دنیای امروز ما از بسیاری جهات شبیه به هیچ دوره ای از ادوار بشر نیست اگرچه میتوان چنین گفت که هیچ دوره ای شبیه دوره ی دیگری از زندگی بشر نیست و تفاوتهایی دارد اما زمانه ی ما به شکلی بنیادین تفاوت کرده است. پیشرفت علم در قرن اخیر به شکلی بوده است که تاثیر بسزایی در لحظه به لحظه زندگی ما گذاشته است تا به آنجا که زمان خواب ما به واسطه برق، غذای ما به واسطه فست فودها و ساندویجهای آماده نیز تغییر کرده است چه رسد به روابط، اسفار، تفریحات، کسب اطلاعات و …. بیگمان این علم بوده است که به پیشرفتهای سرسام آور خود از جهات مختلف این تاثیرات را در زندگی ما گذشته است.


اولین نگاه و ساده ترین نگاه این است که پیشرفت علم سبب آسان شدن زندگی ها شده است و همچنین به واسطه پیشرفت در علوم پزشکی نیز عمر افراد بشر نیز بیشتر شده است و خلاصه آنکه هر روز این زندگی بیشتر از پیش آسودگی را برای ما به ارمغان میاورد. هر چقدر که علم پیشرفت میکند گویی از ما میخواهد که ما نیز با او پیشرفت کنیم و یا آنکه بهتر است بگوئیم که یوغی بر گردن آدمی انداخته است و او را میکشاند. این را از نمونه ساده تغییر و عوض کردن تلفنهای همراه شخصی میتوان فهمید که هر ساله با حملات بی امان رسانه ها و تبلیغات از هر طرف آدمی را ترقیب و تشویق میکند که مدل جدیدش را که امکانات جدیدتری دارد خریداری کنیم، این موضوع در بسیاری چیزهای دیگر هم صادق است و به همین جهت است که باومن متفکر و جامعه شناس لهستانی لقب سیالیت را به دنیای امروز ما داده است، دنیایی که گویی از هر لحاظ با ثبات و امر دائمی بیگانه است. زمانه ی ما زمانه ایست که خبر پشت سر خبر بعدی گم میشود و اساساً فرصت آنرا پیدا نمیکند که مورد تامل قرار گیرد. تأمل و تفکر دو امریست که در زمانه ی ما مورد غفلت قرار گرفته چرا که نه زرق و برق دنیای مدرن به کسی اجازه میدهد که کنج خلوتی بگزیند و به تفکر کردن بپردازد و نه بمب باران اطلاعات از هر سو اجازه میدهد که فرصتی را فراهم کند که به فکر افتد، اساساً سیالیت وارد ذهن و ضمیر آدمی نیز شده است! تو گویی به آلزایمر همگانی گرفتار آمده ایم که نمیتوانیم به نیکی بر سر موضوعی بیاندیشیم و قبل از آنکه زوایای آنرا دریابیم فراموشش کرده ایم! اخیراً کتابها گویا شده است که بگذاریم پخش شود تا وقتی که کار دیگری میکنیم در همان حین داستان را هم بشنویم. البته ترجیح این است که به جای کتاب مقاله بخوانیم، متاخراً در بعضی وبسایت ها حتی ذکر میشود که چند دقیقه طول میکشد که این مقاله خوانده شود که خواننده بداند چقدر وقت میبرد که آن مقاله را بخواند! از چه جهت و به چه علت اینگونه عجله داریم؟ به کجا باید برویم و به چه کار مهمی باید برسیم که دقیقاً تا این حد زمان اهمیت پیدا کرده است که حتی فرصت برای تامل نداریم. اگر تا پایان این مقاله که چند سطری نیست، مطلب را خواندید و چند بار به علل مختلف مانند صدای اتومبیل یا تلویزیون یا نوتیفیکیشن  (آگاه سازی)  تلفن همراه که شما را از پیام احتمالی ای که از توئیتر، اینستاگرام، تلگرام، واتس اپ، وی چت و … دریافت کرده اید از سر خواندن این مقاله بلند شده اید و یا لااقل ذهن و حواستان به سوی دیگری معطوف شده است، اگر چنین اتفاقی برایتان رخ داده است شما در در دنیای مدرن سیال هستید.

