مبحثِ روشنفکری و آسیب   شناسیِ آن در ایران گفتاری نسبتا کهنه است؛ نزدیک به صد و اندی سال از ورودِ این پدیده به جامعه   مان می  گذرد و کماکان مشکلاتِ هستی   شناختیِ عدیده   ای درباره   ی آن وجود دارد؛ مشکلاتی که تنها جامه عوض می  کنند و هربار به هیبتِ دالیِ متفاوت در گفتارِ متفکران و صاحبانِ اندیشه  ی ایرانی می  نشینند. روشنفکری نیز به   مانندِ دیگر اقلامی که با امر مدرن و نو به ایران آمد، صفاتِ مثبت و منفیِ بسیاری به خود گرفته است؛ چه روشنفکر را برغم هر ریشه ای داشته باشد خدمتگزاری بدانیم که باید اندیشه اش را در خدمت دیگران قرار دهد و چه آن را به دلیل ریشه ای که برایش قائل می شویم  پدیده  ای شوم و منفور تلقی کنیم که بنیانِ زندگیِ یکدست و تختِ ما را برهم زده است، در نتیجه کار تفاوتیِ حاصل نمی  شود. فرضِ مسلم آن است که کنشِ تفکر امروز در میانِ ما وجود دارد؛ هرچند به شکلی آسیب    زا و در منتهایِ بیماری  گونِ خود. مختصات تروماتیک این کنش را، « ناصر فکوهی» در پانزدهمین جلسه از مجموعه جلساتِ « پرسش از جامعه؛ تأملاتی دربابِ جامعه  ی ایران» موسسه رخداد تازه، در کنارِ خشایار دیهیمی بررسیده است. آنچه می  خوانید گزیده  ای است از سخنرانیِ وی در همین باب.
پاتولوژی اجتماعی
آسیب  شناسیِ روشنفکریِ معاصرِ ایران، عنوانی که برایِ این جلسه انتخاب کردم، در خود ملزوماتی دارد؛ در این راه باید از خودِ مفهومِ آسیب  شناسی آغاز کرد. آسیب  شناسیِ اجتماعی از منظرِ جامعه شناسی چند نکته  ی مهم دارد و نقشِ آسیب  شناسِ اجتماعی به  مانندِ پزشکی است که بدنی را معالجه می  کند و در آن علائمِ بیماری را تشخیص می  دهد. آسیب-شناسِ اجتماعی نیز به همین سیاق کسی است که در یک بدنِ اجتماعی به دنبالِ مشکلات می  گردد و بیماری  ها و به تبعِ آن دردها را تشخیص می  دهد. این مساله برایِ همگان واضح است که گفتمان آسیب  شناختی از آنجا که با دردها سروکار دارد، گفتمانِ مطبوعی نیست و ممکن است به مذاقِ افرادی که در قدرت باشند خوش نیاید. شما وقتی به شخصِ بیمار نیز می  گویید که بیماریِ نگران  کننده  ای دارد، با طیب  خاطر نمی  پذیردش و برایِ وی نیز ناخوشایند به  نظر می  آید. در آسیب-شناسیِ اجتماعی نیز نکته در همین  جا است که گفتمانِ پیش  رو، گفتمانی بس تلخ است و نمی  توان چشم  ها را به  رویِ آن بست( واکنشی که بیمار نیز در بدو امر میل بدان دارد). نکته  ی نخست در اینجا است که شما در مقامِ یک پزشک/ آسیب-شناس موظف نیستید که دلایلِ آسیب  ها را بیان کنید. اگر پزشکی به شما گفت  بیماریِ ایکس دارید، دلیلی ندارد که به شما بگوید چرا بیماریِ ایکس را دارید. البته گفتن این امر بسیار مثبت است اما ضرورتی مطلق برای تشخیص و حتی شروع به معالجه ندارد.

