مدرسه فمینیستی: آواز ما را بشنو، وقتی واژه های مان آشنایت شدند، با ما هم آواز شو. چراکه صدایمان – تقریبا همیشه – قرین سکوت بوده، سکوتی که پس زمینه حاکم را پر و بارور کرده امینه ودود

 

مقدمه: به نقل از استاد ملکیان مطلبی در اینترنت آورده شده بود با عنوان “ازدواج و فرزندآوری در ترازوی اخلاق”[1] که البته با توضیحات بعدی در فضای مجازی متوجه شدم که این نوشته از متن اصلی گفتگو استخراج شده و نیازمند رجوع به بستر اصلی وجود دارد. با این همه نکات قابل تاملی در این بحث وجود داشتند که بازاندیشی نسبت به رابطه “خانواده و اخلاق ” را برمی انگیزاند. به این بهانه  با توجه به مطالعات اندک و تجارب کاری – تحقیقاتی محدود این سال ها از موضعی شخصی- حرفه ای سوالاتی را مطرح می کنم. امیدوارم بازخوردها و انتقادات بر این نوشته  به روشن شدن ابعاد موضوع کمک کند.

 

در این نوشتار به برخی عناصر که در شکل بندی روابط خانوادگی نقش دارند  اشاره می کنم و بستر فرهنگی – اجتماعی و درحالت غییر خانواده را از نگاهی کوتاه می گذرانم. نهایتا نسبت برخی از آن عناصر را با اخلاق مورد سوال قرار می دهم.

هسته اولیه خانواده در جوامع مختلف مشابه است با این حال نوع روابط اعضاء خانواده و تعاملات بین فردی در هر بستر فرهنگی- اجتماعی شکل بندی های خاص خود را دارد. جامعه که  در آن معمولا عقد ازدواج در قالب قواعد فقهی شکل می گیرد و ثبت ارتباط دو نفر تابع بایدها و نباید های شرعی و عرفی هستند (مثل ایران) با جامعه ای که مناسبات عشقی و جنسی افراد می توانند به صورت قراردادهایی صرفا دو جانبه و خارج از چهارچوب های ثبتی و قانونی شکل بگیرند (مثل بسیاری از کشورهای اروپایی) متفاوت است. یکی از تئوری هایی که می تواند توضیح دهنده روابط زناشوئی در خانواده ایرانی باشد توسط روبرت اشترنبرگ مطرح شده. وی عشق را دارای سه وجه صمیمیت، شور و شوق جنسی و تعهد می داند. او اشکال مختلف رابطه دو نفر را باتوجه به اینکه تاچه حد هریک ازاین عناصر در آن پررنگ هستند تصویر می کند و حضور هر سه عامل را در پایداری رابطه مهم می شمرد.[2] یکی از نکات قابل توجه در اینجا تفاوت های فرهنگی – اجتماعی در تعریف عشق است. “عشق” در فرهنگ و ادبیات شرقی معنایی متفاوت از “عشق رمانتیک” در بستر فرهنگی غرب دارد. به این معنا که عشق شرقی معطوف به معشوق است و تاحدی رنگ و بوی ازخودگذشتگی یا حتی نادیده گرفتن خود در مقابل بزرگنمایی معشوق را می گیرد. گاه حتی به عرفان نزدیک می شود و از خاک و دنیا به آسمان و معبود تعالی می یابد. کسانی چون دکتر علی شریعتی هم با قراردادن “عشق” در مقابل “دوست داشتن”، عشق را با هوس یا ناخودآگاه قرین می شمرند. در کنار این بستر فرهنگی تاثیر رسانه ها و دهکده جهانی در انتقال جلوه های عشق رمانتیک به اذهان مردم در سراسر دنیا نقش جدی بازی کرده است. برجسته شدن “بدن” به عنوان یک عنصر اساسی در رابطه جنسی دو نفر از جمله این تاثیرات است.

