«پله آخر» دومین ساخته بلند «علی مصفا» به عنوان کارگردان، پس از فیلم «سیمای زنی در دوردست» است. این فیلم، جایزه سیمرغ بلورین بهترین فیلم ‌نامه اقتباسی از سی ‌امین دوره جشنواره فیلم فجر و جایزه گوی بلورین بهترین بازیگر زن از چهل و هفتمین دوره جشنواره فیلم کارلووی واری 2012 را برای بازی «لیلا حاتمی» به دست آورده است.

فیلم، داستان زندگی و مرگ مهندس معماری به نام خسرو(با بازی علی مصفا) و خاطرات و وقایع اواخر عمر او است. «پله آخر» در حقیقت داستانی درباره همه مسائل مهم زندگی است و به عشق، مرگ، معنای زندگی و تعارض های اخلاق می پردازد. داستان با محور قرار دادن مرگ خسرو روایت می شود و بخش اعظم روایت را مرد مرده برای ما می گوید.

از سوی دیگر بیشترین نگاه خسرو در زندگی و حتی پس از مرگش به زن داستان است و حوادث مهم زندگی او متأثر از همسرش، لیلی است. خسرو چنان درگیر نسبت خود با لیلی است که پس از مرگش هم او را رها نمی کند و با واداشتن لیلی به خنده های بی موقع، مانع اجرای نقش او می شود.

این نسبت پررنگ در مراسم سالگرد مادربزرگ آشکار می شود. در آن شب ترانه ای که مورد علاقه متوفی بوده یادآوری می شود و خسرو شاهد تأثر شدید لیلی است. چنان که خود علی مصفا در مصاحبه با ماهنامه تجربه می گوید: خسرو «یک دفعه می‌ بیند چه‌ قدر این زن را دوست دارد. زنی که در تمام این سال ‌ها خیلی معمولی در کنارش بوده به یک باره آن شب تصویر جدیدی از او شکل می یابد. وقتی که می‌بیند که به آن آواز گوش می‌ دهد و حالش دگرگون می ‌شود… حالا دلش می‌ خواهد به این زن ابرازِ علاقه کند. مثلاً وقتی از او می‌ پرسد که چی شده و چه اتفاقی افتاده، خیلی دلش می‌ خواهد که زن حرفش را بگوید؛ چون برایش مثل یک جور عشق‌ بازی است؛ این‌که این زن یک سرّی را برایش بازگو کند؛ منتها آن‌ چیزی که پیش ‌بینی نمی‌ کند این است که چیزی که قرار است بازگو شود، همچنان چیزی است که نباید بازگو شود؛ یعنی فکر می‌ کند چیزی بازگو می ‌شود که به نزدیک ‌تر شدن آنها بینجامد. و از بخت بد چیزی تعریف می ‌شود که موجب تحقیر او می‌ شود.»

اگر این بخش را تکرار کلیشه مثلث عشقی بدانیم، در واقع داستانی تکراری و مبتذل است؛ لکن قصه لیلی عمیق تر و لذا نامکرر است. نکته مهم این است که مرد ناگهان کشف می کند که زن زندگی اش، چهره ای پنهان دارد و می کوشد آن را بشناسد. این یادآور بعدی مهم از وجود زن است: لیلی چون بسیاری از زنان حضوری ساده و عادی دارد، خانه اش و مردش را مراقبت می کند، سرکار می رود و همه چیز در زندگی او روشن و شفاف به نظر می رسد. این سادگی ظاهری سبب می شود فراموش کنیم او هم قصه ها و ماجراجویی هایی از آن خود دارد. کشف اینکه لیلی در خود رازی دارد، او را دوباره برای مردش جذاب می کند، توگویی زن هنگامی خواستنی تر است که مردش بداند در او بعدی پنهان و مرموز وجود دارد و این دور از دسترس بودن است که زنانگی را دوست داشتنی می سازد.

پاسخ سؤال خسرو این حقیقت است که لیلی در گذشته عاشق بوده است. لذا لیلی بنا به قاعده ای نانوشته و یا شاید به خاطر اینکه می داند مردش قادر به هضم واقعیت نیست، می کوشد با دادن پاسخی دروغین، کنجکاوی مرد را ارضا کند. بیننده نگرانی لیلی را درک می کند و می تواند حدس بزند او نگران چیست: احتمالاً روشن شدن این راز نسبت او و خسرو را در جهت منفی تغییر خواهد داد و اگرچه مربوط به گذشته است، به خاطر حضور دوباره آن مرد یعنی دکتر امین در زندگی ایشان، ممکن است باعث سوءتعبیرها و حساسیت های مرد شود. به هر ترتیب به نظر می رسد همه در این پیش فرض شریک هستیم که شاید عشق یک مرد، چه در گذشته اش و چه در عین تعهد جدید قابل اغماض باشد؛ اما عشق زن حتی اگر مربوط به گذشته های دور باشد، مسئله ای خطرناک و تهدیدآمیز به شمار می رود.

