کارل مارکس و دیالکتیک رهایی «پرومته ی در زنجیر»

۱ معرفی سیمای حماسی پرومته

«پرومته برجسته ترین قدیس و شهید تقویم فلسفی است» 

— مارکس ۱۸۴۱

کیست این پرومته ای که مارکس اینگونه از او یاد می کند؟ کیست که «گوته» در وصف او شعر می سراید و بتهوون برایش اورتور می سازد؟ این موجود اسطوره ای کیست که ۲۵۰۰ سال پس از آفرینش او در تراژدی آشیلوس (Aeschylus) هنوز در ادبیات جهانی و نیز در ایران (۱) حضوری زنده و پرمناقشه دارد؟

اجازه دهید برای شروع پرومته را با گزیده هایی از زبان خود آشیلوس معرفی کنیم : 

«مرا زیر آسمان بزنجیری سخت و جانکاه بسته اند. بسبب مهرورزی به آدمیان، ایزدی نگون بخت و اسیر هستم. دشمن زئوس و منفور همه ایزدانی که به بارگاه وی راه یافته اند. بهروزی سرنوشت از آن زورمندان نیست، و اندیشه، سرچشمه پیروزی و توانایی است. زئوس بهیچ روی در اندیشه انسان رنج دیده نبود، و درسر می پروراند که نژاد او را تباه کند. مت با چنین اندیشه ای همداستان نبودم. پس به ضد او ایستادم و آدمیان را، از نیستی و فرو افتادن رهاندم». 

آشیلوس سپس به برشماردن عملکرد و دستاوردهای پرومته می پردازد:

« من آدمیان را از اندیشه مرگ رهاندم، امید ناپیدا را در جان آنان نهادم، و سپس موهبت آتش را نثار آنان کردم. آری و از برکت آن همه هنرها را خواهد آموخت. من به آنان آموختم که بیندیشند و خرد را بکار گیرند. از خانه های آجری و هنر دروگری هیچ نمی دانستند. زیر زمین، در زوایای ژرف و تاریک غارها می زیستند. طلوع و غروب ستارگان را به آنان آموختم. سپس کار بر اعداد را که سرآمد دانستنی هاست، و ترتیب حروف و توانایی بیاد سپردن چیزها را، که سرچشمه دانش هاست بدانها نمودم. نخست من بر چارپایان زین و پالهنگ نهادم، تا بجای انسان بارهای گران را بردارند». 

سپس ادامه می دهد که:

«اما شگفت تر از همه آنکه پیشترها آدمیان در بیماری، هیچ دارویی نداشتند، نه غذایی که بخورند، نه مرهمی که بر پوست نهند و نه شربتی که بنوشند. از بی دارویی جان می دادند تا آنکه من از اختلاط داروهای درمان بخش آگاهشان کردم و بیماری بستوه آمد. آنگاه گنجینه ای که زمین بخاطر آدمی در دل خود نهان کرده است، از مفرغ و آهن و سیم و زر خبر دادم. سخن کوتاه آنکه پرومته همه دانش ها را ارزانی آدمیان داشت». (۲)

پس همانطور که از کلام خود آشیلوس برمی آید، پرومته طغیان گری انقلابی است که علیه زئوس می شورد. روایت او نماد بارز تعارض خودکامگی با آزادی خواهی و مبارزه برای رهایی انسان است. بنابراین وقتی خبر ربودن آتش از «المپیا» (ایزدستان) به گوش زئوس می رسد، به هرمس (Hermes) دستور می دهد تا بواسطه «هفستوس» (Hephaestus) پرومته را بر سر قله قاف (در قفقاز) برده و او را در صخره ای به زنجیر کشد. هر روز کرکسی می آمد و جگر او را می خورد اما جگر او از نو می رویید. بدینسان پرومته محکوم به عذاب و رنجی ابدی شده بود! 

اما «پرومته در زنجیر» تنها یکی از تراژده های سه گانه آشیلوس است. «پرومته آتش آور» و «پرومته از بند رسته»، دو اثر دیکر او هستند که مفقود شده اند. اتفاقا معضل گفتمان حاضر گشایش چشم اندازی به روی رهایی پرومته در زنجیر است. 

۲ آشنایی مارکس با آشیلوس

زندگینامه هایی که تا کنون درباره مارکس نوشته شده، درباره زمان آشنایی او با آشیلوس اطلاع دقیقی بدست نمی دهند. قدر مسلم اینکه کلاس های درسی مارکس در دبیرستان (۱۸۳۵ – ۱۸۳۰) در شهر «تریر»، شامل تاریخ کلاسیک، ادبیات و زبان های خارجی بویژه لاتین و یونانی بودند. مارکس به زبان لاتین کاملا مسلط شده بود و می توانست به راحتی آنرا خوانده و بنویسد.

او در اکتبر ۱۸۳۵ به دانشگاه بن راه یافت و پس از یک سال به دانشگاه برلن رفت. کلاس هایی که در دانشگاه بن برداشته بود کلا به امور انسانی بویژه اساطیر یونان باستان و تاریخ هنر اختصاص داشتند. او در آنجا به «کلوپ شعرا» پیوست که درعین حال شامل فعالین سیاسی می گشت. بن یکی از مراکز اعتراضات دانشجویی بود و بسیاری از دانشجویانش دستگیر شده بودند. در این دوره از زندگی مارکس دفترهای شعری از او بجا مانده است که قصد انتشارش را داشت. او حتی یک رمان نسبتا کامل نوشته و جستارهایی به سبک و سیاق «دیالوگ» های افلاطون به قلم کشیده بود. (از آنجا که گفتمان حاضر مربوط به موضوعی دیگر است،  در اینجا وارد مبحثی درمورد آثار، نامه ها و ترجمه های مارکس نمی شویم. کافی است بدانیم به احتمال قوی در همین دروه است که مارکس با آشیلوس آشنا گشته بود).

