خبر پخش شد که عابس در یک سپیدهدم مرد. به خود گفتم: «چه مرگ شایستهای. حالا زمان مناسبی است که از حفرههای بسیار عجیب بدن همسرش با دیگران حرف بزنم و خود را از سنگینی چندساله آن راز رها کنم» البته هنوز شک داشتم بگویم. چون شاید حفرهها از بین رفته بود. اگر به محل زیستش میرفتم، سر کوچه میماندم. خجالت میکشیدم داخل خانه بروم. همسرش اگر بیرون میآمد و از کنارم رد میشد، میپرسید: «تنهاش گذاشتی؟» من به شدت گریهام میگرفت. شاید همسرش از من میپرسید. «به تو چیزی نگفت خبری یا حرفی؟» یا اصرار میکرد که اگر چیزی میدانم یا چیزی به من گفته که لازم باشد به آنها بگویم. به احتمال نظرشان این بود که جائی رازی داشته، یا پولی به کسی داده و نادانستههائی مانند این که اطرافیان مرده بهطور معمول در مورد آن کنجکاو هستند. به هرحال جویدهجویده میگفتم: «از یک بیماری حرف میزد. از حفرهها…»
در آن سالهای دور عادت کرده بودیم که به پیشنهاد عابس نیمهشبها، با برداشتن شاخه سروی خود را به دشت بیرون آبادی برسانیم و حلقههای الومینیمی درهمبافته را که تمام روز به اجبار بر مچ میداشتیم، حین عبور از کوچهها باز کنیم. در بیابان اشعاری را آهسته با هم میخواندیم. عابس به سختی میپذیرفت که حلقهها را باز کند، چون باز بودن موقتی آن، راضیاش نمیکرد. میگفت: «یا رومی روم یا زنگی زنگ»
یک شب عابس به من گفته بود که این حفرهها از یک فرورفتگی ساده آغاز و کمکم تا یک بند انگشت عمیق میشود و پس از آن دیگر تغییر نمیکند و توخالی، با همان عمق باقی میماند.
چند شب بعد، در همان بیابان، با اشاره به حفرهها به من گفته بود: «نمیدانم چرا این حرفها را به تو میگویم» بعد مثل آن که فکر مرا خوانده باشد، گفته بود: « رازی که ده سال دیگر هم به کار تو نمیآید»
راه رفتن در شبهای بیابان خوب بود. علاوه بر تماشای آسمان شب، لازم نبود که در چهارچوب خاص و با اشاره و کنایه صحبت کنیم و در جهتی خاص و با هدفی خاص راه برویم. برخلاف کار آموزگاری در روز، هیچ مانع و مشکلی برای انتخاب این یا آن حرف، این یا آن اشاره، این یا آن کنایه، این یا آن مسیر نبود. به راحتی از قلب و ذهنات میگفتی. بیابان بود و آسمان، شنوندهای غیر از ما نبود. ماه و ستاره و سنگ بیابان هم که کر و کور ولال. او میتوانست از هر فکری بگوید و من با هر برداشتی، میتوانستم به هر نتیجهای برسم. مثل آن شب که عابس پس از سکوتی طولانی، با نگرانی از بیماری همسر خود، از ایجاد حفرهها در بدنش گفته بود، ذهنم پر شد از وسوسه و خیالبافی در مورد آن بیماری و حفظ آن راز تا زمان مرگ عابس… حفرههای خالی روی بدن یک زن، طفلک همسرش، به عابس هشدار داده بودم که ازدواج نکند، هرچند همسرش با پذیرفتن آخروعاقبت یک مشروط نشاندار، با او ازدواج کرده بود.
چندی بعد فهمیدم که خبر مرگ عابس در سپیدهدم، شایعه بوده، فقط به جای دیگری کوچ کرده است. زنده بود و در حال زیست. این عبارت «در حال زیست یا محل زیست» به جای استفاده از واژه «زندگی» از همان روزگار مشروط، بین ما رایج شد. عابس نوع زیست ما را رندگی نمیدانست.
