اعتراضات مردمی در عراق و لبنان، پدیده‌هایی چند سویه هستند. از یک سو، نارضایتی معترضان به حضور ناموجه ایران در کشور متبوعشان که اصل حاکمیت ملی کشورهایشان را خدشه دار کرده، انکار ناپذیر است. خدشه ای که توسط نیروهای نیابتی، یعنی بخشی از مردم همین کشورها که حس ناسیونالیستی و وفاداری ملی خود را به نفع یک ایدئولوژی اسلامی برادرانه واگذار کردند، ممکن شده است. اما این همه ماجرا نیست. در یک تصویر بزرگتر می‌توان این اعتراضات را شکل محلی شده اعتراضات مردمی گسترده‌تری دید که با سیاست اقتصادی هژمونی که نتیجه آن فقیرتر شدن فقرا است، سر ستیز دارد. این واقعیت نیز انکار ناپذیر است که علی رغم بهبود کلی معیشت در بخشهایی از کره خاکی و رشد جهانی اقتصاد، در نقاط دیگری از زمین، فقر در اشکال مختلف آن تشدید شده است. البته توجه به این نکته نیز حائز اهمیت است آنچه به عنوان شکاف طبقاتی معرفی می‌شود، بازتاب دهنده همه واقعیت نیست، به ویژه در کشورهای توسعه یافته، ثروت ثروتمندان نه به شکل دارایی که بیشتر به شکل سهمی است که خود آن در فرایند تولید پول و اعتبار توسط این افراد، بازتولید می‌شود. به عنوان مثال، ثروت ایلان ماسک نه در میزان پولی است که او در بانک یا ویلای خود دارد بلکه در اعتباری است که او در فرایند توسعه شرکتهای تکنولوژیک خود در حال ساختن مداوم است. اما در هر صورت، شکاف فزاینده بین جهان فقیر و غنی از یک طرف، و شکاف طبقاتی در خود جوامع توسعه یافته نیز غیرقابل انکار است. بنابراین با چند دینامیک در صحنه جهانی مواجه هستیم که البته به شکل کارکردی با هم مرتبط هستند. از یک طرف، اعتراض به فساد سیاسی و مالی دولتمردان در کشورهای توسعه نیافته است با این اندیشه که با اصلاح دولمتردان و حذف فساد سیاسی، توسعه و رفاه حاصل خواهد شد. اعتراضات مردمی در کشورهای توسعه یافته نیز معطوف به اصلاح سیاستهای اقتصادی و حمایت بیشتر از اقشاری است که با سرعت بیشتری به مرزهای فقر نزدیک می‌شوند. برخی را گمان بر این است که مخرج مشترک این دینامیکها، اعتراض به سیاستهای جهانی اقتصاد است که همزمان باعث فقیرتر شدن اقشار مردم به نفع گروه اندک صاحبان سرمایه است و از طرف دیگر علت بر سر کار آمدن طیفی از دولتمردان فاسد سیاسی است که مجریان آن سیاست اقتصادی هستند. روشن است که چنین تفسیری در تحلیل نهایی چقدر مشابه تفسیرهای سنتی چپهای کلاسیک است.

اما این تصویر را هنوز می‌توان بزرگتر کرد. از زمانی که سیاست به معنی امری مربوط به پولیس تعریف شد، مشارکت آحاد مردم در فرایند تصمیم گیری سیاسی هموار شد. اما به تدریج با جایگزینی روش نمایندگی سیاسیون، فرایند تصمیم سیاسی از حوزه دخالت مردم فاصله گرفت. در اینجا دو موضوع اتفاق افتاد. از یک طرف با تشدید شکاف بین قدرت عملی سیاست ( و نه ساخت حقوقی آن که متاثر از آراء مردم و انتخابات است) با پولیس، سیاست کمتر بازتاب دهنده علایق و تمایلات شهروندان شد و بیشتر متکی بر درک طبقه الیت از منافع ملی گشت. مسئله دوم که مهمتر از مسئله قبلی است، این است که به جهت فاصله ایجاد شده، عقلانیت سیاسی به مثابه تحقق عقلانیت پولیس در سپهر سیاست به محاق رفت. سیاست ورزی دیگر نه بر زمین سفت علایق شهروندان که بر ادراک متافیزیکی طبقه الیت از این علایق مبتنی گشت. به این ترتیب روح سیاست یعنی عقلانیت تاریخی آن از دست رفت. از همین زاویه است که اعتماد عمومی نه به سیاستمداران بلکه اصلا به خود سیاست از بین رفت، سیاستی که در فقدان عقلانیت متکی بر امر اجتماعی، توان حل مشکلات جامعه را از دست داد. واکنش معطوف به این دلزدگی، در انتخاب ترامپ به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده و همچنین قدرت گرفتن راستهای افراطی در اروپا به عیان دیده می‌شود. روشن است که چه شعارهای ترامپ و چه گرایشات راست افراطی به نوعی نزدیک کردن قدرت سیاسی به توده‌هاست، و یا حداقل ترویج ساخت قدرت توده‌وار (شکلی دیگر از سیاست ورزی اسطوره‌ای که کاملا در سر مخالف طیفی قرار دارد که یک سر آن فاصله حداکثری سپهر سیاست از علایق عمومی شهروندان است)
به این ترتیب دلزدگی از امر سیاسی و یا از دست رفتن اعتماد مردم به قدرت سیاست در حل مشکلات اجتماعی که به شکل گرایشات راست افراطی و پوپولیسم مدرن خود را نشان داده تا اعتراضات در لبنان و عراق و شیلی، همه ظهورات یک امر واحد است و آن بی اعتمادی عمومی به خود سیاست است. به این ترتیب عجیب نیست در این فضای مه‌آلود عقلانیت سیاسی، گرایشات بنیادگرایی چه در اشکال دینی آن و چه سکولار آن رشد یابد. مشابه چنین روندی در صحنه سیاست بین الملل نیز قابل مشاهده است. سوال بزرگی که اکنون روبروی کشورهای غربی قرار دارد از این قرار است: آقایان، شما به عنوان ابداع کنندگان علم و فن دیپلماسی بین المللی، تا چه اندازه هنوز به قدرت دیپلماسی در حل دیپلماتیک و مسالمت آمیز مشکلات جهانی باور دارید؟ پرونده های زیادی روی میز کشورهای اروپایی و امریکای شمالی قرار دارد که نیازمند پاسخ هستند، همزمان این پرونده‌ها آزمونی برای پاسخ رهبران سیاسی جهان به سوال طرح شده نیز هستند.  

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)