مارکس در سال ۱۸۴۱ از دانشگاه برلن فارغ التحصیل می شود. پایان نامه دکترای او – «تفاوت فلسفه طبیعت دموکریتوس و اپیکور» – نشانگر وسعت و ژرفای دانش مارکس نسبت به اندیشمندان عصر باستان و نیز زمان خود است. مطالعه دقیق پایان نامه، یادداشت ها و پیش نویس آن می تواند ریشه های فکری آنچه به نام «مارکسیسم» می شناسیم را بر ما نمایان کند. 

موزس هس (۱۸۷۵ – ۱۸۱۲ Moses Hess) یکی از پایه گذاران «سوسیالیسم آلمانی» است که هم بلحاظ سنی و هم بلحاظ شهرت و نوشته هایش می توان او را یکی از پیش کسوتان مارکس به حساب آورد. وقتی او برای نخستین بار در یکی از مجامع سوسیالیستی مارکس را ملاقات می کند دچار حیرت می شود. او در نامه ای به دوستش برتولد اوئرباخ (Berthhold Auerbach) در ژوئن ۱۸۴۱ مارکس را اینگونه توصیف می کند: « او پدیده ای است که تاثیر بسزایی در من گذاشت. خود را آماده کن تا برجسته ترین فیلسوف – شاید یک نابغه – نسل کنونی را ملاقات کنی. دکتر مارکس (نام معبود من) هنوز بسیار جوان است… تصور کن روسو، ولتر، لسینگ، هولباخ، هاینه و هگل را؛ سپس همگی آنها را در وجود یک فرد واحد ترکیب کن… ماحصل آن دکتر مارکس است». (۳)

چنانچه پرومته را با تصویری که مارکس از خود ترسیم می کند مقایسه کنیم شاید بتوانیم تا حدی به شباهت آندو پی ببریم. در دفترچه خاطرات همسر مارکس، جنی وستفالن نوشته ای که به «اعترافات» مارکس معروف شده باقی مانده است که تاریخ نگارش آن سال ۱۸۵۶ است. در یک سوال و پرسش خانوادگی درحضور دخترانش از او می پرسند: محبوب ترین شاعرت کیست؟ پاسخ می دهد: آشیلوس، شکسپیر و گوته. آنچه از آن بیزاری؟ بندگی؛ قهرمانت کیست؟ آسپارتاکوس و کپلر؛ ایده خوشحالی ات؟ مبارزه کردن؛ ایده فلاکت ات؟ تکریم کردن؛ ایده راهبردی ات؟ هیچ موضوع انسانی ای نیست که نسبت به آن بیگانه باشم! (مجموعه آثار؛ ۴۲:۵۶۷)

تعلق خاطر مارکس به آشیلوس پایدار بود. داماد مارکس، پل لافارگ، در خاطراتش یادآور می شود که: «او هاینه و گوته  را کاملا حفظ بود و اغلب در صحبت هایش گفتاوردهایی از آنها را بازگو می کرد. او خوانش گر خستگی ناپذیر شاعران در تمام زبان های اروپایی بود. او هرسال آشیلوس را به زبان اصلی یونانی می خواند و شکسپیر را برجسته ترین نابغه جامعه بشری می دانست». (۴)

 درواقع می توان آنچه مارکس از زبان آشیلوس در وصف پرومته برجسته می سازد را در مورد خود او بکار برد. «فلسفه این نظر را پنهان نمی کند. اعتراف پرومته که : به عبارت ساده من از خیل خدایان انزجار دارم، در حقیقت اعتراف خود فلسفه و کلام قصار آن بر علیه خدایان آسمانی و زمینی است که خودآگاهی انسان را بعنوان والاترین الوهیت نمی پذیرند». (مجموعه آثار؛ ۱:۳۰) سپس ادامه می دهد: « اما فلسفه به جنب و جوش نامعقول بی نوایانی که از وضعیت ظاهرا وخیم شده فلسفه احساس شعف می کنند همان پاسخی را می دهد که پرومته به هرمس، خدمت گزار خدایان داد: مطمئن باش که وضع خویش، سرنوشت شوم خود را، با بندگی تو عوض نمی کنم. همان بهتر که خادم این صخره باشم تا غلام وفادار پدر زئوس». (همانجا، ص ۳۱) واپسین کلام پیشگفتار پایان نامه مارکس چنین است: «پرومته برجسته ترین قدیس و شهید تقویم فلسفی است». 

۳ «پرومته ی ازبند رسته»

این عنوان درام شاعرانه پرسی شلی (۱۸۲۲-۱۸۹۲) (Percy Shelly) شاعر نامدار انگلیسی است که درسال ۱۸۲۰ به چاپ رسید. او در دیباچه کتاب تاکید می کند که پرومته او اختلافی اساسی با پرومته آشیلوس دارد. در روایاتی که از تکه پاره های بازمانده از «پرومته از بند رسته» آشیلوس آمده است، پرومته یا پرومتئوس، که ریشه یونانی واژه اش به معنی «پیش اندیش» است، سرنگونی زئوس را پیش بینی می کند. لذا زئوس برای پیش گیری از چنین عقوبتی از پرومته کمک می طلبد و هرکول را مامور رها سازی او از اسارت می کند. 

اما پرسی شلی عنوان می کند که در پرومته من، تعاملی بین او و زئوس صورت نمی گیرد. چنانچه من روایت دیگران را تکرار می کردم، کاری جز بازسازی اثر گم شده آشیلوس انجام نداده بودم. اما من درحقیقت از چنان عاقبت شومی که ظالم را با قهرمان آشتی دهد ناخرسند بودم، چراکه در این صورت اهمیت معنوی و اخلاقی رنج و پایداری پرومته ازبین می رفت.

