تفاوت اول و بنیادین میان تفسیر «نگاه» از ژان پل سارتر و اینکه «نگاه همسایه و مردم برای ما جهنم است» و تفسیر «نگاه» نزد ژاک لکان به عنوان «نگریسته شدن، زل زده شدن توسط دیگری بزرگ در اعماق وجود و تمناهایمان» در این نکته است که برای لکان در این دیگری کوچکی مثل همسایه یا رقیب سارتری که به ما می نگرد، همیشه «دیگری بزرگ» و دیسکورسها یا ایده الها و تمناههای نااگاه هستند که ما را نگاه می کنند یا به ما زل می زنند. ما را میخکوب یا مسحور می کنند و یا به فکر وادار می کنند. این دیگری بزرگ و محبوب گمشده ی نهفته در دیگری کوچک چون همسایه و معشوق یا رقیب است که مهمتر هستند و نقش اصلی را در ساختن حالت و رفتار ما بازی می کنند. نگاهی که از یکسو هیپنوتیک است و از طرف دیگر اما ضرورتش در این است که بدون حضور دیگری بزرگ و دیسکورسها اصولا دیدن و فهمیدن یا تاویل افریدن ممکن نیست. زیرا اصولا درک و شناخت و تغییر بیرون از دیسکورس و ایده ها ممکن نیست، همانطور که خارج از زبان نمی توان اندیشید. اینکه سوژگی در خارج از زبان و دیسکورس .اصولا ممکن نیست و نمی توان طرحی خودخواسته از خویش افرید، انطور که سارتر می پنداشت

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

ژان پل سارتر بدرستی می گفت که برای ما انسانها «جهنم واقعی نگاه و حضور دیگران و مردم است». یا اینکه می گفت:« جهنم واقعی حضور مردم و اغیار موقع صبحانه خوردن است ». اینکه ما نمی توانیم خودمان باشیم زیرا مرتب زیر نگاه دیگری یا دیگران از معشوق تا رقیب و پدرومادر و همسایه و تا اخلاق و سنتهای جامعه و فرهنگ قرار داریم. اینکه تحت تاثیر این نگاه ادمی در واقع در یک جنگ نارسیستی و مقابله به مثل «همسایه با همسایه» قرار دارد و نمی تواند به آزادی و قدرتش دست بیابد، مگر اینکه بر این نگاه دیگری چیره بشود. از یک «خوداگاهی برای دیگری» بگذرد و هرچه بیشتر پا بدرون عرصه ی آزادی فردی و سوژگی بگذارد و همه چیز را آنطور بیافریند که می .خواهد. اینکه سوژه می پذیرد هستی و جهانش انتخاب و طرح اوست و بایستی طرحی دیگر براندازد. اینکه او محکوم به انتخاب و آزادی است

سارتر برای توضیح نگاه و منظورش مثال معروفی در کتاب فلسفی مرجعش «هستی و نیستی» در مورد حالت یک ادم هیز می اورد که ناگهان غافلگیر می شود چون صدای پایی می شنود. سارتر می گوید: «من دارم از سوراخ کلید داخل اطاق را نگاه و بررسی می کنم. در همین حین صدای پاهایی در راهرو می شنوم. از شرم می خواهم آب بشوم: زیرا احساس می کنم که نگاهی من را گیر انداخت.»

اما علت اصیل و عمیق غافلگیرشدن شخص هیز در این صحنه توسط صدای پای دیگری و شرمگین شدنش چیست؟ اینکه دیگری می تواند پی ببرد که او کار خلافی چون هیزی می کند؟ اما در خیلی جاهای دیگر با اینکه کاری خلاف نمی کنیم، با این حال مرتب از نگاه دیگری و همسایه و از قضاوتش می ترسیم. بویژه در جوامع بسته و تقدس گرا و ناموسی هراس از نگاه و حرف دیگری و همسایه بسیار شدید است. ایا اینجا موضوع هراس از لو رفتن و از دست دادن آبرو و احترام اجتماعی است و یا چیزی بیشتر که «نگاه دیگری» را برای ادمی اینقدر مهم و همزمان خطرناک می کند؟