به خود گفتم درست است که به خانهاش نرفته و جنازهاش را ندیده بودم، اما خیالبافی در مورد دیدن همسر و گفتگو با او و آن همه اصرار و تردید در مورد فاش کردن راز «حفرهها» بسیار به واقعیت نزدیک بود. فکر کردم ممکن است این هم یکی از کارکردهای نظم عریضطویل و پیچیدهای باشد که با انتشار شایعات، این نوع خطاها را به عنوان پادزهر، در مقابل واقعیت، در مغز ایجاد میکند تا اضطراب، دلشوره و ناآرامی از ما دور نشود و تشخیص حقیقت از مَجاز آسان به نظر نیاید.
برای روشن شدن باور خودم، پیگیر شدم. رفتم و گشتم، تا محل جدید زیستش را پیدا کردم.
او هم از آموزش محروم شده بود. مُجاز نبود درس بدهد. در دکان میوهفروشی میوهها را برای جلب مشتری پشترو میکرد. شده بود میوهفروش. پرسیدم: چهگونه از آموزگاری به میوهفروشی رسیدی؟
صورت پرمهر و نزاکت رفتار را حفظ کرده بود. پیراهن روی شلوار و لُنگ بزرگ روی شانه و گردن که با دنبالهاش میوهها را برق میانداخت، از آراستگی ظاهر او کاسته بود. برای یک لحظه اخم کرد و با لحن بسیار شگفتی پرسید: «آموزگاری؟»
در کمال تعجب داشت گذشته ما را انکار میکرد. آرزو کردم کاش نمادی همچون شاخهای سرو، تکهای گچ یا شعری پنهانمانده زیر خاکستر زمان را با یاد آموزگاری روزها و بیابانگردی شبانه آن دوران، به عنوان عهد و پیمان یا درک متقابل بین خودمان نشان میکردیم… بعد یاد حلقههای الومینیمی درهمبافته افتادم.
عادت بیابانگردی شبانه را رها نکرده بود. من هم چند شبی همراه او، شدم میوهفروش. با پیراهن روی شلوار و لُنگ بزرگ روی شانه و گردن که با دنباله آن میوهها را برق میانداختم. میوههائی را که امکان داشت تا روز بعد خراب شود، سوا میکردیم. پس از تاریکی، در یک یا چند صندوق جمع میکردیم. با وانتخودرو عابس، آنها را تا یک گاراژ پرت میبردیم. چرخدستی عابس قفلشده آن جا بود. روی چرخدستی میوهها را میچیدیم. به جای بیابان، آرامآرام راهی کوچهپسکوچههای حاشیه شهر میشدیم. به هر کس که قیمت میگرفت و به هر پیشنهاد، حتی کمتر از قیمت خرید، میوه میفروختیم. عابس مشتری آشنا هم داشت. اگر بگوئی خلاف، این تنها خلافی بود که میکرد. جرمی که هیچ کس از کیفر آن آگاه نبود.
میپرسیدم: سربهراه شدی، زیر چتر راه میروی؟
میگفت: خبر نداری. برادر و خواهر، پسر عمو و پسر خاله و هر دوست، آشنا وفامیل که در شهرهای دیگر، در تنگنای زیست مشروط بودند، جمع شدیم این جا تا نه تنها دیده شویم که به خوبی دیده شویم و در مرکز توجه همگان قرار گیریم. من میوهفروشی دارم. یکی موتور تعمیر میکند و دیگری دوچرخه. یکی وسایل صوتی تعمیر میکند، یکی تلفن همراه، یکی فروشنده سیستم کامپیوتری است، یکی تعویضروغنی دارد، پنچری میگیرد، یکی هم کافینت زده و فضای مجازی میفروشد. به هر کس که بخواهد جنس میفروشیم. برای هر کس که بخواهد کار میکنیم. تو هم اگر بیائی، قبیله ما تکمیلتر میشود.
