شاید اساسی‌ترین خصلت یا سرشت سیاست در تاریخ طولانی مدت حکمرانی در ایران (به استثنای دوران‌های متعددی که ایران اساسا فاقد چیزی به عنوان سیاست بود)  را بتوان در عبارت “جامعه در برابر دولت” بیان کرد. دولت به مثابه ساخت قدرت، عملا نماینده “امر اجتماعی” در حوزه سیاست نبود. از طرف دیگر این بیان نیز درست نیست که ادعا کنیم این دو حوزه دارای استقلال نسبی از یکدیگر بودند. زمین سیاست‌ورزی، جامعه است و در نتیجه عقلانیت سیاسی تنها زمانی امکان تحقق دارد که داده های خود را امر متعین کسب کند (و تنها امر متعین، تحقق تاریخی امر اجتماعی است) نتیجه مستقیم عدم ارتباط اندام‌واره امر سیاسی و امر اجتماعی، استعلایی شدن سیاست است و  فرا رفتن از مرزهای عقلانیت سیاسی، زیرا گزاره‌های آن بر زمین سخت تجریه اجتماعی قرار ندارد. اما این هنوز همه ماجرا نیست. دینامیکی که در این وضعیت ایجاد می‌شود در سویه جامعه نیز باید دیده شود. جامعه‌ای که فاقد عقلانیت سیاسی باشد، به تدریج خودآگاهی ملی خود را از دست می‌دهد. خودآگاهی ملی، به مثابه ابزاری برای درک خود، شرط ضرور (و تنها شرط ضرور) برای تحقق تاریخی خود به عنوان یک ملت نیز هست. ملتی که فاقد روح ملی باشد، و یا گسستی بین روح ملی و تحقق تاریخی خود تجربه کند، دچار یک شیزوفرنی عمیق می‌شود که امکان به فعلیت رساندن یا بازآفرینی “من ملی” را از دست می‌دهد. چنین روندی به نوبه روی ساخت قدرت تاثیر می‌گذارد و امکان سیاست ورزی عقلانی را هرچه بیشتر از آن سلب می‌کند. به این ترتیب، به تدریج سیاست به پیکری متصلب و فاقد قدرت انطباق با جامعه تبدیل می‌شود.
از این دیدگاه آنچه در ۴۰ سال گذشته دیدیم درس آموز است. با تقویت جامعه در دوران پهلوی دوم، ساخت قدرت به خاطر تصلب و عدم توانایی آن برای انطباق با رشد اجتماعی که خود بر اثر اجرای سیاست‌های طبقه حکمران آغاز شده بود (خصوصا در اثر انقلاب سفید) متلاشی شد. اگرچه در دوران اولیه بعد از انقلاب، حکمرانی تا حدودی از علایق اجتماعی نمایندگی می‌کرد (و یا حداقل طبقه سیاسی توانست از متن نیروهای اجتماعی یارگیری کند) با این وجود، به یک علت بنیادی چنین روندی نتوانست ادامه پیدا کند. در واقع در تمام دوران بعد از انقلاب، ساخت قدرت از یک تعارض اساسی رنج برده و آن تعارضی است که بین الزامات دولت مدرن (روند انقباضی) و الزامات ایدئولوژیک (روند انبساطی) وجود دارد. از آنجا که قرائت رسمی از اسلامی که بعد از انقلاب معرفی شد، مبتنی بر در اختیار گرفتن حداکثری و انبساطی حوزه های زیست خصوصی و عمومی شهروندان بود، و از آنجا که تنها ابزار اعمال و اجرای این سیاست دولت است، و از آنجا که الزام کارآمدی دولت، کوچک‌سازی و عملکرد انقباضی است، تلاش‌های نخبگان سیاسی در ۴۰ سال گذشته معطوف به یافتن مدلهایی از حکمرانی شد که این تعارض (یعنی تعارض بین الزامات انبساطی و انقباضی) را به گونه‌ای حل و فصل نماید ( قبلا در جای دیگری نوشتم چگونه حاکمیت برای حل و فصل این تعارض ۳ گفتمان سیاسی را تجربه کرد و چگونه بعد از سال ۱۳۸۴ وارد دوره فترت تولید گفتمان سیاسی شدیم) اما به تدریج با رشد بطئی جامعه از طریق توسعه آموزش همگانی و توسعه شبکه‌های ارتباطی، حاکمان شاهد از دست رفتن پایگاه‌های اجتماعی خود شدند. در این شرایط، حاکمیت به سرعت دست به سازماندهی نیروهای در حال تحلیل خود زد، غافل از اینکه این امر خود موجب یک پلاریزاسیون اجتماعی خواهد شد و نتیجه آن نیز به محاق رفتن امکان سیاست ورزی خواهد بود. به این ترتیب، تنها شانس باقیمانده برای طبقه سیاسی این شد که پایگاه‌های اجتماعی خود را از تحت تاثیر قرار گرفتن جریانات فرهنگی و ارزش‌های دنیای مدرن دور نگه دارد. اما این سیاست نیز در نهایت منجر به متصلب شدن پایگاه اجتماعی شد که حاکمان سیاسی به آن تکیه زده بودند.  نتیجه مستقیم چنین روندی نیز تصلب امر سیاسی و عملا سیاست ورزی است. چنین شد که ایران امروز دچار امتناع سیاست گردید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)