چرا تختگاز نرویم و نگوییم که همهگیری کرونا، جزو معدود بحرانهایی است که انسان مدرن تا به این لحظه، برای فرار و جان به در بردن از آن، نمیتواند به هیچ کشوری پناهنده شود.
سالهاست که سیاستمداران و جامعهشناسان، جوامع بشری را به سه دستۀ ثروتمندان، متوسطان و فرودستان تقسیم میکنند. اگر این دستهبندی را کمی تلطف کنیم، دستۀ چهارمی نیز پدید میآید که میتوان آن را طبقۀ پناهجویان نامید.
اینروزها وقتی که شبکههای تلویزیونی را میبینیم، روزنامهها را میخوانیم و شبکههای اجتماعی را دنبال میکنیم اولین چیزی که با آن مواجه میشویم درباره کووید ۱۹ است. تحلیلهای رسانهبه ما میگوید، آسیبپذیرترین قشر جامعه، جامعۀ فرودستان است. در نوشته پیش رو میخواهیم سری به زندگی پناهجویان یا تعبیر غلامحسین ساعدی «آوارگان» بزنیم تا ببنیم آنها در این همهگیری چه میکنند.
پناهجویان اگر هم دستاوردی داشته باشند، همیشه هیئت غریبانۀ خود را که ناشی آوارگیست حفظ میکنند. آنها نه تنها فرودستاند، بلکه از فرودستان هم فرودستترند و این شکلی از یتیم بودن است. جهانی پاره پاره شده، دریغ شده و معلق.
غلامحسین ساعدی در مقالۀ «دگردیسی و رهائی آوارهها» که در دومین شماره نشریۀ “الفبا” (بهار سال ١٣۶٢) منتشر شده است دربارۀ مهاجران و آوارهها، و تفاوت بین این دو نوشته است. ساعدی در این مقاله دنیای آوارهها را که به زعم او همان دنیای پناهجویان یا به تعبیری دنیای برزخی است؛ مینویسد:
- “آواره، قدرت انتخاب ندارد. او به اجبار به گوشهای پناه برده که پناهاش دادهاند. آواره پناهنده است. زندانی گوشهای است که اگر آب و هوای خوشتری هم داشته باشد، و نان و تنپوش بهتری هم گیرش بیاید، غریبهای است دل مرده، از راه رسیدهای است راه گم کرده، خسته و ناتوان، حیران و نا آشنا، نا آشنا و متحیر و عاجر، با انبانی از اوهام و کابوسهای غریب، خشمگین و عصبی، لرزان، یک پا بر سر یک چاه، و پای دیگر سر چاه ویل؛ و متعجب که چرا سقط نمیشود، با اینکه میداند از خطر جسته است، اشک به آستین نداشته خشک میکند که چرا چنین شده است. چرا جا کن شده است. نمیداند چه خاکی بر سر کند. او خاک وطن را دوست دارد. تکیهگاه او باد صبا نیست، گردباد است… .
- آواره نا امید است، میفهمد که در حال پوسیدن است. میداند که مثله شده، نه تکهای از بدناش، که تکهای از روحاش را بریدهاند و میبیند که ریشۀ کندهشدهاش چگونه میپوسد.
- بله، آواره تا مدتها دست چپ و راست خود را نمیشناسد، چرا که جا نیفتاده، به خود نیامده. برهوت، برزخ سرابی نیست که طول و عرضاش را بشود سنجید و چندین فرسنگ در فرسنگ حساباش آورد.”