 

“صمیمیت” در خانواده از نظر آنتونی گیدنز در شکل خاصی از رابطه مدرن که او آنرا “رابطه خالص” می نامد درحال گسترش است. در این شکل از رابطه صمیمانه طرفین خود را (به لحاظ عاطفی) برای دیگری بیرون می ریزند، از ویژگی های خاص همسر خود لذت می برند و با ابراز نیازها و احساسات خود و شفافیت متقابل اعتماد دو طرفه را حفظ می کنند (تغییر شکل صمیمیت،1992).[3] در این شکل از رابطه نقشه ای جنسیتی میان زن و مرد هم تغییر می کنند و شکل سنتی خود را ندارند. منظور از این تغییر در نقش های جنسیتی این است که مرد به عنوان نان آور خانه و زن در نقش اداره کننده امور منزل و مدیر عاطفی جایگاه مشخص و ثابت ندارند و ممکن است گاهی زن و شوهر جای خود را با دیگری عوض کنند؛ زن در بیرون از خانه مشغول باشد و مرد در مدیریت امور خانه همکاری نماید. لین جیمسون[4] این نگاه گیدنز را مورد سوال قرار می دهد و با توجه به تحقیقاتی در این زمینه اظهار می کند که چنین نیست که روابط زوجین بر محوریت صمیمت و ابراز خود تغییر شکل جدی داده باشند. او همچنان تقسیم کار میان زن و شوهر را با توجه به شرایط و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی جدی می داند. وی معتقد است در واقعیت عشق و توجهی که زوجین در کارهای عملی به هم نشان می دهند بسیار مهمتر از تلاش آنها برای کشف همدیگر بوده است. این همان وظایف و مسئولیت های نان آوری مرد و مدیریت عاطفی زنانه در خانواده ایرانی است.

 

حالا مسئله اینجاست که با توجه به پیچیدگی های جوامعی چون ایران که درحال گذار هستند شکل بندی روابط خانوادگی تابع چه تحولاتی است. به زبان دیگر ترکیبی از شیوه های فکری و عملی سنتی و عرفی و ایده های مدرن چه اثراتی بر روابط خانوادگی داشته اند. آیا وزن عناصری چون صمیمیت و گشودن قلب در شکل گیری روابط زوجین قابل توجه است؟ یا فعالیت های عملی و بهره وری اقتصادی مرد یا حمایت عاطفی زن هستند که حفظ کننده و قوام بخش رابطه خانوادگی دیده می شوند؟ نرخ طلاق در ایران، اقبال جوانان به مشاوره های روان شناسی و دوره های آموزشی مهارت های زندگی نشان دهنده این است که نوعی تغییر در شکل بندی روابط بین فردی و زناشوئی قابل مشاهده است. به زبان دیگر چالش ها و تمایلاتی برای گذار از شکل بندی های سنتی دیده می شوند. فشارهای اقتصادی بر مردان و چالش های مدیریت خانه و فرزندپروری بر زنان در کنار گسترش ارتباطات و تاثیرات رسانه ها بر افکار عمومی بستر روابط متقابل در خانواده را دستخوش تحولاتی کرده اند. بالا رفتن سطح آگاهی عمومی و انتظارات از رابطه بر تعریف افراد از ازدواج تاثیر گذاشته، با این حال فشارهای اجتماعی و انتظارات ریشه در عرف، سنت و مذهب نیز پارامترهای قابل توجهی هستند که نیروهایی خلاف جهت “انسان محوری” و فردگرایی مدرن تولید می کنند و تمایل به حفظ وضع موجود را طلب می نمایند. گرچه بررسی فرضیات بالا نیازمند تحقیق متمرکز است اما به نظر می رسد مسئله ابراز خود و شفافیت متقابل در رابطه میان زوجین بخشی از چالش و تحول جدید می تواند باشد.

 

آیا احساسات ما کنترل پذیرند؟


آقای مصطفی ملکیان در بررسی رابطه خانواده و اخلاق به مسئله برجسته احساسات و کنترل عواطف و هیجانات اشاره کرده بودند. همچنین رابطه عشق و ازدواج را مورد توجه قرار داده اند. اگر ایشان واژه کنترل را بکار برده باشند توجه به انتخاب دقیق و هوشمندانه این واژه بسیار اهمیت دارد. می توان گفت که وقتی صحبت از احساسات به میان می آید کنترل آن پررنگ می شود و نه مدیریت عواطف. کلاس های کنترل خشم درمیان دوره های مهارت های زندگی از اقبال بیشتری برخوردارند، شاید به این دلیل که احساسات اضافی و دست و پاگیر جلوه می کنند و گاهی مانع کارایی و بهره وری ما دیده می شوند. آنچه که درباره سیال بودن عواطف جلب نظر می کند همان منطق متفاوت هیجانات است و اینکه در قالبی ذهن محور نمی گنجد بلکه قلب – محور است. برای باز کردن سیالیت احساسات و اهمیت محوری عشق با ارجاع به کلود استینر(ازدواج درمان) وجوه ابراز محبت، بیان احساسات خود و فهم عواطف دیگران را به همراه شفافیت متقابل در ازدواج روشن می کنم. متعاقبا درهم تنیدگی اخلاق را برای تحقق صمیمیت و عشق در خانواده مورد پرسش قرار می دهم.