پیشرفت تکنولوژی که اساساً تکنولوژی خصوصیت زمانه ما است چرا که مادامی که سخن از عصر انرژی هسته ای میزنیم و یا از عصر اطلاعات مطلبی بیان میداریم در بنیادش به تکنولوژی نظر داریم و در عین حال سخن از تکنولوژی میگوئیم. به راستی غریب نیست که بشر دوره ای از زندگی خویش را به نام ابزاری و وسیله ای نامگذاری کرده است؟ تکنولوژی که باید آنرا امروز تحت عنوان بنیاد عصر حاضر که تعرض به طبیعت و طبیعت را به مثابه منبع انرژی دیدن است انگاشت، طبیعت را تحت فرمان خود درآورده است و آنرا تحت عنوان منبع انرژی به ظهور میرساند.اینکه انسان جهان را فقط منبع انرژی بداند، یعنی آنرا جایی بداند که برای او غذا، پوشاک ابزار رفاه، مواد مصرفی فراهم میآورد در همین نکته نهفته است. واژه “تخنه” که برابر با تکنولوژی یا فناوری است از ریشه هندواروپایی “تک” به معنای “در کنار هم قرار دادن تکه های چوب برای ساخت خانه” میباشد. اما مفهوم تخنه به مثابه فن سخنوری نیز میتواند باشد چراکه گرگیاس قدرت سخن را به تخنهء ساحری و جادوگری تعبیر میکرد.۴  افلاطون در دیالوگ سوفیست اندر تفاوت علم و تخنه مینویسد: “اپیستمه یکی است، اما با توجه به موضوع و متعلق خاص خود، هر دانشی از دیگر دانشها جدا میشود و عنوان خاص خود را میگیرد، برای همین است که گفته میشود تخنه های بسیاری و اپیستمه های بسیاری وجود دارد.” و در جمهوری میگوید:” تمایز میان اپیستمه ها، به تمایز میان موضوعات و متعلقات آنهاست و این در مورد تمام تخنه ها جاری است.”  در محاوره خارمنیدس، افلاطون میگوید که تمام تخنه ها معطوف به غایتی معین هستند. و در جمهوری، تمایز تخنه ها با یکدیگر را به داشتن کارکردهای متفاوت میداند. و همچنین در پروتاگوراس میگوید:” به واسطه ی تخنه حساب، انسان دانشهای متفاوت دربارهء اعداد را تحت کنترل میآورد و این دانش را به دیگران منتقل میکند.” بنابراین خصوصیت دیگر تخنه این است که قابلیت آنرا دارد که از شخصی به شخص دیگر منتقل شود و به اصطلاح آموزش داده شود. هایدگر نیز میگوید: ” در مورد معنای این کلمه دو نکته را باید لحاظ کنیم: اول آنکه تخنه نه تنها نامی برای فعالیتها و مهارتهای فرد صنعتگر است، بلکه شامل هنرهای ذهنی و هنزهای زیبا نیز میشود…. نکته دوم که مهمتر نیز هست، این است که از آغازین زمانها تا هنگام افلاطون، تخنه با اپیستمه متصل است. هر دو واژه برای دانستن در معنای گستردهء آن هستند… هر دو به معنای شناختن و تخصص داشتن در چیزی هستند. چنین شناختی، ناپوشیدگی (حقیقت) را در پی دارد…. بنابراین، آنچه در مفهوم تخنه سرنوشت ساز است، ساختن، کنترل کردن یا حتی استفاده از ابزار نیست، بلکه در ناپوشیدگی است. تخنه، به مثابهء ناپوشیدگی و نه به مثابهء تولیدکنندگی، نوعی پدید آوردن است. هایدگر گوهر این تکنولوژی را گشتل (Gestell) میداند که به معنی چهار چوب یا قاب است و منظور هایدگر از استفاده از آن که بیشتر آن را به شکل Ge-stell مینوشت، گردآوری همه ی منابع در راه تولید است و هم آن چارچوب یا قاب کلی ای که درون آن محدوده ی زندگی مدرن تعیین میشود.

