«…ما در منطقه‌ای نیستیم که به‌سادگی جوانه‌های دموکراسی و حقوق بشر از دلش بیرون بیاید.»
یکی دو روز پیش، جناب حسین مرعشی از بنیانگذاران حزب کارگزاران و افراد نزدیک بیت هاشمی، در مصاحبه‌ای با همشهری نکات مهمی را در باره ادامه حیات سیاسی اصلاح‌طلبان عنوان کردند. مخلص کلام ایشان این بود که امکان اصلاحات سیاسی و فرهنگی عملا مسدود است و در نتیجه تمام هم اصلاح‌طلبان بایستی تعریفی حداقلی از اصلاحات اقتصادی و اجتماعی باشد آنچنان که چنین اصلاحاتی مورد توافق «قدرت اصلی نظام» نیز قرار گیرد. به تصریح، او دعوت به بازگشت به سال ۱۳۶۸ و پروژه سازندگی دولت هاشمی رفسنجانی دارد.

با توجه به مصاحبه‌های دیگر ایشان، به نظر می‌رسد حزب کارگزاران سازندگی در یک بن‌بست و انسداد نظری تمام عیار قرار گرفته باشد. اگرچه می‌توان سخنان او را از زاویه راهبرد کلان تاثیر رشد اقتصادی بر توسعه سیاسی نیز درک کرد، اما مصاحبه اخیر او در کنار مصاحبه‌های قبلی‌اش تصویری ناامید کننده از یکی از مهمترین احزاب سیاسی کشور پیش چشم قرار می‌دهد. شاید جناب مرعشی در خیال‌پردازی‌های خود، این حزب را در نقش خواجه نظام‌الملک رژیم اسلامی تصور می‌کند، اما ایشان به سبب ضعف نظریه‌پردازی در حزب متبوع خود توجه نمی‌کنند که هر تغییر فازی در سیاست نظام اساسا امری مربوط به قدرت سیاسی نظام و رهبران آن است و نه تکنوکرات‌هایی مانند حزب کارگزاران. مسلما خواجه نظام هم باشی نمی‌توانی از سرنوشت شومی که دستان قدرت‌پرست حاکم برای تو رقم می‌زنند، ایمن باشی. اما جناب خواجه نظام مرعشی باید دقت کنند چگونه تمام دست‌آوردهای توسعه‌ای دولت هاشمی در تقویت صنعت فولاد و پتروشیمی، یکجا در خدمت تصمیمات مخرب رهبران سیاسی قرار گرفت برای مقابله با آنچه که خود آنرا استکبار جهانی می‌نامند. تجربه دولت‌های هاشمی و خاتمی نیز باید به ایشان آموخته باشد که دست‌آوردهای آنان از کمترین قدرت تأثیرگذاری بر ساخت قدرت سیاسی در ایران برخوردار نیست.
البته از یک زاویه می‌توان حق را به ایشان داد. حزبی که فلسفه وجودی آن «کارگزاری» است، بی‌عملی و از دست دادن مسئولیت‌های اجرایی عملا به منزله مرگ است. خواجه کارگزار را مسئولیتی لازم است تا زندگی خود را از مرگی محتوم پیش‌خرید کرده باشد. اکنون دیگر بر همگان روشن شده که با تضعیف دولت-ملت و سرشت دولت مدرن در ایران که یادگار عصر پهلوی بود – با همه نقایصی که می‌توان بر آن ایراد کرد- سرشت سیاست در ایران به ملغمه‌ای از ایده پیشامدرن حکمرانی پدرسالارانه، و همچنین پوسته‌ای از بنیادهای دولت مدرن مانند نهادهای حکمرانی جدید تبدیل شد که در آن اصل بنیادین سیاست‌ورزی به محاق تعطیل رفته است. آنچه هم‌اکنون در ایران شاهد آن هستیم انسداد هرگونه سیاست‌ورزی است و نه فقط بن‌بست عملگرایانه اصلاح‌طلبان و یا اصولگرایان. در این میان اما اصلاح‌طلبان سرنوشت رقت‌انگیزی دارند. با از دست رفتن پایگاه اجتماعی این گروه، تنها راه باقی مانده، انشقاق اصلاح‌طلبان کارگزارانی است از بدنه کلی اصلاح‌طلبان و نزدیکی هرچه بیشتر آنان به هسته مرکزی قدرت، تا بتوانند نقش تاریخی خواجگی نظام را ایفاء کنند. اما آیا واقعا هسته مرکزی قدرت به چنین نقشی احتیاج دارد؟ از دست رفتن پایگاه اجتماعی، نیرو‌های اصلاح‌طلب را عملا از منابع قدرت خود در مواجهه با هسته قدرت محروم کرده است. به علاوه، عمق استراتژیک اصلاح‌طلبان داخل نظام قدرت نیز بعد از جریانات سال ۸۸ آسیب جدی دیده است. اکنون اصلاح‌طلبان از آنجا رانده و از اینجا مانده باید هرچه زودتر منابع جدیدی از قدرت را برای خود تعریف کنند. قبلا در مقاله‌ای در سال‌های دور پیش‌بینی کرده بودم چگونه نظام جمهوری اسلامی با از دست دادن منابع سنتی قدرت خود، تنها راه پیش‌روی خود را «جهانی شدن» می‌بیند. در واقع جهانی شدن در دو ساحت اتفاق افتاده است: مسئله‌ای به نام استکبارستیزی در سطح جهانی، و همزمان توسعه عمق استراتژیک در کشورهای منطقه. چنین راهی هم البته هزینه‌های خود را دارد. اولین و مخرب‌ترین اثر آن خارج شدن مفهوم حکمرانی در ایران از سمت دولت مدرن که اتکاء اصلی آن پیشبرد منافع ملی است، به سمت دولت انقلابی که هدف اصلی آن بقاء‌ در سایه گسترش منازعه با مناسبات بین‌الملل است. در این میان مسئولیت اصلی دستگاه وزارت خارجه ایران پیش‌بردن گسترش چنین منازعه‌ای از داخل مناسبات جهانی و با اتکاء به امکانات و فرصتهای داخلی همین نظام بین‌الملل است، در حالیکه شاخه برون‌مرزی سپاه پاسداران مسئول تفرقه افکنی بین نیروهای سیاسی کشورهای منطقه است. در چنین صحنه‌آرایی بین‌المللی، تنها راه پیش‌ روی اصلاح‌طلبان و خواجگان نظام، تعریف عمق استراتژیک در خارج از کشور و اتحاد ضمنی با نیروهایی است که خواستار تقویت نیروهای تکنوکرات در داخل نظام هستند.

در مقاله‌ای مدتی پیش توضیح دادم که چه راه‌های محتملی روبروی نظام برای خروج از انسداد پیش‌آمده وجود دارد. در آنجا توجه دادم که یکی از مسیرهای محتمل «پروژه چینی‌سازی» ایران است که مستلزم یک شبه‌کودتا از طرف سپاه پاسداران خواهد بود. چنین پروژه‌ای مستلزم بازتعریف ایدئولوژیک تمامیت‌خواهی و اقتدارگرایی ایدئولوژیک است. در چنین سناریو محتملی، خواجگان نظام هم می‌توانند نقشی داشته باشند، اما تحت این شرایط نیاز است تا این خواجگان خود را داخل گفتمان جدیدی که پی خواهد افتاد، بازتعریف کنند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)