عشق یکی از احساسات اولیه در وجود بشر است و شناخت پیدا کردن نسبت به آن دارای اهمیت. برای اینکه قلبی پر از عشق داشته باشیم لازم است هوشمندی عاطفی خود را تقویت کنیم (استینر،2003). گشودن قلب و کنکاش قلمرو عاطفی دو مرحله برای تقویت هوشمندی عاطفی هستند.

 

1- گشودن قلب با مبادله توجه مثبت به جای توجه منفی محقق میگردد. منظور از توجه مثبت بی قید و شرط دوست داشتن دیگری و مهرورزی است . توجه منفی به هر نوع مقایسه یا تحقیر دیگری گفته می شود. اگر کمی دقت کنیم می بینیم در روابط روزمره خود بیشتر به هم توجه منفی داریم تا مثبت. تحقیر یا کوچک شمردن دیگری می تواند گستره ای وسیع باشد، از تعیین تکلیف کردن برای دیگران که چه کاری درست است یا غلط. می تواند به جای دیگران فکر کردن باشد (وقتی ما به همسرمان می گوییم که در یک مهمانی چطور رفتار کند به یک معنا شعور و قابلیت های عاطفی او را نادیده گرفته ایم). فرهنگی که در آن سلطه گری و کنترل دیگران به جای حمایت و احترام به شعور و آزادی عمل معمول باشد معمولا روابط افراد را مبتنی بر تحقیر یا نادیده گرفتن دیگران تنظیم می کند. در واقع ما با کنترل دیگران در زندگی هایمان راه به جایی می بریم. مدام “بکن/ نکن” می گوییم و عرصه فکر و احساس و عمل را از یکدیگرمی گیریم. متاسفانه الگوهای فرهنگی پدرسالارانه که از بالا دیکته می شوند این وضعیت را تشدید می نمایند. دقت کنیم و ببینیم در خانواده هایمان چقدر با بحث و جدل همدیگر را نادیده می گیریم و به حدود هم تجاوز می کنیم (حتی به بهانه تشخیص مصلحت یا دوست داشتن دیگری). آیا چنین رفتارهایی اخلاقی اند (صرف نظر از اینکه ریشه های چنین عمل و عکس العمل هایی چه هستند)؟

 

2- کشف و کنکاش قلمرو عاطفی که همان ابراز احساسات و صداقت با خود و دیگری در باره نیازها و احساسات است. دقت کنیم و ببینیم چقدر در بروز احساسات و شناخت آنها مهارت داریم و با خود صادقانه روبرومی شویم. چقدر پیش می آید که ناراحتیم اما وقتی کسی از ما می پرسد چی شدی جواب می دهیم هیچی (به مصلحت یا ملاحظه یا اجبار)! چقدر احساسات ما بر ما حکومت می کنند و روابط ما را پیش می برند؟ چقدر ما با شناخت عواطف خود از این نیروهای خدادادی برای بهتر زندگی کردن استفاده می کنیم؟ پیچیدگی های روابط بین فردی در ازدواج با پیچیدگی مدیریت عواطف شبکه پیچیده ای را می سازد. نوع تعامل ما با عواطف خود و دیگران بستگی به نحوه تربیت های خانوادگی ما و ریشه در کودکی و الگوهای رفتاری و عاطفی والدین مان دارند. همین امر به پیچیدگی شناختی عواطف می افزاید. و البته برای ابراز مناسب احساسات نیازمند آموزش، تمرین و زمان هستیم.

 

