اگر نیک بنگری به تاریخ صد ساله کشورمان، یعنی از دوران مشروطیت تا شرایط کنونی، ما و مثل ما، مردمان منطقه پیوسته از یک درد مشترک رنجبرده ایم، دردی که  گریبان جامعه را سخت گرفته و رها نمیکند، درد “نبود آزادی،” درد زندگی در اسارت و بندگی، دردی که ممکن است بعضا، حس نکنند و زندگی بسیاری را ظاهرا تحت تاثیر خود قرار ندهد. آنان که از اسارت و بندگی خود بی خبرند روشن است که از نبود آزادی رنجی نمیبرند. مسلم است که اگر عمری را در ببندگی بگذرانی ، حتی ضرورت آزادی  را برای زندگی اجتماعی بسئوال میکشی که اگر آزادی برای بقای اجتماع یک ضرورت است، چگونه جامعه ایران بیش از صد سال است که توانسته است تحت شرایط نبود ازادی بزندگی ادامه دهد؟ گذشته از این مردم دنیا نه در کشورهای آزاد بلکه در کشورهای نا ازاد زندگی میکنند.

نقد بجائی ست. تاریخ، اما، بما میگوید که بشر بخش عظیمی از زندگی خود را در نبود آزادی و یا بهتر است بگوییم در اسارت و بندگی و بردگی بسر برده است. مارکس بر آن باور است که آزادی با ظهور دو طبقه نوین بورژوازی و کارگر بر صحنه تاریخ ظاهر گردید، طبقاتی که تا قبل از انقلاب صنعتی، وابسته بودند به لورد فئودال و زمینی که بر آن مالک بود. اما، قبل از آنکه آزادی با انقلاب صنعتی بر صحنه تاریخ ظاهر شود، طبقات محروم دهقانان و کارگران شهری در فرانسه بر نظام مطلق شاهنشاهی  و مالکیت فئودالی شوریده و بندهای اسارت را  از هم گسیخته بودند. البته که باید یاد یادآورشد که زمینه ذهنی این تحول برزگ، خود در دوران قبل از انقلاب کبیر فرانسه، معروف به «ان لایتن منت» و یا روشنگرایی، الهام بخش انقلاب 1789، بوجود آمده بود که برای نخستین بار انسان را موجودی عقلانی خوانده بود که با نیروی آن میتوانست قوانین حاکم بر طبیعت و جامعه را کشف نموده بشر را بازادی و آرامش سوق دهد و این خود ریشه گرفته بود از تفکرات دیالکتیکی هگل که در فلسفه تاریخ باین نتیجه رسیده بود که تاریخ بشر از آغاز هستی ،دوری جستن از اسارت و بردگی بوده است و حرکت بسوی رهایی و آزادی.

بزعم این نگارنده، تمام مصیبتها، از جمله مصیبت زندگی سوزی که در 1357 بدامان مان افتاد، ریشه از یک چیز بیشر بر نمیگیرد: «نبود آزادی.» مگر انقلاب 1357  میتوانست ناشی از چیز دیگری باشد جز نبود آزادی. محمد رضا شاه البته وطن خود را دوست داشت و در ترقی و پیشرفت آن کوشید، اما، اصلاحات اقتصادی را مقدم بر آزادسازی جامعه میدانست، شرایطی که نه تنها بعداز انقلاب تغییری نکرد بلکه حرکت بسوی آزادی را که بتازگی آغاز گردیده بود، در حکومت اسلامی متوقف و سوی قهقرایی بدان بخشید، بند های بیشتری بر دست و پای بشر ایرانی بست. در پیش پای او بسوی آزادی، چه قواعد و مقررات و و باید و نباید ها، ممنوعیت و محرومیت ها و موانع سنگینی که برپا نخاست، حتی بقیمت تنبیه و مجازات و جرایم سنگین. در آغاز انقلاب، آرادی به یکی از رشت ترین واژه ها تبدیل شده بود. آزادی ایده بورژوا لیبرال نه با ایده کارگری جور بود و نه با ایده “عدالت ” اسلامی. از همان ابتدا نظام اسلامی در وحدت با تشکلات چپ، تخریب و رسوا نمود ن آزادی را آغاز نمود.

چرا که جماعت روحانیت، بیش از هر چیزی از “آزادی” ست که هراسناک است. چرا که در آزادی، دستگاه 

فقاهتی نیز به مردگانی که بیهوده زنده نگاهداشته شده اند، خواهند پیوست. ترس، دین و قدرت،  ترس از حقیقت است، ترس از آشکار شدن دروغها، افشای حقایق وارونه و فروریزی افسانه ها و اسطوره هایی ست که روحانیت برای فریب و سلطه افکنی بر ساده دلان بکار گرفته و میگیرد. از ندای آزادی ست که روحانیت تا بیخ و بن بخود میلرزد.  چون در آزادی، “مقلد،” مستقل و خود گردان و خود مختار شود. یعنی که در آزادی، هیچ انسانی نه “تسلیم” شود و نه به “اطاعت” و “فرمانبری” تن دهد، نه خود شکند و نه خواری پذیرد و از برای خشنودی قدرت و دین، حقیقت را انکار کند.

