یوسف عزیزی بنی طرف
حاج عبدالغفار نجم الملک فرستاده ویژه ناصرالدین شاه به عربستان می نویسد:« ملک عربستان کلیه و فلاحیه مخصوصا اسما جزء ایران است، از فرط بی اعتنائی خودمان و بطوری ما را بیگانه میدانند که بدیدن یکنفر کلاه سیاه استعجاب میکنند. زنهاشان حجابی ندارند، جز از عجم که گریزانند و متنفر، اینهمه از عدم معاشرت است، واجب است که از هر طبقه عجم، کسبه و اهل صنعت و فلاح و ملا و نظام و تجار و غیره آنقدر پراکنده شده باشند که تعداد آن ها بر اعراب غلبه نماید. ما و این اعراب دو طایفه هستیم مسلمان و شیعه و رعیت و تابع دولت علیه ایران و با این شدت از همدیگر گریزان»* .
نجم الملک در اینجا آشکارا می گوید، این خطه فقط در ظاهر جزء ایران است. بی دلیل نیست که «عجم» ها و پایتخت نشین ها این منطقه را مملکت عربستان می نامیدند و همسایگان عرب و کشورهای غربی، آن را امیرنشین عربستان یا امیرنشین محمره. او تاکید می کند، مردم عرب طوری با «عجم» ها بیگانه اند که از دیدن شخصی که چفیه و عقال به سر ندارد و کلاه به سر دارد تعجب می کنند.
فلاحیه (شادگان کنونی) در جنوب غرب اقلیم عربستان است.
در اینجا بی مناسبت نیست داستانی را در این زمینه نقل کنم. هنگامی که نه – ده سالم بود، پدرم به هنگام برداشت محصول گندم برای مدتی به روستای هوفل از توابع خفاجیه – سوسنگرد – می رفت و در آنجا اتراق می کرد. او سهمی در «مکینه» یا موتور آبیاری مزارع آن روستا داشت. من گاهی برای او غذا می بردم و برای این کار می بایست از دو رودخانه می گذشتم و چند کیلومتر راه می رفتم تا به هوفل برسم. این روستا به نوعی دور افتاده بود و به ندرت غریبه ای یا حتی ماشینی به آن وارد می شد. یکی دو بار کودکان دشداشه پوش روستا دنبال من راه افتادند و کف زنان همسرایی کردند و داد زدند: «العجیمی العجیمی». یعنی عجمک، عجمک. من که هم پدر و هم مادرم عرب بودند از این شعارهای کودکان علیه خود تعجب می کردم و بغض گلویم را می فشرد. حتی یک بار به آنان گفتم: « من عرب ام مثل شما» اما زیر بار نمی رفتند. بعدها فهمیدم، آن کودکان صرفا به دلیل این که من پیراهن و شلوار می پوشیدم و نه دشداشه، فکر می کردند «عجم» هستم و شایسته نفرت و تمسخر. با خواندن کتاب سفرنامه نجم الملک یاد موضوع شصت سال پیش هوفل افتادم.
نجم الملک می گوید زن های عرب این امیرنشین «اسما جزو ایران» حجاب ندارند جز از عجم که گریزان اند و متنفر. یعنی این که فقط در دیدار با یک عجم، از حجاب استفاده می کنند. والبته حجاب مورد نظر او، چادر چاقچور زنان طهرانی آن هنگام بود که زنان عرب با آن بیگانه بودند. بی گمان اغلب زنان عرب در روستاها نه چادر می پوشند و نه حتی عبای زنانه عربی. چون عبا برای زن کشاورز و کارگر عرب در مزارع و باغ ها دست و پاگیر است و مانع کار و فعالیت می شود. زنان عرب در شهرها – البته – از عبای زنانه عربی استفاده می کنند که با چادر تفاوت دارد و اساسا چادر جزو لباس ملی زنان عرب در ایران نیست. او دلایل گریز و نفرت این زنان را از مردان عجم ذکر نمی کند. اما در صفحات پیشین سفرنامه خود، این نفرت را ناشی از ظلم و تعدی ماموران دولتی عجم قلمداد می کند. اما از همه خطرناک تر، این سخن اوست « واجب است که از هر طبقه عجم، کسبه و اهل صنعت و فلاح و ملا و نظام و تجار و غیره آنقدر پراکنده شده باشند که تعداد آن ها بر اعراب غلبه نماید». این نصیحت و سفارش راهبردی، آویزه گوش نظام های حاکم بر ایران گردید که از عهد پهلوی به بعد شکل عملی به خود گرفت وطابق النعل اجرا شد. واپسین برنامه مخازن فکر حکومت های ایران در این زمینه در در عهد خاتمی رخ داد که در سال ۱۳۸۴ش با اعتراضات گسترده مردم عرب و کشتن و زخمی کردن و حبس صدها تن انجامید. با افشای نامه موسوم به محمد علی ابطحی، رئیس دفتر ایشان، گستردگی برنامه دولت برای تغییر ترکیب جمعیت استان موسوم به خوزستان به زیان بومیان عرب مشخص گردید.
* منبع: حاج عبدالغفار نجم الملک، بکوشش محمد دبیر سیاقی، سفرنامه عربستان، تهران، موسسه مطبوعاتی علمی، ۱۳۴۱، ص ۱۰۷
تابلو: زن عرب جنوب با جامه محلی

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)