جامعه ما متاسفانه فضا را برای پنهانکاری های عاطفی آماده کرده است و ریشه های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و حتی اقتصادی فرو خوردن احساسات بسیار قابل تامل اند. در اینجا روی تاثیرات فردی و بین فردی پنهانکاری و پوشاندن احساسات مان متمرکز هستیم. باتوجه به اینکه احساسات یک وجه جدی از وجود انسان است، هرنوع انکار یا پس زدن احساسات اصیل که برای بقاء و سلامت روانی ما لازم اند و خدادادی، خطر محسوب می شوند. احساساتی چون غم، خشم، عشق، امید و ترس برای بقاء ما در وجودمان نهاده شده اند. وقتی می ترسیم از خطر فرار می کنیم یا از قلمرو و حیطه فردی خود دفاع می نماییم. مسئله اصلی مدیریت عواطف است نه پس زدن شان. مدیریت احساسات هم نیازمند شناخت و ابراز و بیان آنهاست. دقت کرده اید که گاهی دقیق نمی دانیم چه احساسی داریم. از زخم زبان دوستی ناراحت می شویم و در خود فرو می خوریم، بعد از چند روز با یک مشاجره و عصبیت آن فشار روانی بروز می کند و تخلیه می شود. احساسات به عنوان انرژی در وجود ما گاهی از شکلی به شکل دیگر تغییر می کنند و عدم شناخت آنها ما را در موقعیت های پیچیده قرار می دهد. حالا به لحاظ اخلاقی دقت کنیم و ببینیم آیا فرو خوردن آگاهانه یا ناآگاهانه احساسات نوعی عدم شفافیت یا حتی دروغگویی (دورویی و نفاق) محسوب نمی شود؟ باز تاکید می کنم که ریشه های اجتماعی و سیاسی نفاق و دورویی مورد بحث این نوشتار نیستند و صرفا اثرات فردی و بین فردی مورد نظر است. آیا مصلحت اندیشی در حیطه عاطفی منجر به شکاف های جدی و فاصله زوجین نمی شود؟ واقعیت این است که دروغگویی (حتی با پوشش مصلحت اندیشی) از بزرگترین اشتباهات عاطفی است که وزن اخلاقی قابل توجهی هم دارد و اثرات جبران ناپذیر آن در روابط غیرقابل انکارند. آیا ما با نیازهای عاطفی – روانی خود و همسرمان روراست هستیم؟ در صورتی که عدم تناسب نیازهای ما و همسرمان رخ دهد یا پتانسیل های طرف مقابل و بستر رابطه زناشوئی پاسخگوی نیازهای یکی از طرفین نباشد، راه حل چیست؟ آیا روبرو شدن با مسئله و جستجوی راه حل برای ما مطرح می شود؟ یا ترجیح می دهیم برای اینکه سنگ روی سنگ بند شود خیلی از نیازهای مان را انکار می کنیم یا با فرافکنی چیزهایی که آزارمان می دهد یا با درمان های مقطعی و سطحی برای دردهای پنهان خود مرهم موقت می یابیم؟

 

در راستای کشف و جستجوی درون شهودها و /یا توهمات[5] یکی از منابع شناخت بشر محسوب می گردند. شهود همان درک و دریافت هایی است که گاهی در ما بوجود می آید، حس می کنیم پشت رفتار کسی احساسی نهفته است که او برملا نمی کند. گاهی شهودمان به ما می گوید کسی از رفتارش قصدی دارد. شهودها یا توهم های ما از دید برخی روان شناسان چون کلود استینر مهم اند چراکه منبعی برای روشن و شفاف شدن روابط انسانی محسوب می شوند و البته راه را بر تهمت زدن یا غیبت کردن می بندند (کارکرد اخلاقی). بر عکس برخی دیگر از روان شناسان که توهمات را غیرقابل اعتنا می دانند و برای رهایی فرد از آنها بی اعتبار شدن توهمات را راه چاره می شمرند. علی رغم اینکه شاید به نظر برسد هیچ شاهد عینی و روشن بیرونی برای اثبات توهمات یا شهودهای ما وجود ندارد اما ذره ای از حقیقت در آنها یافت می شود. ممکن است ما به صورتی پارانوئید یک توهم را در ذهن خود بپرورانیم و بال و پر دهیم اما در اغلب موارد زمینه هایی وجود دارند که ما را به این سمت سوق می دهند (مثل اینکه از سوی کسی بی توجهی می بینیم و فکر می کنیم نسبت به او اشتباهی مرتکب شده ایم). شهود در عرصه روابط ما با خالق هستی منبع الهام و روشنی قلب محسوب می شود حالا چطور در روابط بین فردی شهودهای خود را نادیده می گیریم؟ معمولا ابراز شهود ها و توهمات ریسک و مخاطره بالایی دارد به همین دلیل منفعت را در بیان آنها نمی بینیم و معمولا خفه شان می کنیم. پیام های پنهانی، نگاه ها و توجهاتی که چون با آنها مواجه نمی شویم در انکار می مانند. کشش ها یا دافعه هایی که افراد نسبت به هم دارند همیشه لزوما تابع الگویی تعریف شده یا منطقی نیست و گاه به صورت یک حس مبهم درونی بروز می کند. اگر دو نفر بتوانند راحت و شفاف و صادقانه درباره شهودها و توهمات شان حرف بزنند شاید بسیاری از سوء تفاهمات برطرف شوند. گاهی برخی کشش ها یا دافعه هایی که در ما (نسبت به دیگران) بوجود می آیند به دلیل تابوهای اجتماعی و یا آنچه درعرف و نگاه عامیانه ما “نرمال” به نظر نمی رسند در تاریکی و سکوت می مانند و سایه خود را بر روابط ما و روح و روان مان به جای می گذارند. گاهی برخی کشش ها که ریشه عاطفی دارند به هوس یا شهوت تقلیل پیدا می کنند تا کنترل ناپذیری شان وجدان های ما را آشفته نسازند. دقت کنیم و ببینیم به واسطه برملا نکردن شهودها یا توهمات خود برای طرف مقابل چقدر با شیوه های غیراخلاقی به خود و دیگران ضرر می زنیم.