فرض کنید که فرد هیز یک موجود مدرن معاصر می بود و حتی خوشش می امد که حال کسی می اید و او را در این حالت مثل «رئالیتی تی وی» می بیند و یا از او «سلفی» می گیرد و یا دوتایی با هم از سوراخ کلید نگاه می کردند و می خندیدند. آیا آنگاه ادمی یا آدم مدرن از «جهنم نگاه دیگری» و از مقایسه مداوم خویش با دیگری رها یافته است؟ یا چرا پیشنهاداتی مثل اینکه « به فکر خودت باش و به حرف و نگاه دیگران توجه نکن» در نهایت زیاد جواب نمی دهد و باز نگاه دیگران مهم است؟ چرا حتی سوژه ی بادکرده و در نهایت «سولیفیستی یا خودتنهاانگار» ژان پل سارتر که می خواهد بر نگاه دیگری چیره بشود و خودش بشود و باور بکند که محکوم به ازادی و انتخاب است، باز نمی تواند واقعا بپندارد که می تواند بر حضور و تاثیر زندگی و محیط بر انتخابش و حتی بر «انتخاب اولیه اش» چیره بشود و آنها را حذف بکند. سوژه ی قادر و توانایی که حکومتش بر زندگیش برای سارتر تا آن حد پیش می رود که بقول او « از جهاتی حتی انتخاب می کند، که بدنیا بیاید». یا اینکه یار و عشق همیشگیش و فمینیست معروف «سیمون دوبوار» بر اساس این تئوری اگزیستانسیالیستی تا آنجا پیش می رود که می گوید «زنان از طریق نگاه مردان خویش را تا حال تبیین و تعریف کرده اند و حال بایستی یاد بگیرند که بشخصه خویش را بیافرینند». اینکه زنانگی نیز در نهایت طرحی و انتخابی است. مشکل این تئوری کجاست؟ یا چرا ما با انکه بر هر نگاه دیگری و یا باور به قضاوت دیگری چیره می شویم، خودمختار می شویم اما باز هم نگاهی می تواند ما را غافلگیر بکند و یا به زمین بزند. چرا «نگاه» مثل «نگاه سارون» در فیلم «ارباب حلقه ها» اصولا حالت هیپنوتیک دارد و یا بقول مردم می تواند طلسم بکند، چرا چشم و نگاه بد و زخم زن وجود دارد. اما از چشم خوب کمتر سخن گفته می شود. چرا نگاه دیگری باز هم زخم می زند، حتی اگر دیگری هم در میان نباشد و مثلا مُرده باشد.

این سوالات مهمی است که بایستی در موردش فکر کرد، تا مثلا پی برد که چرا زندگی ما ایرانیان اینقدر تحت تاثیر نگاه دیگری و نگاه اخلاق و خدا است. نگاههایی که همه هیز و خشن هستند. اینکه چرا «مرغ همسایه همیشه غاز است». اینکه چرا بویژه ما ایرانیان از مردم عادی تا هنرمند و روشنفکرش برای اینکه «محبوب و عزیزدردانه نگاه جمع یا گروهی» بشویم و یا محبوب و سلبریتی نگاه دوربین و رسانه هایی بشویم، گاه دست به هر کار می زنیم و فردیت خویش را از دست می دهیم. مثلا در نگاه و تمنای دیگری و دیگران چون مریدان و مرادهایمان غرق می شویم و نمی توانیم مستقل و متفاوت بمانیم و راه خویش را به پایان برسانیم. شاید به این دلیل گویا «ژان پل سارتر» در مورد روشنفکر ایرانی گفته است که این روشنفکر را راحت می شود خرید. حتی اگر این روایت استنادی غلط به او باشد، باز اصل مطلب درست است و حقیقتی دردناک در آن نهفته است. فقط به تاریخ معاصر ایران و یا به سلبریتهای ایرانی خارج از کشور بنگرید و یا به مراجع تقلید ایرانیان در خارج از کشور در حوزه ی اندیشه و نقد بنگرید، تا ببینید که چقدر هراس از دست دادن محبوبیت شان دارند و کمتر جرات نقد صریح و چالشی دارند. کمتر جرات «رویارویی چهره به چهره» با خویش و دیگری و از طریق چالش مدرن دارد. » در حالیکه تنها راه عبور از حالت عمدتا هیپنوتیزم وار، دوالیستی و سیاه/سفیدی «نگاه» این است که از نگاه بگذری و هر چه بیشتر تن به دیدار چهره به چهره و تن به «رویارویی» با دیگری و با حوادث و یا با کمبودهای خویش و دیگری بدهی. زیرا این رویارویی چهره به چهره به معنای قبول و دیدن نقاط قدرت و ضعف خویش و دیگری و ورود به عرصه ی چالش مدرن و چندوجهی است. به معنای عبور از جهان سیاه/سفیدی «نگاه» و از طلسم نگاه است.

