ا
(نگاهى متفاوت به نجف دريابندرى)
يوسف عزيزى بنى طرف
نجف دريا بندرى مرا با دنياى ماجراجويانه ارنست همينگوى، تاريخ فلسفه غرب، جبران خليل جبران و ديگر شاهكارهاى ادبى جهان آشنا كرد. پس از خواندن وداع با اسلحه همينگوى ترجمه دريابندرى به سراغ برف هاى كليمانجاروى او رفتم كه هوس فتح آن قله آفريقايى را در من برانگيخت. كوهنورد بودم و بيشتر قله هاى ايران را زده بودم، با كوهنوردان قدرى چون اكبر سلاحى (برادر سه جان باخته مبارزه ضد شاه)، گروه كوهنوردى دانشكده فنى دانشگاه تهران و.. مصاحبه هايش هم برايم جذاب بود. به ويژه آن يكى در مجله آدينه كه جسورانه،نظر انتقادى طنز آميزش را در باره نامداران ادبى معاصر زده بود. حدود سى سال پيش. نجف دريابندرى متولد ١٣٠٨ عبادان است. او جزو نخستين نسل غير عربى است كه در اين شهر زاده مى شد.مى گويم عبادان چون هنوز دستگاه ديوانسالارى رضا خانى نامش را آبادان نكرده بود. نيز او نخستين نسل اهل قلم غير عرب عبادان است كه در دوره محمد رضا پهلوى در اين شهر پديدار شدند. پيش از اين تاريخ، خبرى از ادبيات پارسى در اين شهر نبود، هر چه بود ادبيات عرب بود. دوره رضا شاه، دوره برزخ بود يا در واقع دوره پاكسازى و عرب زدايى از امير نشينى كه تا چهار سال پيش از تولد نجف، حاكمى عرب داشت و فرهنگ و ادبياتش عربى.ديگر كسى چون إسحاق گيم عبادانى نبود تا در بارگاه شيخ خزعل به عربى شعر بگويد و اگر بود شعرهايش را در هزار پستو پنهان مى كرد تا به دست گزمه هاى رضاخانى نيفتد و ما بايد تا انقلاب ٥٧ صبر مى كرديم تا اين آثار از پشت پستوها بيرون آيد.همگنان نجف دريابندرى در عبادان دهه بيست شمسى، ابراهيم گلستان زاده شيراز و صادق چوبك زاده بوشهر بودند. پدر نجف هم بوشهرى بود كه در اوايل دوره پهلوى براى كار به عبادان آمده بود.اينان بخشى از مهاجرانى بودند كه به شكل طبيعى و غير طبيعى به عبادان و ديگر شهرهاى مملكت عربستان سرازير شدند تا بعدها پيشگامان نثر فارسى معاصر شوند، نثرى كه روى استخوان هاى خورد شده زبان مادرى اكثريت باشندگان آن اميرنشين پا گرفت. و سپس ما زبان بريدگان هم از آن لذت برديم؛ لذت مقتول از آلت قتاله قاتل. اما اگر روشنفكران غير عرب در عبادان روزنامه و انتشارات و مدرسه و ..به زبان فارسى داشتند و مليون ها عرب هيچ نداشتند، در عوض در سپهر غير رسمى، سينه گرم زنان و مادرانمان را داشتيم كه شعر ممنوع ما را در لالايى ها، فاتحه ها، تعزيه ها و عروسى ها نگه مى داشتند و به دور از چشم اغيار زمزمه يا يزله مى كردند. من نمى دانم كه نجف دريابندرى در آن سال هاى جوانى عضويت در حزب توده آيا در قتل عرب هاى عضو اتحاديه عشايرى وابسته به قوام السلطنه در عبادان هم شركت داشته است يا خير. او در مصاحبه هايش چيزى در اين مورد نمى گويد اما مى دانيم كه اين حزب در دهه بيست شمسى، درگيرى هاى خونين فراوانى با آن اتحاديه داشته است. گيرم كه اين اتحاديه – به قول حزب توده – ارتجاعى بوده چرا حزب اساسا، و بر خلاف كردستان و آزربايجان كمترين توجهى به مساله ملى و حقوق ملت عرب آن سامان نداشته است؟ همين سياست حزب نسبت به عرب ها را پس از انقلاب بهمن ٥٧ نيز مى بينيم كه هيچ گاه سياست هاى خودرا در اين زمينه نقد نكرده است. البته اين پرسش ها در درجه نخست متوجه حزب است نه نجف دريابندرى كه تابع حزب بود. نجف عرب ستيز نبود و اين غنيمتى است در درياى اديبان عرب دشمن اما هيچ گاه به تفصيل در باره اين مردم كه پذيراى پدرش بودند و خود در ميان آنان زيست چيزى نگفت و ننوشت. نسيم خاكسار و ناصر موذن نسل نويسندگان پس از دريابندرى در عبادان هستند كه بر خلاف او درباره فقر و زندگى بوميان عرب قلم زده اند و البته به مسايل ملى شان نپرداخته اند. اما اكنون وضع تغيير كرده، طبقه متوسط عرب له شده زير چكمه هاى رضا خان و فرزندش مى رود تا شكل نهايى خودرا بيابد. انقلاب بهمن اكسيژنى بود كه به پيكره له شده عرب ها تزريق شد، گرچه همفكران اسلامى رضاخان مى كوشند عقربه هاى ساعت را به عقب برگردانند. شهروند عرب اكنون كتاب داستان و رمان عربى مى خواند؛ هم از نويسندگان اهوازى و هم از نويسندگان عرب خارج از ايران. نمايشگاه كتاب تهران و انقلاب انفورماتيك به يارى شان شتافته اند. و از آن مهمتر ديگر نه طرفداران حزب توده يا خمينى يا پهلوى كه توده هاى جوانان عرب اند كه گاه و بى گاه در خيابان هاى مركزى يا ورزشگاه عبادان فرياد هويت خواهى بر مى آورند.با نشر كتاب قصه و رمان و داستان كودكان (شعر جاى خود دارد) به زبان عربى و با قلم اهوازى، اين نسل ديگر چون نسل ما شيفته نويسندگان نفرت پراكن و مبلغان قتل عرب ها نيست.از پور داوود و هدايت و اخوان ثالث و بادكوبه اى متنفر است. آبادان مى رود تا دوباره عبادان شود.همين پديده نگارش به زبان مادرى را در كردستان و آزربايجان هم مى بينيم كه در اولى ٢٥ درصد آثار منتشر به زبان كردى و در دومى ٢٠ درصد به زبان تركى است. احتمالا در بلوچستان و تركمن صحرا هم بايد خبرهايى باشد.آيا اين زنگ مرگ چيرگى تك زبانى است و ما گواه زايش جامعه متكثر و نامتمركز ادبى هستيم؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)