اون قدر فشارتون می دیم تا خوب تخلیه شید . بعدم خودمون پرتون می کنیم .  جرج اورل رمان ۱۹۸۴

این مقاله در پی کتاب دکترین شوک سرمایه داری فاجعه نوشته خانم نائومی کلاین و جستجوی مصدایق آن در ایران است. و در پی این بحث است چگونه تحریمها ، جنگها  کودتاها و فجایع طبیعی به کشور ها شوک وارد می کنند  و اینکه سپس تحت شوک ثانوی قرار می گیرند . این بار بوسیله شرکتها و به دست سیاستمدارنی که از ترس و پریشانی ناشی شوک اول بهره برداری می کنند تا ” شوک درمانی اقتصادی ” را به پیش ببرند . و بعد از اینکه چطور مردمی که جرات می کنند  در برابر این سیاست شوک مقاومت به خرج دهند،  در صورت ضرورت ، برای سومین  بار به دست پلیس ، سربازان و بازجویان زندان  تحت شوک قرار می گیرند.

فریدمن و پیروان قدرتمندش بیش از سه دهه دقیقا دست اندکار همین راهبرد بودند، نشستن در انتظار بحرانی عمده ، سپس به حراج نهادن و فروش اجزای دولت به بازیگران بخش خصوصی ، درحالی که شهروندان  هنوز از شوک دچار سرگیجه بودند و آنگاه دائمی کردن اصلاحات کذایی با سرعت هرچه تمام تر.

برخی از مردم به منظور آمادگی برای فجایع عمده آب و قوطی کنسرو انبار می کنند. پیروان مکتب فریدمن هم در انتظار بحرانها و فجایع ایده های بازار آزاد را انبار می کنند. این استاد  دانشگاه شیکاگو سفت و سخت معتقد بود که آنگاه بحرانی فرا رسد فوق العاده مهم است که اقدام عاجل صورت گیرد و پیش از انکه جامعه بحران زده دیگر بار اسیر وضع موجود (پیش از بحران ) شود تغییری سریع و غیر قابل بازگشت بر جامعه مزبور تحمیل شود. برآورد وی این بود که “دولت جدید حدودا ۶ تا ۹ ماه وقت دارد تا نغییرات عمده را  عملی کند و اگر از فرصت استفاده نکند و ظرف آن مدت قاطعانه دست به اقدام نزند، دیگر فرصت مشابهی نخواهد یافت.”  این توصیه با گذشت زمان معلوم شد یکی از ماندگارترین میراثهای راهبردی فریدمن است- بیان دیگری از توصیه ماکیاولی (کتاب شهریار) که ” ازآنجا که رنج  ناشی از صدمات سبک کمتر خردکننده تر است ، صدمات را باید سریع و ضربتی وارد کرد .”

همه اشکال نئولیبرالیسم  (اقتصاد آزاد)  در تعهد به تثلیت خط مشی مشترکند ۱-حذف حوزه عمومی / دولتی       ۲-آزادی عمل کامل شرکتها  ۳-کاهش شدید هزینه خدمات رفاهی و اجتماعی دولت به حدی که از دولت جز اسکلت چیزی باقی نماند .

تاریخچه و شکل گیری

برخلاف آنچه که معمولاً مطرح می‌شود، نئولیبرالیسم با لیبرالیسم کلاسیک در زمینه‌ی قائل بودن وظایف مهم برای دولت، تفاوت دارد. عمده‌ترین وظیفه‌ی نئولیبرالیسم این بوده که دولت را تحت کنترل خود درآورده و از آن در راستای اهداف خود استفاده کند.  در حالی که لیبرالیسم کلاسیک از فضای طبیعی که ظاهراً فراتر از کنترل بر دولت بود، حمایت می‌کرد (قانون طبیعی انسان و بازار) و برای آن احترام قائل بود، نئولیبرالیسم به “طبیعی” بودن بازارها باور نداشت. بازارها وقتی که دولت خود را کنار بکشد، خودبخود پدیدار نمی‌شوند، بلکه بازارها باید هدفمند ساخته شوند و در مواردی حتی باید از پایه آن‌ها را بنا کرد.  برای مثال، برای امکانات عمومی (آب، هوای تازه و زمین)، و یا بهداشت و درمان و یا تحصیلات هیچ‌گونه بازار طبیعی وجود ندارد.

بنابراین در نئولیبرالیسم، دولت نقش ویژه‌ی خلقِ بازارهای “طبیعی” را بعهده گرفت. دولت هم‌چنین نقش و وظیفه‌ی نگهداری و حفاظت از بازارهایی که نئولیبرالیسم بدان نیاز داشت، در مورد دفاع از حق مالکیت، اجرای قراردادها، اعمال قوانین ضد تراست، سرکوب دگراندیشی اجتماعی و حفظ ثبات قیمت‌ها بهر قیمتی که شده، را نیز بعهده گرفت.

