یا چرا سروش بایستی پیک و سروش ضمیر ناآگاهش را بشنود! زیرا ضمیر ناآگاه برمی گردد و نامه به دستش می رسد!

«فیگور پابلیکی» چون دکتر سروش و نظریاتش نه تنها نماینده ی برجسته ی روشنفکر دینی و از جهاتی روشنفکری ایرانی از هر نوعش هست، بلکه همزمان تبلور و مصداق معضلات عمیق، ساختاری، خودشیفتگانه و روانشناختی این روشنفکر دینی و روشنفکر ایرانی نیز می باشند. معضلاتی خودشیفتگانه و جهان سومی و با امتیازات و کامجوییهای سنتی و یواشکی خویش که نمی گذارد این روشنفکر مذهبی یا روشنفکر ایرانی حاضر بشود بهای مدرنیت را بپردازد و بدرستی به چهارچوب دموکراسی و سکولاریسم و به «وحدت در کثرت مدرن» تن بدهد. اینکه آخر شیرش «بی یال و دم» می شود. زیرا حاضر به پرداخت بهای مدرنیت و عبور از ذایقه و امتیازاتی سنتی و جهان سومی نیست. در واقع دکتر سروش «پابلیک» و نظراتش بهترین تبلور آن چیزی است که «سیمپتوم و عارضه ی» این روشنفکر مذهبی و یا روشنفکر ایرانی است و نمی گذارد او یا آنها وارد جهان رنسانس و قدرتهایش چون پروتستانسیم مذهبی و غیره بشوند و بتوانند سرانجام بشخصه قادر به چشیدن اندیشه و فرهنگ و دیالوگ والا، تمنامند و چندنحوی با خویش و دیگری باشند. یا بتوانند از طرف دیگر قادر باشند بر ترسهای گذشته و سنتی چیره بشوند و انسدادها را بشکند و گشایشی به سوی پوست اندازی نهایی و رنسانسی مشترک بشوند. اگر لکان از جیمز جویس به عنوان «سیمپتوم» در معنای مثبت و راهگشا و چندوجهی آن سخن می گوید. از او به عنوان «سینتهوم» سخن می گوید، حال بایستی ما برعکس از دکتر سروش، و با احترام به همه تکامل نظری و فکریش، به عنوان «سیمپتوم» در معنای منفی و گرفتار به دور باطلش سخن بگوییم. مگر اینکه سروش و بقیه حاضر به پذیرش نامه و حقایق مهم درون گرفتاری و انسداد و سیمپتومشان باشند. سیمپتومی یا عارضه ایی که نشان می دهد چرا روشنفکر مذهبی و یا روشنفکر ایرانی با همه ادعاهای پرطمطراق و حتی با لعاب پسامدرنی در نهایت توزرد از آب در می اید و چیزی بیش از یک ذایقه و نگرش هنوز نیمه مدرن و یا سنتی و با لعابی مدرن یا پسامدرن نمی شود. اینکه چرا مهم است که چه سروش و چه روشنفکری دینی یا روشنفکری ایرانی از هر نوعش سرانجام «سروش و پیک ضمیر نااگاه خویش و دورانش را استماع بکند» که به آنها و به ما می گوید:« نامه ات به دستت می رسد. پس بهای بلوغ را بپرداز که همان قبول کمبود و تمنای خویش و دیگری و دوران خویش است.»>

داریوش برادری، روانشناس/ روان درمانگر

چرا رویای سروش لو می دهد که هنوز آرزوی «ولایت و امامت » دارد! اینکه چرا رویای او چون «سیمپتوم یا عارضه ایی» معضل روشنفکری دینی را برملا می کند و انچه از آن باید بگذرد تا بتواند خالق پروتستانسیم اسلامی بشود!

آقای سروش رویایش را در توصیف «تجریه دینی» و لمس «بوی خدا» اینگونه تعریف می کند:

«من قبل از این هم سال‌ها پیش تجربه دیگری داشتم در باب صورت و بی صورتی که در شرح احوال خودم آورده ام. در یک بار پس از پاره‌ای از تمرین‌ها ( یوگا) من به وضوح می‌دیدم که صورت‌ها از بی صورتی فرو می‌ریزند. بعد از آن بود که من معنی شعر مولانا را که گفت:”صورت از بی صورتی آمد برون/ باز شد که انا الیه راجعون” فهمیدم. تا آن موقع من اصلاً معنای این بیت را در نمی‌یافتم. بعد از آن بود که من حقیقتاً وجدان کردم و تجربه کردم که این بزرگوار چه می‌گوید و به دنبال آن چندین سخنرانی کردم تحت عنوان “صورت و بی صورتی” که اکنون موجود است و در حقیقت آن چه را که بر من منکشف شده بود، کوشیدم تا به نحو کلامی و فلسفی تبیین کنم” (سخنرانی “بوی خدا“- در ماه جون ۲۰۱۵- تورنتو، دقیقه ۴- ۲ ). در جایی دیگر سروش حتی بیشتر این صورت بی صورت و این رویا را باز می کند که آقای گنجی در نقدهای سریالیش این اشارات سروش را مثل استناد بالا می اورد. (در بخش جمع بندی می توانید بر لینک نقد کامل من بر چالش سروش و گنجی کلیک بکنید و آن را بخوانید. آنجا که هر دو نشان می دهند از جهاتی هنوز دو روی یک سکه اند و گرفتار معضلی مشابه.)

از آنجا که سروش در واقع باور دارد که قران را نباید تفسیر کرد بلکه باید «روانکاوی خواب و رویا» نمود، حال می خواهم به روانکاوی کوتاه این رویای سروش دست بزنم تا شاید چه سروش و چه هوادارانشان بهتر پی ببرند که «صحنه ی اصلی و نااگاه این نمایش کجاست» که همان صحنه ی اصلی است و تحول را به تکرار سنت و انسداد نو تبدیل می کند و یا به رنسانس و تحول مذهبی نو.

از منظر روانکاوانه، دیدار میان سروش و خدا در رویا و خیالش در حین مدیتاسیون دارای یک صحنه و حالت خودشیفتگانه و خیالی است. اما چطور می شود این ساختار و موقعیت خودشیفتگاه میان «سوژه و غیر»، میان سروش و خدایش را اینجا دید؟

