به دوستان  و به خوانندگان دیدن فیلم کوتاه مستند و هنری از آقای علا‌ محسنی  به نام «مسخ ایرانی» را توصیه می کنم که لینکش را در پایین مطلب زده ام. موضوع فیلم درباره «مانا نیستانی» کاریکاتوریست ایرانی و جریان یک کاریکاتور کودکان از او با فیگورهای حیوانات و از جمله به حالت سوسک و همراه با جمله ایی آذری یا ترکی « نه منه» است که در زمان خودش جنجالی دردناک به پا کرد. مانا نیستانی پس از فرار ماجراجویانه اش از ایران داستان مصوری نیز بر این أساس افریده است که عکسش را در بالای متن می بینید و نام کتابش « یک مسخ ایرانی» است.  هم فیلم کوتاه و ویدیویی از آقای علا محسنی قوی و جذاب است و هم موضوعش دردناک و جذاب است که چگونگی تبدیل شدن کاریکاتوریست ایرانی «مانا نیستانی» به خاطر «غوغای بدور کاریکارتور سوسک و نه منه» به «مسخ ایرانی» و بر وزن «مسخ کافکایی» است و اینکه آخر برای نجات جانش مجبور به فرار از ایران و هفت خوانش می شود.

نکته ایی که اما برای من در کنار جذابیت فیلم و درامای واقعی مانا نیستانی، سوال برانگیز و مهم است، در واقع خود بحث «مسخ» است و تفاوت مسخ ایرانی و مسخ کافکایی  است. تفاوت این دو چیست و این تفاوت احتمالی چه چیزهایی را در مورد بحران مدرنیت ما در عرصه های سیاسی/فرهنگی/اجتماعی و فردی برملا می سازد؟ پیوند «بینامتنی» مسخ ایرانی و مسخ کافکایی به چه گونه است، حتی اگر در فیلم و در داستان مصور مانا نیستانی به شکل یک پیوند طنزآمیز استفاده می شود. اما آیا محدود به این پیوند طنزامیز است و یا چیزهای بیشتر و مهمتری را نیز برملا می سازد. پس گام به گام وارد این مقایسه ی بینامتنی و روانکاوانه بشویم:

 

مسخ ایرانی» و تفاوتش با «مسخ کافکایی»!

یک نقد روانکاوانه

به دوستان دیدن این فیلم مستند و هنری ویدیویی از آقای علا‌ محسنی را توصیه می کنم. هم فیلم کوتاه و ویدیویی قوی و جذاب است و هم موضوعش دردناک و جذاب است که چگونگی تبدیل شدن کاریکاتوریست ایرانی «مانا نیستانی» به خاطر «غوغای بدور کاریکارتور سوسک و نه منه» به «مسخ ایرانی» و بر وزن «مسخ کافکایی» است و اینکه آخر برای نجات جانش مجبور به فرار از ایران و هفت خوانش می شود.

نکته ایی که اما برای من در کنار جذابیت فیلم و درامای واقعی مانا نیستانی، سوال برانگیز و مهم است، در واقع خود بحث «مسخ» است و تفاوت مسخ ایرانی و مسخ کافکایی. تفاوت این دو چیست؟

در «مسخ ایرانی» می بینید که در یک جامعه ی گرفتار و چون یک بشکه ی باروت از بحرانهای مختلف جنسی/جنسیتی/طبقاتی/قومی و غیره، چگونه یک کلمه طنزامیز می تواند از کانتکس داستان خارج بشود و تبدیل به یک جرقه ایی به بشکه باروتی بشود و آتشی بزرگ ایجاد بکند. آتش و اعتراضی که در مسیرش چندنفر نیز کشته می شوند و یا کاریکارتویست و خانواده اش یا دیگران قربانی حوادث فراوان می شوند و بعد هم بایستی از کشور در بروند تا به زندان نیافتند و گوشت دم توپ نشوند.

در حالیکه «مسخ» کافکایی از جنسی دیگر است، با انکه آنجا هم موضوع مسخ گریگوری از جملع تحت تاثیر فشارهای خانوادگی و مسئولیتهای سنگین و آداب و رسوم هست.

تفاوت اول میان «مسخ ایرانی» و « مسخ کافکایی» این است که مسخ کافکایی یک بحران انسانی، تراژیک و در عین حال مرتب تفسیر برانگیز است. اما «مسخ ایرانی» بیشتر باورنکردنی و عملا مضحکانه و تاسف اور است. همانطور که هیچکس ابتدا داستانش را باور نمی کند و به او ویزایی نمی دهند.