تفکر جمعی نئولیبرال

ریشه‌های (منشاء) نئولیبرالیسم هم بلحاظ جغرافیایی و هم فکری متفاوت‌اند. عناصری از آن‌چه که بعدها به پروژه‌ی نئولیبرال تبدیل شد را می‌توان در وین دهه‌ی ۱۹۲۰، شیکاگو و لندن دهه‌ی ۱۹۳۰ و آلمان در دهه‌ی ۱۹۴۰ یافت. در همه‌ی این دهه‌ها جنبش‌های [نئولیبرالیسم] ملی در حاشیه‌ی محافل دانشگاهی قرار داشتند و در تلاش برای حفظ ایده‌های لیبرالی بودند. تنها در سال ۱۹۳۸ بود که این جنبش‌های مستقل توانستند اولین سازمان فراملی خود را بدست آورند که آن هم نتیجه‌ی کنفرانس والتر لیپمن کولوکییوم ، که در پاریس درست قبل از فوران جنگ جهانی دوم برگزار شد. بود. این رویداد برای اولین‌بار نظریه‌پردازان لیبرالیسم کلاسیک را دور هم جمع کرد، لیبرال‌های جدید آلمانی، لیبرال‌های مدرسه‌ی اقتصاد و علوم سیاسی لندن (ال. اس. ای) و اقتصاددانان اتریشی مانند فردریش هایگ و لودویگ فن مایسز بود. این جلسه روی افول و ضعیف شدن لیبرالیسم کلاسیک در برابر خیزش و برآمد جمع‌گرایی تأکید داشت. در این اجلاس بود که اولین قدم‌ها در جهت اتحاد گروهی بنام متفکرین لیبرالیسم نوین برداشته شد. از این رویداد سازمان نوینی تحت نام “مرکز بین‌المللی مطالعات برای بازسازی لیبرالیسم” با هدف مشخص توسعه و گسترش یک لیبرالیسم نوین، بوجود آمد. بروز جنگ جهانی دوم بلافاصله نقطه‌ی پایانی بر اهداف این سازمان نهاد، ولی شبکه‌ای از افرادی که درگیر این فعالیت بودند به کار خود در جهت توسعه‌ی نئولیبرالیسم ادامه دادند. بدین‌ترتیب بذر شالوده‌ی نئولیبرالیسم بین‌المللی کاشته شد.

در نهایت نظرات هایگ بود که نیروی محرکه شالوده‌ی “تفکر جمعی نئولیبرالیسم” شد و آرام آرام موجب برآمد هژمونی جدید آن شد. از ان‌جا که دستآوردهای والتر لیپمن براثر هجوم جنگ جهانی دوم به خاک سپرده شده بود، باید ساختارهای فراملیتی اولیه‌ی نئولیبرالیسم باردیگر بازسازی می‌شدند. یک ملاقات اتفاقی با یک تاجر سوئیسی در سال ۱۹۴۵ برای هایگ این شانس را فراهم کرد که نظرات اقتصادی‌اش دوباره متولد شوند. بدین ترتیب بود که “انجمن مون پله‌رن” متولد شد: شبکه‌ی بسته‌ی روشنفکری که پایه‌های زیرساخت‌های ایدئولوژیکی را برای ورآمدن (تخمیر شدن) نئولیبرالیسم را بوجود آورد.  اغراق نیست اگر گفته شود که تقریباً بیشتر افراد مهمی که در دوران پس از جنگ در اولین جلسه بوجود آوردن نئولیبرالیسم در سال ۱۹۴۷ شرکت داشتند، شامل اقتصاددانان اتریشی، لیبرال‌های بریتانیا، مکتب شیکاگو و نئولیبرال‌های آلمانی و فعالین کشورهای فرانسوی زبان بودند.
از همان آغاز کار، انجمن مون پله‌رن، آگاهانه روی دگرگونی در درک عمومی تأکید داشت و در پی توسعه‌ی یک اتوپیای لیبرالی جدید بود. انجمن به‌روشنی درک کرده بود که این چارچوب نظری در اتاق‌های فکر (اندیشکده) و محافل دانشگاهی و اسناد سیاسی بگونه‌ای صیقل خواهد خورد و رسمیت پیدا کرده و احتمالاً بستر‌های ایدئولوژیک را به انحصار خواهد در خواهد آورد. هایگ در نامه به کسانی که دعوت‌اشان کرده بود، اهداف انجمن را چنین توضیح داده بود:”کمک گرفتن از بهترین فکرها در تدوین برنامه‌ای است که شانس جلب حمایت عمومی را داشته باشد. بنابراین تلاش ما با هر وظیفه‌ی سیاسی دیگری به‌این لحاظ که اساساً تلاشی بلند مدت است تفاوت دارد. با باور به این که در آینده صعود خواهیم کرد؛ چنانچه بتوانیم از خطراتی که آزادی فرد را امروز تهدید می‌کنند، اجتناب کنیم، نباید چندان نگران عملکرد امروز بود.”

