سارتر :”ما هیچ گاه به اندازه دوران اشغال فرانسه توسط نازی ها آزاد نبودیم.”

ژان پل سارتر در این کتاب خیلی روشن و ساده با تکیه به برخی نظرات هایدگر توضیح میده که ما در این جهان تنهاییم و جهان طرحی از پیش نوشته شده نداره. هیچ کدوم از ارزش هایی که باهاش زندگی میکنیم از آسمان وخدایی نازل نشده و همه ساخته ی خود ماست.
سارتر میگه ما انسان ها از قرن 18 ام دیگه فهمیدیم اون واجب الوجود که با طرحی قبلی ما رو آفریده دیگه وجود نداره ولی طبیعت رو جایگزینش کردیم و برای بشر هدف غایی و مفهوم ثابتی قائل شدیم و معتقد بودیم این مفاهیم از پیش معلوم شده است ولی امروز دیگه میدونیم هیچ مفهوم و ارزش و هدفی از پیش برای ما و این جهان وجود نداره یا به عبارتی “وجود بر ماهیت تقدم داره”. یعنی ما مثل کارد یا اشیا دیگه نیستیم که از پیش ایده و طرحی از وجود اونها در ذهن خالق موجود بوده یا ماهیت تعریف شده ای دارن و بعد خلق میشن و موجودیت پیدا میکنن. ما اول به این دنیا پرت میشم و بعد با اعمال خودمون تعریفی از خودمون میدیم و ماهیتی برای خودمون میسازیم این موضوعی است که فلاسفه پیش از هایدیگر چندان به اون نمی پرداختن و اکثرا به ماهیت از پیش تعیین شده انسانها می پرداختند.

سارتر میگه اینکه ما بعنوان بشر،ارزش های خودمون رو میسازیم نه خدا و طبیعت. واینکه به قول داستایوفسکی اگر خدا نیست پس هر کاری مجاز است. اصلا کار رو برای ما راحت نمیکنه بلکه بسیار دلهره آور ترش میکنه چون دیگه مسئولیت همه چیز با خود ماست و نمی تونیم مشکلات و ضعف های خودمون رو به گردن خدا و تقدیر بیاندازیم. دلهره دقیقا درک همین تنهایی و مسئولیت سنگین ماست در جهان.
“هنگامی که آدمی خود را ملتزم ساخت و دریافت که وی نه تنها همان است که موجودیت خود، راه و روش زندگی خود را تعیین و انتخاب می کند، بلکه اضافه بر آن قانونگذاری است که با انتخاب مشخص خود، جامعه بشری را نیز انتخاب می کند. چنین فردی نخواهد توانست از احساس مسئولیت تمام و عمیق بگریزد

سارتر در کتاب نقدهایی به فلسفه اخلاق کانت مطرح میکنه و میگه کانت اخلاق رو زیادی انتزاعی و صوری میدیده. حقیقت اینه که در زندگی نشانه هایی نیست که مسیرهای اخلاقی رو اون طور که کانت در ذهن داشته به ما نشون بده خیلی از آدم ها در موقعیت های اخلاقی دست به عمل میزنن و اخلاق رو بر مبنای همون عمل تئوریزه میکنن و در سخنرانیش به مثال جوانی اشاره میکنه که در زمان اشغال فرانسه با این پرسش اخلاقی مواجه بود که بخاطر آرمان های بزرگ، مادرش رو رها کنه و به جنبش مقاومت بپیونده؟ یا بخاطر مادرش که بدون اون ممکنه از فقر بمیره، از آرمانهاش چشم بپوشه؟ سارتر به اون جوان میگه تو آزادی هر کاری دوست داری بکنی هیچ اصول اخلاقی تعیین کنده نیست برای این تصمیم.

سارتر در سال 1946 در شرایطی این حرف داستایفسکی که «وقتی خدا نیست همه چیز مجاز است »را مبنای اگزیستانسیالیسمش قرار میده که جنگ جهانی دوم تازه تمام شده و انسان عصر مدرن چندین میلیون از همنوعان خودش رو کشته، و دراردوگاه های نازی، آلمان ها هرجنایتی رو مجاز می دونستند. اما موضوعی که سارتر بسیار بر تفهیمش اصرار داره بحث پذیرش مسئولیت از طرف بشره. و این طور تبیین میکنه که ما هرعمل فردی که انجام میدیم “با آفریدن بشری که ما می خواهیم آن گونه باشیم، در عین حال تصویری از بشر می سازیم که به عقیده ما،بشر بطور کلی باید آن چنان باشد.” پس نمی توانیم با بی تفاوتی و بوالهوسانه دست به هر اقدامی بزنیم. در ادامه سارتر استدلال میکند که چون آزاد هستیم که ارزش های خودمون رو بسازیم آزادی ما “دیگر نمیتواند جز یک چیز طلب کند و آن آزادی و اختیار است که اساس همه ارزش هاست” و وقتی ما آزادی را انتخاب میکنیم اون روهم برای دیگری و همه بشر ترویج میکنیم پس”من هنگامی آزادم که همه جهانیان آزاد باشند”.

سارتر معنای زندگی رو در موقعیتی میدونه که انسان دست به انتخاب میزنه و برای خواسته ی خودش مبارزه میکنه یعنی جایی که انسان ایده های خودش رو با عملش میخواد در جهان تحقق بخشه. برای همین دوران اشغال فرانسه رو دوران اوج آزادی فرانسه میدون چون انسانها واقعیت بیرونی رو با ارزشهای که در درون داشتن در تضاد میدیدند و از اینرو با انتخاب مقاومت به دنبال تغییر اون بودن ولی در دوران بعد از جنگ با تن دادن به روزمره گی و واگذاری مسئولیت های خودشون فرصت معنا بخشی به زندگی رو کمتر پیدا میکنن.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)