مهدی جامی –  از نظر گروهی از نخبگان ایران آنها وظیفه ناظم های اخلاقگرایی را پیدا کرده اند که باید زیر و بالای بداخلاقی های دانش آموزان مدرسه ایران را درآورند و شماره کنند و مدام سر صف روزنامه ها و رسانه ها به آنها تذکر دهند.

Ethics word cloud glowing

در واقع، یک گسترش نقش اجتماعی از روحانیون به روشنفکران صورت گرفته است. معمولا این روحانیون بوده اند که به ایرادگیری از اخلاق مردمان مشغول بوده اند و بکن نکن می کرده اند – و هنوز هم از رو نرفته اند و می کنند!- و وظیفه خود می دانسته اند که خروج مردمان از اخلاق متصور روحانیون را به آنها گوشزد کنند. حالا سی و چهار سال پس از انقلابی که به دست روحانیون مصادره شد روشنفکران هم روحانی شده اند. گویا این شعار اوایل انقلاب تحقق پیدا کرده است که خواستار پیوند روحانی و روشنفکر بود!

جامعه نه مدرسه است و نه مجمع کسانی که پای منبر نشسته اند. و نه چنین وظیفه ای بر عهده نخبگان است که از بام تا شام اخلاق جامعه را که فرضا بد و ناهنجار است به رخ او بکشند. در این یادداشت می کوشم روشن کنم که چرا این روش ناکارآمد است و به نتیجه ای که ایرادگیران تصور می کنند نخواهد رسید. یعنی جامعه با ایرادگیری اخلاقی و نصایح نخبگانی مشکل اش حل نمی شود. این راه بن بست است.

برای نمونه، آخرین نوشته دکتر سریع القلم را وارسی می کنم بخصوص که عنوان کلی اش «نقد سبک زندگی ایرانی» است یعنی ادعای شمول دارد. او درست مانند کسی که برای وعظ به منبر رفته است انبوهی از درست و نادرست زندگی ایرانیان را بر می شمارد و می گوید «سخن من این نیست که همه ایرانیان این ویژگی‌ها را دارند، ولی اکثریت آن‌ها چه در داخل و چه در خارج این خصایص را دارند.» اما به نظر من اکثریت هم شامل این احکام نمی شوند؛ ضمن اینکه شماری از این احکام اصولا چیزی از زندگی ایرانی نمی گوید و اگر اصولا صادق باشد می تواند در باره هر مردمی صادق باشد. یعنی همانقدر در باره ایرانیان درست می تواند بود که در باره دیگران:

• میانگین ایرانی خیلی دنیا دوست است. علاقه عمیقی به دنیا و مال دنیا دارد ولی هنرمندانه و با ادا و ظاهرسازی آنرا می‌پوشاند.

• نیم کره ذهنی ما با نیم کره عملی ما تقریباً هیچ ارتباطی با هم ندارند.

• زندگی ایرانی ظاهر اخلاقی و معنوی دارد، ولی باطن مادی.

• مادیات در سبک زندگی ایرانی جایگاه بسیار کانونی دارد.

• یک دلیل مهم علاقه ما به دارایی و مادیات برای نمایش به دیگران و فخرفروشی است.

• ما می‌ترسیم و زندگی را کوتاه مدت می‌بینیم و عموماً در یک قرن و نیم گذشته در فضاهای بی‌ثباتی زندگی کرده‌ایم.

• ـدر مقایسه با ملت‌های دیگر سهم تفریح و خوشگذارانی و دور هم جمع شدن‌های متعدد و طولانی بسیار بالاست.

• سبک زندگی ما به شدت خودمحور است. اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ وقت از اتومبیل آشغال به بیرون نمی‌اندازم.

• ما ظاهراً در دنیا جزو شهروندانی هستیم که استعداد بالایی در تولید زباله دارند.

• ما ایرانی‌ها یک ظاهری داریم و یک باطنی. این در حالی است که فرد ژاپنی و آلمانی و ترکیه‌ای یک کاراک‌تر و شخصیت بیشتر ندارد.

• ما هنوز کشور نداریم و دیگر آنکه ما هنوز جامعه نداریم.

• در شمال شهر تهران به خاطر اینکه افراد پول دارند احساس بی‌نیازی به فرهنگ مدنی می‌کنند.

