«برف روی کاج ها» اولین فیلم بلند سینمایی پیمان معادی در مقام کارگردان است. این فیلم در سی امین جشنواره فیلم فجر روی پرده رفت و توانست سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را از آن خود کند. داستان فیلم پیرامون زندگی زنی است که معلم پیانو است و در مواجهه با یک اتفاق بزرگ در زندگی‌ اش، در دو راهه تصمیم قرار می ‌گیرد؛ او یا باید مطابق عرف دست به انتخاب بزند و یا راهی دیگر برای خود برگزیند.

داستان، باز هم داستان خیانت است. داستانی که بسیاری از ما در زندگی روزمره خود دیده یا شنیده ایم. اما آنچه فیلم را برای مخاطب، جذاب و قابل پیگیری می کند، گذشته از بازی های روان و دلچسب فیلم، دوراهی هایی است که بسیاری از بازیگران در آن قرار گرفته اند و آن قدر واقعی است که ممکن است برای هر از کدام از ما پیش آمده باشد. فیلم به چند مفهوم در زندگی روزمره می پردازد؛ مفاهیمی مانند: عشق، خیانت، تعهد و صداقت که این روزها سؤال از لزوم یا عدم لزومشان در زندگی های ماشینی، روشنفکری، مدرن و پست مدرن بسیار داغ شده است.

«برف روی کاج ها» همچنین اشاره ای به زندگی های مشترکی دارد که زن و شوهر در آن آنچنان با یکدیگر غریبه شده اند که حتی از مهم ترین اتفاقاتی که در زندگی شریکشان رخ می دهد، آخر از همه خبردار می شوند و شاید از این لحاظ هشداری برای زوج ها محسوب می شود.

عشق یا تعهد؟
عاشق شدن گاهی به مثابه اتفاقی در نظر گرفته می شود، که شخص درگیر در آن گویا هیچ اراده ای در آنچه پیش آمده(عاشق شدن) نداشته و ناگزیر از خیانت بوده است. «برف روی کاج ها» نیز به همین مسئله اشاره کرده و آن را در قالب خیانتی که «عشق» خوانده شود، به تصویر می کشد. در واقع خیانت در زندگی زناشویی- که گاهی به نام عشق گویا قابل اغماض و چشم پوشی می شود- مسئله ای کاملاً ارادی و اختیاری است که فرد در آن نقش اول را بازی می کند.

«علی» که خود اقدام به رابطه پنهانی با منشی اش می کند، از ابتدا با علم به اینکه متأهل است و رابطه با دختری جوان سرانجام خوبی نخواهد داشت، وارد رابطه می شود- همانطور که در فیلم عنوان می شود-، اما در نهایت که پس از مدت ها رابطه دچار احساس وابستگی و دلبستگی شده، به راحتی به یک زندگی 13 ساله پشت پا می زند و خیانت خود را ناشی از عشقی می داند که «تا دچارش نشوی، نمی دانی» و این مسئله ایست که هم زمان در فیلم در مورد دختر مقابل مرد، «نسیم» نیز اتفاق می افتد. گرچه سطح خیانت در این دو رابطه یکسان نیست(اولی به زنش و دومی به دوست پسری که قرار بوده با هم ازدواج کنند)، اما نشان از فراگیری عدم تعهد افراد به یکدیگر به نام عشق دارد.

سؤالی که اینجا مطرح می شود، این است که آیا به همین سادگی می توان تعهد را در یک زندگی بخاطر احساسی کلی به نام «عشق» زیر سؤال برد که تازه آن هم پس از چند ماه مشخص می شود عشقی در کار نبوده و تنها یک هوس بوده است؟ اصلاً ملاک تشخیص عشق یا هوس بودن یک رابطه چیست؟ ملاک تشخیص اینکه رابطه ای از روی تنوع طلبی، علاقه مندی به موقعیت فرد مقابل و هوس شکل گرفته یا از روی عشق بوده چیست؟ و در نهایت آیا نام عشق گذاشتن بر بی تعهدی، می تواند تطهیرکننده خیانت افراد به یکدیگر باشد؟ اینها سؤالاتی است که با دیدن اعترافات «علی» در ذهن مخاطب شکل می گیرد، گرچه فیلم تنها برشی از زندگی روزمره است و لزوماً به دنبال پاسخ گویی به این سؤالات نیست؛ چراکه دغدغه اصلی آن واکنش رؤیا به خیانت همسرش است.