بنابراین، شناختِ آسیب لزوما و به صورتی خودکار به دلایلِ آسیب ربطی ندارد. دلایلِ آسیب یک چیز است و خودِ آسیب چیزی دیگر. نکته  ی دوم این است که اعلامِ آسیب نیز لزوما و به صورتی خودکار به درمانِ آسیب ارتباطی ندارد. هنگامی  که پزشکی به بیماری بگوید که بیمار است، به  این معنا نیست که قطعا می  تواند آن بیماری را مداوا کند. همه  ی ما نامِ بیماریِ لاعلاج را شنیده ایم؛ بیماری  هایی که اساسا درمانی برایِ آنها وجود ندارد. بنابراین، تکیه به رویِ آسیب الزاما به این معنا نیست که  راهِ حلی  برایِ مداوایِ آن وجود داشته باشد. این مساله یکی از مشکلاتی که  در ایران با آن مواجه  ایم؛ به محضِ آن  که نامِ آسیب  شناسی به زبان  ها می  آید، از شما به عنوان جامعه  شناس می  خواهند که راهِ حلی برایِ علاجِ آن داشته باشید و اعلامِ آسیب را منوط به راه  حل  هایِ گذر از آن منوط  می  کنند. مثلا ممکن است بنده بگویم که جامعه  ی کنونی ایران دچارِ سقوطِ اخلاقی شده است. من می  توانم درباره  ی این مساله استدلال کنم؛ اما اینکه چه کارهایی برایِ عبور از این بحران می  توان انجام داد، مساله  ای دیگر است.

در این میان ما با نکته  ی سوم روبرو هستیم و آن این است که بسیاری از افراد می  پندارند که تشخیصِ علائم بیماری تنها در دستانِ افرادِ متخصص است. خیر! امروزه در عصر اطلاعات و انقلاب  هایِ الکترونیکی، مرزِ میانِ دانش و تخصص  گرایی درهم تنیده شده است. به این معنا که شما می  توانید متخصص حوزه  ای نباشید، اما ایراداتِ آن را تشخیص دهید، البته آ«چه می گویم ابدا به معنای نفی تخصص یا نوعی پوپولیسم نیست؛ اما این یک واقعیت است که در جهان اطلاعاتی جدید رابطه همه ما با دانش ها تغییر کرده است و باید این را در واقعیت به تحقق درآوریم. پاتولوژی های اجتماعی قابلیتِ تشخیصِ بسیارِ گسترده  ای برایِ افراد ایجاد کرده است که از طریقِ سیستمِ حساسیت شان می توانند آن را فهم کنند.در این موردِ خاص و تا آنجایی که به بحثِ ما مربوط است، عقیده دارم که لزوما یک نفر  نباید روشنفکر باشد تا بتواند آسیب شناسیِ روشنفکری کند و یا آن  که روشنفکران بهتر می  توانند این گفتمان را آسیب -شناسی کنند.
روشنفکر کیست/ چیست؟
اما شاید بهتر باشد که اصطلاحِ روشنفکر را بیشتر توضیح دهم. قصدم آن نیست که تعریفی از روشنفکر ارائه دهم؛ چرا که در تعریف یک واژه تبعا سلائق دخالت دارند. اما در نهایت ما به چه کس یا کسانی روشنفکر می  گوییم؟ مایلم که صورت  بندیِ این پرسش را تغییر داده و آن را به   این پرسش که « روشنفکر چیست؟» بدل کنم. روشنفکری به عقیده  ی من یک « فرایند» است؛ یا بهتر است بگویم گونه  ای استراتژی یا کنش  هایِ اجتماعیِ زنجیره  ای است که می  تواند بر بدنه-ی کنش   و پراکسیس  هایِ افراد اعمال شود. با این معنا فرد می  تواند در لحظه  ی الف روشنفکر باشد و در لحظه  ی ب نباشد. این مساله صرفا به معنایِ تغییر نقش در جامعه شناسی نیست. بلکه دینامیسمی است که در واقعیتِ اجتماعی وجود دارد و در طولِ سال هایِ اخیر، جامعه شناسان تماما سعی کرده  اند آن را نفی کنند. آن  ها تمایل داشتند که خط و مرز روشنفکربودن و نبودن را از هم تمیز دهند. درحالی  که به عقیده  ی من، امروزه دیگر مساله برسرِ آن نیست که چه  کسی روشنفکر هست چه کسی نیست.در عوض، مساله آن است که روشنفکری به مثابه  ی یک فرایند چه تاثیر و نقشی بر واقعیاتِ اجتماعی دارد و چه روابط و ضوابطی را ایجاد می کند.