حال آنکه، روحانیت جز بندگی و عبودیت و خواری و حقارت چیزی دیگری در انسان نمی یابد و نمی بیند. بیگانگی علما و فقها با “انسان” ناشی از آموزشهای قرآنی ست که بازتابنده شان دونی ست که الله برای انسان قائل است، انسانی که برای بندگی و عبودیت خلق کرده است نه برای سروری و خود فرمانی، نه برای کسب دانش به رمز و رموز هستی. انسان رعیتی بیش نیست که موظف است در همه ی حالات بسوی الله بشتابد و در برابر او خود شکسته، پیشانی در درگاه ش ساییده و به حقارت و خواری خود اعتراف نموده و رفتار و گفتار خود را از آغاز تا پایان یک روز، هر روز، از بامدادان تا غروب آفتاب، از ازال تا ابد در تبعیت محض از قواعد و مقرارت شریعت، از جمله باید ها و نبایدها و حلالها و حرامها در آورد. روحانیت از آزادی در دل وحشت دارد به آن دلیل که رهایی بندگان را به ارمغان آورد، رهایی از احکام مطلق و چون و چرا ناپذیر و حقایق دروغین. دینکاران حوزه ای خود را مالک بر حقیقت میدانند، مالک انحصاری حقیقتی که غائی و نهایی ست. هرگز نمی اندیشند که حقیقتی مستقل از زمان و مکان، مثل کلام الله، حقیقتی که مجتهدین و علما و فقها بدان باور دارند، خود افسانه ای بیش نیست. تاریخ نشان میدهد که حقیقت دیروز، کذب امروز است و حقیقت امروز، کذب فردا. روحانیت آزادی را میکوبد تا این حقیقت را در پس تاریکی نگاه دارد.

اما، نبود آزادی، دردی نیست که تنها گریبان جامعه ما را گرفته باشد. اگر مردم عراق و لبنان برخاسته اند و 

سینه بر روی گلوله های قدرت گشوده اند، نهایتا، ناشی از نبود آزادی ست، همچنانکه “بهارعربی” چنین آرمانی را در پیش راه خود داشت. ولی اگر نبود آزادی را بمعنای مشخص و محدود بگیریم، بمعنی محرومیت از حق و حقوق فردی و اجتماعی، خود منشایی میگردد برای فسق و فساد و  تمام مصیبت های اجتماعی، از جمله گشترش فقر و فحشا، رشوه دهی و رانت خواری، سوء مدیریت در شئون ادرای و اختلاس و بباد دادن ثروت ملت، تیز تخریب روز افزون محیط  زیست و آلودگی آب و هوا، افزایش روز افزون جمعیت حاشیه نشینها، آزار و اذیت زنان تحت عدم رعایت حجاب اجباری، جدایی جنسیتها بمنطور کنترل غریزه های طبیعی انسانی، گسترش بی عدالتی و تقسیم جامعه به اقلیتی غنی و اکثریتی فقیر، همچنین سرجنگ و نا سازگاری با کشورهای جهان و همسایه، تصمیمات زیانباری که ولی فقیه بقیمت گسترش فقر و فلاکت و بدبختی ملت اتخاذ میکند و نیز بسیاری از مصائب دیگر سیاسی و اجتماعی، همه را باید ناشی از نبود آزادی دانست. وقتی آزادی نیست همینکه دهان بر نقد نظام خودکامه اسلامی بگشائیی باید که پیه همه گونه شکنجه را به تن بمالی، همچنانکه همه آنان که بدفاع از بی دفاعان بر خاسته اند و همه آنان که خواست باطنی مردم را مبنی بر گذار از نظام ولایت فقیه بزبان رانده اند، معلوم نیست که در کدامیک از اسارتگاه ولایت تحت آزار و شکنجه قرار دارند.

بنابراین مبارزه برای آزادی نه تنها باید آن بند تسبیه ای شود که تمامی مهره های تسبیه را در کنار یکدیگر نگاه میدارد، بلکه مقدم است حتی برای معیشت روزانه. چه نتوانی از گرسنگی ناله سر دهی اگر آزاد نباشی. دوستان باید فراموش کنند که بدون آزادی سازی جامعه، بدون آزادیخواهی، و بدون عشق به آزادی و دل دادن به آزادی، گذر از نظامی دشمن آشتی ناپذیر آزادی اگر امکان پذیر نباشد، بسی بسیار دشوار است. شکل و شمایل نظام سیاسی آینده خود باید از درون مبارزه آزادی سر بیرون کشد. حرمت به آزادی بشر  و حفظ و نگاهداری آن است که باید در بند بند قانون و در کنش و گفتار شهروندان، بازتاب یابد.

 اگر آزادی درد مشترک است، پس دعوا بر سر چیست. آیا هست مخالف و دگر اندیشی که چیزی بخواهد جز آزادی؟ پس ایراد چیست که همگان بر گرده رخش تند پا سوار شده و بسوی آزاد بشتابیم و جامعه ای را بنا نهیم، که تار و پودش از آزادی ساخته شده باشد. این بدان معنا نیست که راه بسوی آزادی، سهل است و مستقیم و بدون پسی و بلندیهای بسیار و پر و پیچ خم. هم اکنون ما در راه خود بسوی آزادی خود را در پستی در این فرو رفتگی یافته ایم، هرچند عمیق و تاریک، اما چون بسوی آزادی رهسپار بوده ایم، سرانجام روزی خواهد رسید که از این پستی نیز به بلندی خواهیم رسید. بآزادی باید اندیشید، به درد مشترک.

فیروز نجومی

Firoz Nodjomi

fmonjem@gmail.com

https://firoznodjomi.blogspot.com/

   

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)