مارکس و انگلس هردو علاقه خاصی به شلی داشتند. اشعار او در جلسات چارتیست ها خوانده می شد و درمیان کارگران انگلیسی محبوبیت بسزایی داشت. انگلس در «نامه هایی از لندن» از نبوغ او قدردانی می کند و می گوید خوانندگان او «بطور اخص طبقات تحتانی هستند». (مجموعه آثار؛ ۳:۳۸۰) آنطور که از خاطرات النور دختر مارکس بر می آید، انگلس به او گفته بود که ما در دهه ۴۰ همه عمیقا او را می شناختیم. شلی در نیمه دوم قرن نوزدهم چهره ای معتبر و برجسته بود. 

النور در مقاله ای زیر عنوان «شلی و سوسیالیسم» (۱۸۸۸)، پس از معرفی سیمای انسانی شلی از قول مارکس بازگو می کند که «او دایما ابراز می کرد که از مرگ زودرس شلی در ۲۹ سالگی تاسف می خورد چراکه او یک انقلابی تمام عیار و یکی از پیشتازان سوسیالیسم بود». (۵)

با این حال نمی توان اسارت بالفعل پرومته را نادیده گرفت و بدون شناخت آنچه هست زمینه رهایی از بند را پرداخته کرد. گسست با رمانتیسم و نقد اوتوپیا به معنی پشت کردن به آزادی نیست بلکه بمنزله پرورش چشم اندازی است که مبانی آینده را در درون زمان حال جستجو می کند. همانطور که مارکس تاکید می کرد، برخورد ما به جهان «مکتبی» نیست. «ما جهان را به گونه ای تجریدی پیش بینی نمی کنیم اما فقط می خواهیم جهان جدیدی را از طریق نقد جهان کهنه بازیابی کنیم. ما به جهان نمی گوییم حقیقت اینجاست، درمقابلش زانو بزنید! ما اصول جدید را از درون اصول خود جهان استخراج می کنیم. ما به جهان اعلام نمی کنیم که از مبارزه دست بردارید چون مبارزاتتان احمقانه اند و ما شعار حقیقی مبارزه را به شما اعطا می کنیم. ما صرفا به جهان نشان می دهیم که واقعا برای چه مبارزه می کند». (مجموعه آثار؛ ۱:۱۴۱) 

همانگونه که پیشتر اشاره شد، معضل گفتمان کنونی سهمی در گشایش چشم اندازی به روی دیالکتیک رهایی پرومته است. از اینرو بازگشت دوباره به خود مارکس به عنوان واسطه گری راهنما ضرورتی اجتناب ناپذیر است.

۴ پرومته جوان زنجیر اسارت را می گسلد

مارکس برخلاف توصیه استادان دانشگاه برلن و علیرغم فشار و تهدید خانواده اش، پس از فارغ التحصیلی با دنبال کردن حرفه دانشگاهی و کار آکادمیک کاملا مخالفت می ورزد. گویی مضامین پایان نامه دکترایش مسیر بعدی زندگی او را پیش بینی کرده بودند! او در آنجا تاکید کرده بود که: «همانگونه که پرومته پس از ربودن آتش از پردیس شروع به خانه سازی و مستقر شدن بر زمین می کند، فلسفه نیز پس از آنکه با گسترش خود جهان گیر می شود، علیه جهان خارجی چرخش می کند. ذهن تئوریک به محضی که درخود به آزادی می رسد، به انرژی عملی مبدل  شده… و معارض واقعیتی که بیرون از خود آن است می گردد». ( مجموعه آثار؛ ۱:۱۴۹) 

بنابراین مارکس به محض خروج از دانشگاه درگیر مبارزه با قدرت های موجود می شود. این حرکت درابتدا خود را به شکل فعالیت مطبوعاتی نمودار می سازد. او طی یک سال ده ها مقاله برای نشریه «راینیشه زایتونگ» می نویسد که یکی از پرتیراژ ترین مطبوعات راین بود. او بزودی سردبیری آن را بعهده گرفته و اعلام می کند که: «نشریه زبان بی رحم و تجسم روح تاریخی مردمان است». (همانجا، ۱۴۴) 

برخلاف شاگردان چپ و راست هگل که فرزانگی خود را روحی جامع و مردم عامی را «ماده بی روح» می انگاشتند، مارکس تصریح می کند که «فلسفه دنیوی و دنیا فلسفی شده است». (همانجا، ۱۹۵) نقد رادیکال او از خفقان حاکم بر آلمان و طرح مباحث عمیق فلسفی خیلی زود موجب سانسور و سپس بسته شدن راینیشه زایتونگ می گردد. تصویری که به مناسبت خاموش شدن آن نشریه ترسیم و تکثیر می شود، پرومته ای را نشان می دهد که به ماشین چاپ زنجیر شده و منقار کرکسی جگر او را نشانه گرفته است. با این وصف مارکس ابراز می کند که حکومت آلمان با این کار (آوریل ۱۸۴۳) «آزادی مرا به من بازگردانده است».

یک سال بعدی (۱۸۴۴-۱۸۴۳) بدون اغراق نقطه عطفی در بیوگرافی اندیشه مارکس است. طی این یک سال علاوه بر همکاری با آرنولد روگه (Arnold Ruge) در فعالیت مطبوعاتی، ازدواج با جنی وستفالن، آشنایی با انگلس، ورود به پاریس و شرکت در مجامع کارگری، مارکس آثار بسیار ارزنده ای را نگاشت و مشغول پژوهشی شبانه روزی، فشرده و عمیق درمورد تاریخ انقلاب فرانسه، اقتصاد سیاسی و نیز بازخوانی «منطق» و «پدیدارشناسی روح» هگل گردید. نقطه اوج کندوکاو او «دستنوشته های اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴» است که درحقیقت بیانگر پایه ریزی سپهر اندیشه ای است که با «مارکسیسم» شناسایی می گردد.

