زخم شنگال شب وروزرابه هم می زند
بایدروزی دردازتوان بیفتدامانبایدهیچ وقت التیام پیداکند
مانندشانه های آل وبختک هستند.شبهاپیشت می آیند
روی سینه هاسوارمی شوندوبرصورتت چنگ می اندازند
اکنون هم پی ازشنگال جسم هامان زخمی نوپیداکرده.زخم کوبانی
شمشیرزن همان شمشیرزن است.جسم همان جسم است وخون همان خون!
امااکنون جداست.نمی توانم ازتفاوتهاسخن بگویم
تفاوت زمان سربازی.علمی یاچیزدیگر…؟
فقط می توانم بگویم:
شنگال نقطه ونشانه ای درجایی گذاشت
که اخلاق سیاسی به اوج رسیدوکوبانی هم نخستین سطربرای تاریخی نوین شد
ومهم ترین دستاوردنژادی…؟
…..
کمترازدوماه وصله ای پدیدآمدوقرنی نوآغازشد!
همه روزه می خواهم داستانی بنویسم درباره کوبانی!
سردم می شود.که چه داستان درداستان نوشته می شود…!!
می خواهم برای چندثانیه به افسانه پناه برم.
چندثانیه که شایسته ی مقام کوبانی باشد.
اماخودکوبانی تبدیل شده به افسانه واحتیاجی به افسانه ندارد…
صدهاسواران زبده شرق تبدیل شده اندبه کهنه مرکب کاغذهاودرخیال وذهن شرق شناسان
درآمدورفت هستند
که چه نوه مادهااسب تاریخ نوینی رازین کرده اند
وبه سوی افقی هزاررنگ می گریزند…
سوارانی که من ازآنان سخن می گویم :
ازنژاددیگروقومی دیگرند.
درپیش آنان راندیده ایم .آنان رانمی شناسیم!
آخرآنان درپیش درگردوغبارپله های قرن هفتم هضم شده بودند.
یاشاه عباسی آنان رامزدورخودکرده بود
ودرمرزهابرای محافظت برده بودشان .یامردی بودندازسربازان چنگیزخان
درگیرودارشهوت شان!!!
یاتبدیل شده بودندبه یک حزب خودخوربی پروژه ی بی هویت.حزب بادآورده وبت پرست وآواره!!
کسانی که من ازآنان سخن می گویم ازنژادوقومی دیگرند
دختران وپسران کوبانی هستند…
آنهاهستندکه چشم هاشان رراپرتوآتشکده های آباء واجدادمارادرخودمدفون کرده اند…
یادمان آنان سرشارازنغمه های گاتهای اشوزردشت است
اینهابه فرارهاوبی هویتی هاوشمشیربازی هاوقاچاقچی گری هاوغیره پایان دادند…
اینهاازنژادی دیگروقومی دیگرند…
اینهاآغازوپایان بزرگان دیوارمخروبه .معاونان دیوارمخروبه.وزیردیوارمخروبه
وژنراردیوارمخروبه وهمه چیزدیوارمخروبه اند…
آنهاجگرگوشه های من !باشکمی درهم ورنگی پریده وکلاشنکفی ازقرن پیشین!
دربرابرتانکها وزره پوشها.دربرارطاعون سیاه وتاواننفت فروشان فرورفته اند
ودرجهان جارمی زنندومی گویند:
نه!..مادنبال قلعه دمدم نمی گردیم.بایک فتواپایتخت سوران راخالی نمی کنیم
وبه خدمت سلطان نمی رویم.
هزارسخن شیرین شاه ایران مارافریت نمی دهد
ومارامقابل دارهای چارچراغ نمی برد…
ماهزارمعادله ی جزایررابه یک قروش نمی خریم
ماازنژادوقوم ای دیگریم…
آغازرامی نگرم.یک بارودوبار…به شدت می گریم
نمی دانم:گریستنم ازخوشحالی است یانشانه ی یک پیش گویی تلخ.یاهردو!!
آنان باتبسم دلم رامی برندوبه من می فهمانندکه روزی کهنه پرستان وپیران شان تمام می شوند.
بعدازاین چه کسی می تواندمرزاین حرامزادگان رابه نام مرزبشناسد؟؟
چه کسی می تواندبگوید:
کردستان عراق.کردستان ایران.کردستان ترکیه.کردستان سوریه.کجاوکجاوکجا؟؟؟؟
مگریتیم بچه های سیاه کلاه وسرخ کلاه!!
مگرآنانی که درسده ی بیست ویکم باتقلیددولت هارابه پیش می برند
آنان ای که بادوربین آخردنیارامی نگرند
اماباذره بین جلوی پای خودراهم نمی بینند؟؟؟
جیلان آن بازماده ای که ازتخمه ی عقاب های زاگروس بود
آنی که باگلوله میعادگاه رانشانه رفت
که چه فقط جسم لطیف خودرادرهم تنید؟؟؟
نه!…گذشته ای پرازشرمزاری ومرزحرامزادگان رادرنوردید.
آرین .آن پلنگ دختربه جای دست یار.آتش بندبه کمرخودافکند
که چه فقط برای آن جسم مقدس خودرادردوزخ افکند…
نه!…اوباخودخندق برادرکشی راوشمشیربازی بابان راوتانکهای قاچاقچیان راآتش زد
آری اینان ازنژادی دیگروقومی دیگراند…

دکتر:عبدالله پشیو
هیلسنکی ۱۲/۱۰/۲۰۱۴


………………………………………………………………………………….

اشاره:دریک بیت حاجی قادرمی فرماید:
میان کلاه سرخ وکلاه سیاه
پریشان ودیده می شودمثل گاو
منظورازکلاه سرخ:دولت عثمانی وکلاه سیاه دولت صفویه می باشد

مترجمان:دکترفاروق صفی زاده
وخالدبایزیدی(دلیر)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)