در آغاز رویداد ده روزه، هایگ معضل لیبرالیسم جدید را چنین تشخیص داد: فقدان بدیل در مقابل نظم (کینزیسم) موجود. نبود ’فلسفه‌ی استواری از طرف گروه‌های اپوزیسیون‘ برای ایجاد تغییر.  هایگ از بررسی خود چنین نتیجه گرفت که هدف اصلی انجمن تغییر افکار الیت‌ها بگونه‌ای که در آن‌ها پارامتری بوجود بیاید که افکار عمومی متأثر از این پارامتر شکل داده شود.

برخلاف تصور رایج، سرمایه‌داران در ابتدا [لیبرالیسم جدید] را در جهت منافع خود نمی‌دیدند. بنابراین وظیفه‌ی اصلی انجمن مون پله‌رن این بود که در درجه‌ی اول سرمایه‌داران را آموزش بدهد که چرا آن‌ها باید نئولیبرال باشند. بمنظور رسیدن به این اهداف، چشم انداز یکی از اقدامات مؤثر این بود که در چارچوب یک حس مشترک سیاسی نامرئی نظرات در بین شبکه‌ای از نخبگان به گردش درآید. انجمن مون پله‌رن از همان ابتدا با کار روی افق فکری بین‌المللی، کار انتزاعی (خارج از پارامترهای امکانات موجود) و با تدوین یک درک روشن استراتژیک از عرصه‌ها و زمینه‌هایی که باید تسخیر کند‌ ـ از جمله‌ی نظر الیت‌ها ـ بمنظور تغییر حس مشترک سیاسی، از اتخاذ سیاست مردمی اجتناب کرد.

در پس این سری اهداف محاسبات دقیق و محکم و در عین حال فوق‌العاده انعطاف‌پذیری در باره‌ی این که چه چیزی از لیبرالیسم باید نو شود، وجود داشت. تفاوت نظری، بویژه در مورد نقش ضروری دولت در حفظ و حمایت از نظام رقابتی، پدیدار شد. مخالفین این نظر معتقد بودند که دخالت [دولت] خود منشا انحصار و تمرکز گرایی است. تنها عنصر و وجه مشترک انجمن‌ها در اشکال متفاوت، همان شبکه‌ی اجتماعی و تعهد برای بنا کردن و ساختمان یک لیبرالیسم نو بود.  با این حال این چندگانگی درونی به نئولیبرالیسم امکان پرورش و انطباق را داد که در سرتاسر جهان گسترش یافته و موجب تقویت هژمونی آن در تطبیق خود بر هر شرایط و مکانی شود. انعطاف‌پذیری آن بعنوان یک ایدئولوژی این امکان را بوچود آورد که عملکرد هژمونیک آن تحرک پیدا کرده و گروه‌های مختلف را متحد و به یک اجماع فراگیر برساند.

چنین مباحثاتی در عرصه‌ی استراتژی نیز گسترش یافت. بسیاری از اعضا و فعالین انجمن مونت پله‌رن، شکیبایی اقدام بلند مدت هایگ را نداشتند و خواستار آن بودند که بلافاصله کتاب و نشریه تهیه و منتشر کنند تا مردم را تحت تأثیر قرار دهند.  هایگ تغییر افکار عمومی را در شرایط سلطه‌ی قاطع کینزیسم، و رشد پایدار و نرخ پائین بیکاری غیر محتمل می‌دید. استراتژی انجمن آگاهانه بلند مدت در نظر گرفته شده بود. نظر هایگ در نهایت پذیرفته شد. در خارج از این جلسات، شبکه‌های جانبی انجمن، جهت تأثیرگذاری ایدئولوژیک، فعالانه شروع به ایجاد زیرساخت‌های وسیع فراملی کردند. هایگ حداقل از نیمه‌ی دهه‌ی ۱۹۴۰ سیستمی از اندیشکده برای مطرح کردن نظرات لیبرالی را برنامه ریزی کرده بود، در عین‌حال همزمان برای قرار دادن اعضای جامعه در موقعیت‌های دولتی کار می‌کرد (استراتژی که حاصل‌اش سه رئیس دولت و تعداد زیادی وزیر کابینه بود). در دهه‌ی ۱۹۵۰ بود که وحدت فکری در انجمن گسترش یافت که پی‌آمد آن نفوذ افکار نئولیبرالی در جهان آکادمیک و سیاست بود.