 

بستر فرهنگی سنتی مذهبی خانواده در ایران


اگر بخواهیم درباره شور و شوق جنسی در ازدواج صحبت کنیم بحث به درازا می کشد و درحوصله این نوشته نمی گنجد. تنها اشارهای به قالب بندی رسمی تمایلات جنسی در عقد ازدواج بسنده می کنم. پارامتر مهمی که در شکل گیری خانواده در ایران نقش دارد نوع قراداد ازدواج میان دو نفر است. باتوجه به اینکه در فقه اسلامی (معامله و عقد)[6] ازدواج دو طرف دارد، از یک سو زن باید خود را در اختیار مرد قرار دهد و برای تمتع جنسی وی مهیا باشد از سوی دیگر مرد فراهم کننده “نفقه” زن و تامین کننده اقتصادی است.[7] درصورتی که به دلایل مختلف مشکلاتی در این بده بستان روی دهد از جمله چالش در عرصه جنسی از جانب هر یک از طرفین یا ناتوانی مرد در برآوردن نیازهای اقتصادی خانواده (به خصوص زن) آیا عقد ازدواج زن و شوهر دچار مسئله نخواهد بود. با توجه به آمار مشکلات در رابطه جنسی از سوی زنان و مردان و بحران های اقتصادی و فشار بر روی مردان برای تامین مخارج آیا تامل در محتوا و کیفیت رابطه زناشوئی جدی به نظر نمی رسد؟ آیا واقعیات با آنچه که در قرارداد ازدواج ذکر می شود فاصله ندارد؟ این شکاف چگونه پر خواهد شد؟ آیا برای حل مشکلات زناشوئی که ریشه در واقعیات عینی دارند پتانسیل های لازم وجود دارد؟ یا صرف تقدس بخشیدن به ازدواج پوششی برای نادیدن مشکلات یا انکار آنها بوده است؟

 

با اینکه در سنت اسلامی طلاق با لرزیدن عرش خدا در اذهان جا گرفته و به درستی اثرات مخرب روانی و اجتماعی و اقتصادی آن در زندگی های امروز قابل مشاهده است، چنانکه یکی از آسیب رسان ترین اتفاقات زندگی بشر دانسته شده. فهم من از اشارات استاد ملکیان این است که تابوزدایی از طلاق می تواند گاهی برای فهم آسیب های خانواده و روابط بین افراد، خصوصا زوجین موثر باشد. اینکه جدایی دو نفر را با عینک سیاه و سفید ببینیم و یکی را با برچسبی مقصر بشمریم کوچک کردن عدم تطابق دو نفر با همدیگر خواهد بود. شاید لازم است به جای اینکه طلاق را ارزش گذاری کنیم و با برچسب منفی بدون تحلیل درست رها کنیم چرایی شکاف رابطه زوجین را بررسی کنیم و ببینیم دلایل انسانی و اخلاقی و روانی و اجتماعی آن کدامند. همانطور که آقای ملکیان به زیبایی موضوع “اخلاقی زندگی کردن” را مطرح می کنند آیا هدف از تشکیل خانواده جز آرامش، محبت و رحمت است. شاید حفظ یک رابطه زناشوئی با همه اهمیت و ارزش خود به هر بهایی و با هر شرایطی ممکن نباشد، از سوی دیگر ضرورت آموزش در حیطه روابط بین فردی و خانوادگی برای رسیدن به الگوهای ارتباطی سالم یک ضرورت فوری و غیرقابل انکار به نظر می رسد. اما سوال اینجاست که آیا هر خانواده ای به صرف بقاء با وجود هر نوع روابط ناسالم و غیراخلاقی درون آن و تضادهای غیرقابل انکار می تواند کارکردهای اجتماعی و روانی و اخلاقی خود را داشته باشد.