یعنی این حادثه دقیقا نشان می دهد که چرا در کشوری بحران زده ایی مثل ما «جان ادمی ارزشش از مزد گورکن کمتر است.» و چرا یک حادثه ی ساده یا یک تپق زدن می تواند تبدیل به یک «انفجار بزرگ» بشود. اینکه تمامی صحنه دچار یک حالت افراطی و «هایپرئالیتی» است که بشدت خنده دار و مضحکانه است. اگر بهای سنگینش برای قربانیانش را در نظر نگیریم. او حکایت یک جامعه و فرهنگ عملا خنزرپنزری و بشدت افراطی یا سیاه/سفیدی است. یعنی با دیدنش فقط می توان از روی درد و خشم «سری به تاسف» تکان داد. اینجاست که تفاوت بزرگ میان «مسخ ایرانی» و «مسخ کافکا» مطرح می شود.

اول اینکه مسخ ایرانی در نهایت یک حادثه ی تاسف انگیز و خنده دار است که حکایت از یک جامعه ی دچار بحران و چون بشکه ی باروت می کند که در آن فردیت یا جان انسانی کمترین ارزش و جایگاه را دارد.

دوم اینکه «کلمات» به شکل هولناک بر سرنوشت آدمها حاکمند و بر تن و روح انها حک می شوند و یک کلمه می تواند آبروی یک نفر را ببرد و یا زندگیش را برباد بدهد. یعنی کلمات عمدتا از یکسو به حالت سیاه/سفیدی یا نارسیسیک هستند و از طرف دیگر حالت تهاجمی و هولناک یا بزعم لکان به صورت «امر رئال» و واقعیت کابوس وار حضور دارند و مرتب قربانی می طلبند و می گیرند. انچه این کلمات و واقعیت زبانی و ایرانی عمدتا خیالی/رئال اما ندارد، و «کمبود و فقدانش» در او بشدت حس می شود، دقیقا خصلت اصلی کلمه یا زبان است، یعنی قدرت «نمادین» کلمه و زبان که باعث می شود، یک کلمه چون یک اسم دال در عین شفافیت همزمان دارای مدلولها و معانی مختلف باشد و یا دارای معانی نو بشود. اینکه زبان به سان امر نمادین و سخن و گفتار معمولی از حالت خشن یا اخلاقی بیرون بیاید و هرچه بیشتر نمادین و چندنحوی و تراژیک/کمدی وار یا دارای رگه های مختلف بشود. تا متن و کلمات بتوانند مرتب تاویل و نقد بشوند یا معانی نو بیابند. اینکه کلمه و زبان به سان امر نمادین بشخصه تمنامند و ملتهب و تفاوت افرین باشد. زیرا کلمه قتل شیی است. در هر کلمه و زبانی بایستی رگه های خیالی و تمتع های رئال یا هولناک باشد اما قدرت اصلی بایستی «قدرت نمادین و چندنحوی» باشد.

در جامعه و فرهنگی که اما تحول مدرن در جان و زبان یک فرهنگ و در ساختارهای سیاسی و اجتماعی و قومی و فردیش خوب جا نیافتاده است، آنگاه کلمات و رفتارها یا دوگانه، سیاه/سفیدی و نارسیسیک هستند، به حالت اخلاقی/شهوانی، ناموسی/ بی ناموسی هستند. یا واژه ها و کلمات به سان «کلمات جبار» نقش «شمشیر داموکلس» را می یابند و می توانند زندگی ادمها را داغان بکنند. یک کلمه می تواند سرنوشت یک نفر را حک بکند و رقم بزند. چیزی که چنین فرهنگ و زبان عملا خشن و بدنبال «اصل اصیل و کلام اصیل و ناب» نمی تواند، دقیقا این است که هرچه بیشتر زبان و جهانشان «نمادین» و چندوجهی و رند بشود، تا قادر به رنسانس مدرن باشند. تا یک کلمه مثل «نمه نه» تبدیل به چماق سرکوب نشود و یا تبدیل به یک بمب نشود. اینکه حتی اگر خطایی هم صورت گرفته باشد، بتوانند نقد متقابل بکنند و نه اینکه طرف را به خاطر واژه ایی به صلابه بکشند و یا کسانی به خاطر کلمه و ابروی باصطلاح از دست رفته بشدت خشمگین بشوند و یا کشته بشوند، آنهم بدست پلیس دولتی که حال برای حفظ کلمه و واژه ی «نظم کشور» دست به قتل تظاهرکنندگان و یا تلاش برای مرعوب کردن و به صلیب کشیدن کاریکاتوریست می کند تا با تولید «مجرمی» خشم عمومی را بخواباند و طبیعتا تا ماجرای بعدی. چون چنین جامعه ایی و زبانی احتیاج به «سنگسار» و تمتع خشن سنگسار کردن دارد. جایی که واژه و کلمه «هولناک یا رئال» می شود و کلمات تعیین کننده ی مرگ و زندگی می شوند. در حالیکه عنصر اصلی زبان و کلمه یعنی عنصر نمادین و چندنحوی زبان عملا ضعیف و یا کور می ماند و به بهایش چنین زبان و جامعه ایی محکوم به کوری و دور باطل است. ادیپ و بوفی کوری و دچار دور باطل تبدیل معترض به پیرمرد خنزرپنزری بعدی می شود. همانطور که خطر بعدی برای گفتمان دموکراسی خواهی ایران در واقع خطر برادرکشی قومی است و اینکه حال هر قومی بخواهد به اصلش بازگردد و خودش باشد، به جای اینکه با هم به جلو بروند و هرچه بیشتر ایرانی واحد و رنگارنگ و دموکراتیک بشوند. برای چنین تحولی بایستی حتی واژه های قومی نیز چندنحوی و رند بشوند و نه انکه متعصب و خشن بمانند و رگهایشان سریع بیرون بزند وقتی کاریکاتوری کشیده می شود. اینکه جوابش را با نقد مدرن یا کاریکاتور متقابل بدهند، اگر واقعا خطایی کرده باشد.