شور و شعف مارکس در پاریس از وصف خارج است چرا که ظاهرا آنچه بدنبالش می گشت را یافته بود. هم گرایی «هستی انسانهای رنجبری که می اندیشند و انسان های اندیشمندی که تحت ستم اند» (مجموعه آثار؛ ۴:۱۴۱) برای آغازی نو که به یک «انسانیت جدید» منجر گردد. مارکس بقدری هیجان زده شده بود که حتی از فویرباخ که پیشتر جدایی فلسفه و سیاست در نزد او را نقد کرده بود دعوت به همکاری می کند: « باید در یکی از جلسات کارگران فرانسوی شرکت کنی تا بتوانی خلوص و اصالتی که در این انسان های رنجبر شکوفا شده است را درک کنی… در میان این «بربرهای» جامعه متمدن ماست که تاریخ عناصر عملی رهایی بشریت را تدارک می بیند». (مجموعه آثار؛ ۳:۳۵۵) 

آیا این «عنصر» بازیافته همان عاملی نیست که مارکس بدون آنکه بداند بنا به توصیه «تمیستوکل» (Themistocles) در پایان نامه دکترایش در جستجویش بود؟ تمیستوکلی که «وقتی آتن درمعرض انهدام بود کوشید آتنی ها را متقاعد کند که شهر را ترک کرده و آتن جدیدی را در دریا بر مبنای عنصری جدید بنا سازند». (مجموعه آثار؛ ۱:۴۹۲) این عامل یا سوژه تاریخی، توده یا ماده ای بی تحرک، غیر نقاد و بی روح در جامعه نیست که در ورای آن روح القدس هایی «نقاد» در حال پرواز باشند. اینان انسان هایی نیستند که درعین حال نقادند بلکه نقادانی هستند که دست بر قضا شکل و شمایلی انسانی پیدا کرده اند! 

روی سخن مارکس با هگلی های چپی است که «سروری عقل» خود را در تعارض با انسان هایی که می اندیشند برمی نشاندند. در نزد آنان «تاریخ» سوژه ای فراانسانی است که انسان های واقعی صرفا ابزار و ادوات پیشروی آن را تشکیل می دهند. مارکس در «خانواده مقدس» با صراحت اعلام می کند که «سوژه»، پرولتاریا است. «او فقری است که نسبت به فقر جسمی و روحی خود آگاهی دارد. ناانسانیتی که این انسان زدایی را درک می کند و از اینرو خودالغاگر است». (مجموعه آثار؛ ۴:۳۶) 

سوژه، پرولتاریاست اما نه بدان خاطر که آنها «همچون خدایان اند» بلکه از آن جهت که «کل بردگی انسان از رابطه ی کارگر با تولید ناشی می شود و سایر روابط بردگی تعدیلات و نتایج آن رابطه اند».(مجموعه آثار؛ ۳:۲۸۰) بنابراین، رهایی آنها رهایی کل جامعه بشری را دربرمی گیرد. آنان آن بخش از جامعه مدنی هستند که به بیرون آن پرتاب شده اند. انسان در وجود «پرولتاریا» به گمگشتگی رسیده و هرآنچه انسانی است از هستی او ربوده شده است. از اینرو مارکس بانگ برمی دارد که: «انسان دوباره به غارنشینی رجعت کرده است… آن مسکن پرنوری که پرومته ی آشیلوس به کمکش وحشی را آدمی کرد، برای کارگر وجود ندارد». (مجموعه آثار؛ ۳:۳۰۷)

با این وصف، او بسان انسانی که «آگاهی نظری پیدا کرده است … نمی تواند شرایط هستی خود را نفی کند مگر آنکه کلیه شرایط ناانسانی جامعه موجود که در وجود او خلاصه شده است را منتفی کند». (مجموعه آثار، ۴:۳۷)  بنابراین وقتی کارگران «انجمن تشکیل داده و تبادل نظر می کنند، صرفا بخاطر احتیاجات عاجل شان بعنوان کارگر نیست بلکه بخاطر نیازهایشان بعنوان موجوداتی انسانی است». (همانجا، ۵۷)

۵ دگردیسی پرومته به اهریمنی جهانخوار

پیشتر به اثر پرسی شلی به اختصار اشاره شد. همسر شلی، مری شلی (۱۸۵۱ – ۱۷۹۷) خود نویسنده ای پرکار بود که کتاب «فرنکشتاین؛ یا پرومته ی مدرن» (۱۸۱۸) یکی از آثار مهم اوست. آنچه از این اثر در نسل های متمادی در اذهان نقش بسته است حکایت خلق موجودی است که از کنترل خالق خود خارج شده و خودمختار می گردد. به سهولت می توان این روایت را به سلطه ماشین و جهان مادی بر انسان معاصر تشبیه کرد که بر آفریننده خود چیره شده و ظاهرا از یک هستی خودپو برخوردار گشته است.

از سوی دیگر اطلاق نام «پرومته ی مدرن» به «هیولایی» که ویکتور فرنکشتاین تولید کرده است حاکی از نافرمانی مخلوق هوشمندی است که از قرار معلوم «بهشت گم شده»، اثر جاودانی جان میلتون (John Milton) را خوانده است چرا که زبان سخن گشوده و به خالق خود می گوید: «قرار بود من «آدم» تو باشم ولی به دیوی فرو افتاده بر زمین مبدل شدم». در این روایت اخیر، نتیجه محتوم سرپیچی مخلوق از خالق، دگردیسی پرومته به جانوری است که خود را مرکز ثقل جهان می انگارد و درتلاشی دایمی برای سلطه بر طبیعت و کل عالم هستی بسر می برد.