یا شما گرفتاری ایرانیان را در «نگاه» دیگران در حرکات افراط/تفریطی هنرمندان مختلف یا اپوزیسیونهای مختلف ایرانی می بینید که برای محبوبیت بیشتر در نگاه اقلیتی تماشاچی یا خریدار سایه یکدیگر را با تیر می زنند. یا مثل «رستم و اسفندیار» برای ارمانهای مختلف و نگاههای مختلف به جنگ یکدیگر می روند، به جای اینکه مثل این عکس بالا از سارتر و لکان و در کنار بقیه، هم از یکدیگر یاد بگیرند و هم با یکدیگر چالش قوی و بی رحمانه بکنند و از همه مهمتر قدر یکدیگر را نیز بدانند. اینکه بدانند مرگ یکی مرگ دیگری است. اینکه می دانند بایستی قادر به رابطه ی پارادوکس همراه با احترام و نقد با یکدیگر باشند و وحدت در کثرتی مدرن بیافرینند، چه به عنوان اندیشمند یا هنرمند یک جامعه و یا به عنوان نظرات مختلف در بحثی فلسفی و روانکاوانه چون «رابطه ی چشم و نگاه» و در دیگر نکات اختلاف نظر آنها. اینکه چرا آنها توانسته اند فاصله ی بهتری با نگاه و هیپنوتیرم نگاه بگیرند و به این دلیل قادرند بهتر به رویارویی چهره به چهره با یکدیگر و با متون یکدیگر تن بدهند و از منظر خویش مباحث دیگری را نقد بکنند و همزمان بدانند که همیشه امکان و منظری دیگر برای نقد و نگریستن ممکن است و اینکه هیچکس اینجا ولی فقیه و نماینده ی حقیقتی نهایی و عزیزدردانه ی خدا و نگاهی نیست. اینکه اینجا جدال و چالش خندان و بی رحم تاویلها و سلیقه ها در میان است که اصل زندگی تمنامند و نمادین بشری است.

برای درک عمیقتر و قویتر این موضوعات در بحث «نگاه و چشم» اما بایستی سراغ لکان و بخش دوم و نهایی این متن برویم. در نگاه لکان «نگاه» معنایی عمیقتر و قویتر می یابد. اینکه میان «دیدن و نگاه» تفاوتی مهم وجود دارد. در لحظه ایی که ما به چیزی می نگریم، مثلا به یک نقاشی بر دیوار می نگریم و یا به ادمی می نگریم، در همان لحظه که ما می نگریم، هم زمان از درون نقطه ایی در نقاشی و یا در صحنه ی حضور دیگری در واقع «نگریسته می شویم» یا درستتر «زل زده می شوی». این نگاه و زُل زدنی که ما عملا او را نمی بینیم، در واقع حالت و شخصیت و یا نوع برخورد ما را به تابلوی نقاشی و به دیگری می سازد. ازینرو لکان می گوید که « همان لحظه که می نگری، زل زده می شوی.». در تفاوت «دیدن و نگاه» در واقع لکان «منقسم بودن سوژه» را مطرح می کند و مثل تصویر ذیل می بینید که ما در حین دیدن به پدیده ایی مثل بخش بالای نمودار می نگریم اما در بخش پایین تصویر حال سوژه از سمت دیگری نگریسته و زل زده می شویم. انچه ما را زل می زند، در واقع «محبوب گمشده، ابژه ی کوچک ا» است، در واقع تمناهای نااگاه ما و دیسکورس جمعی است. ازینرو این نگاه در حال زُل زدن در واقع نقطه ی کور دید و رادار ماست و ما او را به شکل اگاهانه عمدتا حس نمی کنیم و به این خاطر تاثیرش قویتر است. طبیعی است که بویژه دیدنی با «نگاه و زل زدنی» متقابل همراه است که آنچه می بینیم، همزمان تمنای ما را برانگیزد، چون دقیقا در این مواقع است که مثل نگاه فیگور سارتری همینکه صدای پای دیگری را می شوند، حس می کند که دیگری «رازش را فهمیده است، اینکه حقیقتش برملا شده است و دیگری او را تا اعماق وجودش دیده است. ازین رو این نگاهی که به ما زل می زند، از یکسو به ما امکان می دهد که اصولا شروع به قضاوت اخلاقی یا زیبایی شناسی انچه بکنیم که می بینیم، زیرا هر دیدن و فهمیدنی فقط در چهارچوب زبان و دیسکورس ممکن است. از طرف دیگر اما این نگاه می تواند همزمان به محل ترس تبدیل بشود و ما را «فریز و یخ بکند»، هیپنوتیزم یا مسحور بکند. ازینرو «نگاه» یکی از اشکال بروز «ترس» در اشکال پنج گانه ی لکانی است. چهار شکل دیگر حضور ترس آنگاه « صدا، پستان، مدفوع و فالوس» هستند ( در این باب به سمینار ترس از لکان» مراجعه بکنید. یا به مباحث و نقدهایی از من از جمله نقد من بر فیلم «شاترایلند

