صدیق را همانطور که خودش تاکید داشت با اسم کاملش توی ذهنم دارم به یادگار. صدیق سروستانی. رحمت الله را هم اولش اگر می گفتیم بد نبود. با اینهمه تاکید داشت که “سروستانی” از قلم نیفتد. اولین بار که یخ های دریاچه ارتباط من با او شکست وقتی بود که برای مصاحبه رفتم پیشش. دیگر دانشجو نبودم، برای “تهران امروز” می نوشتم؛ گزارش می نوشتم و رفته بودم دانشکده سابق خودم – علوم اجتماعی دانشگاه تهران – تا با استاد سابق خودم گفتگو بگیرم. استادی که یکبار با او “روش تحقیق” را برداشتم و جلسه دوم که تمام شد رفتم درس را حذف اضطراری کردم. نمی شد با صدیق سروستانی کنار آمد؛ دست کم من نتوانستم. غیرقابل پیش بینی بود مثل خیلی از ایرانی های دیگر. غیرممکن بود مثل بیشتر استادانی که توی آن دانشکده داشتیم.

چند وقت پیش ایمیلی از یک نفر دریافت کردم. نوشته بود که یادداشت قدیمی من را در مکث درباره صدیق سروستانی خوانده و حس می کند به او ارادتی دارم. پیشنهادش این بود که به دیدار استاد برویم، استاد سرطان داشت و این را بیشترمان می دانستیم. برایش نوشتم متاسفانه ایران نیستم وگرنه حتما به دیدار او می رفتم…

حالا دو هفته گذشته از گرفتن آن ایمیل و صدیق سروستانی دیگر نیست. خوشحالم که دست کم یکبار وقتی زنده بود هم درباره اش نوشتم همینجا. خوشحالم که وقتی بود هم گاه به او فکر می کردم ، به غیرقابل پیش بینی بودنش. اما مرگ او … برایم به معما می ماند انگار. باورم نمی شود صدیق سروستانی هم می توانست میرا باشد… یادش جاودان به هر حال و با همه داستان هایی که درباره اش شنیده ایم و خوانده ایم و دیده ایم.

و این هم کامنتی که برایم نوشته بود:

رحمت اله صدیق سروستانی۱٠:٠۸ ‎ب.ظ – جمعه، ۱٩ مهر ۱۳۸٧
سلام خانم باقری شاد
ممنون از زنده کردن زندگی. زندگی به نظر من یعنی همین خاطره های تلخ و شیرین یا به قول شما جامعه شناسا تجربه های زیسته. خوشحالم که داستان شناخت شما از من درست به خلاف این که گفته اند آواز دهل شنیدن از دور خوش است ، شده.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)