در این آشفته بازار بحثهای سیاسی، هر از چندی تصویری، عبارتی، داستانی، چیزی سر زبانها میافتد و همه گیر میشود. همگان از آن استفاده میکنند، دست به دستش میکنند و تصور میکنند که با کاربردش، برگ برنده ای به دست آورده اند که بحث را ختم میکند. تصور البته باطل است و به شیفتگی کودکی میماند که تصور میکند به کلیدی جادویی، دست یافته است که هر دری را میگشاید. یکی دو بار شنیدن آن از زبان این و آن، مایۀ تفریح است، ولی تکرارش ملال آور.

چند سال پیش، در دوران افتضاح کاربرد شکنجه توسط نیرو های آمریکایی در خاورمیانه و دیگر نقاط دنیا که روز به روز گسترده تر شد و آبرویی برای این کشور باقی نگذاشت، هم خود آمریکایی ها و هم آنهایی که به هر قیمت از هر کار آنها دفاع میکنند، داستانی را در همه جا نقل میکردند:

اگر بدانید که تروریستی در میان جمعیت بمب گذاشته و خویشان شما هم در جمع هستند، موافق شکنجه کردن این شخص برای پیدا کردن بمب هستید یا نه؟

 از این سؤالهایی که با دقت طراحی شده تا مخاطب را در تنگنا بگذارد و وادارش کند تا جواب دلخواه را بدهد. چارچوب سؤال داستانی است تخیلی و یاوه که در واقعیت ما به ازایی ندارد و به منظور مشخص سر هم شده است تا برای شکنجه که توجیه نظری ندارد، توجیه عملی بتراشد. طبعاً کمتر کسی به این نکته فکر میکرد که قاعدتاً شکنجه گر از آنچه قربانیش میداند خبر ندارد، اگر داشت که شکنجه اش نمیکرد تا کسب اطلاع کند… شکنجه بر اساس شک و حدس انجام میشود، نه خبر قاطع. نقطۀ ضعف عملیش همین است و علاج هم ندارد.

چندیست داستان دیگری همینطور سر زبانها افتاده است. این بار برای توجیه تحریم ایران و حتی دخالت نظامی آمریکا در این کشور:

فرض کنیم که پدر خانواده ای با همسر و فرزندانش بدرفتاری میکند و در حقشان هر خشونتی اعمال میکند، آیا رواست که اینها از پلیس برای خلاصی از دست وی کمک بخواهند؟ اینجا هم مقصود از بافتن داستان روشن است، درست مثل مورد قبلی.

قیاس البته مع الفارق است. چرا؟ برای اینکه پلیس و دادگستری در قالب قانون عمل میکنند، قانون کشوری که اعضای خانواده همگی تابع آن هستند و از مقام قوای دولتی که اساساً برتر از واحد های خصوصی نظیر خانواده و شرکت های سهامی و… است، در قضیه دخالت میکنند. اینهاست که به دخالت آنها مشروعیت حداقل صوری میدهد و باعث میگردد هر کس که مظلوم واقع گردید، به امید اینکه این مراجع حافظ حقوق او هستند، طالب احقاق حق گردد.

این شروط در مورد رابطۀ ایران و آمریکا و نیز هر کشور دیگر، صدق نمی کند. دولت آمریکا در قبال مردم ایران هیچ تعهدی ندارد و در مقامی هم نیست که برای آنها تصمیمی بگیرد. ایرانیان هم دلیل ندارد که بخواهند دست به دامنش بشوند و به او اعتماد بیجا و بیش از حد بکنند و برای همین هم هست که نمی کنند. نمی کنند، چون به تجربه میدانند که دخالتهای این کشور در زندگانیشان، هیچگاه نه خوش یمن بوده و نه خوش عاقبت.

مشکل مردم ایران که از یک سو گرفتار حکومتی ظالم و آزادی کش هستند و از سوی دیگر، تحت فشار ناجوانمردانۀ دولت آمریکا، پیچیده تر از آن است که بشود با این داستان های کودکانه سر و تهش را هم آورد. در اینجا، آن قدرت خارجی که به ادعای قصه گویان، قرار است به نجات ایرانیان بیاید، نه بیطرف است و نه خیرخواه و در آوردن فشار بر آنها با پدر خانواده شریک است. فشاری که متوجه مردم ایران، یا به قول اینها خانوادۀ مظلوم مینماید، برای این اعمال میگردد که وادارشان کند تا بر پدر زورگو بشورند و از خانه بیرونش کنند. مدعیست که بر پدر خانواده ضربه میزند، ولی در حقیقت اعضای خانواده را زیر ضرب گرفته است. خلاصه اینکه در اعمال خشونت شریک اوست، نه مانعش.

فقط خود ملت ایران است که میتواند ظالمان را از قدرت فروبکشد. فشار آمریکا هیچ کمکی به مردم ایران نمیکند که هیچ، روز به روز تضعیفشان نیز می نماید. شفقت امریکا نسبت به مردم ایران همانند شفقت مهتری است که اسب ضعیفش را زیر شلاق میگیرد تا پا از گل به در آورد. چنین سبعیت و ناجوانمردی توجیه بردار نیست. دل به قصه های کودکانه ندهید. خیرخواه یکدیگر باشید، بیگانه خیرخواه شما نیست.

۲۵ ژوئیۀ ۲۰۲۰، ۴ مرداد ۱۳۹۹

این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)