در نهایت این پیش فرض به شکلی با واکنش خسرو تأیید می شود و به نظر می رسد خسرو قادر نیست درک درستی از احساس لیلی پیدا کند و این ابهام در بیننده نیز پدید می آید یا شاید حتی خود لیلی هم نمی تواند به نتیجه ای روشن و حل شده برسد. از آنجا که آدم های قصه درگیر می مانند، ما هم نمی دانیم آیا عشق لیلی به امین هنوز زنده است یا تنها یک خاطره متأثرکننده است که تأثیری بر علاقه لیلی به همسرش ندارد؟ آیا امین ارزش عشق لیلی را داشته است و برای به ثمر رسیدن آن به جز آواز خواندن، تلاش دیگری هم کرده است؟ آیا رفتن امین از کشور، عامل ناکامی آنها بوده یا نتیجه اش؟ آیا لیلی، خسرو را با امین مقایسه می کند و او را دوست ندارد؟ آیا لیلی از مرگ خسرو متأثر است یا خوشحال؟

به هرترتیب تلاش لیلی در منحرف کردن ذهن همسرش به جایی نمی رسد و دیگر همه چیز تغییر کرده است. این حقیقت که زن زمانی عاشق بوده، مرد را به تأمل وامی دارد. ولی واکنش خسرو به این دریافت، خشم نیست؛ بلکه بیشتر غم است و هم چنین نوعی غبطه. او لیلی را می ستاید، زیرا جرأت عاشقی داشته و این ارج نهادن به عشق سبب می شود که باز هم و چه بسا بیش تر لیلی را دوست بدارد. در عین حال دیگر تمامی زندگی مشترک این دو در پرتو این حقیقت نویافته معنا می شود. بی علاقگی لیلی به داشتن بچه، اینک در نظر خسرو ظهوری است از اینکه لیلی نتوانسته است او را کاملاً در زندگی خود بپذیرد.

خسرو در عین تحمل این غم، با خبر دشوار دیگری هم مواجه می شود: خبر مرگش. او به خاطر خطای پزشکش و القائات امین، عشق جوانی لیلی، تصور می کند در حال مرگ است و خبر مرگش او را از نو زنده می کند؛ او به خاطراتش باز می گردد، به آرزوهای ناکامش و تمامی امکان هایی که بی حاصل رهایشان کرده است. خبر مرگ خسرو، او را از روزمرگی و محافظه کاری های بی ثمر رها می کند؛ حالا جرأت دارد به صورت هم کلاسی قلدرش مشت بزند، به زادگاهش برگردد و محبوب همسرش را جستجو کند.

در تمامی این فکرها و کارها لیلی به عنوان یک زن محبوب در معنای سنتی اش حضور دارد؛ زنی که ظاهرا آرام و منفعل است، ولی همه حوادث به یک معنا به او ختم می شوند: اوست که عاشق بوده، عاشق او، امین به دلایل مختلف و از جمله گذشته اش با لیلی، به خسرو القا می کند به زودی می میرد، خسرو می خواهد در باقی مانده عمرش لیلی را شاد کند، این احتمال در فیلم مطرح می شود که لیلی مسبب مرگ خسرو است و نهایتاً خسرو پس از مرگش هم نمی تواند از لیلی دل بکند.

او سبب می شود که لیلی نتواند نقش خود را در فیلمش اجرا کند. از اتفاق صحنه ای که دچار مشکل شده است، نوعی شفاف سازی و حل و فصل رابطه است. لیلی باید در این صحنه، خطاب به مرد مقابلش بگوید که او را از یاد برده است. اما لیلی هر بار خنده اش می گیرد و خسرو مدعی است او این بلا را به سر لیلی آورده است، شاید به مجازات این که لیلی هنگام دیدن جسد خسرو، واکنش جدی از خود نشان نداده و به نوعی بی اعتنایی کرده است. مشکل لیلی و در واقع دل شکستگی خسرو ادامه دارد تا وقتی که ما می بینیم آرزوی بازیگری خسرو برآورده می شود و خود خسرو در مقابل لیلی قرار می گیرد و لیلی بالاخره می تواند بگوید که دیگر چهره او را هم به خاطر نمی آورد.

هرچند این بخش می تواند منجر به گسست خسرو شود، اما چون بیشتر نوعی آرزو و خیال است، این اتفاق نمی افتد. خسرو مرده است و دست از مجازات لیلی، حداقل در خیالش بر می دارد، اما واضح است که نمی تواند یک مرده درست و حسابی باشد. موها و ناخن های او هنوز رشد می کنند. او در زندگی اش حضوری کم اهمیت و حاشیه ای و در واقع شبح وار داشته است و پس از مرگش هم به همین پرسه های کم رنگ ادامه می دهد. او همان طور که یک زندگی نصفه نیمه داشته است، یک مرده نصفه نیمه هم می شود و این حکمت را به خاطر ما می آورد که آدمی چنان می میرد که زیسته است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)