این گرایشی است که در بین نظرورزان پسا-اومانیست محبوبیت ویژه ای پیدا کرده است. این نظریه پردازان که به حق از گرمایش کره زمین و انهدام طبیعت متاثر شده اند، به ناحق «انسان» تجریدی را در ورای روابط اجتماعی معین سرمایه داری، مسبب بحران زیست محیطی می دانند. از اینرو به «مارکسیسم» حمله ور شده و آنرا باعث گمگشتگی ذهنی جامعه روشنفکری می انگارند. (۶)

همینجا باید تاکید کرد که «مارکسیست های پسا-مارکس» خود در اشاعه چنین برداشت هایی از مارکس مؤثر بوده اند. صرفنظر از دیدگاه کسانی چون بوخارین در جزوه ی «الفبای کمونیسم» و یا کتاب رسمی درسی «نظریه ماتریالیسم تاریخی: یک کتاب عمومی جامعه شناسی مارکسیستی» (۱۹۲۱)، (۷) تجربه بالفعل و تاریخی «اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی»، از زمان استالین تا زمان فروپاشی، دال بر تشدید هولناک بهره کشی انسان از انسان، رقابت با غرب توام با پذیرفتن و عملیاتی کردن «خط تولید»، تیلوریسم و سپس فوردیسم بود. توسعه بدون وقفه و تک ساحتی اقتصادی با اذعان به حضور بالفعل قانون ارزش، ایجاد رقابت مهلک بین کارگران، برجسته کردن و اهدای جوایز به «کارگران نمونه»  (استخانویسم)، سهمی تعیین کننده در مخدوش کردن منظومه فکری مارکس ایفا کردند که اثرات مخرب آنرا حتی امروز نیز درمیان بسیاری از گرایشات چپ می توان مشاهده کرد. 

کانون اصلی نکوهش مارکس کنترل و سلطه بر طبیعت و رشد نامحدود «نیروهای مولده» و از آنجا افسون زدایی از قدرت های طبیعی است. پرومته را باید از زمین و کل منظومه فلکی اخراج کرد! پس پرومته ای که مورد غضب ایزدان بود نه جایی در المپیا دارد و نه در زمین. بنا به ادعای اندرو دابسون (Andrew Dobson) یکی از منقدین زیست اجتماعی، «انسان پرومته ای مارکس، موجودی است که منزلگاهی در طبیعت ندارد». (۸) او روح سرکشی است که می باید برای محقق کردن خود طبیعت را به اطاعت وادار سازد. حتی برخی از منقدین «مارکسیست» هم با پسا-مدرنیست ها هم آوا شده اند. بعنوان نمونه آنتونی گیدنز (Anthony Giddens) نیز تصدیق می کند که مارکس نسبت به طبیعت صرفا نگرشی «ابزاری» دارد. در نزد او «شیوه نگرش پرومته ای (به طبیعت) نقشی برجسته دارد». (۹)

همانطور که ملاحظه می کنید سیمای انقلابی و آزادی بخشی که در این نوشتار از پرومته ترسیم شد، هیچ وجه اشتراکی با آن کسی که منقدین مارکس ارایه می دهند ندارد. آیا آنطور که وید سکورسکی (Wade Sikorski) ادعا می کند «مارکس یکی از ستایشگران متعصب ماشین» بود؟ آیا او «به خاطر نقش سرمایه داری در به کمال رساندن ماشین… جنایات سرمایه داری را می بخشید؟» (۱۰) پس بررسی کنیم. 

۶ جایگاه ماشین در «سرمایه»

 

«در نهایت قانونی که با مقیاس و نیروی انباشت همواره یک جمعیت مازاد نسبی و ارتش ذخیره کار را معلق نگاه می دارد، کارگر را چنان به سرمایه میخکوب می کند که از بستن پرومته به صخره مستحکم تر است». («سرمایه»، ۷۹۹)

فصل پانزدهم «سرمایه» جلد یکم – «ماشین آلات و صنعت بزرگ» – بالغ بر ۱۵۰ صفحه، طولانی ترین فصل کتاب است که به خودی خود می تواند کتابی کامل باشد. مطالعه دقیق و مقایسه آن با قطعه بسیار کوتاه «گروندریسه» درباره ماشین به وضوح نشانگر راهی طولانی است که مارکس درفاصله نگارش آن دو اثر پیموده است. مساله بر سر رشد کمی مبحث مطروحه نیست بلکه بر سر خودانکشافی مارکس، تکامل و تدقیق مفهوم ماشین و تاثیرش بر نیروی کار است. 

خود مارکس پس از اتمام نخستین پیش نویس «سرمایه»، در نامه ای به انگلس به تاریخ ۲۸ ژانویه ۱۸۶۳، چنین ادعایی را تایید می کند: « من در حال افزودن موضوعات معینی در قسمت ماشین آلات هستم. پرسش های چندی که کنجکاوی مرا برانگیخته است وجود دارند که نتوانسته بودم در نسخه اصلی به آنها بپردازم. من تمامی دفترهای یادداشتم درمورد تکنولوژی را بازخوانی کردم و در کلاس درسی عملیاتی پروفسور ولیس (Willis) که مخصوص کارگران است شرکت کرده ام». (مجموعه آثار؛ ۴۱:۴۴۸)

مارکس پس از انتشار «سرمایه» تاکید می کرد که این فصل و نیز فصل «روزانه کار»، مباحث مهم  و قابل فهمی هستند که باید در جلسات کارگری مورد توجهی خاص قرار گیرند. (۱۱)

 ناگفته نماند که رابطه کارگر با ماشین در سراسر کتاب بویژه فصل بیست و پنجم، «قانون انباشت سرمایه»، به وضوح مشهود است. او دراینجا پس از اثبات «قانون عمومی مطلق انباشت سرمایه»، با طرح «واژگونگی دیالکتیکی» رابطه انسان زنده با ماده مرده، تصریح می کند که دستمزد کارگر چه کم باشد چه زیاد، در درون نظام سرمایه داری کلیه روش ها و سایلی که برای بارآوری و رشد تولید اجتماعی بکار گرفته می شود، ابزارهایی جهت بهره کشی از تولیدکنندگان اند. این روش ها کارگر را به «پاره ای از یک انسان» تنزل داده و او را به «زایده ای از ماشین» تبدیل می کنند؛ مضمون واقعی بارآوری او را به رنج مبدل نموده و به همان نسبت که علم بمثابه «قدرتی مستقل جذب فرآیند تولیدی می شود، ظرفیت های فکری کارگر را از او بیگانه می سازد». (ص ۷۹۹) با معیوب کردن شرایط کار، در خلال کار «استبدادی نفرت انگیز» را بر او روا می دارند و کل «زمان زندگی او را به زمان کارگری استحاله می دهند». (همانجا)

هیچ بعدی از هستی کارگر نیست که مورد پژوهش و نقد نافذ مارکس نباشد. از متوسط عمر کارگران تا مرگ و میر کودکان آنها، از تغذیه، قد و وزن آنها تا فضای مناسب، از نور و هوای کافی در محیط کار تا سوانح صنعتی؛ چه از جنبه اخلاقی و چه از لحاظ تاریخی، اجتماعی و نیز قانونی، مارکس در همه جا حکم جرم ماشین سرمایه را صادر می کند. هرجا که ماشین وارد صحنه شود باخود محرومیت، ذلت، قحطی و مرگ و میر بهمراه می آورد.