در بریتانیا اهداف انجمن توسط شبکه‌ای از کنشگران فکری و سازمان‌های دیگر مانند مؤسسه‌ی امور اقتصادی، انستیتوی آدام اسمیت، مرکز مطالعات سیاسی و طیف دیگری از گروهای کوچک دنبال می‌شد. اعضای انجمن اولین‌بار از طریق اتاق‌های فکری مانند مؤسسه‌ی شرکت‌های آمریکایی [آمریکن انترپراز] وارد سیاست در ایالات متحده شدند و سپس بصورتی رسمی‌تر بعنوان مشاور اقتصادی مانند نقشی که میلتون فریدمن در دوران ریاست جمهوری بری گلدواتر ایفا کرد، وارد شدند.

اما، علیرغم پتانسیل رو به رشد هژمونیک نئولیبرالیسم، تنها تا یک دهه قبل از نفوذ آن به دستگاه اداری تاچر و ریگان، کینزیسم تنها نظریه‌ی مورد قبول در بیشتر دولت‌های سازمان یافته و بازار بود. [تا آن زمان]، نظرات این دسته از روشنفکران نئولیبرال اغلب بعنوان افکاری بی‌معنی متعلق به دوران قبل از رکود بزرگ تلقی می‌شدند. ولی در دهه‌ی ۱۹۸۰ کل این برخوردها تغییر کرد ـ دهه‌ای که موجب آشفتگی و بی‌نظمی کینزیسم و جلوه دادن نئولیبرالیسم بعنوان تنها الگوی اقتصاد مدرن شد.

سفت کردن زنجیر چرخ‌ها

نئولیبرالیسم اولین تاخت و تاز ملی خود را همزمان با کسب یک برتری بین‌المللی در دهه‌ی ۱۹۷۰، بعنوان عکس‌العملی در برابر فشارهایی که ترکیبی از نرخ بالای بیکاری و تورم ـ که هر دو ناشی از شوک نفتی بودند، افزایش قیمت کالاها به‌طور کل، بالا رفتن دستمزدها و توسعه اعتبارات مالی بود. رویکرد کینزیسم غالب نسبت به اقتصاد [در آن زمان] این بود که دولت‌ها از طریق تزریق پول، در زمانی که نرخ بیکاری رو به افزایش است، اقتصاد را تحریک کنند. و وقتی که نرخ تورم بالا می‌رود، پول را از بازار خارج کنند تا سرعت افزایش قیمت‌ها را کاهش دهند. ولی در دهه‌ی ۱۹۷۰ هر دو معضل همزمان بروز کردند، بعبارت دیگر “رکود تورمی” بوجود آمد. راهکارهای پیشنهادی سیاست سنتی کینزیسم توان برخورد به این معضل ترکیبی را نداشت. به همین دلیل ظاهراً بنظر می‌رسید که شرایط تئوری‌های آلترناتیو دیگری را طلب می‌کرد. باید تأکید کرد که در چنین شرایطی ارائه تفسیرهای گوناگونی از معضل اقتصاد ممکن بود.

افزایش تورم، علت‌اش افزایش دستمزدها و معضل قدرت اتحادیه‌های صنفی نبود و نئولیبرالیسم نیز تنها راه حل ممکن نبود. تفسیرهای آلترناتیوی که در آن لحظه در دسترس بودند، این بود که هیچ‌کس نمی‌دانست که راه خروج از بحران چگونه است. 

نئولیبرال‌ها برای هر دو معضل، هم علت آن‌ها و راهکار برون رفت، پیشنهاد داشتند. [بدین‌ترتیب] کارمندان دولت‌ها که در روبرو شدن با بحران نمی‌دانستند که چگونه باید عمل کنند، داستان‌سرایی قابل قبولی را در نظرات نئولیبرالیسم یافتند.

آن چه که کمک کرد ساختار هژمونیک روشنفکران بلند مدت تفکر عمومی نئولیبرالی بود که آن‌ها را در موضعی درست قرار داده بود که از نظرات خود بعنوان اهرم در قدرت استفاده کنند. همان‌گونه که فرید‌من در جمله‌ی معروف‌اش گفته است: “تنها یک بحران ـ واقعی و یا متصور ـ تغییرات واقعی بوجود خواهد آورد. در شرایط بحرانی، آن راهکارهای دم دست برگزیده خواهند شد. به باور من، وظیفه‌ی بنیادی ما ایجاد و ارائه‌ی آلترناتیو در برابر استراتژی‌های جاری و به‌روز ودر دسترس نگه داشتن آن‌هاست تا آن چه غیر ممکن است، بلحاظ سیاسی اجتناب‌ناپذیر گردد.”

