دوست می داشتم بیش تر در این روزها از راهکارهایی که به ذهنم می رسد بنویسم؛ راهکارهایی برای استفاده ی دوسر برد مردم از شرایط موجود، از هاشمی/خاتمی، از مشایی، از قالیباف و … . فرضیاتم به گل نشست با دیدن این که بسیاری  نا آگاهانه با جو رسانه ها هم آواز شدند که: “اوووه خدای من، در آخرین لحظات هاشمی و مشایی آمدند”. انگار که این تحمیق رسانه ای به متفکران و روشنفکران ما هم راه یافته و آنچه را که باید تحلیل گر انجام دهد از “بررسی” به “گزارش نویسی” تقلیل داده است. از هرچه بگذریم آن ها که تردیدی در حضور هاشمی/خاتمی و مشایی داشتند شاید بهتر باشد کمی بیشتر خبرهای روز و تاریخ سایر کشورها را مرور کنند و کمتر سر هر میدان سخنسرایی کنند.

از این که بگذریم به سوال هر ساله ی ضیافت انتخابات در جمهوری اسلامی می رسیم؛ “آری یا نه؟”. شاید این محصول همان دیدگاه هنوز سنتی و عادات هنوز دو بعدیمان باشد که ما را همیشه در تعارضی دو قطبی با زاویه ی 180 درجه باقی می گذارد تا همیشه آدم هایی باشیم که فقط به دنبال دوگانه هایی از جنس دوست/دشمن – با ما/برما – درست/غلط – بگردیم. در بیشتر گذرگاه های حساس تاریخی عده ای، احکامی کلی و صلب صادر کرده اند و تا آمده ایم به خودمان بجنبیم یا له شان بوده ایم یا علیه شان؛ اگر هم که به دنبال چیزی در آن میانه ها گشته ایم که دیگر جز هجمه ی دو جانبه نصیبمان نشده است. حال در این انتخابات رای بدهیم یا نه؟ اصلا باید از امروز تصمیمان را اعلام کنیم و پایش هم بمانیم؟ آیا می توانیم روز انتخابات تصمیم بگیریم؟ آیا از اساس شرایطی برای شرکت ما و تاثیرگذاری ما در سرنوشت کشور وجود دارد؟ کاندیداهایی که به مرحله ی تبلیغات راه یابند نماینده ی ایدئولوژی ما خواهند بود؟ راه رسیدن به آزادی بیان و عقیده ی ما هموار خواهد شد؟ و …؟

برای پاسخ ابتدا باید بدانیم با چه نظامی روبه رو ایم و رای ما در کجای این ساختار چه اثری خواهد گذاشت؟ در تعریف ساختارهای تمامیت خواه (توتالیترین) چند شاخصه ی بارز مورد توافق ناظران است. از آن جمله است رهبری کاریزماتیک، ساختار تک حزبی (به معنای دارای یک تشکیلات عقیدتی-سیاسی-عملیاتی گسترده) که هرگونه زاویه با آن منجر به حذف منتقدان یا مخالفان خواهد شد و ایدئولوژی محوری. در این بین چیزی که یک حکومت تمامیت خواه را تبدیل به حکومتی فاشیستی می کند شاید محبوبیت عوامگرایانه ی رهبر(بر پایه ی عوام فریبی وی) و میل جامعه به جبران تحقیرهای اقتصادی و اجتماعی به شکلی خشن و حذف گرایانه باشد. در تاریخ معاصر ما و پس از دوران قاجار شاید تنها تجربه ی دولت توتالیتر و تا حدی فاشیستی دهه ی شصت آن هم تا زمان مرگ آیت الله خمینی باشد. این ادعا زیربنای استدلال های پسین خواهد بود، پس ابتدا کمی با این ایده دست به گریبان می شویم.

در دهه ی شصت آیت الله خمینی به عنوان رهبری محبوب در بین عوام با تفکر اسلامی-شیعی و حزب جمهوری اسلامی به راحتی چپ ها را که مهم ترین تهدید برای پایگاه اجتماعی هوادارانش بودند، به زندان و تبعید و چوبه ی دار سپرد و در نبود فضای باز و در شرایط بحرانی جنگی توانست یکی پس از دیگری منتقدان را از ساختار سیاسی حذف کند؛ بدین سان تا پایان دوران خمینی آن چه برای تعریف حکومت توتالیترین و فاشیست، پیش تر آوردیم درباره ی ایران صادق است. اما پس از مرگ وی شاید ساده انگارانه باشد که همچنان همان برچسب ها را برازنده ی نظام سیاسی ایران بدانیم. با توجه به این که از چند سال پیش از مرگ خمینی، با انفجار مشکوک دفتر حزب جمهوری و مجروحیت آقای خامنه ای در انفجاری دیگر راه برای رهبری اش هموار شده بود اما به واسطه ی غیر انقلابی بودن و منش ادیبانه، وی محبوبیت چندانی نزد عوام نداشت و حتی در سال های اخیر هم همه ی تلاش های نیروهای مسلح برای مقدس جلوه دادن وی منجر به نتیجه ی دلخواه نشده است. از زمان رهبری سید علی خامنه ای چنان شکاف های عمیقی در قوای سه گانه پدیدار شد که به زحمت می توان حکومت ایران را یک حکومت تمامیت خواه نامید؛ به ویژه پس از انتخابات 88 و شکاف بین آخرین اتحاد باقی مانده در راس قدرت حامی کودتا، یعنی اصول گرایان، که منجر به رویارویی ها و افشاگری های بی سابقه ی مسوولان در رسانه ها شد.

