مهدی ِازدست رفته‌ام !

در نیمه های پریشب با یکی از عزیزان ِخاطره انگیزم درلاهیجان،درباره ی ظرفیتِ زیبای عاطفه ی عاشقانه حرف می زدیم، به ناگهان به مضمونی مهرآمیزوُباریک،نزدیک شدیم که گوشه های تاریک آن را نمی شناخت .برای روشن کردن ِآن گوشه ها گفتم گوشی را نگهدار.برخاستم .دستی به لابلای کتابهای ِکتابخانه ام بُردم.”سپیدار”، نخستین کتاب شعرت را که درسال ۴۵ خورشیدی منتشرکرده بودی یافتم دوسه فرازاز شعر”یادها”راکه روشنگر ِحرفهای مان بود آرام وُآهسته اما با صدایی شفاف خواندم :

ای آشنای گرم ِفریبنده چون سراب

دیشب به یاد روی تو تاصبح ،سوختم .

تو بی خیال ِآنچه که برما گذشته بود 

من با خیالِ خویش ،به در، دیده دوختم.

جای تو سبز بودوُ ندیدی که یک زمان 

نقش ِ خیالت از سرِ من ،دست بر نداشت.

بی تو برای روی تو تنها گریستم 

جُزدل کسی زحال من وُ دل ، خبر نداشت 

یاد شبی که باز تو بودی به روی “سِن”

روبان ِ سرخ، جلوه به موی تو داده بود.

می خواندی این ترانه که: “ای وای مادرم”

آتش به جان ِ خسته ی من اوفتاده بود.

وقتی دانستم زبان ِعاشقانه ی این شعر، در جان ِ مشتاق وُ منتظر ِدوستم جایی شایسته یافت این بار تمامی ِآن شعر را که در قالب “چهارپاره” است ازآغازتا پایان،اما با صدایی بلند خواندم وخودرا به خاطره ی معطر ِسالهای دوردر”دبیرستانِ عفت” ،پیوند زدم وقتی که دخترِزیبای شهر، شعرِپُرشورِ”ای وای مادرم” اثر استاد شهریار را آنگونه خوانده بود که آتش به جان ِخسته ی همه ی ما افتاده بود.

دیشب به پَشوتنِ (آل بویه)، شاعر ِنانوشته ها ودوست صمیمی وُ فرهیخته ی همه ی فصل های من وُ توتلفن کردم وبه روالِ همیشه،”از ری وُ رُوم وُبغداد” سخن گفتیم وهمه ی حرفهای گفته شده ی شب ِ پیش ِ با آن دوست را بااو در میان نهادم که جان ِجوان ِ شکفته اش تا هنوز، شیفته ی حرفهای شاعرانه وُعاشقانه است.طُرفه آنکه مضمون ِگفته های ما با شیدایی های تو رَقم خورده باشد.

“پَشوتن”، پس ازشنیدن حرفهای من ،درآمدوُ گفت: تو همیشه روی همین شعر مهدی، تاکیدی ویژه داشتی.گفتم یادت نیست بیست وُچندسال پیش ،وقتی نخستین شبِ شعرِ مهدی به همراهی ِ”ابی کاکوان” ودوستان دیگر در دانشگاه وین برگزارمی شد توسرگرم نوشتن ِمتن ِ معرفیِ شاعرشدی ومن درگیر ِچانه زدن در انتخاب شعرها بااو بودم وبه ویژه روی همین شعر،انگشت گذاشتم.مهدی نمی پذیرفت ومی گفت این شعردر سال ۴۵ نوشته شده است .من گفتم چه مانعی دارد ؟در عوض، زبان اش صاف وُ سالم وُ سرراست است وبیانی صمیمانه وُعاشقانه دارد .دیگر اینکه: زبان ِعشق، زمان ندارد.

اتفاقا پس از خوانش ِپاره ای از ترجمه های شعرهای مهدی به زبان آلمانی از سوی خانم “هاکرمولر” کافکا شناس اطریشی ، خوانش ِاین شعر،بخاطرِزبان ِآرام وُرام اش ،فضای تلطیف یافته ای را فراهم کرد .ازقضا، فریدون فرخ زاد،آن شب در آستانه ی درب سالن در کنارمن ایستاده بود وچون چهار پاره های فروغ را به نیکی می شناخت و خود دستی ،دُرست در چهارپاره سرایی داشت گهگاه به من نگاه می کرد وُسری به تحسین وُآفرین تکان می داد.