آیین  هایِ روشنفکری
در بدنه  ی این واقعیتِ اجتماعی، اولین نقطه  ای که توجه  ی یک انسان  شناس را در موردِ روشنفکری به  خود جلب می  کند، « مناسکی  شدن» روشنفکری در ایران است. مناسکی  شدنِ روشنفکری می  تواند نوعی آسیب برایِ آن تلقی شود.از آنجاکه روشنفکری نوعی فرایند یا استراتژی است، می  توانند مانند سایر فرایندها و موقعیت  هایِ اجتماعی به  سویِ مناسکی  شدن پیش رود. این مناسکی  شدن در زبانِ عامیانه نامِ « ژست  هایِ روشنفکرانه» به  خود می  گیرد که مشتمل بر گستره  ی وسیعی از اعمال، رفتار، ژست  هایِ بدنی و زبانی است.   چنین ژست  ها و مناسکی البته تنها محدود به روشنفکریِ ایرانی نمی-شود. در سایرِ نقاطِ دنیا چون اروپا و آمریکا نیز مساله به  همین شکل است که در اینجا مساله  ی مطروحه  ی ما نیست. به-هر رو، سیستم  ها عموما با یکدیگر در ارتباط هستند و می  توانند به  رویِ یکدیگر اثر بگذارند. اما این مساله( اینکه مناسکِ روشنفکری در ایران به مناسکِ روشنفکری در سایر نقاطِ دنیا شباهت دارد) چیزی از آسیب  هایِ آن کم نمی  کند. همین جا بگوئیم که مبالغه آمیز بودن مناسک روپنفکری در ایران از اسیب های مهم آن است که مستقیما زبان و اندیشه را هدف می گیرد.
روشنفکری درزمانی یا هم  زمانی
برای بررسی چنین روشنفکریِ دو رویه پیشِ رویِ ما است.؛ رویه  ی نخست آن است که پدیده  ی روشنفکری را به-صورتِ تاریخی بررسی کنیم و خودمان را در مواجه با پرسش  هایی از این دست قرار دهیم که روشنفکری چه  وقت واردِ ایران شد؟ به وسیله   چه  کسانی؟ آنهایی که این پدیده را وارد کردند چه معنایی به آن می  دادند و الخ. تیپ  شناسیِ روشنفکری و آسیب  شناسیِ تاریخیِ آن به این نحو بسیار انجام شده و عموما نامفید بوده است. تحلیل  هایِ در زمانی و خطیِ روشنفکری در ایران ( اینکه مثلا از دوران مشروطه تا به امروز چه منطقی بر روشنفکریِ ایران حاکم  بوده است) راهِ به  جایِ مناسبی نمی  برد. مبتنی بر چنین تحلیل  هایی انتقاداتِ بسیاری به روشنفکری ایران وارد شده است؛ مثلا وجود ریشه  هایِ غربی در آن، عدمِ تطبیقِ چنین ریشه  هایی با بسترِ زندگیِ شرقی، در تضادبودن زندگیِ  روشنفکرانه و زندگیِ عامه  ی مردم، ساخت دوقطبی  هایی چون روشنفکران/ جاهلان، روشنفکرانِ «برج عاج  نشین»/ روشنفکرانِ «مفلوک» و غیره. اما رویه  ی دوم رویه  ای هم  زمانی و مبتنی بر مقطعِ زمانیِ حال و کنش  هایِ واقعی ما است. گویاتر آن  که، ما باید پدیده  ی روشنفکری را مبتنی برکنش  ها و زیست- جهان  هایِ روزمره  مان سوار کنیم. در این مقاطع نسبتی که میانِ عرصه  ی تئوری و پراکسیس وجود دارد، بسیار پر اهمیت خوانده می  شود. باید دید که آیا روشنفکران میان آنچه به آن می  اندیشند و آنچه به آن عمل می  کنند تمایزی قائل هستند و یا این را باهم این  همان خواهند کرد. چنین امری به گمان ما بعید می نماید. عموما نسبتِ عمیقی میان آن  چه ما به آن می  اندیشیم و به آن عمل می  کنیم وجود ندارد و همین مساله آسیبِ بعدی را در روشنفکریِ ایران رقم می  زند. به ظاهر اندیشیدن به چیزی و بیان کردن آ« و عمل کردن به صورتی کاملا متفاوت که گاه بر آ« نام «ریاکاری» را می گذاریم می تواند سازوکاری کاملا ناخود آگاه باشد که در افراد درونی شده و به خودشان و به فرایند روشنفکری ضربه بزند و آن را از دورن و از بیرون تخریب کند.