تاثیر انتخابات در چنین ساختار ناپایداری به دو شکل اتفاق خواهد افتاد؛ یا پوشاننده ی مشکلات و یا متلاشی کننده ی ساختار. در انتخابات هایی مانند آن چه تا پیش از 76 اتفاق می افتاد بیشتر نقش اول بر عهده ی انتخابات بود؛ اما پس از 76 هر انتخابات بیش تر به سمت شکافنده ی نظام بودن پیش رفته و در آخرین انتخابات تمام ارزش ها و نیروها از طرف رهبر هزینه شدند و در نهایت با دو پاره شدن ساختار قدرت باقی مانده از شکاف پیشین در دهه 70؛ پایگاه اجتماعی حامیان حزب و رهبر نیز به پایین ترین مقدار در تاریخ این حکومت رسید. اکنون ما با فرض دو کنش رایج و احتمالی مخالفان جمهوری اسلامی به پیش بینی انتخابات پیش رو خواهیم پرداخت.

1- من دست در سوراخ سد نظام می کنم و یکپارچگی اش را حفظ می کنم.

بارها این را شنیده ایم که با رای ندادن مشروعیت نظام به لرزه می افتد. در بسیاری از کشورها میزان مشارکت در انتخابات در مقایسه با ایران بسیار پایین تر است و این بدان معناست که کم کردن حضور خودمان و برابر شدن میزان مشارکت در اینتخابات ایران با سایر کشورها تاثیری در نمود بین المللی و مشروعیت آرا یا نظام نخواهد داشت. این فرضیه بیش تر به سود کاهش تاثیر قشر تحصیل کرده در سیاست خواهد بود؛ زیرا که رای ندادن و تحریم عملی عامیانه نیست و از اولین سال های بعد از انقلاب توسط دسته ای از روشنفکران و تحصیل کردگان انجام شده است و بدنه ی اجتماع به صورت طبیعی در پی بهبود وضع خویش همیشه به شعارهای نامزدها و انتخاب کردن-حتی بین بد و بدتر- توجه ویژه ای دارد. این تحریم های سی و اندی ساله تنها دو تاثیر داشته اند: اول اینکه با بی عملی درصدی از جمعیت، عمل دیگران و منتخبشان مشروعیت یافته است؛ دوم اینکه به یکپارچه تر شدن حاکمیت انجامیده است. با این تفاسیر رای ندادن ما یا پتروس شدن در برابر سد نظام چه نتیجه ای خواهد داشت؟

برداشت اول: من رای نمی دهم و نماینده ی احمدی نژاد پیروز می شود.

آن چه که هشت سال پیش اتفاق افتاد جنبه ی خردی از آن چه پیش روست به دست می دهد. اگر در آن زمان این گروه نوظهور صرفا خادمان حاکم بودند، اکنون با ثروت فراوان و داشتن شعارهای مصلحتی(گاهی ملی گرایانه، گاهی امام زمانی و گاهی مکتب ایرانی که ترکیب این دو است)، توانایی ایجاد جنگ یا حذف های خونین و قومیتی/مذهبی را یافته اند و آن چه در دهه ی بیست و سی آلمان اتفاق افتاد و نتیجه اش هیتلر، هولوکاست و جنگ جهانی شد آینده ای محتمل برای این نتیجه از انتخابات به نظر می رسد. وضعیت اقتصادی ما همان گونه ویران شده و بحرانی است و هویت ایرانی هم مانند هویت آن دوران آلمانی با فشارهای داخلی و خارجی به شدت تحقیر شده است و زمینه ی نزاع های خشونت بار که عوام پشتیبانش باشند فراهم تر از همیشه است.

برداشت دوم: من رای نمی دهم و نماینده ی خامنه ای پیروز می شود.

نظام حکومتی ایران به راحتی و با کمترین هزینه به گروه حاکم تقدیم شده و ما با همکاری ای بی سابقه با حکومت بقایای اثرگذاری مردمی را در کشور از بین می بریم و به احتمال زیاد نهاد ریاست جمهوری از آن به بعد یا حذف شده(همان طور که رهبر پیشنهادش را در سال گذشته مطرح کرد) یا به نهادی تشریفاتی تقلیل خواهد یافت. هم چنین باید منتظر عواقب بین المللی این یکدستی حاکمیت و فشارهای بیشتر و کشنده تر تحریم ها بر گرده ی مردم باشیم.