بنابراین تفاوت اول و بنیادین میان تفسیر «نگاه» از سارتر و اینکه «نگاه همسایه و مردم برای ما جهنم است» و تفسیر «نگاه» نزد لکان به عنوان «نگریسته شدن، زل زده شدن توسط دیگری بزرگ در اعماق وجود و تمناهایمان» در این نکته است که برای لکان در این دیگری کوچکی مثل همسایه یا رقیب سارتری که به ما می نگرد، همیشه «دیگری بزرگ» و دیسکورسها یا ایده الها و تمناههای نااگاه هستند که ما را نگاه می کنند یا به ما زل می زنند. ما را میخکوب یا مسحور می کنند و یا به فکر وادار می کنند. این دیگری بزرگ و محبوب گمشده ی نهفته در دیگری کوچک چون همسایه و معشوق یا رقیب است که مهمتر هستند و نقش اصلی را در ساختن حالت و رفتار ما بازی می کنند. در واقع این دیگری بزرگ و دیسکورسها و یا «محبوب گمشده» و تمناها یا ایده الهای ما هستند که در قالب دیگری به ما زل می زنند. یعنی در حینی که ما به دیگری چون معشوق یا رقیب و همسایه می نگریم، از جایی که نمی بینیم، از «نقطه ی کوری»، توسط نگاه این «دیگری بزرگ و محبوب گمشده زل زده می شویم که به ما می گوید اینگونه ببین یا حس بکن یا برخورد بکن. نگاهی که تبلور تمناهای پنهان ما و دیسکورس جمعی است. بنابراین از یکسو هیپنوتیک، میخکوب کننده یا مسحورکننده است، احساس گناه یا احساس غرور در ما برمی انگیزد، از طرف دیگر اما ضرورتش در این است که بدون حضور دیگری بزرگ و دیسکورسها اصولا دیدن و فهمیدن یا تاویل افریدن ممکن نیست. زیرا اصولا درک و شناخت و تغییر بیرون از دیسکورس و ایده ها ممکن نیست، همانطور که خارج از زبان نمی توان اندیشید. اینکه سوژگی در خارج از زبان و دیسکورس اصولا ممکن نیست و نمی توان طرحی خودخواسته از خویش افرید، انطور که سارتر می پنداشت. زیرا هر طرحی و هر انتخابی از ما در عین حال انتخاب و طرحی در زبان و دیسکورس است. زیرا تنها در زبان و دیسکورس است که می توان اندیشید. ازینرو ما محکوم به ازادی نیستیم، انطور که ژان پل سارتر می پنداشت، بلکه ما مجبور به «انتخاب اجباری» هستیم. اینکه به شرایط زندگی و دورانمان آری بگوییم، به سرنوشتمان اری بگوییم که انتخابش نکرده ایم و حال از او تاویل و راهی متفاوت بیافرینیم. این ازادی محدود و رادیکال ماست. اینکه بقول نیچه به سرنوشتمان عشق بورزیم. اینکه به عنوان سوژه «تاخوردگی زمانه» خویش بشویم و راه متفاوت خویش را بیافرینیم. اینکه به زبان هایدگری از هستنده به دازاین و اینجابودن دگردیسی بیابیم.

ازین جا تفاوت مهم دوم میان سارتر و لکان برملا می شود که برای لکان «سوژه ی بادکرده ی» سارتری که خیال می کند می تواند همه چیز را انتخاب بکند و طرح خویش را بیاندازد، فرادیسکورسیو است، در واقع ناشی از یک «سراسیمگی» است. ناشی از سراسیمگی نسل بعد از جنگ جهانی دوم است، همانطور که در ابتدای سمینار «ترس» به این موضوع اشاره می کند. نسلی که تراومای جنگ و فاجعه و شکست متاروایتها را دیده است و حال بر رشد حس ناتوانی و بی عملی بدین شکل می خواهد غلبه بکند که باور به این داشته باشد زندگیش طرح خود او است. اینکه او محکوم به آزادی است و همیشه در طرح خویش می زیید. اینکه زندگیش تبلور یک انتخاب اولیه و «طرح اولیه» است. همانطور که سارتر در کتاب معروفش در باب «ژن ژنه» به نام «ژن ژنه، دلقک/شهید» حتی همجنس خواه بودن ژن ژنه را نماد یک «انتخاب اولیه» در سنین کودکی و پنج شش سالگی او می داند، نگرشی که افراطی و در واقع ضد علمی است. زیرا گرایش جنسی تحت تاثیر تحولات عمیق روانی و دیسکورسیو و بیولوژیک شکل می گیرد و هیچکس نمی تواند انتخاب بکند که همجنس خواه یا دگرجنس خواه یا ترنس بشود. حتی اگر «انتخاب اولیه» سارتر را بنوعی تبلور یک انتخاب ناآگاهانه بپنداریم.