«تاریخ جهانی هیچ نمایشی مخوف تر از انقراض تدریجی کارگران نخ ریسی انگلیس سراغ ندارد». (ص ۵۵۷) بسیاری از آنها از گرسنگی تلف شدند. مارکس سپس استعمار انگلیس را به نقد کشیده و ابراز می کند که با ورود ماشین نخ ریسی وصنعت پنبه به هندوستان، آنچه در انگلستان مرگی تدریجی بود به چنان واقعه هولناکی تبدیل می شود که «نسل بشری را منهدم می سازد. برای فلاکت کارگران هندی مثال مشابهی در تاریخ بشری نمی توان پیدا کرد. استخوان های ریسندکان، سنگفرش فلات هندوستان شده است». (۵۵۸) نتیجه محتوم تسخیر بازار جهانی، یک تقسیم کار جدید است که «بخشی از جهان را به بطور عمده به عرصه کشاورزی بخش صنعتی تبدیل می کند». (۵۸۰)

اما کانون اصلی اندیشگی مارکس در نقد ماشینیسم را می توان اینگونه توضیح داد: «ماشین تجسم مادی روش هستی سرمایه است. نظام ماشینی با احراز خصلتی مستقل و بیگانه نسبت به تولید کننده، به تعارضی کامل و همه جانبه انکشاف می یابد». (۵۵۸) بنابراین برخلاف پرودون که ماشین را «سنتزی از وسایل پراکنده و مجزا به نفع کارگر» (۵۴۸) می انگاشت، مارکس حتی از حرکت های اولیه کارگران در خرد کردن ماشین ها در اوایل قرن نوزدهم (جنبش لودایت ها)(Luddites) حمایت می کند ولی توضیح می دهد که کارگران در تداوم رشد فکری خود به «این نتیجه گیری تئوریک کاملا درست می رسند که تنها راه کوتاه کردن روزانه کار است». (۵۶۱) این سرآغاز دورانی است که مارکس آنرا «یک جنگ داخلی دراز مدت» می نامد.

معضل اصلی تولید ماشینی «رها شدن عینیت (ابژکتیویته) از اصل سوبژکتیو است».(۵۰۲) بسط و گسترش ماشینیسم بین وسایل تولیدی یک همکاری «بی روح» ایجاد می کند که بسان یک اتوماتون عظیم، از انسان بی نیاز بوده، همچون «غولی مکانیکی با قدرت هایی شیطانی» عمل می کند. (۵۰۳) در درون کارخانه، «این زندان تعدیل یافته»، «تعارضی نهادینه وجود دارد». کار با ماشین سلسله اعصاب را به غایت فرسوده کرده، کارکرد همه جانبه عضلات را حذف نموده، هم فعالیت جسمی و هم فکری را «به زمان کاری شخصیت یافته» مبدل می سازد. 

یک کار یکسان که بطور دایمی انجام شود، حرکت سیال نیروهای حیاتی انسان را مختل می سازد، چراکه انسان در تنوع کنشگری خویش است که احساس خرسندی می کند. اما پیوند خوردن کار تخصصی با کل مکانیسم عرصه تولیدی، او را مجبور می سازد که حرکت خود را با حرکت منظم ماشین منطبق کند. تولیدکنندگان طی زندگی خود به کارکردی محدود ضمیمه می شوند که به رشد غیرعادی استخوان ها منجر می شود. (۴۶۸) کنش محدود و یکنواخت، انسان را از تاثیر متقابل اعمالی که مضمونی غنی  دارند بازمی دارد. این نوع کار «در ازای کل توانمندی کاری انسان، کاری تخصصی را به کمال رسانده و فقدان یک رشد همه جانبه را وجه مشخصه خود می کند». (۴۷۰)

ماشینیسم با متحول کردن کار فرد، کارگر مستقل را قطعه قطعه کرده و به موتور خودکار عملیاتی دقیق تبدیل می کند. «انسان به پاره ی صرف بدن خود،… به زایده کارگاه… به هیولایی مفلوج مبدل می شود». (۴۸۱) پارادوکس ماشینیسم دراین امر نهفته است که «پرتوان ترین ابزار برای کوتاه کردن زمان کار به وسیله ای تبدیل می شود که کل زمان زندگی کارگر را زمان کاری می کند». هدف تولید ماشینی کاهش رنج انسان نیست. کاملا برعکس. ماشینیسم به بیرحمانه ترین وسیله بهره کشی از انسان و طولانی کردن روزانه کار به ورای محدوده طبیعی توانمندی او تبدیل می شود. تولید بزرگ ماشینی در درون محیط کار مشارکتی سازماندهی یافته و برنامه ریزی شده بین ابزار تولیدی بوجود می آورد. «اندام واره تولیدی کاملی» که از کنترل و درایت تولید کننده خارج است. این شکل سازماندهی بمنزله «استبدادی ناب» است. 