به اینجا که رسیدم از پشوتن پرسیدم :ازمهدی چه خبر؟ گفت سخت مریض است .گفتم این را می دانم .گفت هرچه زنگ می زنم جواب نمی دهد .گفتم یکی دوروزدیگر خودم برایش زنگ می زنم . 

پس ازاین،حرف مان به “گل ِیخ” کشید .گفتم حسن گلنراقی با “مرا ببوس” یک ترانه ی معتبروُماندگاررا با شعری از دکترحیدررقابی(هاله) ،مهمان ِحنجره ها کرد ومهدی هم با یک ترانه وبا صدای رسای کورش یغمایی،میزبان ِدلهای آتشگرفته شد .گفت درست گفتی. سروُصدای افراد خانه ،پشوتن را به زیرزمین ِخانه کشاند .درآنجا هم کمی از تو حرف زدیم .بعددوباره رفتیم به سراغ ِحرف همیشگی ما شعر. 

تو که می دانی پنجاه سال است مرا با اوواورا بامن بجُزشعروُعشق وُعاطفه های انسانی ومبادلاتِ مضامینِ کتابهای خوانده شده – به ویژه درگُستره ی فکروُ فلسفه- حرفی نیست . به ناگهان ازتنهایی های فلسفی وفلسفه ی تنهایی گفت .از ناچاری ها.ازدُچارشدن ها. 

گفتم سپهری می گوید:” دُچار باید بود/ دُچار یعنی:عاشق”. گفت تو که می دانی:

“نبود بر سر ِآتش، میسرم که نجوشم.”

بعد از این دیگرحرف اش را نمی شنیدم .تنها زمزمه ای به گوشم می رسید .اما ناگهان ،بغض ِفروشکسته درگلویش را شنیدم .به غمناکی گفت:تلفن به مهدی،یادت نرود وگوشی را با بغضی دلخراش به زمین گذاشت .

اینها را گفتم تا واپسین گفتگوی دوضلعِ یک مثلث ِدوستانه ی پنجاه ساله را با تودرمیان بگذارم. 

                                 ۲

مهدی ِاز دست رفته ام!

تو می دانی که سالهاست به قول اخوان ثالث :”شب زِی” هستم .شاید به گفته ی نیما :”غم ِ این خفته ی چند 

خواب، درچشم ترم می شکَنَد”.

یا دلبسته ی گفته ی عارفِ دلخسته ی خراسان:ابوسعیدِابوالخیر شده ام که گفت:

                           شب، خیزکه عاشقان به شب ،راز کنند.

                          گردِ دروُبام دوست ،پرواز کنند .

                          هرجا که دری بُوَد به شب،بربندند 

                          اِلّا درِدوست را که شب، باز کنند .

دیشب درت بروی من باز بود.”سپیدار” ات که پریشب از قفسه ی کتابهایم برداشته بودم هنوز روی میزم بود. در نیمه های شب،سیگاری گیراندم وُورق اش زدم .در همان صفحه ی نخست با سه سطراز شعرِگیلکی ِ”پیر ِپیمانه کَش ِما”: محمود پاینده آغاز کردی تا سپاسگویِ مهرورزی های او بپاس ِنوشتنِ پیشگفتاری برای نخستین کتاب شعرات در زمستان چهل و پنج خورشیدی بوده باشی .

                           یه شو،بوشُوم روخونه

                          بیدم اوُ تیته، کونه

                         تیته نبو،غصه بو

                          غصه ی سربسـّه بو

                           غصه گونَم،غم گونَم

                          هرچی گونَم ،کم گونَم

پیش ازاین،این پیشگفتار را خوانده بودم اما دیشب بهتردانستم که محمود پاینده با چه ظرافتی،واژه های دلخواسته را شایسته وُبایسته ی شعرهای آغازین ات کرده است که هم غرورِجوانی وُ نسبتِ فامیلی وُدوستی با ترا پاس داشته باشد وهم مقام وُمنزلت ِمعتبر ِ پاینده بودن اش را.اما او نماند تا ببیند که مهدی ِما چه فرازهای سربلندی را پشت ِسر گذاشته است. 