 

مسئله دیگر این است که در کدام مرحله و چگونه دو نفر می توانند خانواده تشکیل دهند. آیا قاعده مند کردن روابط جنسی، عاطفی دو نفر باتوجه به پیچیدگی های روانی و چالش های اجتماعی و اقتصادی امروز به صورتی فرمالیته و رسمی پاسخ گوی نیازهای زنان و مردان است. آیا صرف اینکه دو نفر حداقل های اجتماعی عاطفی اقتصادی را به عنوان زن و مرد (از دو جنس مخالف) دارند می تواند ازآن دو زوجی بسازد که در فراز و نشیب های زندگی بتوانند پاسخگوی نیازهای خود و طرف مقابل باشند. این روزها عشق رمانتیک و ارزش های اخلاقی درهم تنیده با صمیمیت پتانسیل های جدید را برای روابط زوجین می طلبند. بعلاوه نیازهای جدید را تعریف می کنند که لازم است در چهارچوب اخلاقی و تعهد متقابل تعریف شوند.

یکی از سوالات بزرگ این است که بار اخلاقی حفظ خانواده بر دوش چه کسی است؟ آیا با توجه به بستر فرهنگی و سنت های مذهبی و بومی نقش زن به عنوان تامین کننده نیازهای عاطفی در خانواده و نقش مرد به عنوان نان آور به نوعی توازن و بده بستان متعادل در خانواده منجر شده است؟ یا این تقسیم کار که به نظر غیرقابل اجتناب می رسد موجبات دو قطبی شدن روابط جنسیتی( میان زن و مرد) گردیده و فشارهای نقشی زیادی را برای طرفینایجاد کرده است؟ آیا این قطبی شدن راه را بر تعامل سالم، صمیمانه و محبت آمیز زن و شوهر نمی بندد؟ اگر شکل بندی خانواده این چنین باشد عواقب اجتماعی چنین نگاهی چیست؟ آیا گفتمان جنسیتی غالب در جامعه ایران بازتولید کننده جایگاه نابرابر زنان نسبت به مردان است یا خیر؟ گزاره هایی چون “زن مرواریدی در صدف است” یا “زن با حفظ حجاب خود و پوشیدگی جامعه را از فساد می رهاند” ممکن است ریشه در دیدن زن به عنوان “فتنه” داشته باشد؟ آیا این بستر زن را مخاطره آور برای فضای عمومی می بیند که با مشارکت حداکثری مردان تعریف شده است؟ به این ترتیب آیا محدود کردن زنان به عرصه خصوصی و خانواده اثرات سوئی بر رشد اخلاقی و اجتماعی مادران جامعه نخواهد داشت؟

 

شاید با توجه به واقعیات موجود آنچه در بالا آورده شد تصویر ایده آلی به نظر برسد اما مسئله این است که  قرار گرفتن اخلاق در مرکز روابط بین فردی کارکردهای اجتماعی و روانی قابل توجهی خواهد داشت. صداقت آدم ها با خودشان و دیگران از یک طرف و پرهیز از کنترل کردن دیگران و سلطه گری در روابط – به بهانه مصلحت یا علاقه یا ملاحظات اجتماعی- دو روی سکه روابط سالم و موثر هستند.

 

پانوشت ها:

 

[1] گفتگوی محمد صدیق با استاد ملکیان، خانه فلسفه، ازدواج و فرزندآوری در ترازوی اخلاق
http://www.forum.new-philosophy.ir/showthread.php?tid=1177

 

[2] اشترنبرگ، تئوری مثلثی عشق، ویکیپدیا

http://en.wikipedia.org/wiki/Triangular_theory_of_love

 

[3] گیدنز آنتونی، تغییر شکل صمیمیت 1992

 

[4] جیمسون لین آیا صمیمیت تغییر شکل یافته است؟ نگاهی نقادانه به “رابطه خالص” 1999

 

[5] hunch

 

[6]  میرحسینی، زیبا (2001) چگونگی شکل گیری جنسیت در تفکر حقوقی اسلام و استراتژی هایی برای ایجاد اصلاحات

 

[7] نصرحامد ابوزید، موقعیت زنان بین قران و فقه، 2013

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)