پس با اینکه کلیه ادوات و ابزارهای تولیدی خود محصول کار گذشته عینیت یافته و مخلوق انسان می باشند، کارگر به محض ورود به محیط کار با عینیتی حاضر و آماده و ازپیش ریخته مواجه می شود. بنابراین درنزد کارگران ارتباط متقابل کار مرده و زنده «در عرصه نظری همچون برنامه ای که سرمایه دار طراحی کرده، و در عرصه عملی بسان اتوریته او، به شکل اراده قدرتمند موجودی خارج از آنها خودنمایی می کند که کنش آنها را به هدف خود وابسته می سازد». (۴۸۰) 

همانطور که دیدیم فرآیند بلافصل تولیدی همچون یک اندام واره خودکار، حامل کنشی بدون وقفه و هماهنگ بوده که تابع یک نیروی محرکه مرکزی خود تنظیم کننده می باشد. در چنین روندی، نقش سوژه و ابژه جابجا و وارونه شده است بوجهی که گویی سوژه خود آن اتوماتون است و انسان ها صرفا اندام های آگاهی هستند که با اندام های ناآگاه اتوماتون همگام شده اند. اینست وجه مشخصه بهره برداری و روش کاربرد سرمایه از ماشین. در اینجا همه چیز حول مرکزیت ماشین می گردد. این کارگر است که از برای فرآیند تولیدی موجودیت دارد و نه بالعکس. (۶۲۱) بنابراین به هوش و ابتکار کارگر نیازی نیست. درواقع سرمایه موقعی بارور می شود که ذهن کارگر در آن کمترین دخالت را داشته باشد.(۴۸۳) تقسیم کار سرمایه داری، فکر کارگر را نشانه می گیرد و اندشیدن را به حرفه ای ویژه تبدیل می کند. (۴۸۴) «علم بمثابه ظرفیت تولیدی از کار منفک شده و آنرا به خدمت گذاری سرمایه وادار می سازد».(۴۸۲) 

پس سرمایه برای تداومش نه فقط نیروی کار که بقول مارکس کل علوم طبیعی (مکانیک، فیزیک، شیمی و نیز ریاضیات) را جذب وجود خود می کند.«علم جدید تکنولوژی» درخدمت «تولید بخاطر تولید» است بدون آنکه به توانایی انسان برای فرآیندهایی که بکار می اندازد توجهی داشته باشد. (۶۱۶) بدیده مارکس، در جامعه آینده «حوزه کاربست تکنولوژی کاملا متفاوت خواهد بود». (۵۱۵) دانش، قضاوت و درایت فردی، فاکولته هایی هستند که می باید به خود تولیدکنندگان بازگردند تا سوژه انسانی کاملا نوینی وارد تاریخ گردد؛ سوژه ای که «در ذهنیت اش، دانش  انباشته شده اجتماع ذخیره شده باشد». (گروندریسه ۷۱۲)

۷ کلام آخر

«خدایان یونان که یک بار در پرومته ی در زنجیر آشیلوس بطور تراژیک زخمگین و هلاک شده بودند، می بایست بار دیگر در دیالوگ های لوسین (Lucian) به وجهی کمدی بمیرند. چرا تاریخ چنین مسیری را طی می کند؟ برای آنکه بشریت با خرسندی از گذشته خویش جدا شود»

– «سهمی بر مقدمه نقد فلسفه حقوق هگل» ( مجموعه آثار؛ ۳:۱۷۹)

همانطورکه در سطور بالا تشریح شد، نکوهش مارکس بعنوان کسی که شیفته ماشین است اساسا بی ربط است. ظاهرا منقدین مارکس او را با «آندرو اور» (Andrew Ure) نویسنده کتاب «فلسفه مانوفاکتور» اشتباه گرفته اند. «اثر او بیان کلاسیک روح کارخانه است». (۵۶۴) دکتر اور که مارکس از وی بعنوان مداح نظام خودکار کارخانه ای یاد می کند، ستایشگر ماشین نخ ریسی بود. به دیده او ماشین خودکار که «آدم آهنی» یا «پرومته مدرن» است، تنظیم کننده نظام صنعتی و بهترین وسیله برای شکست اعتصابات کارگری است. 

همانطور که مارکس تصریح میکند: «می توان بخاطر مجهز کردن سرمایه علیه قیام طبقه کارگر، کل تاریخ اختراعات از سال ۱۸۳۰ به بعد را نوشت. فراتر از هرچیز باید از ماشین خودکار نخ ریسی یاد کرد که عصر جدیدی را در نظام اتوماتیک باز کرد». (۵۶۳) ارتقای نظام ماشین های خودکار به یک «دکترین» درنزد دکتراور بدان معناست که «وقتی سرمایه علم را به خدمت خود می گیرد، به کارگران سرکش همواره آموزش فرمانبرداری می دهد». (۵۶۴) 

اما همانطور که در قسمت چهارم این گفتمان آورده شد، درنظر مارکس پرولتاریا صرفا موجودی رنجبر و منفعل نیست. کاملا برعکس. فاعلیت کارگر بدان معناست که علیرغم مصلوب شدنش به ماشین با «تارهای نامرئی»، سوژه ای خود رها کننده است. سوژگی او در سرشت وجودی اش ریشه بسته است و اینکه بنا به ضرورت چنین سرشتی تاریخا چه اقدامی خواهد کرد. «آنها بجز زنجیرهای خود چیزی برای از دست دادن ندارند». پس امکان رهایی از تعارضی درونی ناشی می شود و نسبت به شرایط هستی آنها عاملی خارجی نیست. «باید پشتکار، اشتیاق به کسب دانش، انرژی اخلاقی و کشش بی وقفه برای رشد در کارگران فرانسوی و انگلیسی  را تشخیص داد تا بتوان نسبت به اصالت انسانی این جنبش ایده کسب کرد». ( مجموعه آثار؛ ۴:۸۴) 