صبح،که دیرهنگام ازخواب برخاستم،رایانه را که روشن کردم درهمان لحظه ی نخست ، رودرروی تصویرشاعرانه ات شدم.دوسه خط ِغمناک اش را که خواندم،فریادِ بلندی ازجگرکشیدم وسیگاردرسیگار،گریستن گرفتم به زارزار.که مَپُرس.

نه آسمان،در چشمهای به اشک نشسته ام رنگی داشت ونه درختِ سربلندی که از پس ِ پشت ِ پنجره ام به من خیره شده بود و نه صدای رهگذری که با زبانی بیگانه به گوشم می رسید .تنها مسافت ِاتاق ِتنها ترشده ام را بارها طی کردم ودر این راه رفتن های مُکدربود که خاطرات ِخفته ام جان می گرفت وُ بیدارمی شد.

یک سوی من، تو بودی وُ پَشوتن ِآب ها با همه ی زلالی های جاری اش. دیگر سو، تو بودی وُخسروگلسرخی ِآن سال های خوشحال ِلنگرود که وقتِ رفتن به بازار، مادرت از او می پرسید :آقا خسرو! ظهر،چِی چاکونَم ؟ .خسروازحیاط ، به صدای بلند می گفت: ” وابیشکا وابیشکا”.

وقتی که به تهران آمدم آرزوی دیدن ِکافه فیروزکه پاتوق ِاهل قلم بود دست از سرم برنمی داشت .با پشوتن بود که نخستین بار پایم به آنجا باز شد وبه من جرات می داد که در کنار شاعران وُ نویسندگان ِ جوان وُ مطرح ِ آن سالها که هرهفته نام وُآثارشان را در مجله ی فردوسی می دیدم بنشینم وتراوُخسرو را در کنار خود داشته باشم.

نخستین قهوه را درهمین کافه، درخیابانِ نادری نوشیدم .ازپس ِاینهمه سال ،هنوزهم که بوی قهوه را می شنوم مرا به آن خیابان وُبه آن کافه ی تاریخی می بَرَد که خاطراتِ آن سال ها را همین چندی پیش در کتاب ِ”از کافه نادری تا کافه فیروز” منتشر کرده ای که جای چنین نوشته ای،سخت خالی بود.

سیروس مشفقی،شاعر ِشکوهمند ِآن سالها،تازه کتاب ِ”پشت ِچپرهای زمستانی” را منتشر کرده بود.شعرهایش را درفردوسی وُروشنفکرخوانده بودیم.به تو گفتم چقدردلم می خواهداورااز نزدیک ببینم .گفتی پس فردا درکافه فیروزمنتظرت هستم .آمدم . از پشتِ پنجره، نگاهی به داخل کردم دیدم نیستی.شرم داشتم به تنهایی،وارد کافه شوَم.شهرستانی بودم وُنا آشنا.هنوزهم این شرم ِناخواسته،دست ازسرم برنداشته است. دَم ِدر،منتظرت ماندم.آمدی. قهوه وُشیرینیِ ارمنی را تو سفارش دادی .کافه سرشارازدود سیگار بود . مدتی گذشت. به ناگهان گفتی: آمد. چشم به آستانه ی در،که دوختم قامت ِ بلند وُپهنای سَتبر ِسینه وُزیبایی ِچشمگیرش،تمام آستانه ی دررا درخود گرفته بود. بسیاری میل داشتند مشفقی برسرِمیزآنها بنشیند.توبا دست اشاره کردی اینجا.یعنی پیش ما.با مهرآمدوُ بر سرمیزما نشست. به گارسونِ ارمنی که روپوش ِکوتاه ِسفیدی برتن داشت برای سیروس،قهوه وُشیرینی سفارش دادی .من،مجذوب ِقامت ِ حماسی وُ شکوه ِزیبایی اش بودم که اصلا به شاعران، شباهت نداشت .بیشتریک چهره ی زیبای سینمایی بود .چندی که گذشت گفتی:رضا!حرفی بزن! گفتم چه بگویم؟ من که حرف زدن بلد نیستم .گفتی بگوچقدردلبسته ی شعرهایش هستی.گفتم. ودیدم باید برشرم ام غلبه کنم وفرازی ازشعرِشکوهمندش رااز کتابِ پشتِ چپرهای زمستانی اش که به خاطرداشتم بخوانم . خواندم:

                         سلام ای دوست!