منظر نظر آقای سریع القلم تا اینجا اگر روشن نشده باشد با این مثال کاملا روشن می شود. می گوید: «ما به سختی می‌توانیم به همدیگر تذکر بدهیم و یکدیگر را نقد بکنیم. برای نمونه بیایید به سطح شمال شهر تهران برویم و از افرادی که دوبله پارک کرده‌اند بپرسیم چرا شما دوبله پارک کرده‌اید. عموماً به شما خواهند گفت که به شما مربوط نیست.» یعنی از دید سریع القلم این وظیفه شهروندان است که به هم تذکر بدهند و جواب سربالا دادن به این تذکرات نادرست است. اما نکته غایب در این میانه نقش مدیریت شهری و پلیس و قانون و اصول راهنمایی و رانندگی است. یعنی تذکر و نصیحت اینجا جای قانون را گرفته است.

این نحوه استدلال بسیار شبیه منبری ها ست. مثال دیگرش این نحوه بحث است که می گوید: «آیا آمادگی این را داریم که به جای آنکه یک شب برویم پیتزا بخوریم، پول آنرا صرف خریدن کتاب کنیم؟» و حتی نوعی دفاع از دولت را هم در خود دارد: «ما باید خودمان را اصلاح کنیم و نه اینکه تماماً نگاه ما این باشد که دولت باید اصلاح شود. نباید نگاه این گونه باشد که ما مردم همه آداب و رفتار و کردار و خلقیاتمان بسیار عالی است و مشکل فقط در دولت است!»

مشکلات این احکام چیست؟

این دست احکام جامعه را مجموعه ای از بچه های ناراحت می بیند و به خوارداشت آنها می رسد که مثلا «همه بی ادب شده اند». از نظر روش ارتباطاتی، خوارداشت کسی که قرار است بر فرض خود را بازسازی کند و به سطح قابل قبول ناظم سختگیر ما برسد از همان اول محکوم به ناکامی است.

وارسی «کتاب بخوانید»

از نظر کلان روایت این احکام اگر نگاه کنیم می بینیم مثلا در همان گزاره پیتزا و کتاب، سریع القلم فکر می کند “اگر همه مردم کتابخوان شوند مساله حل می شود” / یا: “اگر مردم اینقدر مادی نباشند مساله حل می شود”. این را البته به صراحت هم می گوید که به نظر او اولین شاخصه برای اصلاح سبک زندگی ایرانیان کتابخوانی است. بعد می گوید: « نمی‌‎پذیرم که میانگین ایرانیان پولی برای کتاب خریدن ندارند. چرا که ایرانیان برای غذا و تفریح پول به اندازه کافی دارند ولی برای مطالعه و بالا بردن سطح فکری پول خرج نمی‌‎کنند.»

ظاهرا مفید بودن کتابخوانی و بالا بردن سطح فکری با کتاب خواندن آنقدر خوب و منطقی و حتی بدیهی به نظر می رسد که بعید است کسی بتواند با آن مخالفت کند. اما در چاره جویی مسائل اجتماعی این نحوه توصیه و راه حل دادن خطا ست! چرا؟ توضیح می دهم:

اول اینکه باید دید ظرفیت کتابخوانی در جامعه چقدر است و تا چه میزان می توان آن را بالا برد. این میزان هر چه باشد یک عدد مشخصی است و منطقا نمی توان از آن بالاتر رفت. فرض کنید همین گزاره را در سال 1300 یا 1350 می گفتیم. در 1300 ما هنوز دانشگاه تهران را هم نداشتیم. در 1350 حجم تولید کتاب در ایران به 1000 تا 1500 عنوان در سال نمی رسید. پس اگر فرضا همه مردم هم می خواستند کتاب بخوانند کتابی نبود که بخوانند! بنابرین، هر گزاره ظاهرا درستی در هر زمان و مکانی قابلیت اجرا ندارد.

دوم اینکه همه چیز به تصمیم فرد وابسته نیست. اگر کتابخوان ها در «جامعه کتابخوان» زندگی نکند پس از مدتی از جامعه به بیرون پرتاب خواهند شد! نمونه مهاجرت درسخواندگان خود بخوبی نشان می دهد که کتابخوانی در نظامی سیاسی که برای کتابخوان ارزش قائل نشود به چه نتیجه ای می رسد.