 این برنامه دقیقاً بیان کننده‌ی آن جادویی است که در طی بحران سال‌های دهه‌ی ۱۹۷۰ صورت گرفت.

زمانی که بالاخره رویکردهای کینزیسم توانستند به توضیح مناسب برای رکود تورمی برسند که دیگر خیلی دیر شده بود و رویکرد نئولیبرالیسم جهان آکادمیک اقتصاد و سیاست را تسخیر کرده بود. خلاصه این که نئولیبرالیسم غلبه کرده بود. 

 

فریدمن جنبش اش را “تلاشی برای آزاد کردن بازار از چنبره دولت” تصویر می کند. اما هرجا که دیدگاه بنیادگرای وی درجهان واقعی پیاده شده و تحقق یافته ، نتایج برجای مانده مبین چیز جر آن است که او می گفت . در هر کشوری که ظرف چند دهه گذشته سیاستهای “مکتب اقتصادی شیکاگو ” پیاده شده است ، آنچه به منصه ظهور رسیده یک ائتلاف قدرتمند حاکم بین چند شرکت بسیار بزرگ (در ایران نهاد نظامی و حکومتی) و طبقه ای از سیاستمدارن اکثرا ثروتمند بوده است  در حالی که مرز بین دو گروه نامشخص و دائما متغیر است.

فریدمن برای بازگردان دولت ها به مسیر صحیح درکتاب سرمایه  داری و آزادی مطالبی را مطرح که بعد ها به دستورالعمل بازاد آزاد جهانی و در ایالات متحده به برنامه کار اقتصادی جنبش نومحافظه کار تبدیل شد :

اول ، دولتها باید تمام قواعد و مقررات موجود بر سر انباشت سود را از میان بردارند . دوم  ، دولت ها باید تحت اختیارشان را که شرکت ها بتوانند به نحو سودآوری اداره کند به فروش گذارد. و سوم دولتها باید تامین مالی برنامه های اجتماعی را به میزان چشمگیری کاهش دهند.

و برای این کار نیاز به شوک در جنبه های مختلف است.

این فکر که تغییر  سیاست مثل دست زدن به یک حمله نظامی غافلگیر کننده است برای عاملان شوک درمانی اقتصادی موضوعی تکراری است. تدوین کنندگان سند ” شوک و ارعاب ، نیل به سلطه آنی” (دکترین نظامی امریکا که در سال ۱۹۹۶  منتشر شد)  می گویند که نیروهای مهاجم  ” باید کنترل محیط را درست گیرد و دشمن را از نظر قوه ادراک و فهم رویدادها فلج سازد ، یا او را چنان ورای توانش درگیر کند که دشمن را یارای مقاومت نباشد.”  شوک اقتصادی نیز مطابق  نظریه مشابهی عمل می کند . فرض بر این است که در برابر تغییرات تدریجی مثلا بابت حذف خدمات بهداشت و درمان دولتی در جایی یا معامله ای در جایی دیگر ممکن است مردم واکنش نشان دهند.  اما اگر مردم به یکباره  از هر سو با ده ها تغییر مواجه شوند ، احساس می کنند همه تلاش بی فایده است. به همین علت نیز امکان تحرک  از آنها سلب می شود.

این نظر که فروپاشی های بازار می توانند تسریع کننده دگرگونی انقلابی باشند نزد چپ گرایان افراطی سابقه طولانی دارد و بیش از هرجا در این نظریه بلشویکی قابل مشاهده است که تورم لجام گسیخته با زایل کردن ارزش پول توده ها را به نابودی  خود سرمایه داری یک گام نزدیک می کند. در میانه های دهه ۱۹۸۰ این ایده کمونیستی دوباره شدیدا جان گرفت اقتصاددانان  مکتب شیکاگو  با بهره برداری از آن استدال  می کردند که درست همان طور که فروپاشی بازار می تواند به انقلابهای چپ گرایانه منجر شود ، به نحو مشابه می توان  از آنها برای زدن جرقه ضد انقلاب های دست راستی نیز بهر برداری کرد. این نظریه بود که یه ” فرضیه بحران ”  شهرت یافت.  که بعدها لهستان به نمونه مطلوبی برای نظریه بحران فریدمن تبدیل شد.

در زمانهای بحران وقتی کشورهای بحران زده ای با درخواست استمهال بدهی شان یا تقاضای وام های اضطراری به صندوق جهانی پول روی می آوردند . شرط صندوق اجرای برنامه های گسترده شوک درمانی است  که از نظر دامنه  معادل طرح آجر برو بچه های شیکاگو برای پینوشه و فرمان ۲۲۰ ماده ای دست پخت اتاق نشیمن گونی در بولیوی است .