تصویر غلامحسین ساعدی
ساعدی در جای دیگری از این مقاله مینویسد:
- “آواره از کنار سگهای جلیقهپوش با احترام و لبخند رد میشود که مبادا کارت اقامتاش را بگیرند. به همهچیز این گوشۀ دنیا باید احترام گذاشت، حدیث “همه جای دنیا سرای من است” یادش میرود، آواره در سرزمین از ما بهتران است، طعم حقارت را میچشد، ادارۀ پلیس، ادارۀ پناهندگی، ادارۀ درماندگی. آواره حس میکند تمام مناعت طبعاش را از دست داده است. لبخند یک پیرمرد دائمالخمر، یا چشمک یک سبزیفروش یا یک جواب سلام سرایدار یک خانه، وضع روحی او را از اینرو به آنرو میکند، آواره از پاسبانی که کنار گل فروشی ایستاده و سیگار دود میکند، از مامور بیآزاری که وارد قطار میشود، از گریۀ بچۀ همسایه میترسد، آواره بیمارگونه میترسد، آواره وقتی میشنود که دو نفر به زبان مادری او حرف میزنند، به شدت وحشت میکند، پشت به آنها میکند و در اولین ایستگاه پیاده میشود. اگر در خیابان است به اولین کوچه راه کجمیکند، آواره حتی از خود میترسد، از تصویر خود میترسد، و فکر مرگ هیچوقت او را رها نمیکند، خاطرات کفن و دفن اموات دور و نزدیک را جلو چشم دارد. میترسد بمیرد، و لاشۀ صاحب مردهاش روی دست کسی بماند. خیال میکند نعشکشی آوارهها قدغن است و نمیداند و حاضر نیست قبول کند وقتی که مُردی، مُردی، بدرک! به هر حال برای چال کردن یک جسد، زندهها به خاطر خودشان هم شده، چالهای پیدا خواهند کرد. با وجود این دم دنیا دراز است، روزها تمام نمیشود، عزائیل هم که همیشه حاضر به یراق نیست. آواره در همین حال با فکر خودکشی مبارزه میکند. فقط به این نیست که دیگران فکر نکنند «ضعف شخصیت» نشان داده است. آمیزش نیت خودکشی و زنده ماندن، آواره را آوارهتر میکند. او همیشه از ارتفاعات نگاه میکند. عمق رودخانهها را در نظر میگیرد، لاشۀ متلاشی شده خود را میبیند که چگونه زیر امواج رودخانهای هم چون شبحی بالا و پایین میرود. ولی با روشن کردن سیگاری میفهمد که نه! هنوز زنده است. میتواند تحمل کند. بدینسان افسردگی با حس خودکشی جا عوض میکند و نیت خودکشی از سرش میافتد. چرا که آرام آرام میمیرد، و مرگ تدریجی، مرگ مزمن، همیشه اینچنین پیش میآید”
اکنون، با این توصیف غلامحسین ساعدی از حالات یک آواره یا پناهنده باید به خاطر آورد که یک پناهجو یا پناهنده در این بحران چگونه بسر در گریبان است. از همینرو با یک پناهجو همراه شدم تا بینیم در این بحران بر زندگی او چه تاثیراتی گذاشته است.
عموماً وقتی از کشور ترکیه صحبت میشود، تصاویر سواحل، خیابانها و اماکن توریستی این کشور در ذهن ِایرانیها متبادر میشود. در حالی که این یک تصویر غیر واقعی از این کشور است. کشور ترکیه با بالای ۸۰ استان، زندگیهای متفاوتی با روایتهای متفاوتی در خود جای داده است. حتی اگر به توریستیترین و مهمترین شهرهای ترکیه سفر کنید، خواهید دید که فی المثال استانبول شهری نیست که در رسانهها و تصاویر از آن دیده و شنیدهاید. حاشیۀ شهر استانبول محل زندگی بیخانمانها، مهاجران، حذف شدهها و زاغهنشینهاست. به همین ترتیب در شهرهای کوچکتر،وضع زندگی به مراتب وخیمتر از شهرهای صنعتی است. همچنین پناهجویان در این کشور حق زندگی در شهرهای بزرگ را ندارند و اگر پناهجویی احیاناً در شهری مثل استانبول دیده میشود، عموماً به صورت غیرقانونی در آنجا زندگی میکند.