ازینجا حال می توانیم به صحنه ی «مرد هیز» سارتری برگردیم و بهتر بفهیم که چرا صدای پا و حضور دیگری او را غافلگیر و شرمگین می کند. زیرا در این لحظه او فقط با دیگری کوچک چون همسایه درگیر نمی شود بلکه در حضور ناگهانی دیگری آنگاه با « دیگری بزرگ و محبوب گمشده»، با تمناهای نااگاه خویش و با خواستهای دیسکورس و دیگری بزرگ روبرو می شود، با کمبود و تمنای خویش روبرو می شود که فرد هیز می خواهد از آن فرار بکند و به این خاطر هیزی می کند. اینکه صدای پای دیگری در واقع او را «غافلگیر و شرمنده» می کند، چون حس می کند که دیگری حال به رازش و تمنای اصلیش پی برده است، بقول لکان « تمناهای عمیق او را دیده است.۱»، او را روحا لخت دیده است. اینکه با تمامی وجودش دیده شده است و انچه در او زشت و بیمار است. زیرا فرد هیز نمی خواهد با کمبودها و تمنای خویش روبرو بشود و به این خاطر در نقش «منحرف جنسی هیز» در واقع می خواهد به دیگران بگوید که ببین من چگونه «ابژه ی کوچک آی تو را، محبوب گمشده ی ترا»، تمنا و سحر تو را می دزدم و بدینوسیله کمبودت را برملا می کنم، اینکه می خواهد حس بکند که گویا ان زن بی خبری که در اطاقش لخت می شود، در واقع برای او لخت می شود و این راز پنهان اوست. تا بدینوسیله إحساس قدرت و برتری بر دیگران بکند. اینکه او کامل است و کمبودی ندارد چون کمبود و سحر دیگری را بدست اورده است. صدای زنگ یا پا ناگهان این تمتع و صحنه ی هیزی را به هم می ریزد ، او را حال با «نگاه دیگری» روبرو می کند که رازش را می بیند و به این خاطر دچار شرم می شود. چون لو رفته است. بقول لکان انسان هیز در نهایت دقیقا بدنبال این است که این «نگاه دیگری.۲» به سوی برگردد و راز و تمنایش را برملا بسازد و اینگونه با شرم و کمبود خویش روبرو بشود. تا او دوباره با این واقعیت روبرو می شود که چقدر ناتوان است و اینکه نمی تواند بطور مستقیم به عشق و سکس دست بیابد، به تمناهایش تن بدهد و به تمنای دیگری تن بدهد و با کمبود و تمنای خویش و دیگری روبرو بشود. یعنی اینجا باید هرچه بیشتر راز هیزی و وویریست از منظر لکان را بفهمیم:

