عبدالکریم سروش پا گذاشتنش در میدان روشنفکری و ترقی سریعش را مدیون جا داشتن در زمرۀ اسلامگرایان انقلابی است و گسترش شهرت خویش را مرهون اصطکاک منافع با دیگر وراث انقلاب. حلاجی موضعگیری های اخیر وی در بارۀ روحانیت، به دو دلیل لازم است.

یکی سر و صدایی که بر سر این سخنان در بین ایرانیان خارج از کشور به راه افتاده است و موجد این تصور شده که دلمشغولی گروه اخیر، پرداختن به مباحث مذهبی و بالاخص رعایت شئون اسلام است و هدفش از بازگشت به میهن، ارشاد ایرانیان داخل کشور و برقرار ساختن اسلام راستین. دوم این نکته که سخنان سروش راجع به اختیارات روحانیت در باب تفسیر مذهب، پایۀ نظری اعتبار دیگر سخنان اوست و اقبال بدان، شرط عملی به کرسی نشستن آنها.

هدف اصلی نوشتۀ اخیر سروش (؟) عرضۀ دلایلی است در جهت نفی انحصار روحانیت در ارائۀ برداشت مجاز از مذهب، یا به عبارت دیگر، توجیه دخالت افراد غیر روحانی در متمایز ساختن درست دینی از بد دینی.

سروش، مانند هر غیر روحانی مدعی دخالت در امور مذهبی و از جمله سلفش علی شریعتی، ناچار است تا برای اعتبار اظهار نظر های مذهبی خویش محملی بتراشد و به این قصد، انحصار روحانیان را در تفسیر آرای مذهبی مورد حمله قرار داده است. این حملات، در بحران مذهبی اخیر ایران که زاییدۀ حکومگری مذهب است و بسیاری از مردم را از تفسیر رسمی مذهب که توسط مراجع مذهبی ـ دولتی جمهوری اسلامی عرضه میشود، رمانده، خواستارانی هم پیدا کرده است. برخی از این خواستاران به هر دو وجه نظری و عملی سخنان سروش، یعنی هم به جستجوی حقیقت دین و هم به تضعیف موضع روحانیت شیعه نظر دارند. بعضی هم فقط دلبستۀ یکی از وجوه آن هستند و میخواهند از این طریق به نوعی اسلام مدارا جو دست بیابند، یا اینکه از کارآیی این سخنان، در پس راندن روحانیت استفاده کنند. البته از مردمانی که در این وانفسا، گرفتار حکومتی به نکبتی حکومت اسلامی هستند، نمیتوان توقع مشکل پسندی داشت، ولی باید به آنها هشدار داد تا یکسره شیفتۀ لحن انتقاد آمیز سروش نشوند و به سستی نظری و بی عاقبتی عملی گفتارش هم مختصر عنایتی بکنند.

از سستی نظری شروع کنیم. سروش موضع روحانیت را از دو پایگاه مورد حمله قرار داده است و استدلالهایی عرضه کرده که بیش از داشتن پیوستگی منطقی، دارای هدف مشابه است.  او هم اعتبار سخنان روحانیان را از اصل مردود شمرده و هم انحصارشان را در عرضۀ‌ گفتار مذهبی مجاز، مورد حمله قرار داده است ـ با بهره گیری از دو آبشخور ناهماهنگ، وگرنه متضاد. طبعاً از نظر منطقی، همان استدلال اول کافیست، زیرا اگر اعتبار سخن این گروه از اساس نفی شود، دیگر موردی برای پرداختن به چند و چون انحصار آن نخواهد بود. ولی باید این «محکم کاری» را به حساب تزلزل موقعیت سروش یا احیاناً گم کردن رشتۀ موعظه گذاشت و به یاد داشت که پرنویسی وی، همانند سلفش شریعتی، انعکاس پرگویی اوست و مقاله های وی، صورت چاپ شدۀ سخنرانی هایی است که در محافل مختلف ایراد کرده است.

سروش اعتبار سخن روحانیان را بر اساس تحلیلی از موقعیت گروهی روحانیت نفی میکند. تحلیل که برگرفته از ابتدایی ترین و بنجل ترین الگو های مارکسیستی است. زیرا از یک طرف، گروه مزبور را فقط بر اساس وجه اقتصادی حیات اعضای آن، یعنی شیوۀ ارتزاقشان، تعریف میکند و از طرف دیگر، برداشت آنها را از حقیقت دین، مطلقاً تابع این وجه اقتصادی به حساب میاورد و خلاصه اینکه به دلیل ارتزاق از دین، از دستیابی به حقیقت دین، ناتونشان میشمارد.

