۱-
اینقدر!
در خون خود
شکفته است
که بهار
از یاد خود رفته است 
 
۲-
دوباره مرگ
دست در کمر پروانه‌ها
چه با شور و شوق
تانگو می‌رقصد
۳-
خون جوان‌اش را ببین
چه آتشفشانی
ازجوانی خون‌اش
فوران می‌کند
 
۴-
سالها بود
آزادی با ما
قهر بود
الان آزادی را ببین
که چه مشتاقانه
که چه مهربانانه
دارد به روی پرندگان می‌خندد
 
۵-
لبهای خیابان
از سکوت تاول زده بود
الان خیابان را ببین
که از فریاد آزادی
چه لبهای لاله گونی دارد
 
۶-
سینه‌ی خیابان
جا پای رهگذرانی است
که در جای هر پایی
گل شقایقی روئیده است
 
۷-
انگار!
آرزوهایم
از پیری می‌هراسیدند
که پیش از اینکه
پیر شوند
با سبقت از پروانه‌ها مردند
 
۸-
دلم می‌خواهد
در قفس را بشکنم
و همه‌ی کبوتران دربند جهان را
آزاد کنم
و دشت و صحرا را
باغ و گلستان و جنگل را
از چهه چهه‌شان شاد کنم
و دوباره
به آزادی سلام بگویم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)