راز هیزی و وویریست چیست؟ در معنای عمیق نظریه لکانی ادم هیز تنها نمی خواهد چیزهای ممنوعه و خصوصی دیگری و محبوبه را ببیند و اینگونه کامجویی اروتیکی ببرد. موضوع حتی همخوابگی ار راه دور با دیگری و فانتزیهای همراه آن نیست. اینها همه کامجوییها و خوشیهای ثانوی هستند و اگر فقط اینها بود، پس از مدتی فرد هیز از لذت و خوشی یواشکی و از راه دور خسته می شد، میل بیشتر پیدا می کرد که به او دست بزند و غیره. چون اروتیک و کامجویی نمی تواند یکجا بماند و مرتب بیشتر می خواهد. موضوع یک سناریو است که در آن فرد هیز با هیزیش از محبوبه و دیگری راز و تمنایش را می دزدد، کمبودش را می دزدد و اینگونه احساس بزرگی و قدرتی می کند که او را به خدای کامل و دیگری را به بنده یا محبوب کمبود دار تبدیل می کند. در واقع موضوع مورد تمنای فرد هیز بزعم لکان «نگاه» است. او بدنبال «نگاه دیگری و سحر نگاهش» می گردد. چه انگاه که یواشکی به زن یا مرد در حریم خصوصیش می نگرد و دچار این تمتع و خوشی هیزانه است که گویی «نگاه و تمنای پنهان تن دیگری» بدنبال اوست و حال او را بدست می اورد. چه انگاه که حال این موضوع و مطلوب فرد هیز، یعنی «نگاه دیگری»، به حالت غافلگیزشدن فرد هیز توسط نگاه دیگری، توسط حس شرمش به سویش برمی گردد۳، تا او دوباره با تمنا و کمبودش روبرو بشود. یعنی فرد هیز می خواهد «ابژه کوچک ا، یا سحر گمشده.۴» را از دیگری با نگاهش بدزدد و بدین وسیله احساس بزرگی بکند. یا اینکه حس می کند که تمامی ان لخت شدن برای او بوده است، چون نگاه تن دیگری او را می جوید که از سوراخ کلید می نگرد و یا یواشکی از سوراخی در دیوار می نگرد. مثل بچه ایی که یواشکی سکس پدرومادر را می بیند و خیال می کند که انها نیز او را می بینند. در حالیکه فرد تن نما یا اکسیبسیهونیست با لخت شدن و اغوایش در برابر «نگاه دیگری» می خواهد به دیگری بگویید که «ببین من آن سحر و ابژه ی کوچک ا را دارم که تو از دست داده ایی۵..» من کمبود و تمنای تو را دارم و به این خاطر من کامل و بی نیازم. بنابراین آدم هیز گرفتار موقعیت یک «منحرف جنسی» است که می خواهد با تحریف قانون و نام پدر به خودش اجازه بدهد که هر تمتع و لذتی از زندگی و بدون هیچ مرزی ببرد و یا به هر گرایش جنسی تن بدهد، بی انکه دچار مرز و کمبودی باشد. یا ادم هیز ازین منظر دچار یک تمتع رانشی و کودکانه است. چون حاضر به پرداخت بهای بلوغ نیست و اینکه کمبود و تمنایش، یعنی کستراسیون نمادین را بهتر بپذیرد. زیرا رانش هیزی نیز یکجا بایستی با مانع و کمبودش روبرو بشود تا بتواند ببینند و متفاوت بببیند، وگرنه در نهایت کور می شود. در حالیکه وقتی کمبود و تمنای خویش را بپذیری و حماقت نهفته در میل کامل بودن خویش و دزدیدن سحر و تمنای دیگری را ببینی ، انگاه می توانی رانشی و هیزی باشی که هرچه بیشتر قادر به «سوژگی» و تاویل افرینی می شود. می توانی رانشی باشی که مرتب با پرداخت ذمه و بهای نام پدر و قانون، راههای نو برای دیدن و هیز بودن و متفاوت دیدن می افریند، در کنار هزار امکان دیگر کامجویی و میل. هر خلاقیت نو در هر زمینه ایی در واقع شکل جدیدی از کامجویی رانشی است که حال وارد ساحت نمادین شده است و بهای کامجوییش را می پردازد و به این خاطر می تواند هزار راه هیزی، تن نمایی، سادیست و مازوخیست، عشق و قدرت را بببیند و در تمتعی رانشی گم نشود. ازینرو برای لکان رانش در واقع «سوژه ی بی کله» است و به این خاطر رانش محکوم به دور باطل و رانشی است. زیرا حضور نام پدر یا قانون در رانش همان حضور قبول تفاوت سازی مداوم کامجویی از طریق قبول کمبود و کستراسیون است.

یا اینجا می توان فهمید که چرا جوامعی مثل ما که می خواهند هیزی و کامجویی دیدن جنس مخالف را از بین ببرند، در نهایت از یکسو هر چه هیزتر و حریص تر می شوند و اسیر رانش خویش می مانند و همه جا چشم و گوش حریص و زبان بیرون افتاده و تشنه اش نمایان می شود. از طرف دیگر دچار این می شود که انکه با امر به معروف و نهی از منکر می خواهد با این هیزی مبارزه بکند، بناچار از همه هیزتر و کورتر است. تماما اسیر لذت رانشی و بدون کله و مغز است. چون می خواهد بگوید او کامل است و همه چیز را می بیند، حتی داخل حمام و توالت خصوصی شما و من را، و نمی بیند که دقیقا همین جا اسیر است، اسیر یک هیزی و تمتعی منحرفانه و شهوانی است که در نهایت کورش می کند و قانون را کور و مضحک و یا هولناک می کند. زیرا نام پدر و قانون نمادین را نقض می کند و می خواهد آن را تحریف بکند تا به تمتع بی مرز دست بیابد. بحث این است.