شباهت تعریف بالا به تعریف مارکسیستی بورژوآزی که گروه صاحب وسایل تولید است و به دلیل بهره کشی از دیگران، قادر به تحلیل واقعبینانۀ جامعه نیست و به جای شناخت عینی، واجد ایدئولوژی است، به قدری بارز است که حاجت به بسط آن نیست. البته از کسی هم که با دکترای داروسازی، نقش فیلسوف بازی میکند، توقعی جز همین قبیل افاضات جامعه شناسانه نمیتوان داشت. فقط ممکن است که خواندن این قبیل سخنان از قلم سروش و یافتن رد وامهای ابتدایی که از مارکسیسم گرفته، مایۀ حیرت شود. زیرا وی به هنگام پا گذاشتن در میدان روشنفکری، دستمایه ای به جز آرای پوپر نداشت و عرضه کنندۀ آرای این فیلسوف، بخصوص در زمینۀ نقد مارکسیسم و فلسفۀ تاریخ آن بود. همین نظریات پوپر بود که بعد از رقیق شدن در قالب گفتار های طولانی و آخوند ماب سروش و از ورای آیات قرآنی و اشعار مولوی، در حمله به مارکسیستها به یاری حکومت اسلامی آمد و خود سروش را هم، از طریق تلویزیون و نشریات حکومتی، به همه شناساند. البته این سؤ استفازه از آرای لیبرال به قصد تحکیم استبداد مذهبی، سرقت پیش پا افتاده ای نبود، ولی در هنگامۀ انقلاب و بلبشوی مصادره های انقلابی، فقط توجه گروه کوچکی را جلب کرد که به ناجور بودن وصلۀ لیبرالیسم به دامن آل عبا، آگاه بودند.

در حقیقت، آنچه باعث شد تا بسیاری در ارزیابی قابلیت و شناخت گرایشهای اساسی فکر سروش به خطا بروند، همین افکار عاریتی بود که بر آن گرایشها و و آن قابلیت پوشش افکنده بود. اما پرداختن این «روشنفکر اسلامی» به تحلیل موقع مذهب و روحانیت که فرمول حاضر و آمادۀ پوپری ندارد و مستلزم تحقیق و جستجوی جدی است، آن پوشش عاریتی را به کنار زده و سروش را محتاج دست زدن به دامان مارکسیسم ساخته تا به سهم خود، در مورد روحانیت تحلیل «زیربنا ـ روبنایی» ارائه کند و تمامی ابعاد حیات گروهی روحانیان را به اشتراک در شیوۀ ارتزاق تقلیل بدهد و تولیدات معنوی آنها را، از هم قسم که باشد، تابع این عامل بنیادی محسوب کند.

از آنجا که سروش، بر خلاف مارکسیستها، گفتار دینی را یکسره باطل و ایدئولوژیک نمیشمارد، راه حلی برای دستیابی به حقیقت دین در میان نهاده که قبایی است بریده بر قامت خودش: باید عالمانی که از درآمد شخصی خویش ارتزاق میکنند و به همین دلیل، گرفتار آن مشکل زیربنایی نیستند، کمر به کشف و نشر حقایق دین ببندند!

سروش برای شکستن انحصار روحانیت در عرضۀ تفسیر مجاز از مذهب، تخصص این گروه را در امور مذهبی که کارکرد اصلی آنها در صحنۀ اجتماع است، چیزی از مقولۀ احتکار میشمرد و آنرا خلاف «توزیع دادگرانۀ دانش» قلمداد مینماید! گویی تا به حال، روحانیان برای وارد شدن دیگران در سلک طلبگی و طی مراتب روحانی مانع تراشیده اند، یا عضوگیری خویش را به یک یا چند گروه اجتماعی محدود کرده اند. البته این کجتابی با تخصص، از سوی کسی که در شورای انقلاب فرهنگی کمر به تصفیۀ دانشگاه های ایران بسته و در خرد کردن استخوانبندی آموزش عالی کشور، سهم عمده داشته، چندان مایۀ تعجب نیست. تعجب در اینجاست که وی تصور میکند این سلاح به زره روحانیان صاحب قدرت کارگر است.

