung?, Werke in Bd. 6, Darmstadt, 1983, S. 53

ترجمه ای که به فارسی در دسترس است:

امانوئل کانت، روشنگری چیست؟ (در پاسخ یک پرسش) مترجم: همایون فولادپور، ماهنامه کلک دی ۱۳۷۰ شماره ۲۲

(۴)

A 481-494 باید به نوع ارجاع به مأخذ خاص آثار کانت در منابع اصلی توجه شود. متأسفانه در ترجمه های فارسی به اینگونه سیستم های ویرستاری توجهی در خور شأن اثر نمی شود.

(۵)

در اینجا کانت از اصطلاحی به زبان لاتین استفاده می کند: Sapere aude! و در اصل به معنای جرأت داشته باش و فرزانه باش!

(۶)

„Que le pouvoir arrête le pouvoir“. Charles-Louis de Secondat, Baron de Montesquieu

Montesquieu, De l’esprit des lois (1re éd. 1748)

مونتسکیو، روح القوانین، ترجمه علی اکبر مهتدی، تهران ۱۳۴۹.

این اثر ارزشمند و دوران ساز نیز قریب نیم قرن پیش به فارسی ترجمه شده است، اما همچون بسیاری از آثار بزرگ در میان ایرانیان اقبالی نیافت.

(۷)

John Locke, Two Treatises of Government, London, 1988.

این کتاب در ایران به فارسی با این مشخصات منتشر شده است:

 رساله ای درباره حکومت. جان لاک. ترجمهٔ حمید عضدانلو، تهران، ۱۳۹۱

(۸)

Souveraineté du peuple

(۹)

A. Hamilton, J. Madison, J. Jay, Die Federalist Papers,München 2007

(۱۰)

Max Weber, Schriften 1894 – ۱۹۲۲, Wissenschaft als beruf, Ausgewählt und herausgegeben von Dirk Kaesler, Stuttgart 2002, S. 488

(۱۱)

Max Horkheimer, Gesammelte Schriften, Bd. 5, Dialektik der Aufklärung, Frankfurt, 1987

(۱۲)

کنایه به آثار و گفتمان های روشنفکرانی مثل شایگان، نراقی و شریعتی است، که نوشته های آنان بیشتر پریشان گویی است تا اندیشه های بکر.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)