صندوق بین الملی پول  اولین برنامه کامل تعدیلات ساختاری اش را در سال ۱۹۸۳  ارائه کرد . در طول  دو دهه بعد هرکشوری که درخواست وامی عمده از صندوق داشت مطلع شد که لازم است اقتصادش را سراسر جرح و تعدیل کند .

اصل موضوع خیلی ساده است : کشورهای بحران زده برای ثبیت ارزش پول رایجشان بطور مبرم  نیازمند کمکهای اضطراری هستند . وقتی سیاستهای خصوصی سازی و تجارت آزاد با پشتوانه مالی ( وامهای بانک جهانی یا صندوق بین الملی پول) یک جا و یک بسته عرضه می شوند ، کشورها گزینه ندارند جز آنکه بسته ترکیبی پیشنهادی را یکجا بپذیرند.

آرژانتین  شاگرد نمونه صندوق بین الملی پول در این دوره یکبار دیگر  دریچه تابان بر چگونگی کارکرد نظم نوین گشود . پس از انکه بحران تورم لگام گسیخته رئیس جمهور آلفونسین راوادار به استعفا کرد ، کارلوس منم یک پرونیست و فرماندار ایالتی کوچک  ملبس به کت چرمی   جایگزین او شد که در برابر ارتش ( که هنوز یک تهدید به شمار می آمد) و ایستادگی در مقابل طلبکاران بقدر کافی خشن و مقاوم بنظر می رسید. پس از تمام تلاشهای خشونت باری که برای حذف حزب پرونیست و جنبش اتحادیه های کارگری  به عمل امد ، آرژانتین حالا دارای رئیس جمهوری بود که مبنای مبارزه انتخاباتیش  حمایت کارگری و قول احیای سیاستهای اقتصادی ملی گرایانه خوان پرو بود .

از بسیاری جهات رویداد ها موید همین امر بود. پس از گذشت یک سال از آغاز زمامداری و تحت فشار شدید از سوی صندوق بین الملی پول منم با گستاخی از وعده هایش عدول کرد و راه ” سیاست جادو و جنبل” را  در پیش گرفت.

او که بعنوان مظهر حزبی مخالف دیکتاتوری انتخاب شده بود با انتصاب دومینگو کاوایو بعنوان وزیر اقتصاد فردی را به قدرت بازگرداند که دوران حاکمیت شورای نظامی کودتاچیان مسئول تسویه بدهی شرکتهای خصوصی بود .

سالها بعد کاوایو چنین توضیح داد :” هنگامی که تورم  لجام گسیخته بر اقتصاد حاکم می شود وضع برای مردم وحشتناک است ، به ویژه برای افراد کم درآمد و با پس انداز اندک ، زیرا می بینند که در اثر افزایش فوق الهاده سریع قیمتها  دستمزدشان ظرف چند روز یا چند ساعت از بین رفته است . برای همین است که مردم به دولت می گویند “ ترا به خدا کاری بکنید “. و اگر دولت طرح خوبی برای تثبیت ارزش پول کشور در دست داشته باشد فرصتی برای اینکه آن را با سایر اصلاحات اقتصادی همراه سازد …   مهم ترین این گونه اصلاحات عبارت بود از : سیاستهای درهای باز اقتصادی ، مقررات زدایی  از عرصه اقتصاد ، و روند خصوصی سازی .  اما یگانه راه برای اجرای همه این اصلاحات این بود که در آن زمان از فرصتی که به سبب تورم لجام گسیخته فراهم شده است استفاده شود ، زیرا که مردم آمادگی دارند تغییرات جدی را بپذیرند تا بلکه تورم لجام گسیخته از میان برداشته شود و اوضاع به حالت عادی برگردد.”

پس از سقوط شوروی در سال ۱۹۹۱ دست طرفداران شیکاگو برای قواعد بازار آزاد بازتر شد .

قواعد جدید بازی درگردهمایی بدعوت جان ویلیامسون از اعضای قبیله نولیبرال  ژانویه  ۱۹۹۳  در واشنگتن  برگزار شد . جان ویلیامسون  اقتصاددان مقتدری است که بخاطر نقشش در شکل دادن رسالت بانک و صندوق جهانی مشهور است.  وی در سخنرانی اش درباره ضرورت نجات هیچ کشوری از بحران هشدار نداد ، در واقع او به گونه ای شور انگیز از وقایع مصیبت بار حرف زد .وی با استناد به شواهد مسلم به حضار خاطر نشان کرد که کشورها فقط  هنگامی به بلعیدن داروی تلخ  “بازار”  تن می دهند که کاراد به استخوانشان رسیده باشد و فقط هنگامی که درحالت شوک درمانی دراز می کشند و وی اعلام کرد که ” برای کسانی که  درکی از ضرورت اصلاحات بنیادی  اقتصاد دارند ، بدترین اوضاع بهترین فرصتها را پدید می آورد.”