محسن یک پناهجوی ایرانی در کشور ترکیه است. او میگوید ۲ سال است در این کشور تنها زندگی میکند؛ از سازمان ملل درخواست پناهندگی داده و در انتظار مصاحبه است. او در یکی از شهرهای پناهجوپذیر ترکیه اقامت دارد. محسن در صحبت با من گفت قبلاً در رستوران کار میکرده و ظرفشور بوده است اما اکنون بعد از گذشت چندروز از همه گیری ویروس کرونا در این کشور، همۀ مراکز کاری مثل رستورانها، کافهها، کارگاهها و مراکز صنعتی در این شهر تعطیل شده و او هم بیکار شده است. این بیکاری ِاو در حالی است که از هیچ کجا، هیچ کمک مالی دریافت نمیکند. او میگوید بیشتر مردم فکر میکنند، سازمان ملل یا دولت ترکیه به پناهجویان کمک مالی میکنند، اما این یک دروغ محض است. هیچکدام! یعنی نه دولت ترکیه و نه سازمان ملل حتی یک لیر هم به پناهجویان کمک نمیکنند. او میگوید سال ۲۰۱۸ سازمان ملل تمام اختیارات پناهجویی را به وزارت کشور ترکیه سپرد و تقریباً تمام پروسۀ پناهندگی در این کشور موقف شد. و ادامه میدهد: پیش از آن هم (یعنی زمانی که UNHCR فعال بود) اوضاع خوبی برای پناهجویان وجود نداشت. محسن میگوید ما اجازۀ قانونی کار نداریم. اجازه خروج از شهر نداریم. چندماه پیش از همه گیری، بیمه درمانیمان قطع شد و هنوز با وجود ِاین ویروس، بیمهمان وصل نشده است. حالا فرض کنید یکی از ما به این بیماری مبتلا شود؟ ما از هزینههای جاری خود نمیتوانیم برآییم. و با بغض ادامه میدهد: به سختی از پس اجارهخانه و مایحتاج روزانه بر میآیم. نه تنها من، اینجا خیلیها مثل من هستند که نمیتوانند. محسن میگوید تمامی این وضعیت اسفناک را سازمان ملل به وجود آورده. یک سازمان بحرانزا، که از قِبَل بحرانهایش برای پناهجویان، سود میبرد. و البته این به آن معنا نیست که دولت ترکیه هیچ قصوری ندارد، نه به هیچ عنوان. در اینباره نمیخواهم صحبت کنم!
از او دربارۀ تنهایی پرسیدم، محسن گفت:
به دلیل نارسایی زبان، بارها تن دادهام به بیان جملات کوتاه و شتابزده و لبخندهای بیمورد برای پرهیز از مواجهه. این نچرخیدن زبان، از انسان، شخص دومی میسازد که با هویت واقعی آدمها در تزاحم است. راستاش، در اینجا بارها از فرط تنهایی به خودکشی فکر کردهام. اینکه چرا باید چنین سرنوشتی گریبان من را میگرفت. دور از خانواده، دور از وطن، دور از دوستانم و دور از معشوقهای که در ایران جا گذاشتم. شاید شما هم باور نکنید، اما اگر خطر جانی مرا تهدید نمیکرد؛ واقعاً ایران را ترک نمیکردم. گویی همهچیز مربوط به من متعلق به آنجاست. خاطراتم، کودکی و جوانیام، و از همه مهمتر، زبانم. همه فکر میکنند سختیِ غربت و زندگی پناهجویی، برای روزهای اول است که مشقتبار است و بعداً این تجربۀ خشمگین، مرتفع میشود؛ اما من فکر میکنم هر روز که میگذرد، این فشار مضاعف، آن دوری و دلتنگی، این آمدوشد امیدواری و ناامیدی، مثل سنگِ سختی روی سینهام مینشیند و دائم از خود میپرسم: آیا این سرنوشت سزاوار من است؟ با اینهمه، اینجا مجبور بودم یاد بگیرم چگونه از «نگرانیهای شهروندی» ِخود دست بر دارم و با این فراموشیِ همگانی کنار بیایم. و حالا دیگر هیچ نجات دهندهای تصور نمیکنم، بیامان تنها هستم و بدون وقفه به خودکشی فکر میکنم، و فکر میکنم این دورۀ ناامیدی تا مدتها با من خواهد بود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.