یعنی به زبان دیگر اگر ما از این دو عکس برای درک تمتع و خوشی هیزی و معضلش استفاده بکنیم، انگاه می بینیم که وویریست در لحظه ی دیدن از سوراخ کلید می خواهد سراپا دیدن یواشکی بشود و از دیگری سحر و راز و نگاه تن دیگری را بدزدد تا کامل بشود، تا دانای کل یا معشوق نهایی و کامل بشود و متوجه نیست که همان لحظه که می نگرد، نگریسته می شود. اینکه او در نهایت به دنبال «نگاه دیگری» می گردد که حال به سمت او بازگردد و رازش و بحرانش را برملا بسازد و او را به شرم گرفتار بکند. اینکه رانش هیزی و کامجوییش به او نگاه می کند و می گوید برای اینکه بنده ی من و تمتعم باشی، بایستی کور باشی و نبینی که فقط یک ابزار/ابژه خواست پدری جبار هستی. وویریست چون کودکی می شود که می خواهد از سوراخ کلید به اطاق ممنوعه پدر و مادر بنگرد و چیز ناممکن را ببیند و چون چیز ناممکن غیر قابل دیدن است و قبول ناممکنی اش پیش شرط دیدن و هزار نوع دیدن است، از انرو با تیر و نگاهی کور و شرمگین می شود. با تیر «نام پدر» یا «اخلاق تمنامندی»، با رویارویی با کمبود و تمنای خویش و دیگری، یا با هاشور خوردن توسط ساحت نمادین به اشکال مختلف، چه انگاه که فرد هیز به دست پلیس می افتد. یا چه انگاه که سیستمی هیز به مضحکه ی عمومی تبدیل می شود، انطور که در فیلم خوبی از «عبدالرضا کاهانی» به نام «اسب حیوان نجیبی است» می بینیم. یا در نقد روانکاوانه ی من بر این فیلم خوب به نام «اسب حیوان نجیبی نیست». هرچه بیشتر جهان پارانویید و خنررپنزری این قانون هیز و گرفتار نمایان می شود.

به این خاطر نیز انجا که قانون و نگاه اخلاق مثل جوامع ما و گشت ارشادش بشدت هیز می شود و می خواهد مرتب به زندگی خصوصی مردم سرک بکشد، در واقع نمی خواهد کمکت بکند بلکه می خواهد ضعف و خطایت را برملا و رسوا بکند تا بشخصه احساس بکند که بزرگ و توانا و بدون کمبود است. او می خواهد شادیت را بدزدد تا بدینوسیله احساس شادی و بزرگی بکند. او می خواهد کمبودت و ترست را ببیند تا کمبود و ترس خویش را بپوشاند و احساس بزرگی بکند و اینکه توانسته است سحر و کمبود تو را از آن خویش بکند. دقیقا به این خاطر است که یکایک ما وقتی نگاه چنین اداره ارشاد یا پلیس و قانون هیز را بر خویش حس می کنیم، از یک طرف می ترسیم و خشمگینیم که چرا پا به عرصه ی خضوصی ما گذاشته اند و از طرف دیگر احساس می کنیم که انها دقیقا می خواهند ما را لخت ببینند و لذت ببرند. به این خاطر می خواهیم خودمان را سریع بپوشانیم. احساس می کنیم می خواهد چیزی را از ما بدزدد و اینکه له له زنان با چشم و نگاه تشنه و شهوانیشان در حال دویدن در زیر لباس ما و دیگران هست تا به خودارضایی دست یابد. فرد هیز و قانون هیز اما نمی بینید که او تمام وقت یک «ابزار/ابژه» است که در واقع اسیر فرمان خدایی جبار و تمتع پرست است. او می خواهد در واقع به خدایش بگوید ببین چگونه خوشی و لذتت را فراهم می کنم و اینکه همه بجز تو دارای ضعف و کمبود باشند. او می خواهد با نشان دادن «خطاکاری و ضعف بقیه و بندگان»، بزرگی و کمال خدا و ارمانش را نشان بدهد و اینکه او همه چیز را می بیند و همه جا هست تا بدینوسیله بشخصه دیگر کمتر هراس و دلهره ی انسانی داشته باشد و راحتتر بتواند همزمان در نقش نماینده ی هیز تحت فرمان پدر جبارش لذت ممنوعه ببرد و هم بهتر خویش را سرکوب بکند. بهای این دروغ و کلک اما این است که او سراپا «نگاهی رانشی و کور می شود». در یک رانش نگاهی و تمتع هیزی فردیت و توان تحولش را، توان ارتباط گیری تمنامندش را با دیگری از دست می دهد. نگاهی که از یک سو تشنه و از سوی دیگر سنگ واره است. یعنی بهای این خوشی و تمتع هیزی، از دست دادن هرچه بیشتر فردیت خویش و خشکیدگی و سنگ شدن قانون است. زیرا فرد و قانون هیز بشخصه تمام وقت زیر زل زدن دائمی دیگری بزرگ و پدری جبار و تمتع پرست و حرمسرادار است که او را ابزار/ابژه و بنده خویش می کند و می گوید برای لذت مطلقم و بیان قدرت کاملم هیزی بکن، به همه جا سرک بکش تا همه خیال بکنند که من همه جا هستم، حتی توی شلوار شما و یا در توالت و حمام شما. خدایی که حاضر نیست به خدای نمادین و قابل تحول تبدیل شود، حریم خویش و فرزندانش را بپذیرد و اینکه با قبول «کمبود و تمنای خویش» از رابطه ی ارباب/بنده بگذرد، به خدای نمادین و تبلور «نام پدر» و خواهان تفاوت تبدیل بشود و بدینوسیله بگذارد که دیگران از بنده ی مومن حال به فرزندانش تبدیل بشوند و اینگونه گفتگوی پدر و فرزندانش بوجود اید. بلکه می خواهد خدایی جبار باشند و دیگران بندگانش باشندُ تا کمبودش و نیازش را نبیند، نیازش به دیگری و به فرزندانش را نپذیرد. یعنی خدا یا قانون این موقع هر چه بیشتر در حالت هیز بزرگ و با خوشی سادیستی است و هیز واقعی و گشت ارشادش ابژه و ابزار او. اما انچه فرد هیز و قانون هیز می نگرند و بدنبالش می جویند، در واقع برایشان همان «فتیشی» است که در خفا می پرستند و تشنه اش هستند. ازینرو هر منحرف جنسی همیشه گرفتار فتیشی هست. اینکه ابژه ی کوچک آ یا محبوب گمشده اش همیشه در نقش یک «فتیش سیاه» و سنگ کننده ظاهر می شود.