من چون خود را مشروط درجه دو میدانستم، فکر میکردم وضع و حال بهتری دارم و پنهان ماندن را به نوع کار آشکار ترجیح میدادم. سعی داشتم گم شوم، دیده نشوم. تنها و گوشهگیر بمانم و کسی از حالوروزم خبر نداشته باشد. هشدار میدادم: « این طوری که عین خرس قطبی، شدی تابلو، در تیررس همه هستی»
میگفت: پس چی؟ حالا همه میبینند که چه کار میکنیم، دیگه نمیتوانند بیدلیل ایراد بگیرند، مظنون شوند یا هر زمان جائی مشکلی پیش آمد، به تو شک کنند و بیایند تو را از یک سوراخ به سوراخ دیگر ببرند. حالا دیگر نمیتوانند به هر بهانه، وصلهای بچسبانند.
البته کار خلاف از پیش نوشتهشدهای هم نمیکرد که موجب کیفر شود. کله سحر، مثل بقیه میرفت بار میآورد و تا عصر پشت ترازو بود یا میوهها را آینه میکرد، میچید سمت دید مشتری…
اول غروب هم مغازه را ترک میکرد. همسرش با کودک سهچهار ساله پشت ترازو مینشستند.
از حرفهاش فهمیدم در آغاز کار که میوهفروشی را شروع کرده بود، دهن به دهن گشته بود که از این دارودسته دوری شود. تهدید بود یا سفارش، کارساز شده بود و کسی برای خرید نمیآمد. با آن که نرخ میوههای عابس از تمام شهر ارزانتر بود، اما چه فایده، دریغ از یک مشتری… مشتری حسرت بود.
مغازههای برادر، دوستوآشنا، عموودائی هم همینطور سوتوکور بود. کسانی هم حتی سعی داشتند از جلو مغازهشان رد نشوند تا مبادا تکفیر شوند یا نجسی و نحسی دامن آنها را بگیرد و در صورت ناچاری، از طرف دیگر خیابان رد میشدند. مردم هم اینطور فهمیده بودند که نه تنها نباید از این گروه خرید کنند که از حرفزدن با اینها هم باید دوری کنند. بعضیها حتی اینها را در دائرهای فرضی میپنداشتند و از ورود به آن دایره اکراه داشتند. اگر کسی بهطور اتفاقی داخل یکی از مغازههای این گروه میشد و چیزی میخرید یا کاری داشت، به حتم مشتری عبوری بود، از ساکنین محله نبود و خبر از منع همگانی نداشت… البته این دلیل نمیشد که مورد غضب و گوشکشی قرار نگیرد. با این همه، در هیچ زمانی میوه گندیده در مغازه عابس دیده نمیشد.
مدتی طول کشید تا برخی به بهانههای متفاوت منع عمومی را نادیده گرفتند و از عابس خرید کردند…
شایع شده بود که عابس میوهها را پیش از خراب شدن، پنهانی در محلات فقیرنشین پخش میکند.
عابس به این شایعه میخندید و میگفت: «آن وقت هزینه زندگیام از کجا تامین میشود. مردم دوست دارند از آدم، اسب شاخدار بسازند.»
در شبهای طوّافی حاشیه شهر مرا تشویق میکرد که بیایم و کنار او و سایرین کاری دستوپا کنم.
دوسه بار راه را بستند. دانستم امنیتی که عابس گمان داشت به دست آورده و به آن میبالید، کاذب است.
صدا میپرسید: کجا این وقت شب با بار میوه؟
عابس تعارف میکرد و به تعداد آنان که راه را بسته بودند، میوه دستچین میکرد و به هر کدام یکی میداد. «منزل یکی از مشتریان. سفارشی او را میبریم. جشن دارد.»
نشانی را میپرسیدند. عابس با آن که از این وضعیت به هم میریخت، اما بسیار عادی و خودمانی، دست میکرد این جیب، آن جیب. ورقپارهای بیرون میآورد و نشان میداد. کوچه، خیابان و پلاک بهطور کامل.
گاهی هم میگفت که از فروش روزانه برمیگردد. در هر صورت تعارف چند عدد میوه یادش نمیرفت.
