وقتی به پدرم گفتم که هاشمی رفسنجانی رد صلاحیت شده است، گفت: دیگر عذاب وجدان نخواهیم داشت. اگر تأیید می شد چه رأی می دادیم و چه نمی دادیم عذاب وجدان داشتیم. برای بسیاری از ما رفسنجانی ادامه و آغاز تمام آن چیزهایی بود که هم اکنون گریبانمان را گرفته است، اما تلاش می کردیم به درکمان از شرایط وفادار بمانیم. با رد صلاحیت هاشمی بسیاری از ما احساس کرده ایم که باری از دوشمان برداشته شده است. اما هیچ کداممان نخندیدیم و در همین چند ساعت هزار سناریو برای سالهای بعد در ذهنمان مرور کرده ایم: که باز هم بمانیم. که چگونه بمانیم؟ که اصلن برویم. که برویم که چه و که و که و که …. در این چند ساعت غیر از آنان که دل و جیب در گرو حاکمیت دارند هیچ یک از ما نخندیدیم غیر از “روشنفکران پسله”..

روشنفکرانی که نه خود می دانند باید چه کنند نه دوست دارند قبول کنند که گاهی باید یا می توان پا بر سر شرافت داشته و نداشته گذاشت اما حاشا که این ناتوانی در تحلیل اوضاع را کسی جز خودشان درک کند. بهترین ژست برای آنان سکوت، سکوت و سکوت بود که مبادا دامن کبریایی شرافتشان لکه ای بردارد پاک نشدنی. نه اشتباه نکنید. با آنهایی که قصد نداشتند رأی دهند صحبت نمی کنم. درباره آنهایی صحبت می کنم که نه می توانستند رأی بدهند و نه می توانستند رأی ندادنشان را دلیلی بیاورند هر چند ساده و هر چند غریزی. با کسانی که سکوت کردند تا ببینند اوضاع چه می شود و این سکوت را ریاکارانه تصمیم شخصی نامیدند. ما هیچ یک قهقهه نزدیم چون قصد داشتیم که فضاهای بیشتری برای تنفس باز کنیم. حال که نشده است چه باک به زندگی دو زیست مان ادامه می دهیم. نیمی در واقعیت و سختی نیمی همچنان در افق هایی که در آینده خواهیم گشود با یا بی روشنفکران پسله…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)