2- من به کندن این سوراخ ادامه می دهم تا شکاف از این هم بزرگ تر شود.

در اینجا دادن یک تمیز واجب است؛ این که هدف ما از رای دادن به کسی پیروزی وی و رسیدن به قدرت و منافع حزبی است یا استفاده از خود انتخاباتی که از اساس آزاد نیست؟ هاشمی کسی است که در تمامی حذف های مشکوک در جمهوری اسلامی حضوری پر رنگ دارد. او دفتر حزب جمهوری اسلامی را یک ربع پیش از انفجار ترک کرد؛ از مهم ترین عوامل ادامه ی جنگ به مدت هشت سال و نیز پایان دادن به آن در سال 67 است. در برکناری بنی صدر و منتظری از سمت هایشان، به رهبری رسیدن خامنه ای، قتل های زنجیره ای و … تاثیری بسیار پر قدرت داشته است و در یک کلام مهم ترین و پر نقش ترین فرد در تاریخ جمهوری اسلامی است. از دید من وی حتی اگر تغییر رویه داده باشد و به سمت مردم و خواسته هایشان بازگشته باشد، باز هم برای گذشته باید پاسخگو باشد، چه رسد که تغییر نکرده باشد و همان هاشمی سال 84 باشد. پس در وهله ی اول او نامزد مورد پسند من نیست و انتظاری هم از او ندارم. آنچه مهم است حضور در تنها فضای سیاسی عمومی است؛ خیابان. این روزها در ایران حتی کسی در خانه ی خود اجازه ی دعوت از دوستان سیاسی اش را ندارد، کمک به زلزله زدگان جرم است و رسانه ها محدودتر از همیشه اند؛ پس باید از فضای مجاز ستادها استفاده کرد و دهان به دهان و سینه به سینه نقدها و مشکلات را در خیابان جاری کرد. باید با استفاده از این فرصت دوباره با خیابان آشتی کرد. اگر به هاشمی رای بدهیم چه؟

برداشت اول: من رای می دهم و هاشمی پیروز می شود.

با ایجاد یک ثبات اقتصادی حداقلی و استفاده از مدیرانی که در امور داخلی و سیاست خارجی کمی عاقلانه تر گام بر می دارند، جامعه از وضع فعلی که چیزی جز فروپاشی اقتصادی-اجتماعی نیست رهایی می یابد و برای هر کنش پسین، توانایی اتحاد دوباره را باز می یابد. با کمرنگ شدن تحریم ها و باز شدن فضای رسانه ای، حتی در حد حضور دوباره ی منتقدانی چون هاشمی در تلویزیون اذهان مردم عامی از بی خبری مطلق این چهار سال رها می شود. نقدها بر این نظر بسیار است اما از دید من با مردمی گرسنه و تحقیر شده و بی خبر از همه جا، کاری بهتر و پر ثمرتر از انقلاب 57 نمی توان کرد؛ اگر که جنگی داخلی پیش دستی نکند.

برداشت دوم: من رای می دهم و 88 تکرار می شود.

در ابتدا این را بگویم که از دید من این انتخابات، به دلیل تقسیم اصول گرایان و حامیانشان بین نمایندگان رهبر، مصباح، احمدی نژاد و حتی خود هاشمی و عدم هماهنگی قوه ی مجریه و شورای نگهبان، فرصت چندانی برای تقلب گسترده و میلیونی به هیچ کدام از جناح ها نمی دهد. در هر حال سیاست است و معامله و لابی؛ اگر شد چه؟ اگر بشود هم چیزی از دست نمی رود، مانند سال 88 قسمت دیگری از حامیان مردمی و حکومتی سیستم از حمایتشان دست می کشند و تقریبا کار به همان مثال معروف ختم می شود: “علی می ماند و حوضش”. دوباره در خیابان آمده ایم و نظام هزینه ی کلانی پرداخته است؛ با این تفاوت که مردم تجربه ی چهار سال پیش را برای تظاهرات و شعار و مقابله با ارعاب دارند و زخم گرانی ها و فشارها هم محرک جدیدی است که انگیزه ی بیشتر در خیابان بودن و فریاد زدن را فراهم می آورد. البته این خطر هم وجود خواهد داشت که با برخوردهایی خشونت بار از هر دو سو کار به جنگی داخلی یا انقلابی کم بنیه بیانجامد که در آن صورت شاید بهتر باشد همزمان با رای دادن به هاشمی نقشه ی جایگزینی برای دوران مذکور هم داشته باشیم، چیزی مثل گرفتن میدان از ملی گراها و سپردن کار به شورایی متشکل از همه ی دیدگاه ها و جلوگیری از اعدام و حذف دیگران.

در آخر اما من معکوسی از جریان دماوند را عملی می کنم؛ تبلیغ می کنم و تنور خیابان را گرم می کنم، اما در روز انتخابات شناسنامه ای ندارم که رایی بدهم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)