بنابراین جای بسی شگفتی است که فیلسوف برجسته ای چون هربرت مارکوزه در کتاب «اروس و تمدن»، امکان رهایی را به دیالکتیکی خارجی، به عاملی در ورای تعارض درونی شرایط هستی «پرومته» ارجاع می دهد. مارکوزه می گوید ما بدنبال «قهرمانانی فرهنگی» می گردیم که در مخیله ما جایگاهی دایمی دارند و در رفتار و کردار خود تعیین کننده سرنوشت جامعه بشری اند. «برجسته ترین قهرمان فرهنگی، فریبکار و یاغی (رنجبری) است که علیه خدایان می شورد و در ازای رنجی ابدی، فرهنگ می سازد. او معرف بارآوری و تلاشی بی وقفه برای فتح هستی است». ما بعوض پرومته باید بدنبال سمبل دیگری چون «ارفئوس» (Orpheus) بگردیم که معرف قطب مخالف پرومته یعنی خرسندی و کامیابی است. او فرمان نمی دهد بلکه آواز سرمی دهد. کنش او «رهایی از زمان است که انسان و طبیعت را به تعامل می رساند». (ص ۱۶۲) (۱۲)

اما مارشال برمن (Marshall Berman) نویسنده کتاب «هرآنچه ثابت است در هوا ذوب می شود»، درمقام پاسخ گویی به مارکوزه، مدعی می شود که مارکس پرومته و ارفئوس را متحد کرده است. (ص ۱۲۷) (۱۳) اما پیش شرط رسیدن به نشاط، صلح، آرامش و لذات جسمانی و ارزش های روانی و معنوی، کنشگری پرومته است. جای پرسش است که آیا رهایی انسان را می توان صرفا با چنین اهدافی تعریف کرد؟

شایسته ذکر است که برخلاف مفهوم اقتصاد دانان کلاسیک بویژه آدام اسمیت از کار بعنوان کنشی «نفرین شده»، مارکس کار را «فعالیتی آزادی بخش» می دانست. به دیده او آدام اسمیت یا بطالت و تنبلی و یا بردگی، سرواژ و کار دستمزدی را مد نظر داشت. یعنی برداشت او از کار «صرفا منفی» بود. «اما آنچه صرفا منفی باشد قادر به خلق هیچ چیز نیست». برعکس، « کار واقعا آزاد، منجمله تولید اثری هنری، کاری بسیار جدی است که نیازمند تلاشی بزرگ است». (گروندریسه، ۶۱۱) بنابراین نگرش به کار بعنوان رنج و فداکاری و یا بعنوان نفی آرامش، مسرت و لذت را «همچنین می توان قربانی کردن بطالت، شوربختی و عدم آزادی نامید؛ یعنی نفی یک وضعیت منفی». (۶۱۳) 

پس در نزد مارکس کار آزاد کاری است که که از آن «نماد صرف یک کشش طبیعی خارجی زدوده شده، به واقعیت بخشی به خود، عینیت یابی سوژه و لذا آزادی واقعی مبدل شده باشد». (۶۱۱) این همان مفهومی است که مارکس برای بار نخست در «دستنوشته های اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴» پرورش داده بود و تا آخر عمر بدان وفادار ماند. او در «نقد برنامه گتا» (۱۸۷۳)، این مفهوم را بوجهی انضمامی پرداخته می کند. در اجتماع آینده « پس از آنکه انقیاد برده وار افراد بواسطه تقسیم کار و از آنجا تعارض بین کار جسمی و فکری ناپدید شده باشد؛ پس از آنکه کار از وسیله ی صرف زندگی، خود به نیاز نخستین زندگی مبدل شده باشد… فقط درچنین وهله ای است که جامعه بر روی پرچم خود می نویسد: از هرکس به اندازه توانش و به هرکس به اندازه نیازش». (ص ۱۰) (۱۴)

علی رها

بهمن ۱۳۹۸

(۱ – نگاه کنید به «شعر تنهایی»، در کتاب «هوای تازه» شاملو: «من پرومته ای نامرادم،  که کلاغان بی سرنوشت را، سفره ای جاودان گسترده ام».)

(۲ – برگرفته از ترجمه شاهرخ مسکوب، انتشارات فرهنگ جاوید، ۱۳۹۸)

(۳ – برگزیده از کتاب S.S. Prawer, “Karl Marx and World  Literature”; Oxford University Press, 1978

“Marx and Engels Through the Eyes of their (۴ – 

Contemporaries”, Progress Publishers, 1972

“Marx and Engels on Literature and Art”; (۵ – 

Progress Publishers, 1976, p.321

 

(۶ – البته  چون محیط زیست موضوع بحث حاضر نیست، نقد «اکولوژیست های ژرف» را باید به فرصتی دیگر مرکول کرد. برای یک بررسی اجمالی از فلسفه طبیعت مارکس، رجوع کنید به علی رها، «نصور»،Nasour.net/1390.07.24/573.html

(۷ – رجوع کنید به نقد جورج لوکاش از بوخارین، George Lukacs, “Technology and Social Relations”; NLR, Sept-Oct 1966

(۸ – Andrew Dobson, “The Green Reader”; Mercury 

House, 1991

 

Anthony Giddens, “A Contemporary Critique of (۹ –  

Historical Materialism”; University of California Press, 

۱۹۸۱

(۱۰ – Wade Sikorski, “Modernity and Technology”; University of Alabama Press, 1993

(۱۱ – نگاه کنید به نامه مارکس به کوگلمان به تاریخ ۳۰ نوامبر ۱۸۶۷، مجموعه آثار: ۴۲:۴۸۹) 

Herbert Marcuse, “Eros and Civilization”; Beacon Press, 1955 (۱۲ –

Marshall Berman,(۱۳- 

“All that is Solid Melts into the Air”;Simon and Schuster, 1982

Critique of the Gotha Program, International (۱۴- 

Publishers, 1938

سایر منابع:

۱ – Capital, I; Vintage Book Edition, 1977

۲ – Grundrisse; Vintage Book Edition, 1973

۳ – MECW, 1; International Publishers, 1975

۴ – MECW, 3; International Publishers, 1975

۵ – MECW, 4; International Publishers, 1975

۶ – MECW, 41; International Publishers, 1975

۷ – MECW, 42; International Publishers, 1975

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)