وی چنین استدلال میکند که بر آرای فقهی و دینی، آثار تجربه پذیری مترتب نیست که همه بتوانند بر آن نظارت کنند و بد و خوبش را بسنجند و در این وضعیت، نظارت گروهی خود روحانیان بر نتایج کارشان کافی نیست. باید موانع را برداشت و دست عالمانی را که روحانی نیستند، یعنی از دین ارتزاق نمیکنند، باز گذاشت تا حقیقت دین اسلام را دریابند.

این ادعا که از ذهن عمیقاً مذهبی سروش تراوش کرده، مطلقاً پذیرفتنی نیست. به این دلیل روشن و ساده که بر بسیاری از آرای دینی، فرضاً آرایی که به آفرینش انسان مربوط است، و بالاخص احکام فقهی، که سامان زندگی روزمرۀ مؤمنان و برقرارق عدالت را شامل میشود، آثار ملموس و تجربه پذیری مترتب است که کاملاً قابل وارسی است، چه توسط خود روحانیت و چه توسط مردم عادی و درست همین قسم آرأ و احکام است که شانزده سال است اسباب زحمت مردم ایران را فراهم آورده. هیچ دلیل ندارد که این قبیل امور قابل تجربه و کلاً خردپذیر، از راه مذهب حل و فصل شود ـ چه به دست روحانیان و چه به دست عالمان غیر روحانی. البته ممکن است دستاورد های خرد و مذهب با یکدیگر منطبق نباشد. در این حال، منطبق نبودن دین و خرد مشکل مؤمنان است که حلش را باید به خود آنها واگذاشت. اما بر هم ریختن مرز خرد و ایمان از تقلبهای برخی مؤمنان است که باید جلویش ایستاد و سخن سروش از این نوع دوم است.

این از پایگاه نظری سروش. متأسفانه بسیاری چشم به راه پیامد های عملی گفتار او هستند و حاضرند تا تمام این نقاط ضعف را به بهره برداری عملی از سخنانش ببخشند. این چشمداشت ها را میتوان به دو بخش تقسیم کرد.

گروهی تصور میکنند که با رواج گفتار هایی از این دست و با خدشه وارد آمدن به انحصار روحانیت در تفسیر مذهبی، تشیع به نوعی دمکراتیزه خواهد شد و راه صدور احکام غلاظ و شداد شرعی، مسدود خواهد گشت. در این مورد توضیح کوتاهی لازم است. هر گفتار مذهبی معین، دستگاه کم و بیش منظمی است از تفسیر یک رشته منابع که در طول زمان شکل گرفته است و از سوی گروه متخصص تفسیر، یعنی روحانیت، به رسمیت پذیرفته شده است. مبنای صحت تفاسیر، پیروی از روشهایی است که گروه اخیر تعیین کرده تا تفسیر مجاز را از غیر مجاز، باز بشناسد.

به همین دلیل، نمیتوان در زمینۀ شناخت مذهب، فقط به روش آزمون و خطا، بسنده کرد. این روش به کار جدا کردن امور علمی از امور مذهبی میاید، ولی نمیتواند جایگزین روش نقد و تفسیر منابع بشود. نباید هم تصور کرد که هر جا آزمون و خطا ممکن نبود، هر سخنی میتوان گفت. مشکل امروز ایرانیان، تبدیل شدن روحانیت شیعه به گروه تخصصی نیست، زیرا پیدا شدن تخصص در این زمینه، مانند دیگر زمینه های حیات اجتماعی، هم نشانۀ عقلانی شدن و هم پیچیده تر شدن روابط اجتماعی است. مشکل، تفسیر نادرست احکام شرعی هم نیست، زیرا بسیار یاز این احکام نامطلوب، نظیر عدم تساوی زن و مرد و مجازاتهای خشن از قبیل دست بریدن، صریحاً متکی به نص قرآنی است. مشکل، جاری شدن احکام اسلام در جامعه است و مسلط شدن نظام حقوقی مذهبی بر زندگانی مردم. چارۀ واقعی این مشکل هم صحبت از اسلام راستین نیست که ظاهراً معنایش برای همه به جز روحانیان روشن است، برچیدن بساط حقوق مذهبی است.