باری رانش هیزی را نیز باید زیبا و نمادین ساخت، بدینوسیله که بتوانی در دیدزدن و هیزیت همزمان کمبود و تمنایت را بپذیری و اینکه تمنایت تمنای دیگری و غیری است که یواشکی دیدش می زنی. چه دیگری کوچک و چه دیگری بزرگ نهفته در آن. و محبوب گمشده ات. اینکه بایستی هیزی و دیدزدنت تمنامند و مالامال از میل و دلهره باشد و در را بسوی ارتباط و گفتگو بگشاید، در هر رابطه ایی، چه با معشوقی که دیدش می زنی و چه با محبوب گمشده یا ایده ال درونت و یا با نگاه پدر جبار درونت. اینکه بتوانی هیزی را چندوجهی و تمنامند و رند بسازی، تا از دور رانشی و خراباتی هیزی به قدرت دیدزدن نو و متفاوت دست بیابی. اینکه با قبول حریم و مرز خویش و دیگری بتوانی چه به عنوان فرد و چه به عنوان قانون هرچه بیشتر به «دیدار رودررو»، برابر و نمادین، تمنامند و قادر به گفتگو و تحول دست بیابی. اینکه قادر به دید زدن نکات پنهان خویش و دیگری یا متون بشوی و تولید گفتگو درباره ی آنها، بجای اینکه اسیر شهوتی کور و هیز باشی، یا بویژه وقتی به اسم قانون پاکی و تقدس، یا به اسم امر به معروف و نهی از منکر بدنبالش هستی. چون او همان «فتیش» توست و محبوب گمشده ات که در خفا می پرستی، اما حاضر نیستی به تمنایت بدنبال او اعتراف بکنی و اینکه تمنایت تمنای دیگری و غیر است، در هر دو معنای پارادوکس و همپیوندش. به این خاطر هیزیت کور و رانشی می ماند و بالغ و تمنامند یا چندوجهی و رند نمی شود. تا انزمان که بناچار کور و گرفتار بشوی. زیرا چه فرد هیز و چه قانون هیز یا خدای هیز در واقع دچاری کوری رانشی است و مجبور است روزی با کوری واقعی خویش و با کمبودها و فجایع خویش روبرو بشود و بهایش را بپردازد. زیرا آنکه می نگرد، نگریسته می شود، زل زده می شود.

ادبیات:
۱.۲.۳. Lacan: die vier Grundbegriffe der Psychoanalyse. Seminar 11. S. 191. Übersetzt durch Norbert Haas
۴-۵. Christoph Braun. Die Stellung des Subjekts. S. 191
مفهوم مهم لکانی: ابژه ی کوچک ا، یا مطلوب و محبوب گمشده و همراه با دو لینک انگلیسی و المانی برای فهم بهتر آن..
Das Objekt klein a, Objet petit a
https://en.wikipedia.org/wiki/Objet_petit_a

https://lacan-entziffern.de/objekt-a/ding-objekt-a-objekt-des-begehrens/

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)