بدینوسیله که دقیق به تصویر و حالت خدای سروش و لحظه ی ظهورش توجه بکنید و از همه مهمتر به شیوه ی بیان آن توسط سروش و به جایگاهی که در این روایت و دیدار با خدایش به خودش یا به خدایش می دهد. زیر این دیدار و جایگاههای دوطرف دارای یک موقعیت و ساختار فانتاسماتیک و خودشیفتگانه است. زیرا بقول لکان «فانتسم در قالب فعل یا گزاره ظاهر می شود». وقتی به لحظه ی دیدار سروش با خدا دقیق بنگرید، انگاه سروش برای شرح حالت دیدارش چه می گوید؟ او می گوید «من به وضوح می دیدم که صورتها از بی صورتی فرو می ریزند». و بعد مثل یک تجربه ی از جنس « اها فهمیدم» یکدفعه پی می برد که حال مولانا چه می گوید. در حالیکه مشکل سخن سروش اولا این است که او «بوضوح می بیند» «که خدا و دیگری چگونه است، رازش چیست». اینکه فعل «بوضوح دیدن» دقیقا جایی است که فانتسم سروش و روشنفکری دینی از جنس او نمایان می شود که هنوز بدنبال «تصویر و ذاتی خیالی و نهایی از خدا و دیگری است». اینکه خدا به او «صورت بی صورتش» را نشان می دهد، راز نهاییش را نشان می دهد. این فانتسم خودشیفتگانه و راه فرار سروش از بهای بلوغ و مدرن شدن است. زیرا روشنفکری دینی نمی تواند برای پروتستانیسم مذهبی به دنبال یک «تصویر نوین و نهایی» از خدا و اسلام باشد، حتی اگر این تصویرنوین عارفانه یا بهتر و روادار باشد، زیرا چنین تصویر نهایی سبب می شود که انگاه بایستی دوباره ولیان فقیه یا محرمان رازی بوجود بیایند که رابط میان مومن و این خدای نو وعارفانه باشند. یعنی بناچار ولایت فقیه جدید بوجود می اید. در حالیکه پروتستانیسم مذهبی به معنای برداشتن روحانی و واسطه میان انسان و خدا و شخصی و خصوصی کردن رابطه است. همانطور که ثمره ی «فانتسم خودشیفتگانه سروش» و فرارش از «کستراسیون (از قبول کمبود و تمنای خویش و دیگری) را ما در همین خواب سروش نیز می بینیم. کجا؟ وقتی او می گوید که سرانجام به تصویر خدا یا بوی خدا پی برد و آنچه مولوی می گفت. یعنی سرانجام وقتی او «محرم راز» می شود و جزو «خواص یا والیان جدید». زیرا وقتی خدا در شکل نهاییش به عنوان «صورت بی صورت» بر او ظاهر می شود، انگاه در واقع او را «برگزیده و خاص » کرده است. یک گام جلوتر و او در واقع پیامبر نوین این صورت بی صورت می شود. زیرا خدا اینگونه بر بقیه و عام مومنین ظاهر نشده و نمی شود. این به آن معناست که سروش همان عزیز و برگزیده ی خدا و این صورت بی صورت می باشد که به او و امثال او فقط راز نهایی خویش را نشان می دهد و آنها را «محرم اسرار» خویش می کند. ( بزعم لکان هر فرد یا سوژه ایی در هنگام بیان نظر یا رویایی برای خویش «جایگاه و نقشی» در آن ساختار و روایت ایجاد می کند که همان ساختار و نقش اصلی و نااگاه اوست، تمنای اصلی او است و این جایگاه و نقش به سه حالت می تواند باشد. یا عمدتا نمادین یا بالغانه است و تاویلی نو با قدرت و ضعفهای خویش ایجاد می کند، یا عمدتا خیالی یا خودشیفتگانه است و رابطه ی مرید/مرادی نو می افریند، یا هولناک و کور و رئال است و خشونت ناموسی و بر علیه دگراندیشان ایجاد می کند. زیرا مهم نیست که چه می گوییم، بلکه چگونه می گوییم، یعنی «از چه جایگاهی در ساختار دیدار با دیگری» سخن می گوییم. در چه نقش و موقعیتی با دیگری و غیر دیدار می کنیم.)

شاید بهترین تبیین و نام برای خدا یا «غیر بزرگ» همان است که در انجیل قدیم امده است و لکان در سمینار مهم و ناتمام «نامهای پدر» به آن می پردازد. اینکه وقتی خدا یا یهوه بر موسی ظاهر می شود، خویش را اینگونه معرفی می کند:« من آن هستم که هستم. (Ich bin das, was ich bin)». تعریفی که بقول لکان در سمینار «نامهای پدر» دقیقا نشان می دهد که نام نهایی خدا و دیگری بزرگ یا زندگی غیر قابل فهم و بیان است. زیرا چنین نامی وجود ندارد. زیرا چنین اصلی و ذاتی وجود ندارد. زیرا او هست انچه هست. تنها با تن دادن به چنین خدای نمادین و غیر واقعی و قابل دگردیسی به صورتها و نامهای مختلف است که حال سوژه یا مومن می تواند به اوج قدرت سوژگی خویش نیز دست بیابد و آن بشود که هست. زیرا «سوژه آن هست که هست». زیرا «من هستم آنکه هست.» آنطور که لکان می گوید. او یک «کثرت در وحدت» است. یک هیچی است که مرتب تبدیل به پرفورمانسها و حالات نو بنا به ضرورت و شرایط می شود. ازینرو سوژه یا انسان هیچ نام و معنای نهایی ندارد و هر نامی یا حالتی از او یک نام و حالت نمادین، یک پرفورمانس و قابل تحول و تغییر است. اما این تحول مهم و رشد تصویر خدای نمادین وقتی ممکن می شود که طرف دیگر یعنی سوژه ی مذهبی و اینجا سروش نیز تن به ان بدهد که او هیچ وقت نام و تصویر نهایی خدا و خودش را نمی یابد و حتی تجربه ی دینی و دیدارش با خدا در واقع پرفورمانس و امکانی بیش نبوده و نخواهد بود.به این خاطر خدا مجبور است بر شبان داستان «موسی و شبان» گونه ایی دیگر ظاهر بشود و بر موسی به گونه ایی دیگر و هیچکدام تصویر نهایی او نیست. فقط تصاویر و دیدارهای بالغتر یا نابالغتر، نمادین یا خودشیفتگانه تر یا هولناکتر وجود دارد. فقط تاویل و دیدارهای قویتر یا ضعیفتر، دیداری و تصویری چندنحوی و شوخ چشمانه یا تک ساحتی و متعصبانه ممکن است.

