سربه شانه هایت
که می گذارم
چه آرامش ای دارد
این جهان
هیچ غمی ام نیست
که تنها تویی
جان وجهان
…………………………………
وقتی که مرد
همه گفتند:
چه مهربان بود
اما تا زنده بود
همه سایه اش را
با تیرمی زدند
…………………………………..
پیرهن ات را
که ازتن درآوردی
ماه چه زیبا
درپنجره ی اتاقک ام 
تابید…..
………………………………….
چشمانت را
ازخورشید پرمی کنم
تا درزمهریرترین
روزها ی سردزمستانی ام 
درکلبه ی تنهایی ام
همواره خورشید بتابد
…………………………………..

خالد بایزیدی (دلیر)

دکمه های پیرهن ات را
که باز می کنم
ماه!
برتمام تاریکی شب ام
می تابد
وخفاشان
ازروشنایی ات می گریزند
ومن تاسپیده دم
ازآسمان نگاهت
ستاره می چینم
……………………………..
این آسمان 
ازچه اینگونه بی تابانه
یکریز یکریز می بارد
بگمانم!
زنی درین حوالی
با تیشه ی مرد سالاری
درخون جوان خود شکفته
وخورشید وماه
پشت ابرها به ماتم واندوه نشسته
…………………………………..
شب !
زن زیبایی است
باچشمانی ازماه
وپیرهنی ازستارگان 
وزلفی پریشان وسیاه
درانتظار سپیده دم روشنایی
خواندن سرود یا ر دبستانی
……………………………….
شیرین ترین عسل
بوسه های لب توست
این را
زنبورعسلی
بمن گفت
……………………………..
ازهم که جدا شدیم
بوسه هایمان نیز…
چون برگهای پائیز
چه اندوهناک وغم انگیز
یکی یکی فرو ریختند
……………………………..

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)