دوستی‌ام با کیان حاصل سكونت يك ساله‌ام بود در شيراز. او دانشجوی سال دوم روان‌شناسی بود و من ترم اول در رشته‌ایی دیگر. گه‌گاهی از سر علاقه به عنوان ميهمان در كلاس‌های روان‌شناسی شركت می‌كردم. از طريق همين كلاس‌ها و نيز همكاری در نشريه‌ی دانشجويی بود كه با هم آشنا و دوست شديم.
هم‌كلاسی‌هايش و بچه‌های نشريه ضمن اين‌كه شخصيت و رفتارش را تائيد، و متانت و به قول خودشان “آقايی”‌اش را تحسين می‌كردند، اما هميشه در صحبت‌ها‌ی‌شان راجع‌به او می‌گفتند: «يه طوريه! شخصيت مرموز و عجيب و غريبی داره! خوش برخورده ولی زياد با كسی نمی‌جوشه! اجتماعیه اما بيش‌تر وقتا تو خودشه! تا حالا كم‌تر كسی رنگ خونه‌شو به چشم ديده در حالی كه اصلاً خسيس نيست! و البته يه افكار خاصی داره كه ديگه خيلی از اون ورش افتاده، مثلاً می‌خواد بگه من خيلی روشنفکر و مدرنم!»
اما برای من همين افكار از آن سو افتاده‌اش جالب بود. افكاری كه به راحتی می‌شد در بین سخنان و نوشته‌هايش، يا حتی از روی سكوت يا تغيير حالت چهره‌اش كه با شنيدن بعضی صحبت‌ها يا ديدن رفتارهایی كه شايد توان موضع‌گيری يا ايستادگی در برابرشان را نداشت، يا زمان و مكان را مناسب برای پاسخ‌گويی نمی‌ديد بدان پی برد.
هر چه گذشت به هم نزديك‌تر شدیم و برای اولین بار يك روز جمعه از من دعوت کرد تا به منزلش بروم و نهار را ميهمان او باشم. من هم پذيرفتم و خوشحال از اين‌كه يك روز تعطيل را می‌توانم دور از شلوغی خوابگاه که خاص روزهای تعطیل است بگذرانم، پيش از ظهر خودم را به آدرسی كه داده بود رساندم.
خانه‌اش كه سوئيتی كوچك در يك مجتمع آپارتمانی بود، هيچ شباهتی به آن‌چه كه در ذهن ما به نام خانه‌ی دانشجويی ترسيم شده نداشت. خانه‌ای آراسته و تميز با تمام وسايل رفاهی كه برای يك زندگی عادی لازم است. می‌دانستم وضعيت مالی خانواده‌اش كه ساكن يكی از شهرستان‌های استان فارس هستند نسبتاً خوب است و تهيه چنين مكانی و فراهم کردن اين امكانات برای زندگی راحت فرزندشان در دوران دانشجويی از عهده‌شان بر می‌آيد.
آن روز آغازی بود برای آشنايی بيش‌تر و دوستی صميمی‌تر كه البته هميشه حد و مرزی داشت و هيچ‌گاه نتوانستم يا بهتر بگويم او نخواست فراتر از آن باشد. اما با اين وجود اگر نگويم نزديك‌ترين فرد در مجموعه‌ی دوستان به او بودم كه حداقل در ميان انگشت شمار دوستان نزديكش قرار داشتم.
هميشه می‌گفت يك چیزی هست كه اگر خودم به واقعيت‌اش پی ببرم و بخواهم روزی آن را به كسی بگويم مطمئن باش تو جزو اولين كسانی هستی كه خواهی فهميد. و من چقدر احمق بودم كه با تمام سرنخ‌هايی كه به‌ دست آوردم، نفهميدم. نه، نه! راستش نخواستم که بفهمم و يا صريح‌تر بگويم فهميدم اما خودم را به نفهمی زدم. نمی‌دانم چرا؟! شايد می‌ترسيدم! از چه؟ نمی‌دانم! از رويارويی با واقعيت يك دوست؟ از پذيرش حقيقت او؟ و حالا که سال‌ها از آن زمان می‌گذرد. می‌توانم بفهمم و بگویم که سوی دیگر این ترس در خود من بود!