بنابراین وقتی رویابین خیال می کند که «تصویر نهایی صورت بی صورت» را دیده است و جزو خواص قرار دارد، انگاه در واقع در حال فرار از دیدار و دلهره ی دانش و ایمان و عشق است و خیال می کند به پیکر واقعی دیگری و خدا یا مادر دست یافته است، به بهشت ممنوعه و مطلق، به چیز ناممکن دست یافته است و بناچار ایمان یا عشق و یا اندیشه اش دچار انسداد و اسارت در نگاه و تمتعی بی مرز می شود. چه بخواهد یا نخواهد. زیرا بقول کیرکه گارد در کتاب «ترس و دلهره» ایمان بالغانه امری پارادوکس است و «پرش قوی ایمان» به عنوان شکل والای عشق فقط می تواند با لمس قدرت «هیچی»، با لمس ناممکنی درک و پیوند نهایی با خدا و معشوق و قبول تاویلها صورت بگیرد. اینکه بدانی که آنچه می طلبی مملو از هیچی است و حال در اغوشش بپری و با نیروی هیچی و پرش ایمان شروع به تولید تاویل و حالتی نو از مذهب و تجربه ی مذهبی بکنی. ازینرو «ابراهیم» کیرکه گارد تاویل نو و حاصل دیدار متفاوت کیرکه گارد با متن و موقعیت«ابراهیم» است و نه تصویر اصیلتر ابراهیم و لحظه ی قربانی کردن اسماعیل. کیرکه گارد لحظه ایی در پی آن نیست که «معنای ناب و اصیل و نهایی» ابراهیم و لحظه ی قربانی شدن را بیافریند، همانطور که طبیعتا از گشایش و خوانش جدید خویش بر این موضوع و از فیگور ابراهیمش راضی و مغرور است و می داند که او امکانی نوین است اما امکانی قوی (ازینرو خودش در متنش نیز اعتراف می کند که او می تواند گام «قهرمان خردمند و یاس بی پایان» را برود اما «پرش ایمان و پارادوکس» از جنس ابراهیمش را نمی تواند انجام بدهد، با انکه او را تشریح می کند). تفاوت کیرکه گارد به عنوان یک فیلسوف و روشنفکر مسیحی مدرن با روشنفکر دینی شرقی یا ایرانی در این نکته ی ظریف و مهم است. اینکه کیرکه گارد می داند «ابراهیمش» یک تاویل نو و بهتر است اما تاویل نهایی نیست و می تواند تحول بیابد و به اینخاطر حتی با فاصله نقادانه به نقد و تاویل خویش می نگرد و انچه برایش ممکن یا فعلا ناممکن است. در حالیکه سروش بدنبال «دیدار ناب با راز خدای بی صورت خویش است» و تا نهایت کامجویی و لذت یگانگی با خدا و دیدن راز و تصویر نهاییش و «محرم اسرارشدنش» پیش می خواهد برود، مثل بخش اعظم روشنفکری دینی، یا بشکل شدیدتر مثل تمامی سنت معاصر مذهبی یا فرهنگی که مرتب بدنبال «یکی شدن، حل شدن در تصویر و نگاهی آرمانی»، بدنبال وحدت وجود با خدا و ارمان و فرمانی مطلق گرا، یا با معشوق و معبودی عارفانه است ( و چه عجب که در هر مذهبی نیز اغلب عارفی و شاعری می بینی و بالعکس) و نمی بیند که این تلاش همان فانتسم او و علت محوری روانی ناتوانی این فرهنگ و مذهب به ایجاد مدرنیتی نو و شکوه و وحدت در کثرتی نو، علت محوری ناتوانیش در پوست اندازی نو و گرفتاریش در «دور باطل» است. زیرا اسیر تمتع و خیالی افسون کننده و مرید/مرادی یا وحدت وجودی می شود و بدنبال فرار از کمبودها و دلهره های انسانی خویش در دوران مدرن است. بدنبال «دیدار ناب با راز ناب خدای، با اصل خویش» است و نمی داند دقیقا این دیدار و تصویر خیالی و گرفتار است زیرا مدرنیت و در حالت قویترش بلوغ روانکاوانه به معنای پذیرش این است « که اصل و تصویر اولیه برای همیشه از دست رفته است و اصلا وجود نداشته است» تا بتوانی مرتب تاویلها و امکانات نو بیافرینی و نوزایی بکنی. اما دقیقا قبول این ناممکنی لمس «اصل و تصویر اولیه، حقیقت نهایی» مشکل همه ی تحولات فرهنگی و سیاسی یا رفرمهای مذهبی ماست. زیرا این فرهنگ می خواهد دارای «حقیقت و معبود مطلقی» باشد و نه تنها برای اینکه از «مرگ خدا و عشق مطلق» می ترسد بلکه چون می خواهد جایگاه و مقام ممتازش به عنوان نماینده چنین خدای جبار یا شکوهمند و رازورزانه ایی را از دست ندهد و خویش را کوچک و یا «پرتاب شده در هستی» حس نکند. اما تا پرتاب نشده باشی، تا جدایی و از دست رفتن را حس نکرده باشی، نمی توانی سوژه بشوی و حال جهانهای زمینی و بهشتهای فانی خویش، اندیشه ها و ایمانها و عشقهای نوین خویش را بیافرینی که طبیعتا همیشه قابل تحولند، زیرا دارای کمبودی هستند و مثل خالقش همیشه ناکامل و در حال تحول و شدن هستند. مشکل «محوری و مشترک» فرهنگ و تحول ایران در همه زمینه هایش دقیقا اینجا نهفته است و اینکه مرتب همه می خواهند به اصلی دروغین بازگردند و احساس بزرگی بکنند. همانطور که مثلا دکتر شریعتی نمی دید که «فاطمه فاطمه نیست و نمی تواند باشد، تا بتواند فاطمه ها بشود». زیرا مدرنیت به معنای قبول همین است که فاطمه ی اولیه و اصیل وجود ندارد تا بتوان مرتب تاویلهای نو از گذشته و بنا به ضرورتهای حال بازافرید، نوزایی و رنسانس بوجود اورد. زیرا همه ی این مفاهیم و حالات بحران زا و قابل تحول و دگردیسی نو هستند. اینکه همه چیز تاویل و نواوری یا نوزایی و روبه جلو است و نه بازگشت به اصل و ذات و معنایی نهایی و دانای کل شدن، ولی فقیه یا محرم راز شدن.

به این خاطر سروشی که بوضوح خدایش را می بیند، عملا کور می شود و نمی بیند که او با انچه روبرو شده است که می طلبید و در ذهنش مرتب در حال پروراندن آن بوده هست. اشاره و هشدار ضمیر نااگاه یا تعبیر خوابش وقتی بر او برملا می شود که به رویایش جمله ایی را اضافه بکند که در متنش حذف و پس زده شده است. اینکه رویایش را اینگونه شروع بکند و بگوید« مطابق میل و ارزوی من بشکل تصویر بی تصویر ظاهر شدی». این متن حذف شده ی رویای سروش است و به این خاطر نمی تواند رویایش را خوب لمس و استماع بکند و انچه زندگی و ضمیر نااگاهش به او می گوید. ابتدا وقتی سروش قادر شد که بگوید «آمدی انطور که می طلبیدمت»، می تواند بپذیرد که با اشتیاقی از خویش، با تاویل و حجابی نو روبروست و نه با صورت بی صورت دیگری و حال می تواند تاویل نوینش را مدرنتر و بدون نیاز به روابط مرید/مرادی و «والیان نوی حقیقت خدا» بیافریند. لااقل مشاور و رهبر مذهبی شوخ چشم و خندانی بشود و کمک بکند که جامعه و فرهنگ مذهبی اش هر چه بیشتر پوست بیاندازد و وارد جهان نو بشود و اینکه هرکس به زبان خویش با خدایش سخن بگوید، بی انکه بترسد که ایمانش یا عشقش را از دست می دهد. اما سروش نمی خواهد این هشدار و خطای نارسیستی خویش را بپذیرد و خیال می کند خدا را در نابترین شکلش دیده است و این همان موقعیت و جایگاه گمراه کننده و نارسیستی «فرد در دیدار و رابطه با دیگری و غیر» است و باعث می شود که در این لحظه عملا نابینا و گمراه شده است و تحول مهم خویش و روشنفکری دینی را کور کرده است. زیرا ولایت فقیه ایی را که سروش می خواست و بایستی دور بیاندازد تا روشنفکر دینی سکولار و دموکرات و مدرن بشود، دوباره در قالب «محرمان راز» از پنجره وارد می کند. برای «بیناشدن» بایستی اول مثل ادیپ کور بشوی و ناممکنی قدرت مطلق یا دیدن مطلق دیگری وغیر یا خودت را بپذیری. زیرا ما فقط می توانیم « به امکان و پتانسیلی از دیگری یا خودمان» در گفتگو و دیدار پی ببریم، به نام و نشانی از خدا یا زندگی و نه به نام واقعی و نهایی او. زیرا در پشت هر حجابی همیشه حجابی دیگر است، در پشت هر تصویر و نامی از خدا و دیگری همیشه تصویری دیگر و نامی دیگر است و ما هیچگاه «صورت بی صورت» او را نمی بینیم که وجود ندارد. زیرا خدا یا زندگی و دیگر « آن هست که هست». زیرا همینکه ما به چیزی می نگریم، از منظری می گیریم که چیزی را به ما نشان می دهد و چیزهایی را مستتر می کند و همزمان منظرمان و برداشتمان به ما زل می زند و کاری می کند که بالغتر یا متعصب تر و یا نادانتر بشویم. زیرا هر منظر و موقعیتی بهایی دارد و داناتر یا گرفتارتر می کند. زیرا بقول لکان «همینکه می نگریم، نگریسته می شویم».

