“تهوع این است این بداهت کور کننده؛ چقدر در موردش فکر کردم، در موردش نوشتم. اکنون دیگر می دانم: من وجود دارم -دنیا وجود دارد- و من می دانم که دنیا وجود دارد، همین وهمین. ولی برایم علی السویه است. اما برایم عجیب است که همه چیز برایم علی السویه است؛ مرا می ترساند.”

ژان پل سارتر در یکی از مصاحبه هاش میگه اول میخواستم کتابی فلسفی بنویسم، بعد تصمیم گرفتم که به جاش این رمان رو بنویسم. سارتر در سال ۱۹۳۸، در ۳۲ سالگی با نوشتن این رمان فلسفی، در عرصه روشنفکری فرانسه جایگاه درخوری پیدا میکنه؛ و بعد از چندین اثر ناموفق، که هیچ ناشری حاضر به انتشار اونها نشد؛ موفقیت بزرگی کسب میکنه و به شهرتی که ازبچگی آرزوی اون رو داشت دست پیدا میکنه.

سیمین دوبووار در خاطراتش میگه، سارتر در سفری که در سال ۱۹۳۲ به برلین داشت، با فلسفه پدیدارشناسی هوسرل و هایدگر آشنا میشه و مجذوب اون میشه. در دیدارش با رمون آرون، آرون بهش میگه: «اگر پدیدارشناس باشی می توانی درباره این کوکتل هلو حرف بزنی و از آن فلسفه بسازی» یعنی استخراج فلسفه از دل هر چیزی که انسان میبینه و لمس میکنه.

فلسفه ای که در رمان باهاش مواجه هستیم، همان فلسفه پدیدارشناسی آلمانی است که، با ادبیات غنی فرانسوی، در قالب رمان در آمده و قابل فهم تر شده. سارتر میخواد در قالب رمان، این فکر هایدگر رو به تصویر دربیاره که انسان در این جهان آنطور که دکارت تصور میکرد یک فاعل شناسایی و ذهن تماشاگر نیست که از پشت یک پنجره نامرئی، از اشیا و جهانی که درش قرار داره جدا شده، برعکس جز لاینفک همین واقعیت هاست، و هستی اش از این دنیا جداشدنی نیست. یعنی انسان اگر آگاهی به این داره که «هست» و اساسا «وجود» داره، تنها به واسطه چیز دیگری ست که از قبل وجود داره، و بدون اون نمی توانه حتی بفهمه که «هست». مثلا وقتی میگه «بودن، یعنی بودن در جایی» یعنی «جایی» قبل از اون باید باشه. پس جمله دکارت که میگه «من فکر میکنم، پس هستم» چندان جمله کاملی نیست، چون خود عمل «فکرکردن» بدون وجود چیز دیگری که بهش فکر میشه وجود نداره تا آدم به «هستی» خودش پی ببره، به زبان هوسرلی :«هر آگاهی ای، آگاهی به چیزی است- به عبارتی آگاهی وجود ندارد مگر اینکه قبل از آن چیزی وجود داشته باشد تا بدان آگاه شد.»

آنتون شخصیت محوری رمان، متاثر از این فلسفه، تلاش میکنه آگاهی نسبت به خودش رو، در نسبت با هر شئ ای که باهاش مواجه میشه بسنجه، تا بر این آگاهی بدست اومده، خودآگاهی پیدا کنه. برای همین سعی میکنه روزانه بنویسه تا بتونه بسنجه که، دیدن و لمس چیزها، چه حس یا آگاهی درش به وجود آورده و چه شناختی از خودش رو سبب شده، حتی جسم خودش رو بعنوان یک شئ در نظر میگیره تا موضوع خودآگاهیش باشه، و نمیخواد این آگاهی هایی که هر روزه در مواجه با محیط اطرافش، بهش دست پیدا میکنه، یا به عبارت دیگه آگاهی که اشیا در وجودش ایجاد میکنند، تبدیل به آگاهی ای بشه که وجود خودش (یعنی آگاهی) رو فراموش کنه «آن آگاهی، وجود آگاهی است که خود را فراموش کرده». اگر بخواهیم به زبان ساده تر این جمله رو تشریح کنیم میشه اینطور گفت که چون بسیاری از این آگاهی ها مثل دیدن یک تابلو، بدون هیچ کار ذهنی کسب میشه، یعنی وقتی در مقابل یک تابلو نقاشی قرار بگیریم و چشمانمون رو باز کنیم بدون هیچ زحمتی از وجود رنگ ها یا نقش ها آگاه میشم وتابلو احساسی رو به ما منتقل میکنه که از خصلت اشیا برآمده، این نوع آگاهی، آگاهی بلاواسطه، آنی و فکر نشده است و اگر بر روی این آگاهی کسب شده «فکر کنیم»، تبدیل به آگاهی باواسطه و یا خودآگاهی میشه. خود آگاهی، بدون زحمت و آنی حاصل نمیشه.

“آن روز، کنار دریا وقتی تکه سنگی را در دست گرفته بودم، چه احساسی داشتم، احساس نوعی رقت قلب شیرین و ملایم، پس چرا آن قدر ناخوشایند؟ اطمینان دارم این احساس از سنگ ریزه به دستان من منتقل می شود. بله همین طور است. دقیقا همین؛ نوعی تهوع و دل آشوب در دستان من.”

آنتون در مقابل آینه به چهره خودش خیره میشه: “این بازتاب چهره من است. در این روزهای هدر رفته، غالبا به تماشایش می ایستم. از این چهره چیزی نمی فهم، چهره ی دیگران معنایی دارد چهره من نه، حتی نمی توانم قضاوت کنم آیا زشت است یا زیبا.”

سارتر میگه خیلی از ماها چون در درون زندگی هستیم به اون فکر نمی کنیم و فقط در لحظاتی که ماجرایی پیش میاد، «بودنمان» در این جهان، مورد توجه ما قرار میگیره، ماجرای مثل حوادث غیرمترقبه؛ ما به ماجرا در زندگی نیاز داریم ولی ماجرای اصلی اینه که، به این فکر کنیم که «من اینجا هستم، این من هستم که شب را می شکافم، درست مانند قهرمان یک رمان» و احساس ماجرا میتونه فهم همین برگشت ناپذیری زمان باشه، فهم همین «وجود داشتن»، و این فهم حاصل نمیشه جز با روایت کردنش و اندیشیدن براون. سارتر میگه: “برای اینکه معمولی ترین وقایع جنبه یک ماجرا را داشته باشد، لازم و کافی است که انسان آن را روایت کند”. روایت کردن، این امکان رو به ما میده که، به «بودن» در این جهان بیاندیشم. روایت همیشه معطوف به حضور دیگری صورت می گیره و حتی زمانی که ما در خلوت چیزی رومی نویسم با فرض خوانده شدن توسط دیگری است که روایت می کنیم.”وقتی انسان تنهاست نمی داند داستان سرایی چیست…و دنباله وقایع را نیز رها میکند تا جاری شوند”.

بسیاری از مطالبی که در رمان تهوع آمده در کتاب دیگر سارتر با زبان فلسفی تری به بحث گذاشته شده، در کتاب «هستی و نیستی». و اگربه پدیدارشناسی علاقه دارید این رمان مدخل خوبی است برای آشنایی این بحث.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)