ماندن یا رفتن؟
پایان باز فیلم برای مخاطب دیگر چیز غریبی نیست. این سال ها مخاطب با فیلم های زیادی روبه رو می شود که پایان بندی اش به عهده مخاطب گذاشته شده است. در این فیلم ها روند داستان و آنچه در طول فیلم اتفاق می افتد، اصل داستان و محوریت آن را نشان می دهد و نه نتیجه نهایی فیلم. اما پایان «برف روی کاج ها» به مثابه یک نتیجه گیری شخصی برای مخاطب هم تلقی می شود که به واقع واکنش زن یا مرد نسبت به بازگشت همسر خیانت کرده ای که ترکش کرده، چه می تواند باشد؟ آیا جایی برای بخشش و بازگشت به آرامش و خوشبختی برای این زندگی ها وجود دارد؟

علاوه بر مضمون گذشت و بخشش، چیزی که به نظر می رسد در این نوع زندگی بازسازی دوباره اش سخت تر است، موضوع اعتمادسازی فرد خیانت کرده در زندگی مشترک است. این که چگونه فرد این توان را دارد که اعتماد شریک زندگی اش را به صداقت خود دوباره جلب کرده و وی را به زندگی دلگرم کند، خود موضوعی مهم و اساسی است.

جسارتی که در پایان فیلم می بینیم، وقتی «علی» مغلوب و پشیمان از «رؤیا» یک فرصت تازه برای ادامه زندگی‌شان می‌خواهد، شاید اول راه شروع بازسازی اعتماد و عاطفه از دست رفته در زندگی مشترک باشد. گرچه در نهایت «رؤیا» صادقانه از حس جدیدش به زندگی می گوید و به کنسرت رفتن با نریمان اشاره می کند و از سرگرفتن دوباره رابطه‌ اش را با علی در پرده‌ ای از ابهام قرار می دهد، اما همچنان مخاطب با این سؤال درگیر می ماند که واقعاً واکنش درست در این لحظه چه چیزی می تواند باشد؟ رفتن و ترک یک زندگی ترک خورده، یا ماندن و تلاش برای از سر گرفتن زندگی مشترک؟

جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت
دانستن یا نداستن، مفهوم کلیدی دیگری است که در فیلم مخاطب را درگیر می کند. «مریم» دوست صمیمی «رؤیا» از جزئیات مهمی در زندگی وی خبر داشته و هرگز عنوان نکرده تا جایی که خود رؤیا به اصل داستان پی برده است. گفتگوی رؤیا و مریم در پایان کنسرت، شاید دغدغه بسیاری از افراد در زندگی شهری و مدرن باشد. جایی که افراد ممکن است بسیاری از اسرار زندگی نزدیکانشان را در خیابان و فضاهای عمومی ببینند، اما بخاطر پاره ای ملاحظات اجتماعی آن را عنوان نکنند.

سؤالی که در این بین مطرح می شود، اخلاقی یا غیراخلاقی بودن این کار است؟ «برف روی کاج ها» ترجیح می دهد قضاوت در این مورد را به عهده مخاطب وانهد، و در نهایت این سؤال با مخاطب باقی می ماند که آیا «رؤیا» کار درستی می کند که دوست صمیمی اش را از رابطه پنهانی همسرش آگاه نمی کند؟ آیا اگر این کار را می کرد و حداقل تلنگری به رؤیا وارد می نمود، امکان بیشتری برای نجات زندگی وی وجود نداشت؟

سوی دیگر قضیه اما سوءتعبیرهایی است که بعضاً از چنین هشدارهایی در زندگی روزمره دریافت می شود. اینکه آیا در آن زمان رؤیا در مورد دوستش(که خود از شوهرش جدا شده بود) دچار شک و تردید نمی شد؟ هشدارش را حسادت به خوشبختی و زندگی خود قلمداد نمی کرد و سؤالاتی از این قبیل، همگی حول محور همان مصرع شعر قدیمی شاعر محبوب سعدی می چرخد که آیا «جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت»؟

