خودم خاکش کردم، به خدا خودم با همین دستای خاکی خودم خاکش کردم. تازه برای اینکه کسی شک نکنه یه درخت رو خاک جسدش کاشتم. اون درخت کاج وسط باغو میبینی، اونی که همیشه بی برگه، مثه یه دمل اضافی تو این باغه اما با وجود اینکه همیشه میخاستی از شرش خلاص شی ، من نذاشتم قطعش کنی ، آخه میترسیدم یه جورایی اون رازو کشف کنی.
اما حالا پسر خوب گوش کن ، اونی که من دفنش کردم همیشه مایه بدبختی تمام ماها بوده ، به محض لمس دستاش یه غم عظیمی تمومو وجودتو میگیره. مثله اینه که همه زندگیت رو اشباهی زندگی کردی. اصلن یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی.
پسر اگه از من میشنوی دور اون درخت لعنتی رو که تمام عمر دیدنش یه زجری بوده برام با نرده بگیر تا حتی با درختای دیگه هم فاصله داشته باشه.
پیرمرد آخرین نفسش رو کشید و با صدای بلند گفت : “جای حقیقت همیشه تو گوره، بزار همونجا بمونه، ای کاش هیچ وقت باهاش آشنا نشده بودم”
و همانطور که چشم هایش باز مونده بود تموم کرد.
تو این چند ساله که دارم تو این باغ کار می کنم بارها با خودم این داستان پیرمرد رو مرور کردم ، نمی دونم چه زجری تو حقیقت بوده که باید دفنش میکرده اما مگه آدم چند بار زندگی میکنه، دو ماهه دیگه وقتی هوا یه کم گرم تر بشه و باغ هم یه کم خالی بشه، اون درخت رو قطع می کنم و خاک زیرش رو می روفم تا برسم به حقیقت…
بله ، همین کار رو می کنم…..

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)