سوم خود کتاب و نظام تولید کتاب است. وقتی به مردم توصیه می کنیم کتاب بخوانید باید بدانیم که به میزان نیاز آنها کتاب تولید می شود و در موضوعاتی که به کار آنها می خورد مطلب خواندنی در دسترس است. و این کتابها فقط برای خریدن عرضه نمی شود بلکه در کتابخانه ها نیز گردآوری می شود؛ یعنی آنها می خرند تا مردم بخوانند. اما وقتی تعداد کتابخانه ها پایین تر از حد نیاز باشد و محتوای کتابهایی که برای کتابخانه های عمومی تهیه می شود کاملا گزینشی و در جهت اهداف معینی باشد، یعنی درجه تنوع آثار کتابخانه از درجه تنوع محدود بازار کتاب داخلی هم پایین تر باشد، نمی توان انتظار داشت خواننده جلب کند و به کتابخوانی کمک کند. در باره کتابخانه های دانشگاهی هم همین موضوع وجود دارد. یعنی فقر منابع. سانسور را هم به این مجموعه اضافه کنید می بینید که نظام کنترل تولید کتاب هم در جهتی نیست که کتابخوان را تشویق کند.

نکته چهارم و آخر در باره کتاب محتوای کتابها ست. کتابها را آدمها می نویسند یا ترجمه می کنند. اگر نوشته ها بر اساس قاعده علمی و پژوهشی درستی نباشد یا ترجمه ها با دقت و استواری کافی همراه نباشد چه بسا نخواندن آنها درست تر باشد! زیرا دست کم ذهن را آلوده نمی کند.

پس کمترین نتیجه ای که می توان گرفت این است که صرف گفتن اینکه «کتاب بخوانید» لزوما کمکی به توسعه ما نخواهد کرد و یا شاخص گویایی از وضع ما در توسعه نخواهد بود. کتاب باید در نظام اجتماعی و آموزشی معنا پیدا کرده باشد؛ صنعت نشر در تولید و توزیع ارتقا پیدا کرده باشد؛ کتابخوان ارج و قرب داشته باشد و کتابخوانی تسهیل شده باشد. و همه اینها در مسیر توسعه و ارتقای رفتار مدنی تعریف شده باشد. اما تا وقتی تولید ثروت و ثروتمند شدن در ایران با بیسوادی و کم سوادی و رانت سیاسی ممکن باشد بسیار بعید است که کتاب خواندن چنانکه مورد نظر نخبگانی مانند آقای سریع القلم است رواج پیدا کند و جا بیفتد.

آقای سریع القلم بدرستی به رشد کردن اخلاق نوکیسگی اشاره کرده اند. این نوکیسگی را هم بروشنی محصول رانت سیاسی دانسته اند. اما اگر رانت می تواند نوکیسگی ایجاد کند پس نمی توان آن را از بحث کنار گذاشت. اگر رانت سیاسی نوکیسگان بداخلاق را رشد می دهد، از نظر فرهنگی و اقتصادی فسادهای بمراتب بزرگتری را موجب می شود.

مشکل تعمیم و چندمایی

بعلاوه، خطای بزرگی است که اخلاق نوکیسگان و برکشیدگان چنان حاکمیتی را به همه مردم ایران یا حتی اهالی تهران تعمیم داد. مشکل بزرگی که دامن شماری از تحلیل های کلان را گرفته آسان خرج کردن ارجاع به «ما» ست. این ما در گزارش موسسات آمریکایی که نظرسنجی تلفنی می کنند به صورت گزاره هایی بیان می شود که تعجب «ما» را بر می انگیزد – مثلا اینکه ما ایرانیان طرفدار برنامه هسته ای هستیم (+). در نظرسنجی های وطنی هم همین مشکل وجود دارد. خبرگزاری فارس هم در گزارش تازه ترین نظرسنجی دولتی نوشت که ما ایرانی ها با 95 درصد ارزشهای نظام حاکم موافق هستیم! (+)

می بینید که ما دچار یک نوع سرگیجه هستیم که می شود آن را «چندمایی» نامید! هر کسی از ظن خود یار «ما» می شود. اما واقعیت این است که «ما»یی وجود ندارد که بتوان احکام کلی بر او سوار کرد. هر چه هست گروههای مشخص مطالعه شده یا مشاهده شده است. تازه در اینکه آن مطالعه یا مشاهده درست باشد هم همیشه دعوا ست. در یک چنین فضایی بسیار دشوار است که بتوان به «ما» نسبت هایی از نوع نسبت های سریع القلم داد.