یک شب حلقههای الومینیمیام را نزدیکش گرفتم، پرسیدم: دلت برای کلاس و درسدادن تنگ نشده؟
با خنده گفت: تهدید شدم که حتی در تنهاترین و خصوصیترین رویایم هم به آموزگاری فکر نکنم.
میگفتم: انگار نه این چند سال، بلکه تمام طول عمر، نه فقط در وضعیت مشروط، بلکه مورد تجاوز هستم.
میگفت: مانند بیشتر آدمها. برفرض که همه مثل ما شناسنامهدار نباشند، اما نه عاطل و باطل مانده، نه گوشهای پنهان شده و غصه میخورند… برعکس از زیبائی لذت میبرند، زندگی میکنند، عاشق میشوند، شکست میخورند. در بردوباخت زندگی شرکت دارند.
یک شب به او گفتم: پس حفرهها را چه میگوئی؟ حفرهها روی بدن همسرت را.
خندید و گفت: مثل کهیر زدن است. نشنیدی؟ کسانی که به آب یا هوا یا غذائی حساس باشند و کهیر بزنند. عدهای از زنان که به مشروط شدن حساساند، بنا بر نوع واکنشی که نشان میدهند، سطح بدنشان کهیر میزند. مادرم هم تمام بدنش پر از چنین حفرههایی بود. خوب که چی؟ زندگی نکرد؟ زندگی نداد؟
من که مدتها فکر میکردم چه راز شگفتانگیزی را این همه مدت در قلب خود پنهان کرده بودم، باور نمیکردم. جا خوردم که ملال و محنتی چنین آزاردهنده را با کهیر زدن یکسان میداند.
گفتم: این سادهانگاری نوعی کنار آمدن و تسلیم شدن نیست؟
به همریخته گفت: مثلا تو که کنار نیامدی یا تسلیم نشدی، به کجا رسیدی؟ به کارهایی تن میدهی که کمتر دیده شوی. سرت را میکنی زیر برف تا واقعیت تو را نبینی. اگر از تو بپرسند که کی هستی، احتمالا نام، آئین و وجود خودت را هم انکار میکنی…
راست میگفت. برای گریز از بنبست دو راه متفاوت داشتیم. این شد که چند روز بعد دوباره از عابس جدا شدم و به راه خودم بازگشتم.
دیروز، بعداز چند ماه خبری اختصاصی، بیآنکه پخش شود، رسید. مرگ عابس در نیمه شب؛ گفتم چه مرگ ارزانی… صبح با دودلی راه میافتم. به خانهاش که میرسم، جرات نمیکنم داخل شوم. سر کوچه میمانم تا همسرش از خانه بیرون بیاید. از کنارم که رد میشود، میگوید: «تنهاش گذاشتی» من به شدت میگریم.
تصمیم دارم هرطور شده جنازه را ببینم که بعد انکار نشود. میپرسم: چهطور مرد؟ جنازهاش کجاست؟
میگویند: ما هم جنازه ندیدیم. به ما گفتند: «جوسازی نکنید. طوری نشده. جمع نشوید. مراسم نگیرید»
میپرسم: پس چه اتفاقی افتاد؟ چرا فکر میکنید که مرده؟ چهگونه خبردار شدید؟
همسرش میگوید: جوانکی که این اواخر، زمان فروش شبانه، به او کمک میکرد، یک شب ساعتی پس از رفتن، هراسان به مغازه برگشت و خبر داد که چند نفر با موتور رسیدند، ریختند و هر یک دوسه تیغ به عابس زدند و گریختند. او دیده بود که عابس با سروتن بریدهشده افتاد روی چرخدستی و سپس ولو شد روی زمین. به یکی از برادرهای عابس خبر دادم و با هم به محل رفتیم. نه از چرخدستی خبری بود و نه از عابس، اما خاک کوچه خونی بود. به خانه برگشتیم و منتظر نشستیم، خبری نشد. روز بعد خبر دادیم، محل حادثه را نشان دادیم. حتی خون خشکشده روی خاک را… نپذیرفتند، باور نکردند. گفتیم: «جوانکی که با او کار میکرد، همه چیز را دیده» گفتند: «شهادت یک جوانک کافی نیست» با کمک برادرهای عابس و جوانک توانستیم چرخدستی را در یکی از خانههای اطراف پیدا کنیم. یکی از خوشنشینها آن را صاحب شده بود.