چهارسال پیش در چنین روزی بابام را گرفتند. به جرم این که با تعدادی کارگر جمع شدند در یک زیرزمین و جشن گرفتند به مناسبت روز جهانی کارگر. فریاد زدم همین کاگرها با رایشان و با انفعالشان دولتی را سرپا نگه میدارند که اطلاعاتش دست از سر پدر من برندارد. همچین شکلی کار میکرد مغز من. همین چهار سال پیش، نه فکر کنی چهل سال. آن روزها از ساختمان دادگاه انقلاب میترسیدم، چه رسد به زندان اوین. هنوز ۲۰۹ و ۲۴۰ برایم اعداد ترسناکی بودند که فقط جای قهرمانهای از جان گذشته بود. مثل پدرم. و کی میدانست چند ماه بعد خودم سر از همین اعداد درمیآورم. مثل امروز بود که بابا را بردند و دوباره زندان و تبعید افتاد توی زندگی ما. مثل سالهای سیاه دهه ۶۰.
امروز برادرانم در بند ۳۵۰ ممکن است اعتصاب غذا آغاز کنند. اگر سعید مدنی، وکیل بندشان را از ۲۴۰ برنگردانند به ۳۵۰. میگویند رییس جدید زندان که هنوز هم حکمش را امضا نکرده و دارد دستگرمی میکند که ریاست زندان یعنی چی و آیا میارزد به دستمزدی که بهش میدهند، از سعید مدنی خواسته وکیل بند نباشد و فقط به توالتها سر بزند. چرا وکیل بند نباشد؟ چون یک دموکراسی و جامعه مدنی در همان فضای کوچک راه انداخته بود که داشت به آشتی ملی نزدیک میشد. کما این که همه زندانی هایی که تا دیروزش جواب سلام هم را نمی دادند و خط قرمزهاشان بود چشم در چشم هم انداختن، یکصدا و یک نفس پشت سعید مدنی جمع شده بودند که نرود به ۲۴۰. و بگذارد همه با هم هزینه این نرفتن او را بدهند. اما سعید مدنی ملی-مذهبی است. ملی-مذهبی خودش هزینه میدهد که جامعه آرام بماند. حتی اگر این آرامش تحت سرکوب باشد. هنوز مراسم ختم هاله سحابی را در نیمه شب به یاد دارم که از گفتن یک الله اکبری که لحن اعتراض داشته باشد ابا داشتند. و نه از سر ترس. کیست که اندازه آن ها هزینه نداده باشد.
امروز اگر برادرم اعتصاب غذا کند اول ماه مه دیگری است برای من. همان که هرساله جشنی است که ترس دارد توش. بعضی اتوبوسها را دیدم که امروز چراغهاشان را روشن گذاشتهاند. قشنگ است. اعتراض است؟ جشن است؟ ابراز وجود است؟ نمیدانم. این را میدانم که روح همبستگی میدهمد توی این همه ساکتی و استیصال وجودشان. وجودمان. این را میدانم که برادر، پدر و خیلی های دیگری که با زندان رفتنهاشان و بدتر از آن آتش به جان من انداختند گیر همین اول ماه مه بودند. که بشود یک روز هزاران کارگر را جمع کنند و ازشان بخواهند حقشان را بشناسند، بگیرند، آنطور که در شانشان است زندگی کنند. همان روح همبستگی. به تخم کسی هست؟ حتی خود آن کارگرها؟ اگر برادر من از امروز لب به غذا نزند که سعید مدنیاش را برگردانند، چی؟ به تخم کسی هست که باید ۲۵ تا ۳۰ سالگیاش را به دیوارها محدود باشد و تازه هزار دیوار دیگر هم بهش فشار بیاورند و گارد ویژه بریزند توی همان چاردیواری و شب که توی خوابی فکر کنی باتوم میآید توی سرت به جرم این که میگویی وکیل بند فلانی باشد؟ به تخم یک نفر هست خداییش، مگر عزیزدلی را آن تو داشته باشد؟ تف.
نظرات
نظر (بهوسیله فیسبوک)
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.