بابک احمدی در توضیح این مفهوم در کتاب خود مثال خوبی میزند:” یک گل روی شاخه، در میان گل های باغ یک ابژه است.اما در صنعت عطرسازی تبدیل به منبع میشود. دیگر گلی در خود نیست، بل به شکل تازه ای، به صورت یک منبع برای تولید فنی، یا ایجاد بهره ای، در میآید. چیزهایی که بدون سوژه هم در این دنیا وجود داشتند، یا سوژه تبدیل به اموری مفید میشوند، و مهمتر، تبدیل به (ذخیره) میشوند. همچون منابعی که مولد انرژی به هدف انجام کارهای بعدی، هستند.”۱ در گشتل همه چیز را به صورت منبع میبینیم، حتی انسان ها را “در این دوران انسان در زنجیرهای بی حاصل مصرف گرایی گرفتار شده است.شیء پنداشتن دنیای پیرامون که این خود حاصل تفکر مدرن است تنها به جهت بهره گیری از انسان آواره است.”۲ تکنولوژی هر چند نتیجه ی منطقی تمایل بشر به بهره برداری و استفاده ی هر چه بیشتر از طبیعت و محیط خود بوده ولی بر خود آدمی غلبه کرده و سیطره یافته است، دست آورد تکنولوژی فرا سوی کنترل بشری شده و مهار آن از دست رفته.” آدمی به لبه ی پرتگاه می رسد یعنی در آستانه ی جایی که خود او هم باید فقط به عنوان منبع ثابت تلقی شود؛ در این میان بشری که چنین به مخاطره افتاده است خود را متکبرانه در مقام خداوند زمین میستاید و به این ترتیب این توهم جا می افتد که هر آنچه بشر پیش روی خود می یابد فقط به این اعتبار وجود دارد که ساخته ی اوست این توهم به نوبه ی خود سرابی نهایی را دامن می زند : گویی بشر همه جا فقط خودش را می بیند و بس ولی در واقع دیگر هیچ کجا خود را یعنی ماهیت خویش را نمیبیند.”۳ همچنین تکنولوژی جدید بی هدفی و بی خانمانی را به همراه آورده است آدمی بی خانمان شده است از آن رو که انسان جدید به یک ذهن مدرک تبدیل شده و از جهان مندی محروم لذا جای خود را در جهان از دست داده و بی خانمان است. به همین دلیل تکنولوژی مستلزم پوچی و نیستی ست حذف هستی موجب شده تا انسان در دوران جدید خود را مرکز عالم بداند و این به بهای از دست دادن جای خود در جهان است. ایضاً “تکنولوژی هر گونه امکان دیگری را برای کشف و باز نمایی موجودات از میان می برد ” زیرا در همه چیز رسوخ کرده است همه ی شئون انسان جدید مثل هنر و زبان و حتی تفکر تکنولوژیک شده است. در خصوص این موضوع هایدگر در پرسش از تکنولوژی و بسیاری دیگر نگاشته اند و در اینجا قصد نویسنده شرح و بسط این موضوع نیست. همین مختصر اشاره کافی است که به اهمیت موضوع خواننده رسیده باشد که ما در جهان تکنولوژیک و سیال قرار گرفته ایم، تکنولوژی ای که نوع جهانمندی ما را تغییر داده است و به اعتباری سبب سیالت آن نیز شده است. اما تکنولوژی در کجا بنیاد دارد؟ بیگمان پاسخ اولیه ما علم است؛ علم مطالعه جهان طبیعت با جمع‌آوری اطلاعات از طریق فرآیندهای سیستماتیکی است که روش‌های علمی نامیده می‌شوند. و تکنولوژی جایی است که ما علم را برای خلق ابزارهایی که بتوانند مشکلاتی را حل کنند یا کارهایی انجام دهند به کار می‌بریم. تکنولوژی از نظر لغوی کاربری علم است. بنابراین جدا کردن این دو از هم تقریباً غیرممکن است. در اینجا می‌خواهیم جزییاتی را درمورد ارتباط علم و تکنولوژی بیان کنیم. به عبارت دیگر تکنولوژی علم کاربردی است زیرا تکنولوژی ناظر به کنش است، اما کنشی که اساس آن را عمیقاً نظریه تشکیل داده است – این چیزی است که تکنولوژی را از هنرها و صنایع متمایز و با علم هم تراز می کند. به نظر بونگه۴، نظریه ها در تکنولوژی به دو گونه اند: نظریه های جوهری، ” که فراهم آورندهٔ دانش دربارهٔ متعلق کشش اند، و نظریه های عملیاتی، ” که به خود کنش می پردازند. نظریه های جوهری تکنولوژی حقیقتاً تا حد زیادی کار بسته نظریه های علمی اند. به خلاف، نظریه های عملیاتی مسبوق به نظریه های علمی نیستند، بلکه در خود پژوهش کاربردی زاده می شوند. با این حال، چنانکه وی مدعی می شود، نظریه های عملیاتی حاکی از نوعی وابستگی به علم اند از این جهت که در چنین نظریه هایی روشی علمی به کار می رود. در اینجا ارتباط بین علم و تکنولوژی همان چیزی است که روی آن دست گذاشته‌ایم: تکنولوژی کاربری علم است. درواقع، در طول تاریخ، علم راه را برای همه انواع پیشرفت‌ها تکنولوژیک باز کرده است. ولی رابطه بین علم و تکنولوژی به همین جا خاتمه نمیابد. این علم نیست که بر تکنولوژی صرفاً تاثیر میگذارد بلکه تکنولوژی هم می‌تواند علم را متاثر کند. فرضاً کامپیوتر وسیله‌ای بسیار ازشمند برای علم است: تحلیل حجم بالای اطلاعات، استفاده از سنسورهای الکترونیکی برای جمع‌آوری اطلاعات و اجرای مدل‌های پیچیده روی ابرکامپیوترها همه بخش مهمی از علم مدرن هستند. چیزهایی که سابقاً انجام آنها عمری از دانشمندان می‌گرفت، این روزها طی چند سال انجام می‌گیرد، و از بعدی که هایدگر این مسئله را میدید، تکنولوژی هم ردیف علم نیز هست چرا که اولاً پدیدآورنده و تولید کننده چیزی است که در طبیعت نیست، دوماً به واسطه تکنولوژی ناپوشیدگی یا حقیقت چیزها معلوم میشود چرا که با اپیستمه یا شناخت یا معرفت هم معناست. به هر طریق با توجه به آنچه آمد معلوم میشود که چه علم پیشینی تر از تکنولوژی باشد و چه تکنولوژی از جهاتی از علم سبقت گرفته باشد هر دو آموختنی و یاد گرفتنی هستند و یکدیگر را نیز متاثر میکنند و در پیشرفت یکدیگر سهیم هستند. در واقع این هایدگر بود که به ما آموخت که علم و تکنولوژی دارای سرچشمه های مشترک و مبانی متافیزیکی آشکارگی همانندی هستند. آنها راههایی همانند در فهم یا ناپوشیدگی چیزها هستند هر دو وابسته اند به سوژه باوری و مبنای شناخت شناسانه ی دکارتی. و دقیقاً در همینجا هست که برای پیگیری وضعیت جهان سیال و تکنولوژیک امروز باید به سراغ دانشگاه برویم، یعنی آنجا که  انسان‌ها تلاش‌های روحی خود برای دانستن  صورتی عملی می‌بخشند و نهاد دانشگاه همان