وقتی تیمی که برنامه سه ساعته در مورد شخصیتی می سازد، به بدیهی ترین کار خود که تحقیق در مورد صحت و سقم اطلاعات مصاحبه شونده است نمی پردازد و ادعاهای مصاحبه شوندگان را از طریق اسناد موجود نمی سنجد و در صورت لزوم آنها را به چالش نمی کشد به اعتبار و ارزش تحقیق خود صدمه ای جدی می زند.”


 

در آغاز باید نقد کوتاهی از عبارت معروف، انقلاب فرزندان خود را می خورد، از جاکس مالت د پن(Jacues Mallet du Pan) ژورنالیست، که بی بی سی در فیلم مستند خود بکار گرفت، انجام دهم و آن اینکه این سخن غلط چرا اینگونه زبانزد شده است؟ واقع امر این است که هیچ انقلابی فرزندان خود را نمی خورد و آنچه اتفاق می افتد این است:

از آنجا که همیشه انقلابها در جوامع استبداد زده و بر علیه رژیمهای استبدادی  رخ می دهند و نیز از آنجا که استبداد حاکم مانند نوک کوه یخی می باشد که بدنه آن در درون جامعه، ساختارها، ارزشها و نرمهای آن قرار داد. بنا بر این تا زمانی که جامعه در کلیت خود، روابط استبدادی را تولید، مصرف و باز مصرف کند، نوک کوه یخ استبداد سیاسی دوباره موفق خواهد شد که خود را باز سازی کند.  در جریان این باز سازی است که  نیروها و جریانهای انقلابی که شکاف و گسل در این روابط استبدادی ایجاد کرده اند، از طرف جریانهای استبدادی مورد حمله قرار می گیرند.  بنا بر این، این نه انقلاب که حرکتی رو به جلو برای باز کردن آینده می باشد، بلکه جریانهای استبدادی که کوشش برای بستن شکاف و گسل عمل می کنند، کوشش می کنند تا از طریق سرکوب، استبداد را دوباره بر قرار کنند.  به بیان دیگر، از یک طرف استبداد کوشش در بستن شکاف و گسل دارد و از طرف دیگر، نیروهای انقلابی کوشش در باز کردن هر چه بیشتر شکاف و گسل از طریق گسترش فرهنگ مردمسالاری دارند.  بنا بر این، این انقلاب نیست که فرزندان خود را می خورد، بلکه کوشش استبداد تاریخی برای باز سازی خود می باشد که سعی در ریختن خون آزادی خواهان می کند.  البته هر چه مقاومت بیشتر و مستمر تر، استبداد که ضعیف و ضعیف تر و این انقلابیون هستند که قوی و قوی تر خواهند شد.  به همین جهت است که انقلاب، نه فقط یک حادثه، بلکه جریان و پروسه ای است که برای رسیدن به هدف، نیاز دارد تا نسلها از طریق نقد اشتباهات و تبدیل ادامه آن به توشه برای مبارزه با یکدیگر همکاری کنند.  جمهوری شهروندان ایران، اینگونه واقعیت خواهد یافت.

 

و اما نقد فیلم مستند بی بی سی

 

برای اولین بار در بی بی سی فیلمی مستند با کیفیت فنی و حرفه ای خوبی دیدم که در آن کوششی نسبی به عمل آمده بود تا زوایای مختلف زندگی زنده یاد قطب زاده را نشان دهد. اگر عنوان این فیلم چیزی شبیه: <قطب زاده از منظر دیگران> بود نیاز به نقد و انتقاد زیادی نبود جز اینکه بعضی از شرکت کنندگان که سرپوش گذاشتن بر حقایق و ناراستی را روش عمومی زندگی خود کرده اند و بارها امتحان خود را داده اند در آن شرکت کرده بودند و این به کیفیت و ارزش تاریخی فیلم ضربه ای جدی می زد.

ولی این فیلم مستندی است در باره قطب زاده و زندگی سیاسی ایشان و از این منظر نقدها و انتقادهای بسیار جدی به این فیلم وارد است.  از جمله:

– در این فیلم به کنفرانس گوادالوپ اشاره می شود و اینکه تا این کنفرانس، نظر کارتر بر نگاه داشتن شاه بر قدرت بود، ولی نامه و تحلیلی که قطب زاده به ژیسکار دستن، رئیس جمهور فرانسه رسانده بود، سبب تغییر نظر کارتر شد! این ادعایی بسیار مهم است و در عین حال بی پایه. در واقع مشکل این ادعا در این است که نه چنین نامه و سندی وجود دارد و نه با سخنان روسای شرکت کننده در کنفرانس از جمله ژیسکار دستن، رئیس جمهور فرانسه همخوانی دارد. نه همخوانی که در جهت مقابل آن است، چرا که ژیسکار دستن در خاطرات خود از کارتر نقل قول کرده است که دوران شاه به پایان رسیده است و دیگر نمی شود او را بر تخت سلطنت نگه داشت و او و دیگران از شنیدن این اطلاع اظهار شگفتی می کنند.  بنا بر این وقتی تیمی که برنامه سه ساعته در مورد شخصیتی می سازد، به بدیهی ترین کار خود که تحقیق در مورد صحت و سقم اطلاعات مصاحبه شونده است نمی پردازد و ادعاهای مصاحبه شوندگان را از طریق اسناد موجود نمی سنجد و در صورت لزوم آنها را به چالش نمی کشد به اعتبار و ارزش تحقیق خود صدمه ای جدی می زند.