در نهایت گرفتاری سروش در وهم و آرزوی پنهان خویش ( در معنای روانکاوی در تصویر خویش در آب مثل یک نارسیست) نمی گذارد ببیند که این رویایش و تصویرش در آب حتی اورژینال نیست و حتی تصویر و ارزوی خودش به تنهایی نیست بلکه یک رونویسی وهمی کهن و عارفانه به شیوه ایی نو است و در نهایت بازتولید سنت و بحرانی قدیمی و معاصر در پی وحدت وجودی ناممکن با خدا و معشوقی است. ( زیرا هر چیزی بهایی دارد، همانطور که «اخلاق روانکاوی» می گوید. همانطور که نارسیست نمی داند که تصویر در اب که او عاشقش است و می خواهد با او یکی و یگانه بشود، با او به وحدت وجود دست بیابد، اصلا تصویر او نیست بلکه نگاه و رویای نارسیستی غیر و دیسکورسش یا پدر و مادرش هست). سروش نیز چنان محو «تمتع و کامجویی» رویا و صورت بی صورت خدایش شده است و اینکه او در مقام « برگزیده و محرم اسرار» اجازه دیدنش را داشته است، که نمی بیند این رویای بقول خودش برای او سرنوشت ساز و مهم در واقع یک «رویای تقلبی» است. یک «رونوشت از رونوشت مولوی» است (زیرا مولوی نیز این احادیث را از جاهای دیگری گرفته است و به شکل تاویل خویش دراورده است). بیشتر یک «تولید خودخواسته و نااگاهانه ی» او و یک «تاویل مابعدی است». زیرا وقتی رویای او را درست نگاه بکنید، یاد کدام داستان از «مثنوی مولوی» و یا اشعار مشابه مولوی می افتید که طبیعتا سروش همه را از بر است؟ یا آیا سروش نمی بیند که اینجا چیزی را می بیند که تمام مدت در حال بازسازی و نوسازی آن است؟ آیا مثلا یاد داستان «نقاشان چینی و رومی» نمی افتید و اینکه چگونه نقاشان رومی فقط آیینه را صیقل می دادند، یعنی خالی می شدند تا دیگری و خدا بر انها نقش بندد. اما اینجا به شکل معکوس با این روایت روبروییم و اینکه حال خدا خویش را نشان می دهد و در صورت و ایینه بدون صورتش و در حین فروریختن همه صورتهایش بر محرم رازش ظاهر می شود که طبیعتا در سناریوی عارفانه پاک از تصاویر و خودخواهیها شده است تا محرم راز بشود. سروش در بخشی دیگر این لحظه را بازتر و دقیقتر مطرح می کند که خواندنش جالب است:

«دیدم که گویی یک چیزی است که هی صورت‌ها از او فرو می‌ریزد، هی دائماً به صورت دو امر ضد که بر چیزی سوار شده اند، یکی یکی از او جدا می‌شوند و این هی خالص تر می‌شود و خالص تر می‌شود، و برتر می‌شود. مثل این که لباس‌ها به تدریج از تن او کنده می‌شود. و این برهنه تر می‌شود، برهنه تر می‌شود» »