سخن آخر
«رؤیا» و «پرهام» هر دو در فیلم خیانت دیده اند. سطح آسیب باید برای اولی که همسر فرد بوده است، شدیدتر از دومی باشد که تنها دوستش را از دست داده است. اما آنچه در فیلم مشاهده می شود بر عکس این است. آیا این موضوع که واکنش «پرهام» به خیانت «نسیم» بسیار تهاجمی تر و عصبی تر است ناشی از مرد بودن وی و اجازه ای است که فرهنگ به او برای خشمگین شدن می دهد؟ آیا اینکه «رؤیا» نسبت به خیانت همسرش پس از 13 سال زندگی مشترک بسیار آرام و تا حدودی بی تفاوت(برخلاف آنچه در میان زنان عموماً دیده می شود) عمل می کند، ناشی از معمول بودن و قابل قبول بودن خیانت شوهر در فرهنگ عامه است؟ یا اینکه این اخلاق به روحیات شخصی «رؤیا» مربوط می شود که همواره با نوعی بی تفاوتی و رخوت همراه است؟

نکته ای که در پایان فیلم نیز خودش عنوان می کند؛ «یک حس جدید را درک کرده ام»، گویی وی در طول سال های زندگی مشترکش، دچار حس یکنواختی و بی تفاوتی نسبت به زندگی مشترکش شده است که حتی شنیدن خبر خیانت همسر و ترک کردنش، نتوانسته در او هیجان و تنش بالایی ایجاد کند. گرچه همین زن، پس از این اتفاق شروع به ساختن زندگی و کار و تلاش برای ادامه زندگی اش به تنهایی می کند و تصویر دیگری از خودش به مخاطب ارائه می دهد؛ بُعد دیگری از شخصیتش که گویی در طی این سال ها، به فراموشی سپرده شده بود.

نکته دیگر در این فیلم، زمانی است که در لحظه بحران روحی «رؤیا»، دوستش «مریم» علت خیانت «علی» را بچه نداشتن آنها عنوان می کند. و جواب «رؤیا» که «ابتدای زندگی خودم بچه بودم و نمی خواستم، اما بعدش هم که من بچه می خواستم، علی نمی خواست.»

در واقع اشاره به این نکته است که اگر بچه ای وجود داشت، احتمال خیانت مرد در زندگی مشترک کمتر می شد.این نوع نگاه به داستان از آن حرف هایی است که برای آن دلیل و آمار مستندی تاکنون وجود نداشته است و اتفاقاً در این زمینه خوب است که پژوهشی جامع انجام شود تا میزان ارتباط میان داشتن فرزند با عدم تعهد و اقدام به خیانت زن یا شوهر مورد بررسی قرار گیرد.

اما آنچه در فیلم، زندگی «علی» و «رؤیا» را غیرعادی جلوه می کند(در همان سکانس های اول)، بی تفاوتی، رخوت و نوعی دلزدگی در رفتارهای هر دوی آنهاست. گویی زندگی این دو آنچنان دچار یکنواختی و بی تفاوتی شده که «رؤیا» طی مدت های طولانی خیانت همسرش و ارتباطش با «نسیم» هیچ بویی از قضیه نبرده و حتی شکی هم نکرده است. آنچنان که تنها زمانی وی متوجه موضوع می شود که شخص سومی (پرهام) مستقیماً پرده از رابطه «علی» و «نسیم» بر می دارد. این موضوع گرچه هرگز نمی تواند بی تعهدی شخص «علی» را نسبت به زندگیش توجیه کند، اما حداقل هشداری است به زوج ها که زندگی مشترک، تنها به زیستن مشترک در یک خانه خلاصه نمی شود و اگر برای آن حس و انرژی و عشق و احساس صرف نشود، شخص حتی از مهم ترین اتفاقاتی که برای همسرش می افتد، خبردار نشده و سؤالی هم برایش پیش نمی آید؛ آنچه که امروزه با نام طلاق عاطفی از آن نام برده می شود و جلوگیری از آن و اقدام برای درمانش وظیفه هم زن و هم مرد است.

در نهایت می توان گفت فیلم دارای روند مطلوبی است و بجز دقایق ابتدایی که کمی کند پیش می رود، در ادامه مخاطب را خسته نمی کند. بازی ها بسیار واقعی و باورپذیر از کار درآمده و مخاطب می تواند با نقش های اصلی و حتی فرعی فیلم هم ذات پنداری کند. پایان فیلم همچون بسیاری از فیلم هایی که این روزها مشاهده می شود، باز و به انتخاب مخاطب گذاشته شده، اما دلیل سیاه و سفید بودن فیلم از آن مواردی است که تا انتها مشخص نمی شود، چیست و کارگردان چه منظوری از انجام آن داشته است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)