– با اینکه، شاید یکساعت برنامه  اختصاص به قطب زاده و گروگانگیری دارد و سنگ انداختنهای او در مقام سرپرست رادیو تلویزیون تا آنکه مانع شود بنی صدر گروگانها را آزاد کند و بعد کوشش قطب زاده در مقام وزیر خارجه برای حل بحران، ولی هیچ سخنی در این باره که گروگانگیری چگونه حل شد و سنگ اندازها در ایران و آمریکا چه کسانی بودند و با چه اهداف، نیست و از همه با ابهام گویی رد می شود؟  به بیان دیگر هیچ اشاره ای به سازش پنهانی آقای خمینی و سران حزب جمهوری (از جمله آقای خامنه ای.) با دستگاه ریگان، که به اکتبر سورپرایز معروف شد و خیانت عظمایی که سبب خارج شدن بنی صدر از ایران برای افشای آن شد، ندارد. چرا ندارد؟ چرا هیچ اشاره ای به این سازش پنهانی که انقلاب را گرفتار جنگ و بحران سازی های بعدی و باز سازی استبداد تبهکار در لباس مذهب و وضعیت فاجعه بار کنونی شد ندارد؟ چرا بی بی سی این مهمترین حادثه را که سرنوشت انقلاب را رقم زد سانسور می کند و نمی خواهد مردم ایران در مورد این خیانت اطلاعی حاصل کنند؟

– به دستگیر شدن قطب زاده، بعد از مصاحبه او اشاره می کند ولی هیچ اشاره ای به کوشش هماهنگ شده و سیستماتیک برای رهایی او و به رهبری رئیس جمهور نمی کند (حتی قطعه ای از سخنان بنی صدر را پخش می کند که با بریدن بخش پیشین صحبت او که به قسمت بعدی معنی می دهد، کاملا قابلیت توضیحی خود را از دست داده است.) چرا بی بی سی اینکار را انجام داده است؟ کوشش و همکاری برای آزاد کردن قطب زاده، از اهمیت بسیاری بر خوردار است. این اهمیت نه فقط در رابطه با آزاد شدن او (که بسیار مهم است.) بلکه و همچنین، از این جهت اهمیت دارد که این کوشش و همکاری جبهه ای، سبب شد که آقای خمینی و حزب جمهوری مجبور به عقب نشینی شوند و اینگونه معلوم شد که وقتی سنبه پر زور باشد و اگر نیروهای دموکراتیک با یکدیگر همکاری فعال کنند دارای آن توانایی هستند که یورش دوباره استبداد را عقب زده و آقای خمینی و حزب جمهوری و اقمارش به عقب نشینی وادارند و اینگونه، انقلاب توانا شود تا اهداف دموکراتیک و آزادی خواهانه خود در وطن مستقل و آزاد بر قرار کند. 

البته این کوشش موج دومی هم داشت و آن وقتی بود که آقای بهشتی، روزنامه میزان را تعطیل کرد و باز اینبار رئیس جمهور و روزنامه انقلاب اسلامی بودند که رهبری مخالفت با بستن روزنامه را به نحو گسترده ای شروع و رئیس جمهور نسبت به <گرگهای آزادی خوار> (اصطلاحی بود که رئیس جمهور در گزارش روزانه خودش به مردم، در مورد حزب جمهوری و اقمارش بکار گرفته بود.) هشدار داده و اینبار هم، آقای خمینی و حزب جمهوری را به عقب نشینی وادار کردند.

-مصاحبه با آقای سازگارا، یعنی شرکت کننده ای که نه تنها هیچ ربط و ارتباط مستقیمی با قطب زاده ندارد و نه سابقه مبارزاتی، دوستی و شغلی با او داشته است، بلکه در زمانی که قطب زاده  اعدام شد، ایشان در بخشهای سرکوب نظام مشغول کار بوده است، از چه روست؟!

البته موارد بسیاری دیگر در برنامه نیز وجود دارند که اگر قرار به پرداختن به آنها شود، مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. 