جایی است که علم و تکنولوژی با هم و در کنار هم تولید میشوند. در دانشگاه است که علوم مدرن جهان را تنها به عنوان موضوع پژوهش میبینند و تدریس میکنند و فرایند (ابژه سازی) شکل میگیرد، هرچند که خود انسان نیز شامل همین ابژه سازی ها شود، یعنی انسان جدای از تعلقاتش ساختاری کمی هم چون جهان پیدا میکند. علم مدرن از فعالیتها و کارهای هر روزه ی ما قوانین و قاعده های تجریدی ای میسازد، و ابزار را از ابزار بودگیشان خالی میکند و آنها را هم چون اموری (حاضر در دست) می بیند. علم در واقع انطباق چارچوب مفهومی خاص به قلمرو کارکردهای موضوعی خاص است. این انطباق در جریان پژوهش روی می نمایاند. میان جوهر علم و مفهوم پژوهش رابطه ای وجود دارد ناگسستنی، چرا که جوهر علم یا پژوهش است و یا به آن مرتبط است. دانش همواره خود را همچون فراشد اطلاعات در مورد هستندگان و بیان آنها در درون قلمرویی مفهومی، بر پا میدارد. قلمرویی که بنیاد در مفاهیمی دارد که با بازنگری در پیشفرض ها دچار بحران میشود، چرا که علم همواره در یک فهم پیشاعلمی از هستندگان کار میکند و چون همیشه به جزئیات میپردازد و با یک کل سروکاری ندارد هیچگاه فهمی هستی شناسانه از جهان را در نمیابد و سخن از بنیانها و حقیقت های بنیادین چیزها نمیکند. اما راه حل چیست؟ هایدگر در گفتگویی با ریچارد ویسر  میگفت که عرصه های دانش ها از یکدیگر بسیار دور شده اند. شیوه های علوم در پرداخت به موضوعهایشان اختلافهای بنیادین یافته اند، و این تنوع فروپاشیده ی اصول، فقط به وسیله ی دانشگاه ها و کالج ها به زور هم بستگی ناراستینی را حفظ میکنند. مشکل این است که پیوند تنگاتنگ دانش ها با ماهیت بنیادین آنها از میان رفته است.۷ بنابراین به نظر میرسد که یک راه حل آن است که رابطه ای بین رشته های مختلف را پدید آوریم، یعنی آنکه علوم نباید از یکدیگر بیگانه و بیخبر باشند و بدون ارتباط از یکدیگر به تحلیل و تجزیه چیزها بپردازند. همچنین وقتی وارد بررسی و تحلیل مبانی علم شویم که تبعاً علم امروز را به چالش میکشد و چون دچار بحران میشود بی گمان به فلسفه نزدیک خواهد شد.” علم یک رخداد اصیل نیست حقیقت نیست، بل همواره قلمرویی  پیش گشوده از حقیقت را تکامل میدهد. از جایی که علمی فراتر از درستی به سوی حقیقت برود، یعنی مادامی که به ناپوشیدگی (حقیقت) بنیادین چیزها نزدیک میشود، فلسفه خواهد شد.” واضح است که علم به خود نمیاندیشد، یعنی نمیتواند که با توجه به آلات و ابزار و تعاریف خود تعریفی از خود علم به دست دهد و یا ماهیت خود را به دست آورد. مثلاً از مطالعه ی تاریخ ما نمیتوانیم به ماهیت تاریخ و ذات آن پی ببریم، به همین جهت هم هست که باید ورود به فلسفه کنیم. “فلسفه به معنای هستی شناسی بنیادین، از سه جهت بر علم تقدم دارد، اول اینکه علوم نمیتوانند ماهیت خود را به عنوان وجوهی از فعالیت انسانی فهم کنند، زیرا از درک چهارچوبهای