چند ساعت پیش که وارد قاهره شدم از فرودگاه با تاکسی به هتلم رفتم. راننده احمد نامی بود که جلوی ماشین یک جلد قرآن کوچک داشت. به خودم گفتم احتمالا از اخوان المسلمین  و محمد مرسی رییس جمهور طرفداری می کند. با مخلوطی از عربی خراب من و انگلیسی خرابتر او توانستیم منظور همدیگر را برسانیم. معلوم شد احمد از اوضاع سخت ناراضیه. می گفت مرسی شعور ندارد و نمی داند چکار می کند. اسم اخوان المسلمین را هم که آوردم از شدت تنفر تف کرد. می گفت به مسلمان بودن افتخار می کند و خدا و دین در دلش جا دارند ولی سیاستمداران اسلامی تازه به قدرت رسیده متعصب و متظاهرند.

احمد تنها نیست. در مرکز شهر با چند  کاسب و دستفروش سرخورده گفتگو کردم. همه در عین حمایت از سرنگونی حسنی مبارک می گفتند از نتایج قیام و بخصوص مذهبی شدن دولت و جو کشور استقبال نمی کنند و بر این باورند که آزادی های بدست آمده محدودتر از خواسته مردم بوده. یک هنرمند آهی کشید و گفت:‌ «من این مصر جدید را نمی شناسم. دلم برای مصری که می شناخم تنگ شده.»

با این حال در صحبتها پیش بینی اکثرشان این بود که اخوان در انتخابات پارلمانی که در آینده نزدیک برگذار خواهد شد پیروز می شود چون علیرغم نارضایتی گسترده در شهرها، اکثر روستاییان به نیروهای اسلامی رای خواهند داد. یک مرد میانسال که در دکه کوچکش عطرهای طبیعی سنتی می فروخت گفت:‌ «می دانی چرا مرسی انقدر سریع می خواهد انتخابات بعدی برگزار شود؟ چون می داند محبوبیتش دارد بسرعت پایین می رود و تا دیر نشده باید به اخوان فرصت دهد تا با پشتیبانی روستاییان اکثریت را در پارلمان بدست آورند.» او با خنده طعنه آمیزی اضافه کرد‌:‌‌ «فکرش را بکن… باسم یوسف کمدین تلویزیون را بخاطر مسخره کردن مرسی به زندان انداخته اند ولی حسنی مبارک هنوز زندان نرفته.»

از یکی از کارمندان هتل آدرس میدان التحریر را گرفتم. می خواستم کانون قیام مردم مصر را از نزدیک ببینم. او گفت پیاده چند دقیقه بیشتر راه نیست اما تاکید کرد آنجا هنوز وضعیت حساس است و همین دیروز باز شاهد تظاهرات بوده و موافقان و مخالفان مسری و اخوان به جان هم افتادند. از من خواست دور و بر میدان به هیچ کس نگویم توریست هستم و اگر عده ای اجتماع کرده باشند نزدیکشان نروم.

طبیعتا با کمی اضطراب به طرف التحریر براه افتادم. خیابان و پیاده رو ها شلوغ بود و مردم در حال رفت و آمد و کسب و کار بودند. ولی همه جا اثرات و نشانه های تحول بزرگ اخیر به چشم می خورد. در و دیوار ها و نرده های دور میدان پر بود از شعارها و اعلامیه های سیاسی. در چندین نقطه شهدا و شخصیت ها و حوادث مهم قیام در اندازه های بزرگ نقاشی شده بود — نقاشی های متعلق به جناح های مختلف مذهبی و غیر مذهبی. در چند نقطه در وسط میدان هم اثرات آتش سوزی دیده می شد. در گوشه ای از میدان یک پیرمرد دستفروش فریاد زد عکس نگیرم.  بنظر می رسید هم از درگیری های سیاسی بیزار است هم از افراد کنجکاوی مثل من که برایش راحتی نگذاشته بودند. همه به من خیره شده بودند. احساس دلگرم کننده ای نبود و فکر کردم بهتر است زودتر برگردم.

در جلوی در ورودی هتل با دو خرده فروش آشنا شدم و آنها مرا به کاسبان و دوستان اطراف معرفی کردند. به هر که می گفتم ایرانی هستم تعجب می کرد و چند نفرشان می خواستند بدانند شیعه هستم یا نه. یکی که اسمش حسین بود گفت بنظر می رسد روابط ایران و مصر دارد بهتر می شود اما مردم نمی خواهند اماکن مذهبی منسوب به اهل بیت علی در قاهره به محل زیارت بیش از حد ایرانی ها تبدیل شود.

نظرشان در مورد احمدی نژاد هم مثبت نبود. بجز احمد، راننده تاکسی فرودگاه، که با وجود ابراز انزجار از مرسی و اخوان، از احمدی نژاد حمایت کرد و او را با قدرت خواند، شش هفت مصری دیگری که تا این لحظه با آنها صحبت کردم حرف خوبی در مورد او به زبان نیاوردند. به عقیده آنها جمهوری اسلامی بیش از حد مذهبی (و شیعی)  است و حمایتش از رژیم سوریه را مورد انتقاد قرار دادند.

یک دستفروش دیگر بنام خالد گفت، «من با ایرانی ها مشکلی ندارم، با دولت ایران مشکل دارم. با اسراییلی ها و آمریکایی ها مشکلی ندارم. مسئله دولت ها هستند. آنها به ما مردم و خواسته ها و نیازهای ما هیچ توجهی نمی کنند و برای ما کوچکترین ارزشی قائل نیستند.»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)