ذکر این مطلب نیز گفتن دارد که شخصیتی که خود را از دوستان نزدیک قطب زاده بیان می کند، بدون نیاز دست به تخریب قطب زاده می زند تا جایی که می گوید قطب زاده به دروغ ادعا می کرد که بر دو زبان انگیسی و فرانسه مسلط است، در حالیکه اینگونه نبود! حتی اگر، فقط برای پیش بردن بحث،  فرض کنیم اینگونه نبود. ولی حرف بر سر این است که چه نیازی به گفتن آن بود و این اطلاع چه نوری بر تاریخ زندگی قطب زاده می انداخت و چه روشنگری را در خود داشت؟ آیا گفتن این سخن، غیر از کوشش در تخریب او کردن، این اطلاع را نمی خواهد به خواننده بدهد، که گوینده این زبانها را خوب می داند و به همین دلیل متوجه شده است که قطب زاده نمی دانسته است؟ به بیان دیگر، برای تعریف از خود، دست به تخریب دوست خود زده است؟ این چه رسم دوستی است؟!  چگونه می شود به سخنان دیگر فردی که برای بزرگ کردن خود، دوست نزدیک خود را اینگونه خراب می کند و سعی در خراب کردن دیگران می کند، اعتماد کرد؟ آیا این کوشش در خراب کردن دیگران و تهمت زدنها نشان از روان و شخصیتی حقیر و کینه جو و حسود ندارد؟  شخصیتی که بنا بر قول خودش با چند تا کشیده به حرف میاید و با این وجود بیشترین ادعاها را دارد؟ متاسفانه اینگونه روانشناسی در میان عده نه چندان کمی از نخبگان وطن، ساری و جاری است و یکی از آفات جدی روشنفکران جهان سومی است (1)  و از موانع اصلی ساری و جاری شدن فرهنگ آزادی و مردمسالاری است.

سخن را کوتاه کنم و نقد را به آغاز این نوشته برسانم و آن اینکه به عنوان  فردی که با تیمهای مستند ساز در انگستان همکاریهای نزدیکی کرده است می گویم که کار مستند سازی، وظیفه بس خطیری است و وجدانی است. کاری که وظیفه دارد ماست را از مو بکشد، در غیر اینصورت، تبدیل به پروپاگاندا خواهد شد و مانند مستند سازی های استبداد حاکم بر وطن:

توضیح بسیار خلاصه اینکه وقتی تیم مستند ساز که موضوع فیلم را مشخص کرده اند، وقتی گرد هم جمع می شوند.  از اولین کارها مطالعه ادبیات موجود در مورد موضوع در حد امکان می باشد.  بعد سخن از این می شود که برای اینکار با چه افرادی باید مصاحبه شود و اینکه، مثلا خانم/آقای ایکس از اعتبار بر خوردار است و از تست شخصیت مستند سازان نمره قبولی می گیرد؟ دیگر اینکه داده ها و اطلاعات را از طریق مقایسه با اسناد و اطلاعات موجود به نقد می کشند و اینکه آیا ضریب صحت اطلاع داده شده بالاست و یا پایین و اگر پایین است، آن را حذف می کنند.

مستند بی بی سی می گوید که هیچیک از اینکارها انجام نشده است، در غیر اینصورت، اسامی چند نفر از شرکت کنندگان که در طول سالها امتحان دروغ پراکنی  و داستان سازی خود را داده اند، در لیست مصاحبه شوندگان قرار نمی گرفت. اسامی کسانی که زمانی که قطب زاده را آنگونه کینه جویانه اعدام کردند، در چنان سازمانهای مخوفی  که در سایه و حمایت این کشتارها بکار مشغول بود مصاحبه نمی کردند و اگر می کردند از نقش او در چنین اعدامهایی شروع می کردند و با این سوال ساده که، برای مثال: آقای سازگارا! شما وقتی قطب زاده اعدام شد، در کجا کار می کردید و واکنش تان نسبت به این اعدام چه بود؟

البته همه اینها را با تخفیف بسیار بزرگی دادن شاید بشود می شود به حساب تنبلی و سهل انگاری تهیه کنندگان گذاشت ولی یک کمبود را نمی شود به این حساب گذاشت و آن سانسور کامل <اکتبر سورپرایز> از روایت قطب زاده می باشد و این در حالی است که قطب زاده هم متوجه این سازش خائنانه شده بود و به مجلس نامه نوشته بود. در مستند، از آن نامه نیز خبری نیست؟ در اینجا نقش بینندگان برنامه بسیار مهم است و می توانند به انحاء مختلف از بی بی سی سوال کنند که چرا در باره این سازش پنهانی که جهت انقللاب را تغییر داد، سکوت محض کرده اند؟.