جهان فانتزی به  عوضِ جهانِ واقعیت
به دلایلِ خیلی مشخصی معتقدم که روشنفکریِ در ایرانِ معاصر دچار نوعیِ « اسطوره  ای فکرکردن»،« گریز تعمدی از واقعیت» و یا « جایگزینی سیستماتیک ساختارهایِ خیال به  جایِ ساختارهایِ واقعیت» است. این مساله با یک مثال برایتان روشن  تر خواهد شد. همه  ی ما می  دانیم که وضعیتِ سینما در ایران چگونه است. سینمایِ ایران فیلمِ فارسی است بدونِ جنبه هایِ غیراخلاقی اش. مانند فیلمِ هندیِ بدونِ  رقص و آواز. این یک واقعیتِ روزمره و حقیقی است. از سویِ دیگر واقعیتِ دیگری چون سینمایِ جشنواره ای و جوایزِ کسب  شده  ی بین  المللی در ایران وجود دارد. ما بینِ این دو ما کدام را انتخاب می کنیم؟ برنده شدنِ این یا آن سینماگر انگشت شمار را یا واقعیت تخریب شده سینمایی که پیش رویمان است؟ بحثِ من این است که میان دو چیز که یکی در بهترین حالت و به احتمال زیاد یک «اتفاق» و اعلب حتی یک «دستکاری» است و دیگری متاسفانه یک «قاعده»، روشنفکریِ ما به شکلِ سیستماتیک اتفاق را انتخاب می  کند و آن را به  عوضِ واقعیت می  نشاند.
واکنشی  بودنِ روشنفکران
از اینجا من به یک آسیبِ دیگر می  ر  سم که کاملا به آسیبِ قبلی بستگی دارد و آنهم « واکنشی بودنِ اندیشه، تفکر و برخوردِ روشنفکرانِ ایرانی» است. منظور از واکنشی بودن چیست؟ باز مثالی بیاوریم در برخورد روشنفکران ما به  فیلمِ «آرگو» که سیاسی  بودنِ مراسمِ اسکار امسال را مطرح کردند و آن هم همان کسانی که سال گدشته در برنده شدن فیلم آقای فرهادی به شدت بر سیاسی نبودنِ اسکار تاکید داشتند. این در حالی است که به خود فیلمِ «آرگو»  یا فیلم «جدایی» از لحاظ ارزش سینمایی شان کمتر توجه شده و به «حواشی» آنها و موضع گیری هایی که در اطرافشان می شود بیشترین توجه. موضع گیری های روشنفکران ما در بسیاری موارد تابعی است از آ«که طرفی که مقابل خود می دانند چه موضعی گرفته باشد و نه آنچه واقعا خودشان فکر و استدلال کنند. در مورد این فیلم سیاسی هم هر چند ممکن است با بحث هایی که برخی از آ«ها خودشان مطرح می کنند همسو باشدف اما از آن  جا که بستر، بستری است که آن مسائل در قالبی که روشنفکران می خواستند گفته نشده ، نسبت به آن واکنش نشان می دهند. بسیاری از گفته  هایِ روشنفکرانِ ما بر اساسِ این نیست که چه  چیزی واقعا درست است و باید گفت و چه  چیزی را نه. بلکه بر این اساس است که رقیب چه می گوید و آن چیزی که رقیب می  گوید را نگویند .آیا  می  توان از یک روشنفکر پذیرفت که صرفا بر اساسِ واکنش  ها حرف بزند؟ واکنش یک عملِ بیولوژیک است؛ تعقلی در آن نیست. اتوماتیسم است. بحثِ اساسی برسر آن است که آیا باید واردِ چنین گفتمانی شد و یا نه؟ مثلا گفتمانِ ملی  گرایانه   شوونیستیِ در ایران که به شدت نزاد پرست، باستان گرا و به دور از تغقل است با تمامِ مشخصاتِ شوونیسم در سطح جهان و در میان احزاب فاشیستی، چون بیگانه هراسی، نفرت نژادی و ضدِ قومی  بودن است و می  تواند خطرناک باشد. این گفتمان مثلا به سهولت لحن و رویکردهای «ضد عرب» به خود می گیرد بدون آنکه متوجه باشد در ایران  ما جمعیتی چند میلیونی از عرب ها داریم که هم میهنان ما هستند ، گروهی از روشنفکرانِ ایران، مواضعِ ملی  گرایانه ی ضدِ عرب و تاریخی می  گیرند و بحث را براساسِ محوریت ایرانِ مرکزی پیش می  برند، به  خود زحمتِ آن را نمی  دهند تا ببینند مساله بر سر چیست و به نشان  دادنِ واکنش  هایی بسنده می  کنند. و البته روی دیگر همین سکه نیز روشنفکران فوم گرا هستند که درون تخیلات بزرگ بینانه خود فرو رفته و در واکنش به این گفتمان ملی گرای افراطی از خود افراطی گری های قومی نشان می دهند که به همان اندازه بی پایه است.