ازین منظر است که بایستی تفاوت اصلی و دردناک میان «مسخ ایرانی» و «مسخ کافکا» را فهمید. اینکه داستان «مسخ ایرانی» در نهایت درداور و با زهرخندی است و در نهایت ادم می خواهد فراموشش بکند. چون حماقت نهفته در این دراما سردرد و از تاسف سرتکان دادن ایجاد می کند. اما «مسخ کافکا» اثری است جاودانه که نه تنها تراژیک یا دراماتیک است، داستان «تراژدی تمنامندی و درامای انسانی» است، حکایتی از «درد و عداب وجود» و اگزیستانسیال بشری است، بلکه عملا چندنحوی و از جهاتی همیشه دچار ایهام و ابهام هست تا مرتب از نو تغبیر بشود. ازینرو تفسیر نهایی مسخ کافکا ناممکن است. اینکه «مسخ ایرانی» نمی تواند چندنحوی و ملتهب و دارای قدرت نمادین و تفاوت افرینی بشود که اثری مثل «مسخ کافکا» می افریند. در عوض تلفات واقعیش خیلی بیشتر از مسخ کافکاست. چون کلمات اینجا «واقعی و مقدس» شده اند به جای اینکه نمادین بشوند.

به باور من دقیقا به همین دلیل نیز هدایت، مقایسه او با کافکا و نامیدن او به عنوان کافکای ایرانی را به تمسخر می گرفت و می دانست که «بوف کور» او هرچند که یک اثر بزرگ است اما «مسخ کافکا» نمی شود، چون او بقول خودش نه در جهان مدرن کافکا می زیست و نه در زبان مدرن و چندنحوی کافکا می زیست که در او کافکا همزمان خطر فاشیسم زبانی و ساختاری و تراژدی خانوادگی و فرهنگی را حس می کرد و انچه ادمی را مرتب تبدیل به حشره ایی چون گریگوری می کند و همزمان همیشه جایی برای تاویل و تفسیری نو می افریند.

اینکه در جهان و زبان رئالیستی و مینمالیستی متن «مسخ» کافکا تنها چیز عجیب و غریب «حشره شدن» فیگوری چون «گریگوری» است و وجود این فیگور غیر نورمال کل آن فضای معمولی و رئالیستی را زیر سوال می برد، از یکسو تاویل ایجاد می کند و همزمان از تاویل نهایی در می رود. اما «مسخ ایرانی» حکایت ادمی واقعی است که حال تبدیل به «فیگور و مهره ایی» در یک بازی تراژیک/ مسخره ی زبانی/ناموسی می شود. دقیقا در این قربانی شدن مداوم انسانهای واقعی و ثروتهای واقعی به پای «کلمات مقدس و ناموسی» است که دقیقا معضل محوری این زبان و فرهنگ برملا می شود و «مسخ ایرانی»، ازینرو حکایتی دیگر از دور باطل هر روزه ی آن است و جایی که پدرکُشی/فرزندکًشی یا دیگرکُشی همیشه روی دیگر همدیگر هستند و جایی هم برای تاویل و برداشتی متفاوت نمی گذارد یا نمی افریند. چون این سوسکی که بزبان طنز می خواهد دیگران را سوسکی بکند و چنین غوغایی ایجاد می کند، بشخصه گرفتار سوسکی بزرگتر و «رئال و هولناک» است که همان زبان و فرهنگ گرفتار، سیاه/سفیدی و عملا کور و خنزرپنزری است. ازینرو «مسخ ایرانی» احتمالا داستانی عجیب و غریب و جذاب برای خوانندگان خارجی است ولی برای ما ایرانیان قابل فهم و در نهایت درامایی مضحک و دردناک است و جایی است که حماقتی هولناک دوباره برملا می شود. حماقتی که تاریخ معاصر ما را در بر می گیرد و روزی ایندگان با جوک و مزاح از آن یاد می کنند و به حماقت دوران ما می خندند.