در آخر نظر خود را در مورد زنده یاد قطب زاده بگویم:
قطب زاده انسانی سخت وطن دوست و ملی و شجاع بود و توانایی بالایی در ایجاد ارتباطات در سطح بین الملل داشت.  نباید به او به عنوان یک اندیشمند و متفکر، بلکه به عنوان یک فعال سیاسی پر توان نگاه کرد.  در عین حال، فردی تکرو و قدرت طلب بود و این دو صفت سبب شد که نقشی بسیار منفی در سال اول انقلاب بازی کند.  بنظر اینجانب، این دو نقش از مهمترین بودند: 

  • اولی در زمان ریاست رادیو و تلویزیون بود که بعد از اولین بحث آزاد بنی صدر با بابک زهرایی، که مانند زمان فیلم مراد برقی، خیابانها در ایران خلوت شده بود، مانع ادامه این بحثها در زمان خود شد، چرا که به بنی صدر، دوست خود، به عنوان رقیب خود نگاه می کرد و نمی خواست بنی صدر و توانایی اش در بحث و اندیشه در معرض عموم قرار بگیرد. اینگونه، فضایی آزادی را که بعد از انقلاب ایجاد شده بود و این بحثها می توانست به نحو بیسابقه ای انها را گسترش داده و اینگونه باز سازی استبداد را سخت مشکل بگرداند، در در رادیو تلویزیون بست.  اگر چه بحث آزاد دوم در حضور بیش از 70 هزار نفر انجام شد، ولی میلیونها قادی به دیدن آن و بسیاری از بحثهای آزاد دیگر نشدند.
  • دومین نقش منفی او در زمان گروگانگیری بود، که بنی صدر از آنجا که خطر را زود در یافته بود، سرپرستی وزارت خارجه را به شرط آزاد کردن گروگانها پذیرفت و در این راه، موفق شد که شورای امنیت را موافق جلسه ای ویژه در این باره بگرداند و در راه سفر بود که آقای خمینی، ساعتی قبل از پرواز با اعلامیه ای مانع سفر شد و اینگونه، آزاد شدن گروگانها منتفی شد و شانس از بین رفت. بعدا معلوم شد که علت تغییر نظر آقای خمینی، این بوده است که قطب زاده خبری را جعل کرده بود که بر اساس آن جلسه شورای امنیت را پیروزی بزرگ آمریکا! توصیف کرده بود!  به همین علت، بنی صدر بعد از حدود 20 روز، از وزارتخارجه استعفا داد و به قطب زاده گفت که این آشی است که تو پخته ای و خودت هم باید آن را بخوری.  ولی در زمان وزیر خارجه شدن، متوجه خطری که گروگانگیری ایران را با آن روبرو کرده شد و حس وطن دوستی اش او را بر آن داشت تا دست از جنگ قدرت بر داشته و بیشترین کوششها را برای آزادی گروگانها بخرج دهد، ولی در هر حال، خسارت وارد شده بود.

تماسهای پنهانش با دولتهای خارجی و تقاضای امکانات مالی و سیاسی کردن، از آنجا که نقض اصل استقلال بود، بشدت محکوم است.

اما، در زمانی که باید بین تسلیم در برابر خمینی و استبداد او و ایستادگی در مقابل استبداد باید انتخاب می کرد، بر خلاف فوج تسلیم شدگان، ایستادگی و مرگ را انتخاب کرد.  انتخابی بس نادر و این انتخاب بود که او را ماندنی کرد.  روانش شاد باد.

 

(1). وقتی در مقام نقد، روشنفکری را روشنفکر جهان سومی توصیف می کنم، نه به این معنی است که آن فرد در کشورهای غیر غربی متولد شده است، بلکه منظور روشنفکری است که به علت اینکه وطن و تاریخش و فرهنگش، بطور مستقیم و غیر مستقیم، زیر سلطه استعمار قرار گرفته است، دارای روانشناسی زیر سلطه است و در نتیجه عقده حقارت در او نهادینه شده است.  از جمله اثرات این

به همان نسبت که از این عقده رنج می برد، نازا می شود و عقیم و کار “روشنفکری” اش محدود می شود به تقلید از آن سرزمین و فرهنگی که در مقابلش احساس حقارت می کند.

حتی وقتی بر فرهنگ سلطه گر هم می شورد، از آنجا که این شورش از فیلتر عقده حقارت عبور می کند، شورشی می شود که شکل ارتجاعی و واکنشی به خود می گیرد و اینگونه هیچگونه خلق و خلاقیتی در آن نیست و عمل و کردارش مانند دیو وارونه کار شاهنامه است که در نتیجه، باز آن سرزمین و فرهنگ است که فرمان را در دست دارد.

از دیگر مشخصات عقده حقارت این است که آن فرد، بگونه ای آگاهانه و یا نا خود آگاه دچار خود نفرتی می شود و در نتیجه خود زنی/مردم زنی/ملت زن را جانشین نقد و نقد کردن می کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)