نوکسیگان و مساله  ی انفعال
بدنه  ی اصلی چنین روشنفکری البته بر پدیده  ای تحتِ عنوانِ اسنوبیسم یا نوکیسگیِ روشنفکری سوار است که همتراز با نوکیسه  گریِ مالی پیش می  رود. ما تنها نوکیسگانِ مالی نداریم که یک  شبه طبقه  شان عوض شده باشد و مالی به  هم زده باشند. بسیاری از روشنفکران ما درصدد که رهِ صدساله را در یک  شب طی کنند. این درحالی است که آدمی برایِ ساخته  شدنِ مختصات تفکر و اندیشه    اش باید ریاضت بکشد و سالیانِ زیادی وقت و انرژی صرف کند. روشنفکرانِ نوکیسه کسانی هستند که حواشیِ تفکر را به  خوبی می  شناسند، کنش  هایِ حساب  شده  ای دارند، حول این حواشی هاله  هایِ بسیاری تولید می  کنند، به اوج می  رسند و طرف  دارانی پیدا می  کنند. این روشنفکران، که بعید می  دانم بشود نامِ روشنفکر بر آنان نهاد، علاقه  ی بسیاری به شهرت و اوج  گرفتن دارند و اکثرا مایل  اند که مبتنی بر آسوده  خواهی نامِ خود را در عرصه  ی عمومی بر زبان  ها و یا به  رویِ کتاب  ها ببینند. این نوکیسگی که از قضا آسیبی جدی در عرصه  ی روشنفکریِ ایران است، خود گونه  ای از تفکر را دامن می  زند که میل دارم آن را « شلختگی» بنامم؛ شلختگی در تمامِ ابعاد فکری و زبانی  اش. شلختگیِ فکری یکی از بزرگ  ترین آسیب هایِ روشنفکریِ کنونیِ ما است. در راستایِ این شلختگی، فردِ متفکر به خودش زحمتِ آن را نمی  دهد تا با مساله  ای درگیر شود، ضوابط و روابطِ حولِ آن را بشناسد و برایِ آن وقت صرف کند. بلکه به شلخته  ترین شکلِ ممکن آن را انجام می  دهد و متاسفانه این طریقه  ی فکرکردن تبدیل به نوعی سیستمِ پاداش  دهی هم می  شود.چنین شخصی، حتی اگر بهترین ایده  ها را هم درسر داشته باشد، در نهایت به نوعی « انفعال» کشیده خواهد شد که مشخصه و آسیبِ نهاییِ روشنفکری در ایران است. شکلِ مشخصِ چنین انفعالی کارنکردن، ننوشتن، موضع نداشتن در میدان  هایِ سیاسی و اجتماعی و نداشتنِ نظمِ درونی است. چنین انفعالی کمتر می  تواند قابلِ دفاع باشد. چرا که روشنفکر با  ابزارهایی که دردست دارد باید بتواند موقعیت  ها را تجزیه و تحلیل کند و در غیر این  صورت تفاوتی با سایر افراد عادی نخواهد داشت.
این مطلب در چارچوب همکاری انسان شناسیو فرهنگ و روزنامه بهار منتشر می شود.

لینک در روزنامه
http://www.baharnewspaper.com/News/92/02/16/10457.html

پرونده ی «ناصر فکوهی» در انسان شناسی و فرهنگ 
http://www.anthropology.ir/node/9132

پرونده ی «روشنفکری» در انسان شناسی و فرهنگ
http://www.anthropology.ir/node/3773

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)