اما «مسخ ایرانی» سوال برانگیز نیست، تاویل افرین نیست. در حالیکه «مسخ کافکا» همیشه سوال برانگیز و تاویل برانگیز می ماند. این تفاوت بزرگ و اساسی است. مسخ ایرانی حکایت تراژدی انسانی است که توسط کلمات و باورهای مقدس له و لورده می شود که در نهایت مضحک هستند و به امید واهی اینکه جایی دیگر چنین اتفاقی احتمالا نمی افتد و یا اگر دیکتاتور برود، همه چیز خوب می شود. در حالیکه مسخ کافکایی حکایت «تراژدی بنیادین بشری» و درگیری دایمی فردیت او با قانون و اخلاقیات حاکم و یا متاروایتهای حاکم است.

ازین منظر است که می توان حرف و طنز لکان بزرگ را فهمید که می گفت «انسان نویروتیک یا جوامع نویروتیک و گرفتار حالات وسواسی یا خشکه مذهبی در واقع به تابوها و دیکتاتورهای خویش می چسبند، تا با درد بزرگتر روبرو نشوند که همان تراژدی تمنامندی بشری و درد کستراسیون و کمبود است». درد اینکه، چه فرد و چه خدا و ایمانش یا باورش همیشه دچار کمبود و فقدانی است و به این خاطر هیچ چیز نمی تواند مقدس و یا بدون خطا باشد. اینکه انسان جوامع نویروتیک و بدنبال رهایی از دیکتاتور و اخلاق مقدس که در خفا یواشکی آن کار دیگر می کنند، بقول هدایت «شبها خاک توسری می کنند و روزها جانماز آب می کشند»، ابتدا وقتی از دست دیکتاتور و اخلاقیات مقدسشان رها می شوند که بدانند او همزمان برای ایشان وسیله ایی است تا با فقدان و دردهای بنیادین و بشری خویش روبرو نشوند. تا در خفا خیال بکنند که «بهشتی هست، اصالتی است و جای بهتری هست اگر دیکتاتور و پدر جبار نباشد». به جای اینکه بپذیرند که همیشه فقدان و کمبودی است و بر اساس این بلوغ حال قادر به افرینش تاویلها و روایات و ساختارهای انسانی و همیشه قادر به تحول خویش باشند. تا هم پدر جبار و کلمات جبار خنده دار بشوند و هم میل پدرکُشی و برادرکُشی و دستیابی به اصل فردی یا قومی خویش. تا تاویلها و ساختارهایی مدرن یا بالغتر بوجود بیایند که همیشه دارای ضعفها و فقدانهای خویشند، و به این خاطر تمنامند و چندنحوی می مانند، بخشا در تعلیق و ایهام دایمی هستند تا مرتب و از نو نوشته بشوند و تحول بیابند. زیرا کلمه قاتل شیی است تا حال بتوان مرتب واقعیتها و تاویلهای نو و بدنها و پرفورمانسهای نو افرید و دگردیسی یافت، همانطور که همیشه خطر مسخ و تغییر فاشیستی و یا چون یک سلول سرطانی وجود دارد. ازینرو بایستی هشیارانه به تمنامندی و رویای فردی و جمعی دست یافت و به حقایقی باور نداشت که خندان و رند و چندنحوی نباشند و یا بشدت واقعی باشند. زیرا کلمه ی واقعی مثل پدر و رهبر واقعی همیشه هولناک یا خودشیفتگانه و سیاه/سفیدی و مرید/مرادی است. ازینرو بقول طنز رادیکال و رند لکان «پدر خوب، پدر مُرده و نمادین شده است.


پانویس: مقایسه دو نوع مسخ بر اساس روایت فیلم مستند است. من داستان مصور مانا نیستانی را نخوانده ام و نمی دانم که تا چه حد توانسته است درهای دیگری بر روی این مسخ ایرانی باز بکند. منظور من معضل نهفته در تفاوت میان مسخ در یک جامعه و زبان نیمه مدرن و مسخ در یک جهان و زبان مدرن است.

تماشای فیلم:

https://www.facebook.com/ala.mohseni/videos/10157631382473165/

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)