“ما از هیتلر نفرت داشتیم،دیگران دوستش داشتند.تفاوتش در کجاست؟تو(پدر خانواده) برایش کشتی جنگی ساختی و من(فرانتس، فرزند ارشد خانواده) برایش نعش تهیه کردم، اگر می پرستیدیمش بیشتر از این برایش چه می کردیم”.

در سال 1958، در بحبوحه جنگ الجزایر، وقتی که پرداختن به موضوع شکنجه مبارزان الجزایری، از سوی دولت فرانسه ممنون اعلام شده بود، نمایشنامه ای از سارتر روی صحنه میره تا مسئولیت شهروندان فرانسوی رو، در قبال رفتار ارتش ملی کشورشون به اونها گوش زد کنه؛ و برای فرار از تیغ سانسور، سرنوشت خانواده ای آلمانی رو به تصویر میکشه که در دوران هیتلر علی رغم نفرتی که از نازی ها داشتند، نه برمبنای موافقتشون با ایدیولوژی نازی، بلکه برمبنای نفع شخصی پدر خانواده با حکومت نازی همکاری کردند.

“فرانتس(فرزند ارشد خانواده):شما به نازی ها خدمت می کنید
پدر:چونکه آنها به ما خدمت میکنند. نازی ها یک مشت رجاله اند که به تخت نشسته اند، ولی جنگ می کنند تا برای ما بازار به دست بیاورند.”

سارتر در این نمایشنامه میخواد نشون بده چطور مصلحت اندیشی های انسان و انتخاب های نفع گرایانه و سستی اش میتونه انسان رو از یک شهروند معمولی به یک سرباز شکنجه گر نازی تبدیل کنه. سربازی که بعد از پایان جنگ دیگه نمی تونه با وجدان خودش کنار بیاد و به زندگی عادی برگرده و مجبوره به حصر یا گوشه نشینی خود خواسته رو بیاره و با تصاویر جنگ، زندگی کنه تا با وجدان خودش روبرو نشه وبا دروغ هایی که به خودش میگه سعی کنه خودش رو در مقابل دادگاه تاریخ تبرئه کنه. سرنوشتی که ممکنه در انتظار جامعه فرانسه باشه.

“جان کلام اینجاست که ما می دانیم که آینده درباره ما قضاوت خواهد کرد، اما نه بر مبنای معیارها و موازین که با آنها آشناییم، این فکر خود هراس انگیز و وحشتزا است.”

سارتر در دیالوگ های نمایشنامه این موضوع را به بحث میکشه که آیا هیتلر بدون حمایت شرکت ها و افرادی که حتی در باطن مخالف دولت نازی بودند، می توانست این چنین فجایعی را بیافریند؟مسئولیت مردم در این دستگاهی که به کمک آنها سرپا بود در کجاست؟ آیا تنها هیتلر گناهکار و مسئول است؟

“کلاگس قهرمان تقیه و تجاهل بود؛ نازی ها را در روحش محکوم می کرد تا به روی خودش نیاورد که با جسمش به آنها خدمت می کند”

بدون اینکه قصد داشته باشم داستان نمایشنامه رو لو بدم، یکی از بهترین قسمت های نمایشنامه جای است که سرباز نازی بعد از عاشق شدن دست به اعتراف میزنه، مثل راسکولنیکف در رمان جنایت و مکافات داستایفسکی،چرا که برای عاشق شدن واقعی همدلی شرط لازم است و نمی شود جنایتی رو در دل پنهان کرد و عاشقی واقعی شد.

“ای قرن های خوشبخت، شما که با نفرت های ما آشنا نیستید چگونه می توانید به قدرت سفاک عشق های مهلک ما پی ببرید، عشق، نفرت، یک و یک ما را تبرئه کنید.”

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)