ویلیامسون  با استعداد بی مانندش در بیان ضمیر ناخودگاه دست اندرکارن امور مالی به پرسشهای جالبی که این وضعیت مطرح کرده است اشاره ای گذرا کرد:  باید پرسید آیا اصلا معنا دارد که برای رفع بن بست سیاسی ناشی از اجرای اصلاحات عملا بحران ایجاد کرد مثلا گاهی در برزیل پیشنهاد شده است که بد نیست که آتش تورم افسار گسیخته را نیز تیزتر کنیم  تا از ترس آن مردم اصلاحات را بپذیرند… در دهه ۱۹۳۰  احتمالا کسی برخوردار از دور اندیشی تاریخی ظرفدار این امر نبود که آلمان و ژاپن وارد جنگ شوند که پس از شکست در آن از رشد اقتصادی فوق العاده منتفع شوند. اما آیا بحران خفیف تری می توانست همان کار را بکند؟ آیا برای این منظور شبه بحرانی با همان کارکرد و بدون هزینه یک بحران واقعی تصور نمود ؟

در ایران نیز از زمان رفسنجانی تا روحانی ما همیشه شاهد  بحران  گاها واقعی و شبه بحرانها و بعد شوکها بودیم  .

شوک  تمام شدن جنگ  سپس وام گرفتن از بانک جهانی پیاده کردن سیاست نئولیبرالی در زمان رفسنجانی و خصوصی سازی ، سپس شوک ارزی دوران خاتمی و  خصوصی سازی،  شوک  تحریم های هسته ای دوران احمدی نژاد همزمان با  شوک آزاد سازی یارانه ها و حذف سوبسیدهای دولتی ، دوران روحانی و شوک بازگشت تحریم ، شوک

افزایش قیمت ارز و شوک آزاد کردن قیمت بنزین .

در شیلی فریدمن در هنگام اجرای طرح شوک در نامه ای به پینوشه  پیش بینی کرد صدها هزار نفری که در نتیجه کاهش نیرو از بخش دولتی اخراج می شوند . سریعا مشاغل جدیدی در بخش خصوصی خواهند یافت .وی همچنین پیش بینی کرد که به لطف از میان برداشتن ” هرچه بیشتر موانع را بازار خصوصی به دست پینوشه بخش خصوصی به زودی شاهد رونق خواهد بود.  فریدمن به ژنرال اطمینان خاطر داد می تواند اعتبار معجزه اقتصادی را به نام خود ثبت کند و ظرف چند ماه به تورم خاتمه بخشد و بیکاری کوتاه مدت است و سریعا بهبود خواهد یافت.” او تاکید کرد پینوشه باید سریع و قاطعانه عمل کند ودر نامه اش بر اهمیت شوک تاکید کرد و سه بار این جمله را گفت           “اصلاحات تدریجی امکان پذیر نیست.”

اما نتیجه  اجرای طرح شوک درمانی فقر  اکثریت مردم و تورم ۳۷۵  درصدی بود ، بطوری که اکثریت جامعه در فقر فرو رفتند و پینویشه برای جلوگیری از اعتراضات دست به سرکوب و کشتار گسترده مردم زد .که قصد پینوشه از آن   برای القای  تسرس وحشت و ترور به خارج از پایتخت بود . که  مردم سرتاسر شیلی این پیام را دریافت کنند که مقاومت در برابر نظامیان مرگبار است . درست مانند اقداماتی که در ایران بعد از گرانی بنزین گرفته شد ، سرکوب سریع و گسترده و کشتار مردم برای اینکه بفهمانند مقاومت در برابر خواست نظام عملی نیست.

دستورالعمل سال ۱۹۸۳  سازمان سیاه برای شکنجه  زندانیان می گوید: “زندانیان باید فورا جداسازی شوند . انزوای جسمانی و روحی هر دو باید از همان لحظه توقیف ادامه یابد.” زیرا بازجوها می دانند که زندانی ها  گفت و گو می کنند و آنها درباره آنچه قرار است پیش بیاید به هم هشدار می دهند،  و از لای میله های زندان یاداشت رد و بدل می کنند . به محض انجام این کار زندانبانان تاثیر گذاری و قدرت خود را ازدست می دهند. اینان اگرچه با قدرت اعمال فشار جسمانی برخوردارند ، اما موثرترین ابزار روانی برای بازیچه کردن و در هم شکستن زندانی ها یعنی آشفتگی ، گم گشتگی و غافلگیری را از دست می دهند. بدون این عناصر شوکی وجود ندارد.