نظری که در آن عمل میکنند قاصرند. دوم اینکه علوم نمیتوانند موضوع خود را ثابت کنند؛ زیرا علوم نمیتوانند به مبانی خود اشراف داشته باشند. آنها فقط مبانی خود را به کار می برند تا از عوارض آن موضوع سخن گویند؛ ولی از درک خود آن موضوع و اثبات آن عاجزند. لذا ممکن است در هر علم چیز نهفته ماند بی آنکه علوم بتوانند نفیاً یا اثباتاً معلوم دارند که چنین است. سوم اینکه آدمی در علوم بی خانه و ریشه است. علوم قصد (پرتاب شدگی)  ما را به درون جهان نهفته و پنهان دارند و لذا به ما مفهومی از (خود) – به عنوان ذهن مدرک یا سوژه- میدهند که تلقی او از جهان (مجموعه ی اشیا) است. به همین دلیل علم ذاتاً نسبی گرا است.”۸ هایدگر میگوید: ” فیزیک از حیث فیزیک بودن در مورد خود فیزیک هیچ اظهار نظری نمیتواند بکند، همه ی اظهار نظرهای فیزیک بر حسب فیزیک سخن میگویند. فیزیک خود موضوع تجربه ی فیزیکی واقع نمیشود” (۱۶۷:۱۹۷۷) و یا در همانجا میگوید ” هیچکس هرگز نمیتواند از طریق محاسبه ی ریاضی دریابد که ریاضیات چیست” (۱۷۷:۱۹۷۷) با توجه به توضیح آنچه رفت و مثالی که از هایدگر آورده شد مشخص میشود که علم قادر به تعریف خود و تعیین حدود و ثغور خود نیست و همچنین در خصوص موضوع مورد پژوهشش نیز قادر به درک ماهیت آن نیز نیست بلکه تنها میتواند توضیح و تشریح ویژگی ها و عوارض آنرا داشته باشد. از همین روی است که خود علم، آزمند فلسفه است. همچنین گفتنی است، علم به علت آنکه روش مشخصی برای بررسی و تشریح موضوع خود دارد، به ابژه ی مورد پژوهش خود تنها از زاویه ی خود آن علم به آن مینگرد و از بررسی و تحلیل آن چیز از زوایای دیگر عاجز است. به همین دلیل هایدگر سه نقص کلی برای همه ی علوم قائل است. اول انکه علوم خصلت غفلت دارند.بدین جهت که دانشمندان تنها با روش و اصول توافقی خود در مقدمات است که مبانی خود را با آن پیشفرض ها برقرار میکنند و همچنین نوع بررسی آنها اونتیک است و نه انتولوژیک از همین روی تفکر هستی شناسانی در تفکر علمی وجود ندارد. دوم آنکه محتوای علوم نامعلوم است چرا که “دانشمند علوم که همواره جهان را از چشم انداز ابژکتیو بررسی میکند، هرگز نمیتواند اشیا و موضوعات مورد مطالعه ی خود را با اشیا و موضوعاتی که مورد مطالعه ی او و در حوزه ی تخصص او نیستند، مقایسه کند؛ و به همین علت از ارزیابی موضوعات مورد مطالعه ی خود عاجز است.”۹ سوم اینکه علوم محدود به امکانات خودند. که این امکانات همان اسیر شدن در سوژه ی دکارتی و به مثابه ی ابژه نگریستن به همه ی هستندگان است. پس به نظر میآید که باید در رأس دانشگاه به عنوان عالی ترین رتبه آموزشی و پرورشی فلسفه قرار گیرد که اولاً ضمن مطالعه و تدقیق شدن در ماهیت و ذات علوم و تعیین حدود و ثغور آن -کاری که در فلسفه علم صورت میگیرد- به بحث بر سر غایت هر یک از علوم و بررسی آن در کل که نهایتاً منجر به چه نتایجی خواهد