توسعه تبدیل علم به فرهنگ است

بیشتر گزاره های آقای سریع القلم گسسته از جامعه و بی اعتنا به ظرف اجتماعی کنش های افراد است. بی توجه به نظام سیاسی و مدیریت است. همه چیز را بر فرد بار می کند. نقشی برای طرح های کلان و جهتگیری های اساسی دولت و مدیران شهری قائل نیست. اینها خطا در خطا ست. مساله اصلی توسعه ارتقای «سطح فکر» – که ایشان می گوید- نیست. باشد هم اول به سطح فکر مدیران توجه دارد. مساله اصلی توسعه ارتقای سطح مدیریت و فرهنگ عمومی به طوری است که علم پایه همه چیز باشد. سیاست علم است و انکار آن باعث آشفتگی می شود. معماری علم است و ساختن خانه و مکان ضدزلزله علم است. انکارش باعث آشفتگی و تزلزل امنیت می شود. مدیریت شهری هم همینطور است. دانشگاه هم و بهداشت هم. قانون هم باید علمی باشد نه من-درآوردی و تحمیلی. قانون که تحمیلی شد شهروندان را به بی قانونی تشویق می کند. وقتی قانون از حرمت و روایی افتاد پارک کردن دوبله یا مزاحمت برای همسایگان هم رواج می یابد. اینها به هم پیوند دارند. ندیدن این پیوندها ناشی از دید غیرعلمی و عامیانه است.

بسادگی باید گفت توسعه تبدیل علم است به فرهنگ. و در این مسیر است که دولت و نخبگان و رسانه ها می توانند توافق کنند. اگر مبنا علم باشد هر گزاره ای را نمی شود مطرح کرد و هر حرفی را نمی شود زد و انتظار شنیدن داشت. و طبعا توصیه های اخلاقی هم قوام علمی باید پیدا کند تا ارزش عملی داشته باشد.

مردم را نقد نکنیم، ساختار را نقد کنیم

نهایتا، هدف گرفتن مردم آسانترین و کم هزینه ترین موضوع برای نقد است. راه عملی و علمی این است که ساز و کارهایی را نقد کنیم که مردم را جهت می دهد. پس درست آن است که نظام آموزشی را نقد و حلاجی کنیم. به اصلاح شبکه رسانه ای بپردازیم و نظامات آن را زیر ذره بین ببریم. به مجلس توجه کنیم و اصلاح قوانین را خواستار شویم و نوشدن و متناسب سازی آنها را ترویج و دنبال کنیم. مدیران شهری را پاسخگو کنیم. شورای شهر را استیضاح کنیم. فرماندهان پلیس را انتخابی کنیم. بر کار قوه قضا نظارت کنیم و قضات و احکام آنها را وارسی کنیم. این کارها البته هزینه بیشتر دارد و دشوارتر است اما قطعا به نتیجه مطلوب نزدیکتر است.

آن «ما»ی ظاهرا واحد را باید تجزیه کرد به صدها ما و آنها. و سپس هر گروه از ایشان را جداگانه مطالعه کرد و در باره اش حرف زد و نقد کرد و پیشنهاد داد. این تنها راه معنادار در صحبت از «ما» ست؛ توجه به «تنوع ما». نگاه کردن به این موضوع که هر گروه اجتماعی و هر سازمان و هر مجموعه نهاد «ما»یی برای خود درست می کند. اینها را نه می شود و نه منطقی است که به یک «ما» تبدیل کنیم. توسعه علمی یعنی درک همه اجزای اصلی ما. توهم زدایی از «ما»ی واحد. آماده شدن برای شناخت جامعه و همه راه حلهایی که مجموعه های ما و رفتارهای «مایان» و شمایان را تغییر می دهد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)