کامرون در مقاله ای به سال ۱۹۶۰  می گوید که دو عامل عمده  وجود دارد که اجازه می دهد  ” تصور خود از زمان و مکان را حفظ کرده و ادامه دهیم”. یعنی به  عبارت دیگر بفهمیم کجاییم و که هستیم  . این دو عامل ۱- تداوم جریان ورود دادها به اندام های حسی  مان   ۲- حافظه ما 

حکومت  در ایران  نیز در تظاهرات اخیر  با تبلیغات رسانه داخلی و خارجی  حافظه را نابود می کند و با قطع اینترنت اندام های حسی را از جریان دادهای ورودی محروم می کند .

در این راه می بینیم در اوج و زمان تظاهرات صدای از سیاستمداران مثل ترامپ  و اتحادیه اروپا برای حمایت و کشتار مردم در نمی آید  و تنها  چند حرف تکراری از وزیر خارجه امریکا و اسراییل در حمایت از مردم ایران در زمان تظاهرات  که یاداور سابقه تاریخی در گذشته  ها است.

ژیزیل حلیمی در سال ۱۹۶۲   وکیل دعاوی الجزایرای اصل فرانسوی چند الجزایری که با بی رحمی تمام در زندان مورد تجاوز و شکنجه اشغالگران فرانسوی قرار گرفته بودند لبریز از خشم نوشت : ” حرفها  همان حرفهای کهنه و نخ نمای تکراری بود : از همان نخستین روزی که  شکنجه در الجزایر به کار گرفتند همیشه همان حرفها بوده است : همان ابزار انزجارها، اسامی همان آدم های همیشگی زیر اعلامیه های اعتراض های عمومی و همان وعده های همیشگی. این روال ثابت و همیشگی نه توانست یک جفت الکترود شوک را از بین ببرد و نه یک شلنگ آب را که برای خفگی مصنوعی به کار می گرفتند و نه توانست بر مهار قدرت آمران شکنجه کمترین تاثیری بگذارد .”

سیمون دوبوار نظر مشایهی دارد و درباره همین موضوع می نویسد :  ” توسل به اخلاقیات برای اعتراض به  زیاده- روی ها یا سورفتارها خطایی است که بوی همدستی فعالانه می دهد. واقعیت موجود نه سوء رفتار و نه زیاده روی  است بلکه صرفا نظام ی جامع و فراگیر است.”

اما چرا این اولین اقدام برای شوک  نخواهد بود و باید منتظر شوکهای بعدی باشیم ، اول اینکه دولت اخیرا خواستار حذف سوبسید سایر حاملهای انرژی شده  و همچنین اقداماتی برای حذف قوانین کارگری و.. دارد و اینکه سران اطلاعات و سپاه نسبت به تظاهرات بعدی هشدار دادند که بیانگر این حرف است که شوکهای بعدی در راه خواهد بود. و ثانیا  فریدمن می گفت که دولت در زمانهای بحرانی حدودا ۶ تا ۹ ماه وقت دارد تا نغییرات عمده را  عملی کند و اگر از فرصت استفاده نکند و ظرف آن مدت قاطعانه دست به اقدام نزند، دیگر فرصت مشابهی نخواهد یافت.

ثالثا تجربه برزیل است  که از قدرت شوک استفاده زیادی نکرده و پیش از نشان دادن تمایل وافر خود به بی رحمی سالها صبر اختیار کرده بود . این اشتباهی بود که می توانست مرگبار باشد ، زیرا  این فرصت را در اختیار مخالفانشان قرار داد تا باز به یکدیگر محلق شوند و برخی از آنان ارتشهای چریکی چپ گرا تشکیل دهند. اگرچه شواری نظامیان حاکم موفق شد تظاهرات را از خیابانها برچیند ، اما مخالفات های روبه گسترش شورای نظامی را مجبور به کند کردن سرعت طرح های اقتصادی اش کرد.

ودر آخر اینکه  برنامه نئولیبرالی از زمان رفسنجانی تا روحانی همیشه سسیاستی گام به گام و تدریجی بوده است اما هیچ وقت نتیجه مطلوبی از این گام ها بدست نبامده است و در هردو باعث تورم و گسترش فقر شده است.اما طرفدارن فریدمن و مکتب شیکاگو علت عدم موفقیت را در این می دانند که گام ها به یکباره رخ نداده و مشکل این است که تمام اقتصاد جراحی نشده است. و بعضی اصلا مدعی هستند که اصلا این سیاستها در ایران اجرا نشده چون زمانی باور به این امر دارند که اقتصاد به یکباره دگرگون شود. اما  تمام این حرفها دروغی بیش نیست نئولیبرالیسم در کشورها از شیلی تا به امروز در هر کشور با  توجه به شرایط ان کشور رخ داده و خودش را با شرایط هر کشوری سازگار کرده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)