تا مادرم نمرد
هرگز!
نفهمید م
آئینه نیز…
درفراق اش پیرشده
…………………………………
باریزه ریزه های شیشیه ی
دل شکسته ام
نقشه ی وطنم را
دوباره طرح ریزی کردم
………………………………
راستی!
خدا کجاست…
گاه که کودکی
گرسنه سربربالش
تاریکی شب می گدارد
وسپیده دم نیز
بابانگ خروس
گرسنه ازخواب بیدارمی شود
…………………………………….
چون کولبری
مدام!
وطنم برکولم است
که شاید…
بتوانم به مقصد
خود برسانم اش
……………………………..
خروس را
سرمی برند
چون می دانند:
حامل بیداری است
……………………………
آه..!
پروانه ها
به کوتاهی جوانان
وطن من
عمرشان چه کوتاه است
…………………………….
آئینه ها چه زود هنگام
پیر می شوند
برای کشته شدن
زنهایی که…
بخاطر عشق به آئینه
درآدینه شبی
درخون خود به شکوفه می نشینند
………………………………….
نان…
مارا به جا نمی آورد
سالهاست…
هردو باهم بیگانه ایم
وازتنورگداخته اش
رانده شده ایم
…………………………….
چیزی عذابم می دهد
درغربت مردن
وآرزوهای جوانی که
به سوگ ام
بماتم واندوه می نشینند
……………………………..
به سرزمینم برمی گردم
تاکه ریزه ریزه های تنم را
که جا گذاشته بودم
یکی یکی بردارم
وباتمام وجودم بگویم:
مام میهنم دوستت دارم
………………………………..
فراموش کردم
خود را
درجهانی که نیستم
……………………………..
زنی!
گریه هایش را
به باران سپرد
وغمهایش رانیز…
یکی یکی روی آفتاب
پس ازباران آویخت
………………………..
فرصتی است
که انسانیت را
ازبرکنیم
آه!…
چقدرسرشاریم
ازباورهای ادیان
وتهی از انسانیت
……………………….
همه ی ایستگاههای قطار
به نگاه غریبه ای
ختم می شود
که وطن اش درریزه ریزه های
شیشه ی دل تنهایی اش
جاری است
………………………………….
پیرهن زندگی را
که می پوشم
همه می گویند:
هیچ این رنگ به شما نمی یاد
ومرگ زیرپوست ات
پیداست…
…………………………………….
کبوتری درقفس
وآسمانی سرشارازپرندگان
این نقاشی کودکی است
که برای پدررسم کرده
که درطرح رهایی
به بند افتاده
………………………………….

خالد بایزیدی (دلیر)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)