                             سلام ای خاک ِدلتنگی !

                              سلام ای خوب! ای دلتنگ ! 

                            نمی دانی چه پاییزی ست.

                            نمی دانی درختان ِ بلند ِجاده ی گمنام 

                           به سرگردانی ِشبهای سرگردانی ِمن، مهربان یاران-

                          به آواز ِحزین ِبرگها با من چه می گویند .

                          نمی دانی چه آورده به سر، باغِ مرا زخم ِ سَموم ِباد .

                          نمی دانی چه دارم میکَشم بی گفتگو، بی ضَجه، بی فریاد .

                         نمی دانی چه پاییزی ست

                         نمی دانی چه طوفان ها کشیده روحِ معصوم ِمن ِتنها، من ِدلتنگ .

                         نمی دانی

                         صمیمی سینه ام را داغ ِ یاران می کَشد بر سنگ. 

در سال پنجاه وُدوتو به اطریش رفتی ومن به زندان. پس ازآن، سنگ ِمصیبت برسرم بارید وُبارید تا درسال شصت وُ پنج خورشیدی به آلمان رسیدم وهمخانه ی غم ِغریب ِ غربت ِتوشدم.من بودم وُخاطره های چاک چاک. توبودی وُغم- نوشته های درازدامن، برای آن”خانه” که وطن ِبه ماتم نشسته ی ماست.تجربه ی توازدوری وُدربه دری،بیش از همه ی ما بود.حتا پس ازانقلاب،تا سالها پا به وطن نگذاشته بودی .از این روی، شعرهای”خانه” ات آتش به جانم می اندازد. سالها چهره ی یکدیگرراندیده بودیم .تنها رابطه ی ما با تلفن بود. وقتی گاهی در تلفن کردن به من دیرمی کردی به طنزمی گفتم نگران نباش! من،خواهرزاده ی تاریخی ِ”گراهام بِل ” هستم .هرجا باشی پیدایت می کنم.وپیدایت می کردم.

در این پیدا کردن ها خود را وُتراوُخاطرات ِخوب وُ شاد وُغمگین مان را می یافتم وبار ِسنگین ِحرفهایمان، بیشتربردوش ِشبنم زده ی شعرمی نشست.شعروُ دوست داشتن، خط ِقرمزِما بود. خطی که از کوچه، پس کوچه های آسید عبدالله وُ قصاب محله تا کافه فیروزوُ “گُل ِیخ” وپس از آن، تا “وینِ” اطریش وُ کلن ِآلمان کشیده شده بود.

من،اهلِ شعرخواندن نبودم وُ نیستم مگردرشرایطی ویژه .اما همواره برای شنیدن شعرهای توگوش ِپُرهوشی داشته ام .شاید از نخستین کسانی بوده باشم که تازه ترین شعرهایت را می شنیدم. می خواندی وُمی خواندی .ومرا در پایان،چیزی جزسکوت نبود.می گفتی:”چُطوبُو؟”.می گفتم :”گاهی سکوت،واژه ی گویایی ست”.دوباره که اصرارمی کردی،تنها به ظرفیت های ظریف ِزیبای آن شعر ِخوانده شده ،انگشت می گذاشتم وُ دیگرهیچ.چونکه مراطاقت ِآن نبوده وُنیست که روی ساختار ِناهموار ِیک اثر هنری درنگ کنم تا مبادا موجب آزردگی شود.ازسوی دیگر- بی هیچ فروتنی- نه آن صلاحیت ِلازم را درخود می دیدم وُ می بینم ونه آن اهلیت ِدرخور،را. ونیز می دانستم بهترازمن می دانی که شعر،کلام ِایجازاست. پس،پاره ای ازسطرهای یک شعر- به ویژه بلند- می تواند مُخل ِمعنا باشد. 