شد – چه از نظر رویکردی اخلاقی  چه از منظر نظری و متافیزیکی- بپردازد و همچنین روابط بین رشته ها را نیز تدوین و بررسی کند. تنها در این حالت است که ما میتوانیم بر علم فائق بیائیم و نه برعکس. این سخن توجه به این مسئله دارد که در حال حاضر بشر خود را در برابر دستاوردهای علمی و تکنولوژیک همچون مواجهه با حادثه ای غیر مترقبه می یابد، علوم به نتایجی دست میابند و از طریق دانشگاهها آموزش داده شده و دست به دست میشوند و نهایتاً تبدیل به کالایی مصرفی میشوند، بی آنکه از بنیاد، ماهیت و نتایج و عواقب آن اندیشیده شده باشد، و بشر خود را پرتاب شده در آن به یک باره مشاهده میکند. البته ناگفته پیداست که تمامی این مسئله با توجه به دو پیشفرض است؛ اولاً ما نگران نتایج علوم باشیم و دوم آنکه اساساً در رأس امور اداری و تصمیم گیریهای کلان سیاسی، اجتماعی و آموزش و پرورشی ما افراد دانشگاهی حضور داشته باشند. اما در انتهی لازم میاید که به یک نکته دیگر نیز اشاره شود و آن این است که در دانشگاههای ما امروز صرفاً به کارخانه جابه جایی اطلاعات – البته اگر آن هم به خوبی صورت بگیرد – تبدیل شده است و تنها در هر فصل و دوره ای یک سری از کتابها به دست دانشجو داده میشود و استاد هم در بهترین حالت همان کتاب را در همان مدیوم و شاید کمتر بر سر کلاسها ارائه میدهد؛ این مسئله البته در اکثر دانشگاههای دنیا صادق است ولی در دانشگاه هایی که رتبه بالایی در رده بندی دانشگاه های جهان دارند، اساتید خاصه در رشته های انسانی، کتب تالیف خود را درس میدهند و به همین جهت هم خط به خط با طرح مباحثی که در کتاب هست آشنایند و هم در بهترین حالت ارائه اش میدهند، این نکته ایست که در کشور ما به کلی مغفول مانده است، اما چیزی که همچنان سر جای خود باقی است همان دست به دست شدن اطلاعات است، در دانشگاه، امروز ما شاهد تولید تفکر نیستیم و تفکر کردن نیز آموخته نمیشود؛ اگرچه ممکن است برخی بر آن باشند که اساساً تفکر کردن یاد دادنی نیست، اما نگارنده بر این باور است که اولاً آموزش نحوه درست اندیشیدن، یعنی تفکر منطقی که به دور از مغالطات ذهنی است یاددادنی است و در ثانی تفکر اصیل در سه بستر زبان، طرح پرسش صحیح و دغدغه مندی و یا بهتر بگوئیم ایجاد دغدغه هایی فراتر از دغدغه های روزمره قابلیت آموزش را دارد. 


  1. Heidegger, Question Concerning Technology and Other Essays, p. 4
  2. بابک احمدی، هایدگر و پرسش بنیادین، تصویر جهان و تکنولوژی صفحه ی ۳۵۷
  3. همان، صفحه ی ۳۸۶
  4. پرسش از تکنولوژی ص ۳۱
  5. Gorgias, Encomium of Helen, p. 25
  6. ماریو بونگه فیلسوف و فیزیکدان آرژانتینی متولد ۲۱ سپتامبر ۱۹۱۹
  7. Martin Heidegger in conversation, Wisser
  8. اشارتی به نقد هیدگر از علم جدید، نوشته ی محمود خاتمی
  9. همان

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)