سروش اما نمی بیند که دقیقا مشکل محوری و راه خطا همین ساختار و تمتع «کشف حجاب، پس زدن حجاب نهایی، برهنه دیدن کامل دیگری و غبر، لمس و دیدن چیز ناب و اصیل در خدا و دیگری» و به عنوان «محرم خدا یا غیر» است ( همانطور که میان «حجاب اجباری و این میل کشف حجاب» پیوند تنگاتنگ و دیسکورسیو هست. آنها دو روی یک سکه هستند. یکی می خواهد حقیقت و فرشته را بپوشاند و دیگری می خواهد حقیقت نهایی و فرشته را ببیند، لخت ببیند و هر دو نمی خواهند بپذیرند که در پشت حجاب فقط حجاب و امکانی دیگر از یک زن و حقیقت است و نه تصویر و سحر نهایی او یا حقیقت نهایی). زیرا در پشت این کشف حجاب موضوع اصلی دستیابی به تمتع یا ژوئیسانس خراباتی و لمس بهشت گمشده در حین دیدن و لمس «چیز ناممکن» است و اینکه حال وارد وادی محرمان خدا و تافته ایی جدابافته می شود، فراقانونی و بدون کمبود می شود. مثل کسانی که خویش را ولی فقیه و نماینده بر حق خدا و یا یک ایدئولوژی می بینند. محرم و عزیزدردانه ایی که در نهایت اسیر نگاه و تمتعی بی مرز (اسیر پدری جبار در معنای روانکاوانه) است و مجبور است خشونت و سرکوب غیر و دگراندیش بیافریند، چه بخواهد یا نخواهد. ( حال بگذریم از زیرمتنهای جنسی و جنسیتی چنین رویا و برهنه شدنی که نکات ظریفی در آنها نیز نهفته است). همانطور که در روایت نقاشان چینی و رومی نیز مولوی نمی دید که انچه در آخر بر آینه صیقل خورده ی آنها نقش می بندد، چیزی جز تمنا و اشتیاق خودشان و حجابی نو بیش نیست. ازینرو این آینه خالی و صیقل خورده اگر به شیوه ی مرتاضانه و صوفی منشانه یا به حالت وسواسی و پاکی طلبانه مذهبی باشد، انگاه مالامال از مارهای شهوانی و خطرناک نو می شود. همانطور که سروش آنچه را می بیند که تمام مدت می جوید و تا زمانی که متن حذف شده در رویایش را به متن اضافه نکند، آنگاه در عمل مجبور می شود با دگردیسی به «محرم راز و معلم اخلاق نو و واسطه ی جدید میان انسان و خدایش»، با دیدن «تصویر نهایی خدایش» دوباره پشت پا به پروتستانیسمی بزند که می خواست سردمدارش باشد. زیرا آنچه را که از در بیرون کرده بود، از پنجره وارد می کند. زیرا متنی که در رویای او حذف شده است و او باید دوباره با آن دیدار بکند تا ببیند که چه می گوید و کجا به پروتستانسیم اسلامی خویش پشت پا می زند، دقیقا این متن است که «او بگوید خدایم مطابق میل و ارزویم بر من ظاهر شد». تا ببیند که انچه می گوید تاویلی و امکانی است و راهی بگشاید به سوی امکانات و تاویلهای دیگر و عبور از هرگونه واسطه و ولی فقیه یا محرم رازی. اینکه حاضر باشد بگوید که خدا «مطابق میل و ارزو من او اینگونه بر من ظاهر شد»، تا با تمتع و اشتیاق خودشیفتگانه اش به «محرم راز شدن و نماینده خدا شدن» روبرو بشود و از آن عبور بکند و اینگونه بر «اخرین مانع» و بر دور باطل واقعا چیره بشود و پا در عرصه ی تاویل مدرن مذهب بگذرد. زیرا تا وقتی که او «محرم راز باشد» و خدا دارای «صورتی بی صورت» باشد که فقط بر محرمان راز نمایان می شود، آنگاه سیستم و ماتریکس خودشیفتگانه مراد/مریدی و وحدت وجودی باقی می ماند.فقط حال ولی فقیه سابق اکنون «محرم راز خدا و معلم اخلاق» مومنان می شود و می خواهد ولی دموکرات و مهربان و عارفی باشد. اما ساختار یکی می ماند و بناچار بر سر شاخ بن می برد و شکست می خورد. یعنی بوی خدایش و بوی سنتی و خودشیفتگانه تاویل باصطلاح پسامدرنش بلند می شود. زیرا هر چیزی بهایی دارد و ما مجبوریم با راز و متون حذف شده ی خویش و با فانتسهایمان روبرو بشویم و یا از آنها بگذریم و یا محکوم به دور باطل جدیدی بشویم. این تحول و تغییر افرینی و عبور از دور باطل خدا و نماینده یا محرم رازش اساس است. اینکه عبدالکریم سروش «خواب رسولانه» می بیند، یعنی خواب می بیند که رسول و محرم راز شده است. اینکه این نیمه ی پنهان تعبیر او از قران به عنوان «خواب رسولانه» است و انجا که روشنفکری دینی دوباره دری را می بندد که می خواست و می بایست بسوی پروتستانیسم مذهبی و تحول مدرن مذهبی بگشاید. چون می خواهد دوباره واسطه ی میان انسان و خدا و محرم راز و پیام اور بماند و بهایش این خواهد بود که تحول و زحمتش سترون و کور بشود و کوه دوباره موش بزاید، مثل کل تاریخ معاصر که دچار بن بست مشابهی است. زیرا همه از «جای خالی خدا و حقیقت نهایی» می ترسند و می خواهند نماینده و عزیزدردانه این آرمان خیالی و «مام وطن یا مذهب یا قوم» باشند و به بهایش خویش و تحولشان را کور می کنند و بوف کور نوینی می شوند. اما موضوع این است که سروش حاضر نیست با این تصویر در اینه ی خویش و باد روغ خودشیفتگانه ی خویش روبرو بشود و به بهایش مجبور است حرف و قدرتش را مسخ بکند و پروژه ی مهم روشنفکری دینی را ناتمام بگذارد. زیرا تحول مدرن و سکولار ایران هم به روشنفکران لیبرال و چپی احتیاج دارد که باور به دموکراسی و جدایی دین وایدئولوژی از دولت و حکومت دارند و هم نیازمند به روشنفکری دینی دارد که باور به این أصول دارد و اینکه هر دو طرف پذیرفته باشند که هیچکدام صاحب حقیقت یا نماینده و سروش حقیقت نیستند، وگرنه تکرار گذشته و محکوم به تولید فاجعه های نوین هستند. یا از یکطرف مثل رویای بالایش سروش می خواهد به تصویر نهایی خدا و آرمانش و در پشت حجاب دست یابد و از طرف دیگر مثل سیتاد پایین نظر می دهد که اشتباه ما ادمها همین است که برداشتها و تفاسیر خودمان را به جای واقعیت می گیریم یا می گذاریم. اما نمی بیند که حتی واقعیت نیز کانسپت و دیسکورسی یا حجابی است و در واقع واقعیتی با سیمولاسیون ها و مناظر مختلف و همزمان است..

رازی که برملا می شود! یا وقتی نامه ی سروش به دستش می رسد!

قاعده و قانون اصلی روانکاوی این است که «ضمیر نااگاه برمی گردد»، در همان لحظه ایی که دفع می شود یا سرکوب می شود، با لباس و رنگی دیگر برمی گردد و یا در قالب سیمپتوم و تپق های کلامی و وغیره برمی گردد و معضل و راز سوژه یا فرد را برملا می کند. یا بقول لکان «نامه همیشه به دست ما می رسد». اینکه ما مجبور می شویم با حقایق حذف شده و پس زده ی خویش روبرو بشویم. این قانون و اتیک بنیادین زندگی و تمنامندی است. قانونی رادیکال و مطلق که همزمان برداشت از آن فقط در قالب تاویلی نو ممکن است. زیرا به قول لکان فقط « حقیقت نصفه ـ نیمه بیان می شود» و اینکه هر حقیقتی به حقایق و راههای دیگر پیوند می خورد. همانطور در حقیقت همیشه طنزی و خنده ایی نیز نهفته است و به این خاطر حقیقت رهایی بخش است. اینکه ما مجبوریم دوباره با دروغها و معضلاتی خودشیفتگانه و ادیپالی روبرو بشویم که نمی خواهیم ببینیم. در مورد معضل سروش که در بالا به آن پرداختیم، ما این بازگشت «ضمیر نااگاه» وبرملاشدن دوباره ی معضلات نهفته در ذایقه و نگرش سروش را از جمله در شیفتگی اش به امام خمینی و در تکرار این شیفتگی به حالات جنجالی چون جمله ی ذیل می بینیم که سال پیش مطرح کرد. زیرا دکتر سروش سال پیش در کالیفرنیا به مناسبت چهل سالگی انقلاب بهمن در مقایسه ایی میان آقای خمینی و محمدرضا شاه پهلوی می گوید:

«اگر هیچ اختیاری نداشته باشیم جز اینکه بین شاه و آقای خمینی یکی را انتخاب کنیم بنده صد در صد آقای خمینی را انتخاب می کنم. خمینی باسوادترین رهبر این کشور بود از ایام اولیه حکومت هخامنشیان تا روزگار حاضر هیچ کس به لحاظ علمی به پای او نمی رسید.»