در این میان، شعار دادن راجع به اینکه هر کس میتواند در تفسیر آرای دینی و احکام فقهی دخالت کند، سخنی است پوچ و بی عاقبت. زیرا این آرأ و احکام بی شکل نیست تا بتوان در قالبشان هر سخنی گفت. گفتار مذهبی، محدودیتهای قاطعی دارد و تخصص یافتن در آن یعنی آگاه شدن به این محدودیتها. آن نظام حقوقی و اجتماعی هم که مطلوب بسیار از ایرانیان است، تا بتوانند زندگانی تؤام با آزادی و امنیت داشته باشند، اصلاً در چارچوب حقوق مذهبی، چه از نوعی که در صدر اسلام وجود داشته و چه از نوع امروزینش و چه از نوع تجدید نظر شده اش، نمیگنجد و انسان عاقل از بیراهۀ اسلام به دمکراسی لیبرال سفر نمیکند، چون ممکن است باز از وادی حکومت مذهبی سر در بیاورد. بلکه به جای اینکار مستقیماً راه مقصد را در پیش میگیرد تا شاید روزگار خود را قدری بهتر کند.

بیاییم سر بخش دوم. گروهی نیز دل به این خیال بسته اند که انتقاد های امثال سروش، موقعیت آخوند ها را تضعیف خواهد کرد و این چند دستگی ها، بالاخره کار حکومت را به سقوط خواهد کشاند. در اینجا هم باید اول توضیحی راجع به این قبیل مشاجرات ایدئولوژیک داد. نظام اسلامی، مثل نظامهای مشابه، از ایدئولوژی استفادۀ فراوان میکند و دائم میکوشد تا کردار و برنامه و دستاورد های خویش را مطابق با ایدئولوژی وانمود سازد و خود را خادم ارزشهای اسلامی جلوه دهد. این امر ممکن است چنین شبهه ای را به ذهن مردم القأ نماید که در نظام اسلامی، بین ارزشهای اسلامی، یا به عبارت دیگر، همین گفتار ایدئولوژیک و شیوۀ حکومت، نوعی رابطۀ علت و معلولی وجود دارد و اگر کسی توانست از ارزشهای اسلامی، برداشتی غیر از برداشت ملا ها ارائه بدهد، شیوۀ حکومت را عوض خواهد کرد یا احیاناً قدرت را کم کم از دست آخوند ها خواهد گرفت. این خیال هم باطل است، زیرا در این قبیل حکومتها، بین گفتار ایدئولوژیک و شیوۀ اعمال قدرت، رابطۀ یکسره ای موجود نیست. دعوا و رقابت ملایان، علیرغم داشتن وجوه ایدئولوژیک، نه بر سر ایدئولوژی است و نه فقط تابع آن. این کشمکش بین افراد صاحب قدرت جریان دارد و داو آن، به دست آوردن یا از دست ندادن امتیاز است. تشدید رقابت، فقط در بین صاحبان قدرت، یعنی رقبای واقعی، معنا دارد و ممکن است عمر رژیم اسلامی را کوتاه کند و عبدالکریم سروش، در این میانه محلی از اعراب ندارد.

دل بستن به گفتار هایی از نوع گفتار سروش، نشانۀ‌ پایداری تمایلی خطرناک به خیالپردازی در بارۀ ‌اسلام است  و دوام این تصور که میتوان اسلام را با هر چیزی مخلوط کرد، دیروز با مارسیسم آبکی علی شریعتی، امروز با لیبرال مآبی تقلبی عبدالکریم سروش. در صورتی که اسلام محتوایی کمابیش معین و علاوه بر آن، گروهی متولی دارد که اعتبارشان طی چند قرن تثبیت شده و تکلیف نوآوری را روشن میکنند.

ثمرۀ بازی کردن با اسلام و رواج تفسیر های آماتوری، طی انقلاب اسلامی که هر کس در آن به دنبال تصویر رؤیایی خویش از مذهب بود، به همگان نموده شد و معلوم شد که استفادۀ اجتماعی و سیاسی از اسلام باید به نوعی از تأیید متولیان سنتی آن برخوردار گردد و همین گروه است که در تعیین باید و نباید های مذهبی، حرف آخر را میزند. این حرف آخر موقعی زده شد که دیگر کار از کار گذشته بود و فرصتی برای تجدید نظر در تاریخ نبود.

نباید دوباره گام در همان طاس لغزنده گذاشت.

 

مهر و آبان ۱۳۷۴، اکتبر ۱۹۹۵

 

 

 

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)