پس ازچند شب،دوباره زنگ می زدی وهمان شعررا با حذف ِپاره ای ازسطرهای اضافی،دوباره می خواندی.معلوم بود به فراست دریافته ای : کدامین سطریا سطرهای ناهمواررا بی هیچ اما وُاگری باید از یک شعر ِخوب کنار گذاشت .ومی گذاشتی.

درشعر،پیشکسوت ما بودی .پس ازمحمود پاینده وُشهدی لنگرودی وُابراهیم شکیبایی ونیزحسین دُرتاج – شاعری که ارزشهای ارجمند ِشاعرانگی اش ناشناخته مانده است- تو درشعر،پیشکسوتِ ما بودی. 

چند روز، پیش ازآنکه شاملووُآیدا میهمان ِمهربانِ خانه ات در”وین” باشند در پوست ات نمی گنجیدی.صدای شفاف ِشادمان ات را چونان باران ِصبحگاهی ،برمن می باریدی. کمتریادم هست که اینهمه شادی درصدایت خانه کرده بوده باشد. 

شاعر ِ”خانه” بودی.کسی از تبار ِعاطفه های ناب به خانه ات می آمد”با عقیق وُسبزه وُ آیینه” که رنگین کمان ِجان ِعاشقان ِزمان ِما را جلوه ای جانانه داده است .مهمانان ات که آمدند گفتی: رختخواب شان را در اتاقی که می شناسی،مستانه گسترده ام وخودم ازپله ها بالا می روم،درهمان جایی که تو می خوابیدی میخوابم .درهمین جای دِنج بود که حرفهای شاملو را به هنگامی که آنها خوابیده بودند برکاغذ آوردی تا “یک هفته با شاملو” در حافظه ی روزگار،به یادگار بمانَد.

“ارباب پسر”،نوشته ی بلندِ داستانی ات که به همت انتشارات ثالث درآمدبازتاب خوبی داشت.به ویژه درمیان ِهمشهریان ِدردآشنا وُهنرشناس. که رمزوُرازهای پنهان وُ آشکاراش را به نیکی در یافتند وترامهربان ترازپیش شناختند .همین کتاب خوش دست، پای داستان های چندگانه ات را درچاپخانه های میهن باز کرد.

“ارباب پسر” چنان بازتاب خوبی داشت که درخواستِ دوستانه ی علی جعفریه مدیرنشرثالث را درباره ی زندگی وشعر نصرت رحمانی،به جان،پذیرفتی ونزدیک به پانصد صفحه در باره ی”مردی که درغُبار،گم شد”، قلمی شاعرانه زدی. مانده بودی که نام این بررسی ِشاعرانه را چه بگذاری؟ در تماس تلفنی ای که با نصرت داشتی،همینکه به او گفتی اسم یاد نامه ات راچه بگذارم ؟نصرت گفت:ازمن،چیزی مپرس.هرچه خودت می دانی.اما می دانم :

” من، آبروی عشقم 

هُشدار تا به خاک نریزی!”.

گفتی:عشق را باغم ، نسبتی دردمندانه وُ دوستانه ست .بگذار نام این نوشته را بگذارم :

خدا غم را آفرید. نصرت را آفرید“.

نصرت،شادمانه دادکشید:همین.همین وُدیگرهیچ.

وقتی “سپیدار”، نخستین دفترشعرت در سال چهل وُپنج خورشیدی منتشرشد.برما شعر دوستان وُهنرمندان آن شهر،چیزی اضافه شد.چیزی،همسنگ وُهمرنگ ِغرور.غروری که تا هنوزدرمن، دامن گُستراست. حالا که به اینجا رسیدم بگذارازهمین دفتر،شعری را که به حسین دُرتاج شاعر تقدیم کرده ای دراین متن ِغمگرفته، بیاورم که مناسبتی غریب با حال وُهوای این سوگنامه دارد . 

                           ای مرگ!بامن، دوستی کن! 

                      ای مرگ ای زیبا خیالم ! 

