اینقدر!
در خون خود
شکفته است
که بهار
از یاد خود رفته است
دوباره مرگ
دست در کمر پروانهها
چه با شور و شوق
تانگو میرقصد
خون جواناش را ببین
چه آتشفشانی
ازجوانی خوناش
فوران میکند
سالها بود
آزادی با ما
قهر بود
الان آزادی را ببین
که چه مشتاقانه
که چه مهربانانه
دارد به روی پرندگان میخندد
لبهای خیابان
از سکوت تاول زده بود
الان خیابان را ببین
که از فریاد آزادی
چه لبهای لاله گونی دارد
سینهی خیابان
جا پای رهگذرانی است
که در جای هر پایی
گل شقایقی روئیده است
انگار!
آرزوهایم
از پیری میهراسیدند
که پیش از اینکه
پیر شوند
با سبقت از پروانهها مردند
دلم میخواهد
در قفس را بشکنم
و همهی کبوتران دربند جهان را
آزاد کنم
و دشت و صحرا را
باغ و گلستان و جنگل را
از چهه چههشان شاد کنم
و دوباره
به آزادی سلام بگویم
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.