او در این سخنرانی که لینکش را اینجا می زنم، حسابی از درجات فقه و عرفانی و فلسفی آقای خمینی تعریف کرده است. تعریفهای غلو امیزی که از جهاتی تکرار و رونوشت مقاله ایی از او در چند دهه پیش و در دوران جوانی به نام «آفتاب دیروز و کیمیای امروز» چون خمینی است که عکسش را در پایین می بینید و یا در اینترنت می توانید بیابید. اما همین تعریفها و ستایشهای غلوامیز او از درجات علمی آقای خمینی که به عنوان یک رهبر مذهبی یا سیاسی هرچه بود، اما عالم و دانشمند و «اصلا فیلسوف» نبود، نشان می دهد که اینجا «حقیقتی مهم» از سروش برملا می شود که معلوم است جان سختی دارد و به این راحتی ها تغییرپذیر نبوده و نیست. یعنی نشان می دهد که چرا نباید به «نداهای غیبی» سروش زیاد اعتمادی کرد. اینکه دکتر سروش وقتی حرف دلش را می زند، در نهایت لایه های عمیق سنتی خویش را برملا می کند، تا اینکه واقعا نظراتی مدرن بیان بکند. یعنی با اینکه باید خوشحال بود که او از جدایی دین از دولت و یا تبدیل قران به یک «خوابنامه ی محمد» سخن می کند و هرچه بیشتر راه را برای یک پروتستانیسم مذهبی باز می کند، اما همیشه آخر کار بنا به «ندای غیبی اش» به جاده خاکی می زند و بنوعی «ولایت فقیه» یا «ولایت برگزیدگان خدا» را برمی گرداند. چون می خواهد «نُخبه و برگزیده» و جزو «محرمان حرم راز» باشد. ازینرو بی دلیل نیست که هنوز هم شیفته ی «امام خمینی» است که تبلور این «محرم راز بودن و ولی فقیه و نماینده خدا بودن» است. اینکه هنوز نفهمیده است که ابتدا وقتی مدرن می شوی که قبول بکنی چه در مذهب و یا اندیشه «محرم راز نهایی و اصل نهایی» وجود ندارد. معنایی نهایی وجود ندارد و به این خاطر هیچکس نمی تواند محرم راز و نماینده ی حقیقت نهایی و طلایی و واسطه ی مومن/خداوند، انسان/اندیشه به عنوان ولی فقیه یا مرشد و دانای کل یا امام بشود. اینکه همه چیز تاویل و تفسیر ضعیف تر یا قویتر بنا به شرایط زمانه است. یک رونوشت خوب یا بد از رونوشتی است.

به زبان طنز روانکاوانه دقیقا در این سخنان شیفتگانه ی سروش در دفاع از آقای خمینی و بُردن دوباره ی تصویر او به ماه ، در «اجبار به تکرار این شیفتگی» پس از سی سال و پس از مقاله ی قبلی می توان دید و فهمید که چرا او هرچقدر هم تلاش می کند، آخر یکجایی سنتی می ماند و ما این را از کجا می فهمیم، یا در کجا می بینیم؟ در همین «ستایشهای غلو امیزی» که برای ولی فقیه ایی چون آقای خمینی می کند، در اجبارش به تکرار این شیفتگی پس از این همه سال. یا می توان با خواندن دقیق متون باصطلاح نقادانه و جنجالیش در باب «قران به عنوان خوابنامه ی محمد» به راز این شیفتگی و تکرار ستایش خمینی پی بُرد. اینکه چرا سروش پس از شکاندن باور به قران به عنوان سخن خدا، اما باز نقش ولی فقیه و نماینده ی خدا را به حالت عرفانی «محرمان راز و اصحاب برگزیدگان خدای عارفانه» از پنجره وارد می کند. یعنی او با تمامی تحولاتش « مشکل و مانع اصلی» گذار از سنت به مدرنیت را حفظ می کند که همان باور به قبول اصل و حقیقتی نهایی و بنابراین نیاز به ولی فقیه و دانایان کل و شاهان دیکتاتوری است که همه خویش را نمایندگان خدا و حقیقت مطلقشان می دانند و بناچار گردن بقیه یا گردن تحول مدرن را می زنند و تاویلهای بنیادگرایانه از مذهب و ایدئولوژی می آفرینند. سروش در نهایت این «ساختار ولایت فقیه ایی» را حفظ می کند و تفکر و راهش را اخته و ناتوان می کند، همانطور که به عنوان مرجع باعث گمراهی برخی دیگران و شاگردانش می شود. چون از ابتدا عاشق و شیفته ی این «نقش دانای کل و عزیز دُردانه بودن یا ولی فقیه بودن» بوده است. همانطور که زمانی نقش نماینده ی حقیقت و دانش انقلابی در «انقلاب باصطلاح فرهنگی» را بازی کرد و هنوز هم نتوانسته است بخوبی از او رد بشود. یعنی موضوع این نیست که چرا قبلا اینگونه شیفته ی امام بوده است و یا یک اهرم مهم انقلاب و تصفیه فرهنگی در دانشگاهها بود، چون یکایک ما و حتی نیروهای چپ خطاهای خویش را انجام دادند و مسحور آرمانهایی خطا شدند. موضوع این است که چرا هنوز نتوانسته است پس از چهل سال بر این «شیفتگی عمیقش به نقش و حالت ولایت فقیه ایی» چیره بشود که در نهایت یک «سنگ اصلی و بزرگ» در برابر تحول مدرن و نهایی و تولید دموکراسی و سکولاریسم ایرانس است. همانطور که این شیفتگی به نقش ولی فقیه نظرات مدرن او و پروتستانتیسم اسلامی را به خطر می اندازد و مسخ می کند. موضوع این است که یک «هسته ی عمیق سنتی و خودشیفتگانه» در نظرات و نگاهش است که باعث می شود نظراتش در نهایت «در ساختار اصلی و محوریش» نیمه مدرن و ضعیف بماند و نتواند راه را خوب برای پروتستانسیم اسلامی باز بکند. زیرا او در نهایت می خواهد «ولی فقیه یا محرم راز نهایی» باشد و به این خاطر از ابتدا تا به حال عاشق و ستایشگر «امام خمینی و نماینده ی حقیقت و خدا» بوده و هست. اینکه آقای خمینی هنوز برای او در نهایت همان «من ایده ال و نارسیستی» و تصویر ایده ال اوست و جایی که در ستایشش لو می دهد که چرا ناتوان از پوست اندازی نهایی است. یا بخاطر این هسته ی « خودشیفتگانه و ولایت فقیه ایی» بقول آقای گنجی می خواهد ادعای پیغمبری بکند و او نیز می خواهد امامی نو بشود. به خیال خودش می خواهد یک «امام مدرن» بشود و نمی بیند که موضوع دقیقا همین است که وقتی امام شدی، نماینده و برگزیده حقیقت و خدایت شدی، آنگاه بناچار مجبوری دیکتاتور سنتی بشوی و به نام خدایت دیگران را سرکوب بکنی و آنها را مُلحد بخوانی. چه بخواهی یا نخواهی. زیرا با استفاده از سیتادی از لکان «هنوز قبول نکرده ایی که پدر خوب یا خدای خوب، پدر و خدای مُرده و نمادین شده است». خدایی است که تبدیل به قانون و متن نمادین و تفسیرآفرین شده است که حال می شود از او تاویل یا تفسیری متناسب با شرایط و دوران خویش آفرید، اما نمی توان راز او را بیان کرد و یا زبان و سخنگوی او شد.