                        دیگرنمی خواهم که درتابوت ِهستی،زندگی را

                       گریان ببینم.

                       دیگرنمی خواهم بمانم.

                       دیگرنمی خواهم که شعری را به ناکامی بخوانم.

                    زین هستی ِدرد آفرین بیزارم ای مرگ!

                     ای مرگ ! جاویدم نما در نیستی ها

                     ای نازنین ! ای مرگ! با من دوستی کن! 

حالا نمی دانم چرا درجوانسالی،چنین گفتگوی تاریکی با مرگ داشتی ؟جوانی ِشاداب وُ برومندات را هم من وهم “چمخاله”ی خاطره خیزات به خوبی به خاطر داریم .یادم هست سالها پیش وقتی به “وین” آمدم از توخواستم مرا به بیمارستانی که “کافکا” در آنجا بستری بود ببری.گفتی ازکافکا هراس دارم چون مرگ اندیش است .گفتم اگر نوشته ی “گوستاویانوش”را درگفتگوبا کافکا بخوانی،آنگاه خواهی دانست کافکا سرشاراززیستن است .چنانکه هدایت در”پیام کافکا” آورده است.سرانجام تا دَم ِدرِ بیمارستان رفتیم که گویا درگذشته، منطقه ی خوش آب وُهوای اطریش بود وبرای سینه ی به سِل نشسته ی کافکا،هوایی مناسب داشت. خواستم اتاقی را که کافکا درآنجا نفس کشیده بود ببینم .هراسی که در پس ِپشت ِچشم هایت خانه کرده بود به من می گفت که برگردیم. وبرگشتیم . 

مهدی غبرایی،دوست پُرآوازه ی ما وقتی ترجمه ی “کافکا در کرانه”،نوشته ی “هاروکی موراکامی” را منتشرکرد گفتی این کتاب را بخوانم .به شوخی گفتم: توکه از کافکا فراری بودی! گفتی:”حَلا مِی همرا بحث نَکون .اما ازترجمه های مهدی نمی توان فرار کرد”.

میزبان ِمهربان ِده روزه ی مهدی در”وین” بودی .دو همدل وُهمنام وُهمشاگردِ دبیرسانی از یک شهر. که جغرافیا وُفرازوُفرودهای تاریخ ِمردم اش را نیک می شناختند وُمی شناسند به دُرستی وُ راستی.ازحرفهایت پیدابود شادی،مثلِ بارانِ تابستان،بردلت ریخته است.می دانستی نمی بایست این فرصت ِطلایی را از دست داد .وندادی.چون باورداشتی:مهدی، درشناخت ِارزشهای ادبی ِداستان وُرمان ،جانی شیداوُشیفته دارد.وهمین شیدایی را درترجمه ی کتابی ازشاعرِدرخشانِ آلمان :”راینرماریاریلکه” به تماشای عاشقان ِاین راه گذاشته است.

حالا نمیدانم کدام بیمارستان اطریش وکدامین اتاق ِغمناک اش آهنگ ِ بی رنگ ِواپسین نفس های خسته ات رابه سینه ی دیوارهای سیمانی اش سپرده است ؟که می دانم مرا هیچگاه طاقت ِدیدن اش نیست .چنانکه ترا تاب ِدیدن ِآن اتاق ِافسرده ی کافکا نبوده است.

کم کم دارم به آخرنوشته ی غمسرشتم نزدیک می شوم .اما می دانم حرفهای بسیاری را ناگفته گذاشته ام .شاید جایش درا ینجا نبود ،نمی دانم .اما می دانم مرا خواهی بخشید تو مهربان تر از آن بودی که کسی را نبخشایی .

 

قالیِ خوش آب وُرنگی که برایم آورده بودی درپیش چشم من است.مرابا گلهای قالی ،پیوندی پیوسته پایداراست.حرفهای ناگفته ام رابا گلهای قالی ات در میان خواهم گذاشت.وباهمه ی آنهاازتو،ازلنگرود ِپُرسرود، ،ازبندرچمخاله وازلاهیجان ِجانم سخن خواهم گفت.

راستی،به ” پَشوتَن” چه بگویم؟.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)