کمی از خون خشکشده هنوز بر آن مانده بود. خبر دادیم، نپذیرفتند. نتوانستیم مالکیت عابس را ثابت کنیم. گفتند: «کسی که خودش مغازه دارد، چه معنی دارد با چرخدستی دوره بگردد، آن هم در تاریکی؟» نام او را در ردیف گمشدهها نوشتند. عکس او را خواستند که در اختیار باشد تا او را پیدا کنند… پرسیدند: «دیوانه نبود؟ دچار فراموشی نشده بود؟»
میخندم و در دل میگویم: آره بابا دچار فراموشی شده! میوههائی را که امکان دارد خراب شود، جدا کرده، میوههای جدا شده را تا گاراژ میبَرَد، روی چرخدستی میچیند. چرخدستی را با بار میوه برای فروش به کوچهها میرساند، بعد ناگهان قاطی میکند، خون خود را بر خاک میریزد و سر به بیابان میگذارد!
همسرش میگوید: آن شب چند بار آمدند و تاکید کردند که مبادا جمع شویم، مراسم بگیریم. میگفتند: «نمرده که مراسم بگیرید.»
خانواده و دوستانش از من میپرسند: «آیا چیزی از او میدانم که آنها ندانسته باشند یا چیزی به من گفته که من لازم بدانم به آنها بگویم» نظرشان هر چه باشد، من یاد حفرهها، یا به قول عابس، کهیرهای تن و بدن همسرش میافتم که گفتن آن میتواند برای شنوندهها بسیار عجیب باشد، اما عابس چنان آنها را پیشپا افتاده جلوه داده بود که شک دارم بگویم یا نه. شاید تا حال حفرهها از بین رفته باشد. به هر حال جویدهجویده میگویم: «او از یک بیماری حرف میزد. نمیدانم چه کسی بیمار بوده…» زیر لب میگویم: «حفره» و تا میگویم «حفره»، همسرش تعجب میکند یا میرنجد، مرا تنها میگذارد و میرود…
تمام شب بدون ورود به خانه عابس، سر کوچه و اطراف میگردم. خیلیها میآیند، اما جمع نمیشویم. با دوسه تن از دوستان عابس که همسر او معرفی کرده بود، در کوچههائی که عابس طوافّی میکرد، میچرخیم. بسیاری میخواهند بدانند که نظرم در باره عابس چیست یا چیزی از او میدانم تا به دیگران بگویم. قصدشان هر چه باشد، من با یاد حفرهها، یا به قول عابس، کهیرهای تن و بدن همسرش، ساکت میمانم. کسی از گرفتاری عابس حرف نمیزند. چندبار میخواهم گلهگی کنم از روش زندگی او که نمیکنم. کسی از جنازه و مردن چیزی نمیگوید. فقط از راه عابس حرف زده میشود و از زندگی.
دمدمای سحر، به دعوت آن دوسهتن وارد خانهای میشوم. آن جا مرا به اتاقی نیمهتاریک میبرند که با ردیف نیمکتها و تختهسیاه به شکل کلاس درآمده است. نقشه قارهها و پوسترهای علوم گوناگون را که در گوشهای انباشته شده، نشانم میدهند. برخی از آنها از دیوار کاهگلی آویزان است. روی سقف چراغهای ریزی نصب شده است که با هربار روشن و خاموش کردن کلیدها گوشهای متفاوت از آسمان شب نشان داده میشود.
یکی میگوید: بیش از دوسه شب در هفته وقتت را نمیگیریم.
دیگری میگوید: یک آموزگار کم داریم.
روی نیمکتی مینشینم، به تختهسیاه چشم میدوزم و به پایانی میاندیشم که از فردا آغاز میشود.


هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.