زیرا در زندگی و اندیشه « موضوع این نیست که چه می گویی، بلکه موضوع این است که در چه نقش و یا در چه موقعیتی در باب پدیده ایی سخن می گویی». نقش و موقعیتی که نشان می دهد آیا به عنوان سوژه و متن نمادین و مدرن سخن می گویی و اینگونه بحث و چالش بدور موضوعی می گشایی، یا به عنوان یک متن و فرد خودشیفته و ولی فقیه سناریویی سیاه/سفیدی بدور موضوع بحث ایجاد می کنی و خودت را صاحب حق می دانی. یا بدتر از همه به عنوان متن کور و ناموسی یا هولناک در بحث شرکت می کنی و گردن مُلحدان و دگراندیشان را می زنی. این سه شکل بنیادین «نمادین/خیالی/ رئال یا هولناک» و سه نقش و موقعیت بنیادین در یک چالش و ساختار بدور موضوع و معضلی است ( در این باب به سمینار لکان « نامه ی دزیده شده» مراجعه بکنید. یا به نقد من بر دعوای گنجی/سروش در زیر متن و در بخش کامنتها). زیرا موضوع این است که همینکه امام و ولی فقیه و واسطه ی میان انسان و خدا یا انسان و حقیقت شدی، راه مدرن و بلوغ مدرن را مسخ کرده ایی که شروعش با این است که بدانیم هیچکس صاحب حقیقت نهایی و راه نهایی نیست. تا در این ساختار زبانمند یا مدرن بدور « ناممکنی حقیقت نهایی و واقعیت نهایی» حال جدال و چالش مدرن در سیاست و جامعه ی مدنی راه بیافتد. یا از طریق بحث و چالش نظرات و احزاب بر سر بهترین راه حل یا بهترین تاویل بتوان به حل مدرن مشکلات دست یافت و مرتب مناظر و راهها و خلاقیتهای نو آفرید. زیرا چنین بحث و چالش مدرنی بدور «موضوع بحث و محبوبی» صورت می گیرد که «هیچگاه کامل قابل درک و شناختن نیست»و به این خاطر باعث می شود که مرتب بحث و جستجو ادامه یابد. زیرا جای «حقیقت مطلق و خدای مطلق » جهان سنتی یا تمامیت خواه و دور باطلش را حال یک «هیچی و کمبود محوری در هر شیی و موضوعی» گرفته است، تا حدس و گمانه زنی و تاویل افرینی و تمنامندی و جستجو و چالش مدرن هیچگاه پایان نیابد. تا مرتب جایگزینی نسلها و ایده ها و رهبرها در اندیشه و سیاست رخ بدهد و جامعه و دیسکورس مرتب جلوتر برود. تا صندلی و کرسی «رهبری یا استادی» یا رییس جمهور بودن همیشه فقط به طور موقت قابل بدست آمدن باشد، تا دور بعدی و استاد و رهبر بعدی. چه برسد به اینکه قبول بکند که حتی این نمایندگی موقت در واقع چندصدایی یا چندمنظری در نگاه پسامدرن است. اینکه هر متنی یک متن باز و چندصدایی است. یعنی به عنوان نیرو و شهروند مدرن یا پسامدرن همه می دانند و قبول کرده اند که همیشه امکانات و راههای دیگری در تفسیر و تاویل و در اندیشه و علم و فلسفه وجود دارد. ازینرو دیگر دانای کل و استاد مرشد و امام حقیقت در این دیسکورس مدرن جایی ندارد و حضورش نفی این دیسکورس و باعث ایستایی و دور باطل اوست. او را بیمار و مسدود و محکوم به تکرار خطاهایش می کند.

این مواقع است، در این «سوتی ها» و «حرکات غلوامیز» و یا در سخنان ستایش آمیز و مرید/مرادی مثل تیتر بالا از سروش در متنی قدیمی در روزنامه ایی است که ضمیر نااگاه با طنز و رندی حقیقت نهفته در سخن سروش را به او و به ما دیگر تماشاچیان این لحظه نشان می دهد. اینکه با «تو چشم و تو ذوق خوردن این ستایشهای کهترانه و غلوآمیز»، با واکنشهای ما به سروش، نشان می دهد که او چه گفته است و چه چیزی را لو داده است. یعنی به او با طنز و رندی می گوید: « آیا حالا سروش و ندای غیبی از ضمیر نااگاهت را گرفتی و اینکه تو در اصل چه می طلبی و تمنایت چیست.». اینکه در آینه ی خمینی چه چیز را نشان می دهی و می طلبی. مگر نمی دانی که:« بگو از چه کسی تعریف و ستایش می کنی تا بگویم تو کیستی و تمنایت چیست». زیرا ضمیر نااگاه همیشه بر «لبه ی سخن و رفتار» و در قالب «حرکاتی افراطی که تو چشم می خورد»، در قالب تپقهای زبانی و یا در قالب حرکات و کرنشهای افراطی خویش را نشان می دهد، در اینکه خویش را مداح و جان نثار کسی بکنی یا بخواهی مداح و جان نثار داشته باشی، از جمله خویش را نشان می دهد. زیرا ضمیر نااگاه بقول لکان « در خارج حضور دارد»، بر لب زبان و بر لبه ی رفتار و حرکات احساسی یا غلوامیز ما حضور دارد و لو می دهد که چه گفته ایم.

همانطور که این نقد همراه با طنز به معنای نفی زحمات سروش نیست. ما برخلاف او قادر به نقد پارادوکس همراه با احترام و نقد و طنز هستیم و در واقع می گوییم که ببین چطور زحمات خویش و بحث مهم پروتستانیسم مذهبی و اسلامی را هدر می دهی یا به خطر می اندازی، چون هنوز بر «ولی فقیه و نماینده حقیقت نهایی» در درون و بر لبه ی زبان و جسمت چیره نشده ایی و از او عبور نکرده ایی. حاضر نشده ایی که در معنای لکانی خوب هاشور و خط بخوری و سوژه ی نمادین و تمنامند بشوی و بپذیری که هیچکس نمی تواند محرم راز یا ولی فقیه مذهب یا نگاهی باشد. اینکه بپذیری « نگاه و تمنایت محتاج نگاه و تمنای دیگری و غیر» است تا بفهمی که چه می گویی و چه تمنا می کنی و مرتب از مسیر چالش و انتقاد رشد و تحول بیابی. زیرا تنها بر پایه ی پذیرش این «کوری و ناتوانی بنیادین» از دست یابی به حقیقت نهایی و به اصل مذهب و اندیشه یا به بهشت نهایی و گمشده است که آنگاه امکان پروتستانتیسم اسلامی یامذهبی و یا کلا امکان تحول ساختارهای تمامیت خواه در مذهب و اندیشه و سیاست بوجود می اید. امکان اندیشه ورزی و تولید حقایق و تاویلهای نو از هر متن یا ساختاری بوجود می آید. زیرا تا وقتی اصلی و حقیقتی مطلق هست، همیشه نماینده و ولایت فقیه ایی هست که بقیه نظرات را سرکوب می کند و یا می خواهد واسطه ی میان مومن و خدا یا انسان و حقیقت باشد، ارباب دیگران باشد و فتوا بدهد یا خُمس و زکات برای وساطتش و یا برای رساندن سروش و ندای حق به مردم تشنه بگیرد و به حساب و کتاب همه چون «سروش اسطوره ایی و اوستایی» رسیدگی بکند. زیرا خویش را نماینده برحق و اصلی دین یا نگرشی می داند. در حالیکه دموکراسی متن و دموکراسی سیاست به معنای حضور خدایان و نظرات مختلف و جدال آنها بر سر بهترین تاویلها و راه حلهای دنیوی و چندنحوی و راه گشا است، تا دور بعدی این چالشها و دیالوگها. زیرا راه و جواب نهایی و نماینده ی نهایی حقیقت یا واقعیت وجود ندارد.