سال اول دانشگاه را كه گذراندم، برای ادامه‌ی تحصيل به شهر خودم بازگشتم. اما تماس‌های تلفنی‌مان ادامه داشت و چندين بار به شهرهای هم سفر کردیم و روزهای خوبی را در کنار هم گذراندیم. چقدر هم همه دوستش داشتند در خانواده ما. از بس باادب و محترم بود به قول پدرم.
همه چیز ظاهرا عادی پیش می‌رفت تا این‌که از حرف‌های خودش و مادرش فهمیدم که به افسردگی دچار شده است.‌ درسش را نيمه كاره رها كرد و خانه‌نشين شد. می‌گفت ديگر تحمل حضور در ميان اين مردم را ندارد. از همه چيز می‌ناليد و از همه كس شكوه می‌كرد. مادرش چند بار تماس ‌گرفت، از رفتارش گلايه ‌كرد و از من خواست تا با او صحبت كنم تا رويه‌ای را كه در پيش گرفته تغيير دهد.
نصيحت كردن كسی كه خود هم گفتاری شيوا داشت و هم پشتوانه‌‌ی علمی قوی از روان‌شناسی دشوار بود. پيشنهاد دادم كه به يك روان‌شناس مراجعه كند. با خنده پاسخ داد فراموش كرده‌ای كه من خود دانشجوی روان‌شناسی بوده‌ام و چقدر كتاب در اين زمينه مطالعه كرده‌ام. پيشنهاد كردم كه برای ادامه‌ی زندگی‌ به يكی از كشورهای خارجی برود. اما در حالی كه با توجه به امكانات مالی كه خانواده‌اش در اختيارش قرار می‌دادند انجام اين سفر و اقامت در هر كشوری برايش امكان‌پذير بود می‌گفت در برابر چيزی كه در آن‌جا به دست خواهم آورد بايد از بسياری از دل‌بستگی‌هايم بگذرم.
روزهای پايانی پاییز چند سال پیش بود، نمی‌دانم كجا بودم، سر كلاس يا جايی ديگر كه مادرم تماس گرفت و خواست هر چه زودتر به منزل برگردم، سرآسيمه به خانه آمدم و مادرم در حالی كه اشك می‌ريخت گفت: از شيراز تماس گرفته‌اند، گويا کیان حالش بد است! آماده شو بايد به شيراز برويم.
نيازی به حدس و گمان نبود. می‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. خودش هميشه می‌گفت: انسان‌ها بدون خواست خود به دنيا می‌آيند اما بعضی از آن‌ها می‌تواند با اختيار خود از دنيا بروند و سريع در تكميل جمله‌اش می‌گفت البته انسان‌های ناتوانی كه خود را در انتهای خط می‌بينند اين راه را بر می‌گزينند و اين يعنی كه باز هم اختيار كامل از خود ندارند.
درب منزل‌شان تقاری گِل گذاشته‌اند. توی حياط خانه‌شان حجله‌ی دامادی بسته‌اند. درون ساختمان پر است از سبد و تاج‌های گُل. مادرش شيون كنان به استقبال‌مان می‌آيد و در حالی كه سرم را در آغوشش گرفته و با هم زار می‌زنيم می‌گويد تو بگو چه دردی داشت؟ يك چيزی را می‌خواست به من بگويد، اما هيچ‌وقت نگفت! تو بگو، تو كه رفيقش بودی.
می‌خواهم بگويم اما حرفم را همراه با بغض‌هايم فرو می‌خورم و تنها در دل و برای خود می‌گويم: نه او دردی نداشت، فقط هم‌جنس‌گرا بود!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)