جمع بندی نهایی:

این متن بالا ترکیبی از دو نقد من بر دو موضوع مربوط به سروش همرا ه با إضافات و تصحیحاتی نوین هست. این دو نقد قبلا فقط برای گروهی اندک در صحفه ی فیس بوکیم قابل رویت بوده است. قطعه ی اول این نقد در واقع تکه ایی کوچک از نقدی تخصصی و روانکاوانه ( بنام « چالش گنجی و سروش درباره ی حقیقت و راز دیگری ! یا چرا «صحنه ی اصلی و نااگاه نمایش جای دیگری است»! ) است که من چندسال پیش بر چالش سروش و گنجی در سایت زمانه به شکل استاتوسی در فیس بوکم نوشتم و شما کل مطلب را با کلیک کردن بر تیتر بالا می توانید بیابید. جالب این بود که آن زمان حاضر شدم حتی این نقد مهم و تخصصی بر چالش این دو متفکران ایرانی را بدون دریافت مبلغی برای درج به سایت زمانه بفرستم. زیرا می خواستم «دریچه ی سوم، تخصصی و راه گشایی» به بحث آن دو باز بشود که در نهایت گرفتار این دور باطل نارسیسیک بود که گنجی می گفت «من می دانم سروش می خواهد ادعای پیغمبری بکند» و سروش در تقیه فرو رفته و گاه فقط واکنشی نشان می داد و اینکه من می دانم آقای گنجی شما مشکلتان چیست. یعنی هر دو بنا به تئوری کوموکانیکاسیون «تثلیثی» لکان در سمینار «نامه ی دزیده شده» از ادگار آلن پو در این موقعیت «خیالی» و قرینه نسبت به یکدیگر قرار داشتند که هر کدام خیال می کرد راز دیگری را می داند و به راز دیگری پی برده است. نامه اش را دزدیده است و بدست آورده است. چیزی که جز یک خیال باطل نیست. زیرا ما از خویش و دیگری فقط تاویلهایی ضعیف یا قویتر، مسدود یا راهگشا می توانیم بیافرینیم. چالش گنجی و سروش هیچگاه به نتیجه ی مثبتی نرسید و نمی توانست برسد و سایت زمانه هیچ کمکی به شکاندن این دور باطل نکرد، زیرا حاضر به انتشار نقدهای دیگر و مباحث دیگر چون نقد بالا نشد. بهایش نیز خوب مشخص است. دور باطل نقد گنجی و سروش و پایین ماندن سطح این بحثها در سایتهایی چون رادیو زمانه و بی بی سی و غیره.

از طرف دیگر قطعه ی بالا دارای تکه هایی از نقدی دیگر بر سروش نیز هست که باز هم فقط در صحفه ی فیس بوکی و برای گروه اندکی منتشر شده بود و در آنجا به «شیفتگی سروش» به امام خمینی و برخی سخنان جنجال برانگیزش در این زمینه می پردازد و اینکه چرا در این شیفتگی دیگربار معضل سروش و از جمله روشنفکری دینی خویش را نمایان می سازد و اینکه هرچه هم سروش لعاب پسامدرنی به سخنان خویش بزند، باز از جایی همان سروش عاشق پدرش خمینی و یا عاشق ولایت فقیه هنوز بیرون می زند و اینکه می خواهد «سروش و پیک خدایی» باشد. چیزی که جز یک وهم خیالی و انسداد افرین در تئوری روشنفکری دینی نیست. این نقد فیس بوکی دارای یک بخش دوم نیز هست که دوستان می توانند برای دیدن نکات دیگری از بحث بالا به آن مراجعه بکنند ( برای دیدنش روی بخش دوم کلیک بکنید). همانطور که شکل عملی و واقعی این سروش و پیک خدایی در نهایت تکرار ولایت فقیه و حاکمیت کنونی خواهد بود. چه سروش بخواهد یا نخواهد. زیرا بقول لکان مهم این نیست که سوژه یا او چه می گوید، بلکه اینکه از چه موضعی در ساختار سخن می گوید، همانطور که در متن نیز اشاره شروع است، و در چه نقشی. اینکه چاه کن همیشه ته چاه می ماند. وقتی حاضر به پرداخت بهای بلوغ نباشد و حداکثر مثل نقد بالا از خواب سروش می بینید که در حینی که سروش خیال می کند خیلی پست مدرنی به قران می نگرد و آن را «خوابنامه ی محمد» می نامد، در واقع خویش را «سروش و پیک خدایی نو» می بیند و همزمان ته دلش برای پدر و ایده الی قدیمی چون خمینی «غش و ضعف می رود» و در نهایت می خواهد یک خمینی و امام عارف و نو بشود. اما مگر امام خمینی مذهبی نیز، مثل قطعه ی شعر ذیل از او، از طرف دیگر یک «شاعر عارف» نبود؟ ایا موضوع همین نیست که عارف دلخسته ی ایرانی و کاهن وسواسی و حاکم ایرانی در نهایت دو روی یک دیسکورس گرفتار و نارسیسیک هستند؟.

بنابراین سروش و دیگری روشنفکران دینی خواهان مدرنیت باید بهای مدرنیت و «پروتسناتسیم مذهبی» را بپردازند وگرنه در نهایت آن ولی فقیه را که از در بیرون می کنند، از پنجره با نامی دیگر وارد می کنند، زیرا ته دلشان هنوز شیفته ی پدر و امام قدیمیشان هستند و از طرف دیگر شیفته ی این هستند که «سروش و پیک خدایی نو و این بار عارف و اصیل» بشوند و بناچار خویش و پروتستانسیم مذهبی را دوباره کور بکنند. زیرا موضوع تحول مدرن و پروتستانسیم مذهبی همین است که اگر سروش و پیکی است، پس باید سروشها و پیکها و تاویلهای مختلف از مذهب باشد. همانطور که اگر خدایی است، پس بایستی حکومت خدایان و به حالت «وحدت در کثرت» درونی و برونی جهان مذهبی یا هر ملت مدرن باشد. دقیقا چون این «پوست اندازی» نهایی در عبدالکریم سروش و اکثر روشنفکران مذهبی رخ نداده است، انگاه چنین «سوتیهایی» میدهند، یا به این خاطر تا یاد پدر قدیمی می افتند، دوباره حرفهای پسامدرنیشان از یادشان می رود. با انکه به این دوستان باید گفت لطفا فعلا مدرن بشوید، یک پروتستانیسم مذهبی ساده بیافرینید و شروطش را چون جدایی دین از دولت و نبودن «واسطه، ولی فقیه و سروشی» میان مومن و خدا و اهمیت زندگی دنیوی را قبول بکنید، پسامدرنیت پیشکش. او به گروه خونیتان نمی خورد. آنجا عرض خود می برید و زحمت ما می دارید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)